برخلاف آنچه گفته میشود، معلمین جزو ستمکارترین قشر جامعه هستند! شاید هیچ کس به اندازهی من، مورد ظلم و جور این قوم ظالم قرار نگرفته است…
امروز تصمیم گرفتم به مناسبت روز معلم، اندکی افشاگری کنم، لذا از هر سال تحصیلی، یک خاطره از جوروجفای ایشان خواهم نوشت.
اول ابتدایی:روز اول مدرسه، من یه پونز روی صندلی معلممان گذاشتم…
خوشبختانه ایشان قبل از نشستن، متوجه پونز شدند؛اما متاسفانه در کمال نامردی و بیانصافی، کار را به دفتر مدرسه کشاندند…
بعد از حضور مادرم در مدرسه، آن معلم ستمگر، درون دفتر مدرسه، قشقرقی بر پا کرده بود و دائم میگفت:اگه من نشسته بودم روی پونزه، چی میشد؟ من هم جواب میدادم که:خب خانم اجازه!شما که ننشستید!حالا چرا دیگه دعوا میکنید!!؟ در نهایت آن قومالظالمین، من را وادار به عذرخواهی از آن ستمگر هوچی کردند،آن هم در حضور تمام بچههای کلاس…
هنوز هم بعد از گذشت این همه سال، اعتقاد راسخ دارم که آن روز،من بی گناه بودم،اما به دلیل بیتجربگی در امر تحصیل،جفایی بیمانند را متحمل شدم و معلمین،قصاص قبل از جنایت فرمودند!!!
دوم ابتدایی: یه روز ما را به اردوگاه منظریه بردند و در راه بازگشت، سرویسمان (سرویس ها،همه ماشین های فولکس واگن بودند) در کنار بستنی فروشیای توقف کرد تا معلم عزیزمان با خرید بستنی، کام همه را شیرینتر کند و لذت اردو را دو چندان.
وقتی برای خوردن بستنی پیاده شدیم، دیدم از قضا، نزدیک خانه هستم…
پس سرم رو انداختم پایین و بدون خداحافظی، به سمت خانه بهراه افتادم…
دو سه ساعت بعد، توی حیاط مشغول بازی بودم که دیدم در میزنند…
از همان پشت در پرسیدم کیه؟ و بعد از شنیدن صدای خانم معلمم، خوشحال شدم و فکر کردم که برای خداحافظی آمده! اما در رو که باز کردم،با قیافهی به هم ریختهاش روبرو شدم، به محض دیدن من جیغ کشید و گفت:پدرسگ،تو اینجایی؟؟؟
با جبغ جیغ یه چیزهای نامفهومی میگفت و من را کتک میزد و نیشگون می گرفت…
از داد و بیداد من، مادر و مادر بزرگم، جهت نجات من، از توی ساختمان پریدند بیرون ، اما به محض دیدن اشکها و گونههای خراشیدهی آن خانم معلم ستمگر و شنیدن همان حرفهای نامفهوم او، به یاری او برخاستند و سه نفری حسابی از خجالت من در اومدند! نامردها! به جای تشکر،تمام تنم را سیاه کردند!!! عجب معلم مظلومنما و ظالمی بود!
سوم ابتدایی:ناظمی داشتیم که با هر بهانهای، با ترکه به جان من میافتاد!
مثلن یکبار من در حین بازی، پسری را هل دادم که آن بیعرضه، با کله رفت توی درخت و بالای ابرویش شکافت و البته قضیه با چند تا بخیهی ساده درست شد، اما ناظم جبار، چندین ترکه را در کف دستان من خُرد کرد…
خوشبختانه چندی بعد، در گوشهای از حیاط مدرسه، با انبوهی ترکه روبرو شدم که به ارتفاع تقریبن یک متر، در کنار اتاقکی چیده شده بودند…
دو سه روز بعد،تصمیم گرفتم با آتش زدن آنها، خودم و نسلهای آتی را از شر تنبیه بدنی رهایی بخشم…
خوشبختانه، ترکهها خیلی راحتتر از آنچه فکر میکردم آتش گرفت، اما متاسفانه مسئولین مدرسه مرتکب ندانمکاری شده بودند و چندصدلیتر نفت را در آن اتاقک ذخیره کرده بودند!
