ملانصرالدین که معرف حضورتون هست؟ شخصیتی که کارهای احمقانه‌اش زبانزد خاص و عام بود و در‌حالی‌که خودش را خیلی زرنگ می‌دانست، اکثر اوقات از فرط زرنگی؛ به دردسر می‌افتاد و اسباب آزار جماعتی می‌شد.

می‌گویند ملانصرالدین خری داشت که یک چشمش کور بود…

ملا هر روز از طرف چشم سالم الاغش، برایش بیست کیلو یونجه می‌ریخت و هنگامی که الاغ بیچاره مشغول خوردن علف بود، از طرف چشم کور الاغ بنده‌ی خدا، مقداری از علف‌ها را بر می‌داشت و ذخیره می‌کرد…

اما از اونجایی که ملا کلن آدم پررو و طمع‌کاری بود و خودش را خیلی عقل کل می‌دانست، سعی می‌کرد هر روز با برداشتن مقدار بیشتری از یونجه‌های تازه، در هزینه‌هایش صرفه‌جویی کند و دلش خوش بود که با این کار، می‌تواند پول بیشتری به جیب بزند…

خُب طبعن بعد از یک مدتی، الاغه افتاد و مرد! چون همانطور که در جریان هستید، الاغ باید در روز، مقدار مشخصی غذا بخورد!!!

پی‌نوشت: در آخرین ویرایشی که من از این حکایت خوانده‌ام، آمده بود: خَرِ ملانصرالدین، اصلن خر نبوده!بلکه شیر بوده و مدتی به دلیل جبر روزگار، مجبور بوده که پوستِ خَر بر تن کند!

اما حدود یک‌سال پیش، بلاخره یه روز خر ملا، پوست خر را به دور انداخت…

سپس رو کرد به ملانصرالدین و گفت: خر خودتی دکتر!!!

نوشته شده در Uncategorized

نوشته شده توسط شب‌گیر ۶:۳۶ ب.ظ     |     نظرات (۲۸)

مادر من، فقط یک مادر نیست، بلکه در بسیاری از مواقع حساس، نقشی فراتر از یک مادر را ایفا می‌کند.
اینجور مواقع، نقش مادری را به کنار گذاشته و رسمن به جای پدر و شوهر خواهرانم انجام وظیفه می‌نماید، به شکلی که با تمام وجود حس می‌کنم مادران و خواهران بنده در جلوی چشمم مشغول به رژه رفتن هستند!!!

مادر من، فقط یک مادر نیست، بلکه پرستار زبده‌ای هم هست…
صبح که از خواب بیدار می‌شود، صرف‌نظر از این‌که من بیدار هستم یا نه، مرا صدا می‌زند و می‌گوید: چطوری پسرم؟ حالت خوب است!!؟ وقتی می‌فهمد من بیمار هستم، بلافاصله از همان توی تختش به من امر می‌کند که با سوپر محله‌مان تماس بگیرم و بگویم که چند‌تا پاتری سوپ(سوپ‌های خشک آماده) و شیر بیاورد…
سپس از روی همان تخت من را راهنمایی می‌کند که چطور ظرف بیست دقیقه، یک قابلمه سوپ خوشمزه درست کنم و در نهایت باز هم از همان روی تخت پادشاهی‌اش می‌فرماید: پسرم! یک کاسه سوپ برای خودت بکش و یکی هم برای من بیاور! ضمنن دو تا لیوان شیر هم برای من و خودت داغ کن!
شاید به همین خاطر باشد که من کلن جوری تربیت شده‌ام که ترجیح می‌دهم کمتر مریض بشوم!!!