طبعن انباری هم آتش گرفت و کار به آتشنشانی کشید و د ر نهایت تنبیه سختی را متحمل شدم …
اما قسمت عجیب ماجرا که هنوز هم برای من لاینحل مانده است،این است که؛ ناظممان چطور آنقدر سریع متوجه شد که کار من بوده!!؟ چون من اولین نفری بودم که خودم را به او رساندم و تند تند گفتم:آقا به خدا ما نبودیم، آقا به خدا کار ما نبوده،آقا ما ترکه ها رو آتش نزدیم به خدا!!!
چهارم ابتدایی:خوشبختانه در همان روزهای آغازین سال تحصیلی، برای اولین بار در زندگی عاشق شدم و جفای دلدار آنچنان مرا مظلوم کرده بود که دیگر جایی برای ظلم معلم عزیزمان نمانده بود.لازم به ذکر است که معلممان، پدر صمیمیترین دوستم هم بود و همین نیز دلیلی برای مرام گذاشتن من، و بالطبع، مظلوم واقع نشدن بود!!!
پنجم: روز اول سال تحصیلی، بین معلمین پایهی پنجم، بر سر من دعوا بود!
یعنی باوجود شاگرد اول بودنم، هیچکس حاضر به پذیرش من در کلاسش نبود!
من برای اولین بار، مثال “نه شیر شتر میخواهیم و نه دیدار عرب” را در آن روز از زبان یکی از معلمان ستمکار شنیدم!
بلاخره قرعه به نام معلم جوان و تازه نفسی افتاد و ایشان در همان بدو امر من رو تهدید کرد که:آنقدر بهت تکلیف اضافه میدهم تا آدم شوی!!!
و خدا شاهده که یکبار، فقط یکبار، من تکالیف معمولم را درست انجام دادم! همون یکبار هم آنقدر ذوقزده شد که من را به مبصری کلاس انتخاب کرد و حتی وظیفهی خط زدن تکالیف بقیه رو هم به من واگذار کرد…
اما آن ستمکار نیز بعد از یک هفته من را از مبصری عزل کرد! فقط به جرم اینکه به بقیه گفته بودم:لازم نیست مشق بنویسید!!!
اول راهنمایی: خانم معلمی داشتیم که حرفهو فن درس میداد و در نهایت خوشگلی، مانند تمام دروداف زیبای دنیا جفاکار بود و مغرور…
یکبار با من، به دلیل نمناک نبودن تختهپاکن، به شدت دعوا کرد…
من مبصر کلاس بودم و وظیفه تامین گچ و غیره رو به عهده داشتم…
من هم در جلسه ی بعدی، به دلیل در دسترس نبودن آب، تختهپاککن را به نفت آغشته، یا بهتر بگویم از نفت اشباع کردم…
به محض اینکه تختهپاکن را برداشت، تمام سراپایش پر از نفت شد!!!
بی انصاف آنچنان هوچیگری راه انداخت که انگار “نفت” ؛یک مادهی غیرقابل پاک شدن است!!!
دوم راهنمایی: نمیدانم که چطور،کلهی یکی از گرگهای تاکسیدرمیشده، از داخل سالن علوم بیرون آمد و رفت پشت تریبون معلم ریاضییمان پنهان شد!چون معمولن گرک برای پنهان شدن، تریبون ستمگران را انتخاب نمیکند!!! معلم ریاضی آنچنان از دیدن کلهی گرگ وحشت کرد که از پشت خورد زمین…
یکی نبود بهش بگه:آقا گرگ خشک شده که ترس نداره! خب من هم دیدم کسی نگفت، خودم بهش گفتم و دوباره تنبیه و ظلم آغاز شد!
سوم راهنمایی: به خاطر یک روز غیبت، مادرم را خواستند مدرسه…
من هم فکر کردم که مسئولین مدرسه،نَفْس مادر بودن برایشان مهم است و بس!
لذا از پیرزن فقیری درخواست کردم که در ازای صد تومن، برای پنج دقیقه نقش مادرم را بازی کند،به خدا صد تومن، پول ده روز پول توجیبیام بود…
اما متاسفانه آن پیرزن، بویی از بازیگری نبرده بود و به محض اینکه ناظممان از او دو تا سوال کرد، بند رو آب داد و با سرعتی غیر قابل تصور از مدرسه زد بیرون!، من هم دنبالش که:خب لااقل پولم را پس بده!!!
خلاصه اینکه اون روز رو به هوای پیرزنه از مدرسه در رفتم ولی فردایش مجبور شدم در کمال شرمندگی، با مادر خودم به مدرسه بروم و خدا میدونه که آن معلمان نامرد، چطور همگی خودگشودگی کردند و آبرو برای من نذاشتند!
سال اول دبیرستان:فقط همین بس که مادرم یکماه بعد از شروع سال تحصیلی،برای آگاهی از وضعیت تحصیلی من؛ به مدرسه آمده بود و تا گفته بود من مادر مهرداد زاهد هستم، بلافاصله ناظممان گفته بود:همون پسر تخسه و ریزه میزهه!همون که همهی معلمها از دستش عاصی هستند؟
این ناظم ستمگر، اصلن به این فکر نکرده بود که مادر من، با چه امید و آرزویی پا به مدرسه گذاشته!!!
سال دوم دبیرستان:معلم ادبیاتی داشتیم که من به شدت عاشقش بودم، ثلث اول و دوم هم بهترین نمرهی کلاس را در سه درس ادبیات فارسی شفاهی، کتبی و انشاء کسب کردم.اما ظاهرن این عشق یک طرفه بود!چون ثلث سوم، من را در هر سه درس تجدید کرد!اونهم فقط به خاطر یه تکه کاغذ باریک به عرض یک سانتیمتر و با طول سی سانتیمتر!نمیدونم کدوم نامردی بهش خبر داده بود؛ این من بودهام که آن کاغذ کذایی را به قسمت انتهایی کتش چسباندهام!
بیت:
اگر با دیگرانش بود میلی
چرا بهر من، دُم گذاشت لیلی!
سال سوم:مدیری داشتیم که به شدت با لباس تینیجری مخالف بود و یک روز صبح سر مراسم صبحگاهی(اگر به جای” ه”، «ی» بگذارید،بیشتر به معنی مراسم پی میبرید!) رسمن اعلام کرد که پوشیدن شلوار لی ممنوع و حرام میباشد!و فردا، از ورود شلوار لیپوشان به مدرسه جلوگیری خواهد کرد…
من و چندتا از دوستان، بلافاصله با هم قراری گذاشتیم…
فردای آن روز همه با شلوار پارچهای وارد مدرسه شدیم و در اولین زنگ تفریح،بسیار آراسته و با کروات از کلاس خارج شدیم و شانه به شانهی یکدیگر، شروع کردیم دور حیاط مدرسه قدم زدن…
اون زمان،شما حتی در خیابان هم محال بود کسی را با کروات مشاهده کنید.عظمت واقعی کار ما را فقط کسانی درک میکنند که جو حاکم بر جامعه، در سالهای ابتدای دههی شصت را دیده باشند.
این کار ما، تمام مدرسه را شوکه کرد، اما متاسفانه مسولین محترم قدر ندانستند و هر هفت نفرمان را به مدت یک هفته از مدرسه اخراج کردند!
سال چهارم:دبیر شیمیای داشتیم که از دبیران به نام تهران محسوب میشد…
یه روز ایشون بدون هیچ اعلام قبلیای و به محض ورود به کلاس، اقدام به برگزاری امتحانی نمود و به اعتراض بچهها هم هیچ اعتنایی نکرد…
بلافاصله همه، همقسم شدیم که برگهها رو سفید تحویل بدهیم…
هفتهی بعد که برگهها را آورد، به همه صفر داده بود!
بعد هم گفت:برگهها را بدهید تا پدرتان امضا کند و به من برگردانید
بلافاصله گفتم: آقا اجازه!ما پدرمون فوت کردند
گفت:آخی!خب بده مامانت امضا کنه
گفتم:آقا اجازه! ما مادر هم نداریم!