مادر من، فقط یک مادر نیست، بلکه همراه خوبی هم برای بیمارستان تمام اعضای خانواده‌ است…
چند‌سال پیش، در پی بستری شدن پدرم در بیمارستان، مادرم به مدت یک هفته از کنار پدرم تکان نخورد و به عنوان «همراهِ بیمار»، او را همراهی کرد…
وقتی اولین بار به عیادت پدرم رفتم، مادرم را بسیار غمگین یافتم.
پرسیدم:چی شده مادرجان؟
گفت:هیچی! آدم سگ بشه، اما مادر نشه! اولاد به چه درد می‌خوره!!؟ دو روز دیگه، همه‌تون می‌روید پی کار و زندگی خودتان و من و بابات تنها می‌مانیم!
بلافاصله فهمیدم مادرجان جوگیر شده‌اند(جو‌گیری در خاندان ما ارثی است!)، لذا گفتم: نه مادر من، من همیشه در خدمت شما هستم، حالا بگو چی شده؟
گفت:هیچی!الان دکتر بابات آمده بود و قدری! در مورد بی‌وفایی بچه‌هایش صحبت کرد…
ظاهرن فرزندان آقای دکتر، هرکدام در گوشه‌ای از دنیا مشغول به کار و زندگی بودند و سراغی از پدرشان نمی‌گرفتند، البته مادر جان بنده، همه‌ی اوضاع و احوال هشت فرزند آقای دکتر را با جزئیات کامل برای من تعریف کرد!!!
بعد از تمام شدن صحبت‌هایش، پرسیدم: خُب، در مورد بیماری بابا چی گفت؟
مادرم با قیافه‌ای حق به جانب فرمودند: آقای دکتر وقت نداشت که در مورد بیماری پدرت حرف بزند!مگه فکر کردی فقط همین یه مریض رو داره!!!

مادر من، فقط یک مادر نیست، بلکه معلم و آموزگار خوبی هم هست و به خاطر همین در مورد تحصیل فرزندانش، به خصوص خواهرانم، متحمل درد و رنج‌های فراوانی شده است…
خوب به یاد دارم که یک‌بار همراه با مادرم، برای گرفتن کارنامه تحصیلی خواهرانم به مدرسه آنها مراجعه کردیم. اون موقع خواهر کوچکترم کلاس اول راهنمایی بود و خواهر بزرگترم کلاس دوم راهنمایی و هر دو هم در یک مدرسه درس می‌خواندند…
مادرجان آنقدر به نتیجه‌ی کار خودش ایمان داشت که سر راه، یک جعبه‌ی بزرگ شیرینی خامه‌ای (رولت) هم خرید تا بدانوسیله از معلمین محترم همشیره‌های بنده تشکر کند…
من بیرون مدرسه منتظر ماندم و ایشان رفت که با دست پر برگردد.
بعد از دو-سه دقیقه، مادرم، خیس عرق، در حالیکه جعبه‌ی شیرینی را مچاله شده، در آغوش گرفته بود، از مدرسه بیرون آمد. به شکل عجیبی به افق خیره شده بود و بی توجه به من، از کنارم رد شد و رفت…
دنبالش دویدم و گفتم:چی شد؟
بدون نگاه کردن به من گفت: هان؟؟؟
دو-سه بار سوالم را تکرار کردم، اما باز هم مادر جان مشغول نگریستن به افق بود و جوابم را نداد…
دردسرتان ندهم!، بار پنجم-ششم که پرسشم را تکرار کردم، بدون نگاه کردن به من گفت: کوچیکه یک ضرب رَد شده و بزرگه هم هفت‌تا تجدید آورده…
بی‌اختیار آنچنان قهقه‌ای زدم که بلاخره مادرم از نگاه کردن به افق‌های دوردست، منصرف شد و با نگاه غضب‌آلودی به من، گفت:چته؟برای چی می‌خندی؟
گفتم: خُب مادر من، چرا شیرینی رو با خودت برگردوندی!!؟ مدیونید اگر فکر کنید که تمام راه را تا خانه از ترس جانم دویدم!!!