گفت:چطور؟
گفتم: آقا هر دو تایی باهم تصادف کردند و فوت شدند!الان هم من با عمویم زندگی میکنم و زن عمویم هم خیلی بدجنسه!اگر ببینه ما نمرهمون کم شده، امشب بهمون شام نمیده و ما رو توی راهرو میخوابونه!
گفت:توی راهرو؟؟؟
گفتم:بله!ٱخه کف راهروی ما موکته!
گفت:آخی!طفلکی!تو از هفتهی دیگه،چهارشنبهها و پنجشنبهها، صبحها یک ساعت زودتر بیا مدرسه و من به رایگان،برای کنکور، بهت شیمی درس میدم و بعد هم کل کلاس را از امضای والدین معذور کرد…
فککن!بابای خدا بیامرز من، سال به سال به مدرسهی من سر نمیزد، اما از شانس گل من، دو هفته بعد، ظهر پنجشنبه بیخبر وارد مدرسه شد و ناظم خودشیرین ما،اول من رو خواست دفتر و بعد هم،اول از همه پدرم را به دبیر شیمی معرفی کرد و گفت:
آقای مهندس،ولی دانشآموز مهرداد زاهد هستند
دبیرمان گفت:شما عموشون هستید؟
پدرم گفت:نهخیر!بنده پدرش هستم
و اون دبیر آبروریز و ستمگر هم بلافاصله رو کرد به من و گفت:اِ!تو که گفتی بابا نداری!!؟
هنوز هم نمیدانم چرا آن بیانصاف،آنروز آبروداری نکرد!!؟ ناسلامتی بعد از عهدبوقی، بابام اومده بود مدرسه!
دردسرتون ندهم که هفتهی بعد، با جعبهی شیرینی رفتم سرکلاس و رسمن جلوی همه عذرخواهی کردم، اما قبل از پایان همان کلاس، من رو به خاطر یک شوخی ساده اخراج کرد!من نفر جلوییام رو با نخ همون شیرینی و با استفاده از جای کمربند شلوارش، بسته بودم به صندلی!!!
سال اول دانشگاه:در کلاس درس فارسی۱،استاد مشغول خواندن و توضیح دادن قسمتی از کتاب “چرند و پرند” دهخدا بود…
در آغاز درس، ایشون توضیح دادند که در زمان قدیم، به علت فقدان بهداشت و کمبود امکانات پزشکی، خیلی از بچهها میمُردند…
و به عنوان مثال هم گفت:در خانوادهی پدری من، از بین دوازدهتا خواهر و برادر، فقط پدر خدابیامرز من زنده ماند و بقیه در همان سنین کودکی و نوزادی، فوت کردند…
بعد هم در ادامهی درس به این ضربالمثل رسید که: از قدیم گفتهاند؛ یکی یه دونه، خُل و دیونه! بعد با یک لبخند ملیحی رو کرد به ماها و گفت: خب حالا کی اینجا یکی یه دونهست!!؟ من هم بلافاصله با لبخند ملیحی زُل زدم توی چشمش و گفتم: پدر خدابیامرز شما!!!
من فقط پاسخ سوالش را دادم،اما نمیدانم چرا آن استاد ستمگر بیانصاف، به جای تشویق من، من رو از کلاس بیرون کرد!
سال آخر دانشگاه و درس آخر!: خب درس آخر رو که معمولن نمیخوانند دیگر! استاد درس آخرم، پدرم را میشناخت، اما از آنجایی که به شدت سختگیر بود، مجبور شدم با درست کردن اعلامیهای، فوت نابهنگام پدرم را به اطلاع دوستان و آشنایان برسانم!تاریخ برگزاری مجلس ختم را یک روز پیش از تاریخ امتحان قرار دادم و در همان روز هم یک نفر از دوستان،قبل از ورود من به دانشگاه، زحمت نصب اعلامیهی فوت را در بُرد دانشکده کشید…
بعد هم با پیراهن مشکی و صورت اصلاح نکرده، رفتم و نشستم سر جلسه…
به محض اینکه استادمان وارد کلاس شد و من رو دید، داد زد: تو اینجا چه کار میکنی؟ برو خونه، الان تو باید در کنار خانوادهات باشی!بیا و فقط اسمت رو در صورت جلسه امتحان بنویس و برو…
آنچنان ناراحت شده بود که فکر کردم نمرهی بیستم حتمیست، اما نامرد (استاد خانم بودند!)ستمگر، در نهایت نمرهام را هجده رد کرد!