مادر من، فقط یک مادر نیست، بلکه راننده‌ی زبردستی هم هست…
یادمه زمانی که مادرم بعد از چهل بار امتحان دادن، به راحتی گواهینامه‌اش را گرفت، پدرم به عنوان کادو، برایش یک دستگاه اتوموبیل رنو-پنج خرید…
مادرجان نیز برای تقسیم کردن خوشحالی‌اش با ما، من، خواهرانم و سه نفر از خانم‌های همسایه را به همراه فرزندانشان (جمعن ده نفر!) سوار ماشین کرد تا برویم دوری بزنیم و بستنی‌ای بخوریم…
تا زمانی که حرکت نکرده بود، اتفاق خاصی نیفتاد، اما به محض این که خواست ماشین را از پارک دربیاورد، فاجعه آغاز شد…
اول کمی سپر عقب ماشین جلویی را نوازش کرد! (شما بخوانید لاستیک روی سپر ماشین جلویی را کاملن از جایش درآورد!)…
بعد از کلی چک‌و‌چانه زدن با صاحب آن ماشین کذایی و در حالی‌که کلی آدم دوروبرمان جمع شده بود، مادرجان دوباره تصمیم گرفت حرکت کند.
اما از بد حادثه، این‌بار سروکله‌ی یک «دوچرخه‌سوار نمای» ناشنوا پیدا شد!
آن آقای «دوچرخه‌سوار‌ نما»، به خاطر ازدحام جمعیت از دوچرخه‌اش پیاده شده بود و سلانه سلانه، به همراه دوچرخه‌اش قدم می‌زد و از کنار ماشین‌ها رد می‌شد. متاسفانه لحظه رسیدنش به ماشین ما، مصادف شد با بیرون آمدن اتوموبیل ما از پارک! البته مادرم چند دفعه به آهستگی به ایشان گفت: آهای آقا، برو کنار! اما گویا ازدحام جمعیت و ناشنوا بودن آن
دوچرخه‌سوار نما، مانع از آن شد که آقاهه صدای مادرم را بشنود، البته بالا بودن شیشه‌های ماشین هم بی‌تاثیر نبود! نمی‌دونم چطور شد که مادرجان یکدفعه هول شدند و پایشان را از روی کلاج برداشتند و ناگهان رنوی ما مثل پلنگ به سمت آن اقا و دوچرخه‌اش حمله‌ور شد! خوشبختانه آن دوچرخه‌سوار نما، در کسری از ثانیه دوچرخه را رها کرد و با یک پشتک جانانه، جانش را نجات داد و آنجا بود که من فهمیدم طرف ژیمناست بوده و الکی دوچرخه‌سوار‌نمایی می‌کرده!خلاصه این‌که دوچرخه‌ معمولی ایشان، تبدیل به یک دوچرخه سفری شد، چون کاملن از وسط تا شده بود! بعد از پرداخت خسارت، بلاخره ما بدون هیچ حادثه دیگری از آن منطقه دور شدیم و نمی‌دونید ملت چه جوری مادر من رو تشویق می‌کردند! یه چیزی می‌گم و یه چیزی می‌شنوید! مردم با تشکیل یک حلقه بزرگ،دور ما جمع شده بودند و اطراف ماشین ما را، تا شعاع چند متری، از هرگونه جنبنده و غیرجنبنده‌ای تخلیه کردند.نامردها،بعد از راه افتادن ما، همگی دست می‌زدند و با سوت مادرم رو تشویق می‌کردند.فکر می‌کنم خیلی ندیدبدید بودند و تا اون موقع، یک راننده زن ماهر ندیده‌بودند بیچاره‌ها!
به‌هرحال به هرشکلی که بود، آن روز با یک تصادف جزئی دیگر (با یک موتوری که برحسب اتفاق، هم ژیمناست و هم ناشنوا بود) به پایان رسید، اما دریغ از یک بستنی! چون مادرجان هرچه پول داشت، بابت خسارت به شهروندان گرامی پرداخت کرده بود.

مادر من، فقط یک مادر نیست، بلکه آرشیتکت و معمار خوبی هم هست…
همین سری پیش که به خانه‌ی پدری‌ام رفتم، به محض باز شدن در، دهانم از تعجب باز ماند…
تعدادی عمله و بنا مشغول خراب‌کردن دیوارهای خانه بودند!
پرسیدم:اینجا چه خبره مادرجان
گفت:هیچی!تصمیم گرفته‌ام اینجا را بکوبم و پنج طبقه برای خودم و شما چهارتا بسازم!
گفتم:مرسی مادر عزیز من، در نیت خیر شما شکی ندارم، ولی معمولن خانه‌های کلنگی و ویلایی را می‌کوبند، نه یک واحد از یک ساختمان شش طبقه را!!! (ما ساکن طبقه اول هستیم) و اگر واحد خودمون رو بکوبیم، پنج طبقه‌ی بالای سرمون میاد پایین!

حالا بماند که چند روز بعد از خراب کردن دیوارهای آشپزخانه و اتاق‌خواب‌ها و دلباز کردن فضای خانه، گیر داده بود که؛ این ستون وسط خانه، اضافی است و چون فضا رو دلگیر میکنه، باید خرابش کنیم. و یا حداقل یه متر از وسط ستون رو ببریم تا نوه‌هایم بتوانند تاب‌بازی کنند!یه چیزی در حد شاهکارهای پلنگ صورتی!!!