حالا بماند که حدود یکماه بعد،بابت مطلع شدن از زمان مراسم چهلم پدرم، زنگ زده بود خانهی ما و با خود پدرم صحبت کرده بود!!!
نمیدانم لازم است توضیح بدهم که آنچه خواندید، فقط شمهای از شرح ستمهای این قومالظالمین بر من بوده است و توضیح همهاش، عمر نوح میخواهد!اما به هرحال آبروداری از سنتهای دیرینهی ما ایرانیان است و خلاف سنت است که اگر بخواهم بیشتر در مورد این ظالمان بنویسم!
اما گذشته از شوخی، به نظر من فقط یک انسان عاشق، میتواند معلم بشود…
من کوچک معلمهای خودم و تمام معلمهای دنیا هستم و دست تک تک شان را میبوسم…
من هر چه دارم، از تحمل و سعهی صدر آنهاست.
فککن!با آن همه تلاش و تحمل آنها، من سر از عسلویه درآوردم، اگر زحمات آنها نبود، من الان کجا بودم؟البته شاید اگر درس نمیخواندم، الان برای خودم وزیری، وکیلی، چیزی شده بودم! راستی کسی یه مدرک دکترای بدون غلط املایی، سراغ نداره!!؟
پینوشت اول: تصمیم دارم امسال را بطور جدی به دنبال مادری برای فرزندانم:جهانبانو، جهانگیر، جهاندُخت و جهانبخش باشم! لذا امسال را سال” ازدواج و اصلاح الگوی مصرف” اعلام میکنم! چه اصلاح الگوی مصرفی، بهتر از ازدواج؟؟؟
پینوشت دوم:بابت تاخیر در نوشتن پست جدید و به خصوص ادامهی “خاطرات قبرس” از همگی عذر میخواهم.
رشته تسبیح اگر بگسست، معذورم بدار
دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود!
مدیونید که اگر به جز معنی عرفانی شعر فوق، ذهنتان به جای دیگری معطوف شود!
پینوشت سوم و مهم!:خانمها، آنجلینا جولی،آشواریا رای و جنیفر لوپز، خواهشمندم پینوشت اول را جدی نگیرید! من پایهی زندگیام را بر روی ویرانهی زندگی دیگران، بنا نخواهم کرد!!!
چهارشنبه نوشت:به دلیل سرعت پایین اینترنت و مشغلهی کاری، مجبور شدم نیمی از کامنتها رو بدون پاسخ،تایید کنم.اما تا فردا همهاش رو جواب میدهم.
نوشته شده در Uncategorized
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۱۰:۲۱ ق.ظ
آخه آقای زاهد عزیز اقای شبگیر عزیز فکری هم به حال آبروی مابکنید
همه همکارام دارن یه جور بدی به من نگاه میکنن انگار دیوونه شدم که اینطوری زل
زدم به کامپیوتر و میخندم
واقعا که حال من رو اول صبحی کلی عوض کردین
_________________________________________
سرکار خانم فرنوش عزیز
چشم.من به سنت آبروداری، اعتقاد راسخی دارم!
خوشحالم که خنده بر لبتان جاری شده است.
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۶ ق.ظ
سلام
خاطراتتون، هم با مزه، هم تامل برانگیز بود. اما خداییش چطور دلتون اومد بگید پدر و مادرتون فوت کردن؟
میگم پس بیخودی نیست شما سر از عسلویه در آوردید. ظاهرا از بچگی علاقه شدیدی به منابع نفت و گاز داشتید
خوش باشید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: به به،سلام خانم مهندس
احوال شما؟
والله توی دوران دبیرستان که خیلی به راحتی گفتم! اما در دوران دانشگاه و در مورد درس آخرم، خداییش یه مدتی وجدان درد گرفته بودم! اما بلاخره خودم ماجرا را به پدرم گفتم و خوشبختانه پدر جان خودشان ید طولایی در این زمینه داشتند! زیرا خود ایشان نیز در آخرین امتحانشان،خواهرم را با آب جوش سوزانده بودند!!!