اما گذشته از شوخی، مادر من، با وجود همه‌ی شاهکار‌هایش، با وجود همه‌ی کارهای عجیب و غریبش، برای من بهترین مادر دنیا است و عاشقانه دوستش دارم.‌روزهایی را به یاد دارم که به مدد انقلاب، خانه و زندگی‌مان مصادره شده بود و من حتا کاپیشن یا اورکت مناسبی برای گرم شدن در زمستان نداشتم…
همان زمان، یک شب مادرم من را به چهار‌راه استانبول برد و با فروختن النگو‌هایش،برایم کاپیشن گرم و نرمی خرید،در حالیکه در تمام مسیر برگشت به خانه،خودش از شدت سرما، لرز کرده بود و دندان‌هایش به هم می‌خورد.

روزهایی را به یاد دارم که برای دیدن من به دادگاه‌ها می آمد، در حالیکه شش ماه بود من با او قهر کرده بودم و به دیدنش نرفته بودم.

مادرم نیز من را عاشقانه دوست دارد.همین چندی پیش بود که به طور خصوصی به من گفت: پسرم، تو خوشگل‌ترین و خوش‌قدوبالاترین بچه‌ی من هستی. بماند که بعدها به گوشم رسید که در پاسخ به اعتراض خواهرانم به این امر، گفته‌ است:خُب چی کار کنم!!؟ دیدم بچه‌ام سروسامان نداره و مادر بالای سرش نیست، یه خرده تعریفش رو کردم تا دلش نشکند!!!
روز مادر را به تمام مادران غیور ایرانی، چه آنهایی که مادر هستند، چه آنهایی که مادر خواهند شد و چه آنهایی که مادر نمی‌شوند، تبریک می‌گویم.

تشکر‌نوشت:از تمام دوستانی که در ایام غیبت بنده، با نوشتن پست یا گذاشتن کامنت، من را مورد لطف و محبت خودشون قرار دادند، تشکر می‌کنم.کوچیک همه‌تون هستم و انشاالله به زودی از خجالت تک‌تک‌تان در می‌آیم! نام هم نمی‌برم تا کسی از قلم نیفتد!!

نوشته شده در Uncategorized

نوشته شده توسط شب‌گیر ۵:۲۷ ب.ظ     |     نظرات (۱۸۷)

۱- دیروز سالگرد وفات آلفرد نوبل دانشمند سوئدی و مخترع دینامیت بود. مردی که اختراع خود را محکوم کرد!. او دینامیت را برای کمک به بهبود زندگی بشر اختراع کرد، اما کاربرد نادرست دینامیت در جنگ‌ها، ویرانگری‌ها و کشتن انسان‌ها باعث شد تا او در اواخر عمر از کرده‌ی خویش پشیمان شود. وی در آخرین وصیت‌نامه‌ی خود، سرمایه‌ی حیرت‌انگیزش را برای تامین هزینه‌های جایزه‌ی نوبل اختصاص داد و بدینسان نامش در تاریخ علم، نیکو بماند. به راستی که تاریخ، قضاوت کننده‌ی عادلی است.

۲- در اولین ساعات بامداد دیروز،فقیه گرانقدر و مجاهد نستوه، آیت‌الله العظمی شیخ حسین‌علی منتظری، مبتکر نظریه‌ی ولایت فقیه، در اوج نیک‌نامی و آزادگی، دارفانی را وداع گفت. خدایش بیامرزد. به راستی که پاداش دهنده‌ی واقعی، خداوند متعال است.

پی‌نوشت: هرگونه تشابه در دو موضوع فوق، کاملن اتفاقی است! کامنت‌دونی این پست را می‌بندم تا با ربط دادن این دو موضوع، مدیون نشوید!

شرمندگی‌نوشت: چند روزی بیمار بودم و چند روزی هم از دستیابی به اینترنت درست و حسابی محروم! اما اگر اینترنت یاری کند، غیبتم را جبران خواهم کرد.