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۸ ق.ظ
یعنی تو فاجعه ای ها پسر. مردم از خنده. بیچاره زنت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: الان در حال تعریف از منی یا تحقیر من؟؟؟:)))))))))))))))
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۱۰:۵۶ ق.ظ
به به شبگیر عزیز …به جای مدرسه باید می بردنت باز پروریه کودکان …باید اخراجت میکردن و میرفتی اردوگاه کار اجباری …خیلی شاهکار کردی ؟ با آب و تاب هم تعریف می کنی
دلمون تنگ شده بود باباکجایی؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: همین دیگه!به خاطر همینه که میگم معلم باید عاشق باشه.تازه من جزو بچههای معمولی مدرسهام بودم.
اگر تو یه روزی معلم بشی، شاگردات همه سر از سیبری در میآورند!
زیر سایهتون هستیم بانو.
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۱۰:۵۷ ق.ظ
چه چه عجب چشممون به جمالتون منور شد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: قربان چشمتان.
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۱۰:۵۷ ق.ظ
خیلی باحال بید
خوش به حال ساقی سیمین ساق !!!!!!!!!!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:مدیون شدی سولماز جان!
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۱۰:۵۸ ق.ظ
آخی آیکون لبخند؟:)
سال ازدواج ((((هورااااااا))))
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: ماندانا جان، من اون بعد نوشت رو برای تو نوشته بودم ها!خوندیش؟؟؟
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۱۱:۰۴ ق.ظ
منم مثل شما شیطون بودم ولی دیگه نه تا این حد….
موفق باشید وداماد انشاالله.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: پریزاد عزیز، آدم که نمیتونه هم موفق باشه و هم داماد! اصولن داماد موجودی است که موفق به فرار نشده است.!!!
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۱۱:۱۹ ق.ظ
وای عجب سرگذشتی
خیلی دوست دارم بدونم پسرای تخس ریزه میزه (!!!) لحظه تنبیه شدن بعد از این شیطنت های عظیم چه حسی دارن. قطعا پشیمونی چندانی در کار نیست وگرنه تکرار نمی شده دیگه! در هر صورت من دوست دارم بچه ام همینقدر تخس و شیطون باشه . از همه با حالترش همون سال آخر بوده
))
هفته معلم مبارک
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:در لحظهی تنبیه که فقط آدم در فکر اینه که چه جوری کمتر درد بکشه یا فرار کنه!اما من قبل از انجام هر شیطنتی، بلافاصله توی ذهنم یه حساب و کتاب میکردم که:آیا این کار،به تنبیهاش میارزه یا نه؟
معمولن هم میارزید!!! اما اشکال کار در آنجا بود که این تخمینهای من، چندان درست از آب در نمیآمد!!! یعنی یه دفعه ابعاد تنبیه خیلی بیشتر از پیشبینی من میشد!
مطمئنی که دوست داری یه پسر اینجوری داشته باشی!!؟ به نظرم بهتره قبلش با مادر من یک مشورتی بکنی!!!
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۱۱:۳۶ ق.ظ
خخواقعا شما عسلویه کار می کنید؟!درکتون می کنم! آخه من هم بوشهری هستم سعی کنید از هوا نهایت لذتو ببریدچون جای دیگه گیرتون نمیاد!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:ما که سعی خودمون رو می کنیم!اما شما هم سعی کن یه مدت بیای عسلویه تا قدر همان بوشهر رو بهتر بدونی.
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۱۱:۳۹ ق.ظ
سطر به سطر که پیش میرفتم، برادرهام میآمدند جلوی چشمم.
) آخر این برادران من چنان بلایی سر معلمین و ناظمها و مدیران مدارسشون میآوردند که بدبختها حاضر نبودند هیچ «جعفری» را در مدرسهشان ثبت نام کنند!