نوشته شده در Uncategorized

نوشته شده توسط شب‌گیر ۱۲:۲۵ ق.ظ     |     نظرات (۰)

۲۵ نوامبر، روز جهانی رفع خشونت علیه زنان است. بنده ضمن عرض احترام به کلیه‌ی دروداف عزیز دنیا و ایضن جهان آخرت، بدینوسیله این روز را به کلیه‌ی آقایان تبریک می‌گویم!!!
به نظر من منشا اعلام چنین روزی، ما مردها هستیم و در حقیقت آقایون با اعلام این روز، با یک تیر، دو نشان زده‌اند!: در وهله‌ی دوم، دلِ دروداف عزیز را بدست آورده‌اند و در مرحله‌ی اول، احترام خودشان را دست خودشان گرفته‌اند!!!

یعنی به نظر من خشونت که هیییچ، دَر‌اُفتادن و جنگیدن ما مردها با خانم‌ها، احمقانه‌ترین کار دنیا است. دلیلش هم خیلی مشخص است، یک خانم، هیچ وقت مردانه نمی‌جنگد! یعنی اگر قرار بود یک خانم، کار مردانه بکند که دیگر زن نمی‌شد و اصولن زن و مرد، یک فرق‌ غیر قابل انکار با یکدیگر دارند و هر کسی هم که این فرق را نمی‌داند، می‌تواند از خودم بپرسد، اما لطفن قبل از مراجعه به بنده، با یک چشم‌پزشک مشورت کند!

وقتی یک مرد در کمال حماقت، با خانمش در می‌افتد، یا اصلن حتا درافتادن و جنگیدن هم هیییچ! وقتی یک مرد در کمال نادانی و بی‌توجهی، خانمش را می‌رنجاند، در بدو وقوع این نادانی، هیچ اتفاقی نمی‌افتد، فقط ممکن است آن خانم عزیز، کمی اخم‌و‌تَخم کند. حتا ممکن است تا چندین روز بعد از آن اشتباه بزرگ، باز هم اتفاق دیگری نیفتد! اما بلاخره یک روز، زمانی که آن آقا از سر کار به منزلش مراجعه می‌کند، ناگهان با یک گلدان گل طبیعی بسیار زیبا مواجه می‌شود که در داخل یک زیر‌گلدانی قرار داده شده است. بانوی منزل، همراه با استقبال گرم از همسرش، روی ماه آقا را می‌بوسد، از ایشان بابت اخم‌و‌تَخم چند روز گذشته عذرخواهی می‌کند و نهایتن گلدان را به ایشان تقدیم می‌کند. لابد شما الان، ضمن تعجب، با خودتان می‌گویید: عجب زن ستم‌کشی!!!
اما کمی حوصله کنید!

آن شب همه چیز به خیر و خوشی تمام می‌شود، اما فردای آن‌شب!، وقتی آقای همسر از سرَِ کار برمی‌گردد، همان گلدان زیبای فوق‌الذکر را مشاهده می‌کند که در روی کیس کامپیوتر خانه قرار داده شده‌ است، آن‌هم در حالی‌که زیر گلدانی، لبالب پر از آب است!

مرد بلافاصله همسرش را صدا می‌زند و ضمن توضیح این‌که تمام اطلاعات ضروری‌اش در هارد کامپیوتر منزل ذخیره شده، خطر نشت آب گلدان به داخل کیس، و به‌الطبع آسیب دیدن کامپیوتر را گوشزد می‌کند. خانم هم ضمن عذرخواهی، به این نکته اشاره می‌کند که حتا یک قطره آب هم روی کیس ریخته نشده است و سپس بلافاصله جای گلدان را عوض می‌کند و باز هم آن‌شب همه چیز به خیر و خوشی تمام می‌شود ولی در نهایت تعجب، باز هم فردای آن‌شب! هنگامی که آقای همسر وارد خانه می‌شود، مجددن با همان صحنه‌ی گلدان، زیرگلدانی پر از آب و صدالبته کیس کاملن خشک کامپیوتر مواجه می‌شود! باز هم بلافاصله همسرش را صدا می‌زند و تمام توضیحات روز قبل را تکرار می‌کند و باز هم خانم همسر، ضمن عذرخواهی، به شکل کاملن معصومانه‌ای، گناه تکرار این اشتباه را به گردن حواس‌پرتی مفرطش می‌اندازد و در نهایت آن‌شب همه چیز به خیر و خوشی تمام می‌شود! اما فردای آن‌شب، دوباره آقای همسر در بدو ورود به منزل، بازهم با گلدان و زیرگلدانی پر از آب روی کیس، مواجه می‌شود!!! اینبار هم همان اتفاقات شب‌های قبل تکرار می‌شود با این تفاوت که از سوی خانم همسر، گناه جابه‌جایی گلدان به گردن حواس‌پرتی زیور خانم، زن همسایه انداخته می‌شود..