و جالب قضیه همین شاگرد اول بودنشان بود که پدر خدابیامرزم علم میکرد تا شاید از خر شیطان بیایند پایین و ثبت نامشان کنند.
عالی بود
)
ولی خداییش خیلی دلم برای پدر بزرگوارتان سوخت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:شما لطف دارید بانو
اما در جریان باشید که رکوردهای پدر من، در حد المپیک بود و رکوردهای من در سطح مسابقات استانی!!!
یعنی اینکه من در شیطنت،انگشت کوچیکه پدرم هم حساب نمیشدم!
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۱۲:۱۲ ب.ظ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: شما لطف دارید و خوشحالم که خوشتان آمده.
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۱۲:۲۰ ب.ظ
آقای مهرداد زاهد عزیز خیلی جالب بود که منو دختر خودت خطاب کردی،حالا که اینطور شد:
لطفن تکلیف ارث و میراث و هم خیلی زود مشخص کن،قبل از اینکه ازدواج کنی!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:ببین حالا! من دارم به خاطر تو خودم رو بدبخت میکنم! من دنبال یه مادر برای تو هستم، نه زن برای خودم!
اون وقت تو به جای تشکر، میایی و از من درخواست ارث و میراث میکنی!ای چشم سفید!
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۱۲:۳۹ ب.ظ
سلام/خوبی/کلی خندیدم از شیرینکاریهات!ممنون که ما را با قوم الظالمین آشنا نمودی بیش از پیش!
آخجون یه عروسی افتادیم! یادت باشه منو حتمن دعوت کنی؟! فقط تو عسلویه نگیری ! چون دوره شاید نتونم بیام!
دست از سر این خانمهای شوهر دار بردار! قباحت داره !
اگه بابت دیرکردن و عدم نوشتن خاطرات قبرست نبخشیمت چیکارمیکنی؟چجوری میخوای جبران کنی؟
سال ازدواج و الگوی اطلاحو خوب اومدی…برو دارمت!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب گیر:سلام سمیه جان
بابا عروسی کدومه؟چرا الکی جو گیر میشی؟ اما حالا که اینطوره چشم!من از همین الان میافتم دنبال ازدواج کردن! فقط اگه ممکنه، یه زحمتی بکش و تاریخ کنکورهای” کارشناسی ارشد” آتیات را مشخص کن تا من هم تلاش کنم تاریخ عروسیام با کنکورهایت تداخل پیدا نکنه و بتونی در عروسی بنده؛حاضر باشی!!!
به اونا بگو دست از سر من بردارند!تو آبجی من هستی یا سیستر اونها!!؟
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۱:۳۹ ب.ظ
sgسلام شبگیر جان
ازدواج فرخنده شما را با سرکار خانم دوشیزه(چون قرار نبود پایهی زندگی را بر روی ویرانهی زندگی دیگران، بنا کنید) ساغی سیمین ساق تبریک و تهنیت می گویم و از خداوند منان آرزوی زندگی سرشار از خوبی و خوشی در کنار فرزندان دلبندتان عزیزان :جهانبانو، جهانگیر، جهاندُخت و جهانبخش را دارم.
و خدمت خانمها آنجلینا جولی،آشواریا رای و جنیفر لوپز، تسلیت عرض می نمایم و از من به شما نصیحت که برید دنبال کار و زندگی خودتان
از طرف جمعی از دوستان شنگول و منگول شما
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:سلام گلی جان
خدا از خواهری کمت نکنه آبجی!
ضمنن ایشان ساقی سیمین ساق هستند نه ساغی!