و خلاصه این‌که این داستان آنقدر تکرار می‌شود که گلدان، زیرگلدانی پر از آب و صدالبته کیس کامپیوتر، رسمن می‌رود روی اعصاب آقای همسر! به شکلی که در تمام مدت روز، آقای همسر دغدغه‌ی اصلی‌اش می‌شود گلدان، زیرگلدانی پر از آب و کیس کامپیوتر!!!

خب شما فکر می‌کنید یک اقای همسر، چقدر می‌تواند این بازی را ادامه دهد؟ به خصوص توی این دوره زمونه که مردم در شرایط معمولی هم اعصاب درست و حسابی ندارند!
بلاخره یک روز آقای همسر، طاقتش تمام می‌شود و در بهترین حالت، گلدان را توی سر خودش خُرد می‌کند و همین خشونت، باعث می‌شود که اسمش همه‌جا به عنوان یک آدم دیوانه و بی‌اعصاب مطرح شود، آدم دیوانه‌ای که به خاطر یک گلدان ناقابل، دست به خشونت می‌زند!!!.
بعد از مدتی هم چندتا از این آدم‌های خشن دور هم جمع می‌شوند و تصمیم می‌گیرند برای جلوگیری از خشونت بیشتر علیه زنان، روزی را به عنوان “روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان”  اعلام کنند تا شاید بدینوسیله باعث نجات جان مردان بشوند!!!

اما گذشته از شوخی، مجمع عمومی سازمان ملل، خشونت علیه زنان را «هرگونه عمل خشونت‌آمیز بر پایه‌ی جنسیت که بتواند منجر به آسیب فیزیکی(بدنی)، جنسی و یا روانی زنان بشود» تعریف کرده است که شامل «تهدید به آسیب‌های فوق، اِعمال زور و اجبار، و یا سلب مستبدانه‌ی آزادی‌های اجتماعی و شخصی» می‌شود. یادمان باشد که زنان، ستم‌کشیده‌ترین مردم این سرزمین هستند و همواره مورد ظلم مردان قرارگرفته‌اند. ظلمی که ریشه در فرهنگ جامعه‌ی این مرز و بوم دارد. به امید ریشه‌کن شدن این ظلم و برابری حقوق اجتماعی و فردی تمامی افراد این سرزمین.

پی‌نوشت:پدربزرگ خدابیامرزم می‌گفت:زن خوب، زنی است که مردانه با همسرش بجنگد!
ایشان اندکی پیش از درگذشت‌شان، پدر بنده (یعنی داماد خودش!) را نصیحت کرده بودند که مرد باید همیشه گرگ بیرون خانه باشد و بره‌ی سر به‌زیر داخل خانه! مرد باید برود و بیرون خانه، هر کاری که دلش خواست بکند، ولی وقتی به خانه برگشت، در پاسخ به اعتراضات احتمالی خانمش، باید فقط سرش را بکند زیر پتو و خودش را به خواب بزند، نهایت قضیه هم این است که خانمه، چهار تا فحش می‌ده و دوتا هم مشت به آدم می‌زنه! فحش که باد هوا است و مگه یه زن زورش چقدره؟ بذار دوتا مشت هم بزنه و خودش را خالی کنه!!!

یادآوری لازم:در نهایت پدر‌بزرگ بنده، در یک شب تابستانی، در یک ماموریت اداری!، در یک شهر دور از مرکز، و طبعن! در آغوش یک خانم غریبه، سکته کردند و فوت فرمودند!!! روحش شاد و یادش گرامی باد کلن! ولی ای‌کاش امروز بود و به من می‌گفت که نظرش در مورد زنی که گرگ بیرون باشد و بره‌ی داخل خانه، چیست!!؟

نوشته شده در Uncategorized

نوشته شده توسط شب‌گیر ۴:۱۷ ق.ظ     |     نظرات (۲۷۴)