واقعن متعجبم که چطور از شعر تا بدین حد عرفانی حضرت حافظ،چنین تعابیر مادیای میشود!:)))
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۱:۵۲ ب.ظ
باباییییییییییییییییییییییییییییییی؟!!!! چرا اسم منو نگفتی ؟ مگه تو بابایی من نیستی ؟ بعدش هم این چهارتا جهان کین که من نمی شناسمشون ؟ هان ؟ بعدشم هم اون سالهایی که ازشون اسم نبردی مثلا سال دوم و سوم دانشگاه رو کجا بودی که اساتید از شرت در امان بودند ؟! ببخشید منظورم این است که از خیرت بی نصیب بودند؟
( پی نوشت : پدر و مادر من در تمام دوازده سال تحصیل هرگز نمی دانستند که من کدرسه ام کجاست و احیانن کلاس چندم؟!! مراسم ثبت نام سالی یک بار در ابتدای سال تحصیلی توسط خواهرم یا احیانن برادرم انجام می شد! چنین وضعیتی جون می داد واسه شیطونی! مگه نه؟)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:این چهار تا از مادر دوم تو هستند دخترم!
به دلیل پرهیز از طولانی شدن این پست و همچنین شرم ذاتی، از نوشتن بقیهاش، منصرف شدم…
اما بین خودمون باشه که من حتی دوبار در مقطع فوق لیسانس هم از کلاس اخراج شدم!!!
آخی! خوش به حالت! اما من اگه یه هفته مادرم میاومد مدرسه و شکایتی نمیشنید، بلافاصله من رو میبرد دکتر و میگفت:بچهام افسرده شده آقای دکتر.!!!
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۱:۵۹ ب.ظ
ا”اصلاح الگوی مصرفِ ازدواج” یعنی اینکه :۱- در محتویات خصوصی ازدواج صرفه جوئی می کنید ، در محتویات عمومی صرفه جوئی شود و یا هردو و یا هیچکدام!!!!
۲-اگر در محتویات خصوصی ازدواج صرفه جویی کلان شود، دیگر شاهد تولد دروداف ها ایدگری مثل جهان افروز، جهان گرد، جهان بین، جهان سوز و …. نخواهیم بود آیا؟!!!
اگر مرا در شفاف سازی پی نوشت اول یاری فرمایید. با تشکر از تنویر فرماییتان.
سلام!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:هیچکدام!!!
منظور من اصلاح نوع مصرف بود، نه میزان مصرف!!! خدایینکرده، هنوز عیب و ایرادی پیدا نکردهام که،رها جان!!!
ذهنتان روشن شد احیانن آیا؟؟؟
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۲:۰۱ ب.ظ
شب گیر عزیر در رابطه با آن پ.ن اول:
شما چه را مصرف می کنید که برای اصلاح الگویش ازدواج می کنید؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب گیر:جارو برقی!!!
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۲:۰۳ ب.ظ
دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود! اندر دامن؟؟؟؟؟!!!! شما نمی گوئید زنی بچه ای موسیو گلابی چیزی از اینجا رد می شود؟
))))))))))))
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:
اولن شعر از حافظ است!لذا برای هرگونه اعتراض به ایشان مراجعه شود.
دومن:موسیو جان هنوز متوجه ی این چیزها نمیشود!
سومن: چقدر تو ذهنت منحرفه!!! واقعن چه طور میتونی عرفان من رو به این راحتی زیر سوال ببری!!؟ اصلن از قدیم گفتهاند که از همین دامن است که ما مردها به معراج میرویم!!!راههای رسیدن به اشراق و معبود، بسیار متفاوت است سالی جان! میخوای بیشتر برات توضیح بدهم!!؟
چهارمن: دوستانه توصیه میکنم که این شرم و حیای نداشتهی من را، خیلی محک نزنید!!!
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۲:۰۴ ب.ظ
بابا تو دیگه کی هستی!!!
__________________________________________
شبگیر: بنده مهرداد زاهد هستم، ملقب به شبگیر!!!
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۲:۱۰ ب.ظ
۱٫منظور از ”اصلاح الگوی مصرفِ ازدواج” یعنی اینکه : ۱ – در محتویات خصوصی ازدواج، صرفه جوئی می کنید ، در محتویات عمومی ازدواج صرفه جوئی می کنید ، هردو و یا هیچکدام!!!
۲- اگر در محتویات خصوصی ازدواج صرفه جویی (کلان) کنید،آیا دیگر شاهد تولد دروداف های تحسین برانگیز دیگری همانند: جهان افروز، جهان گرد، جهان بین، جهان سوز و …. نخواهیم بود ؟!!!!!!!
شفاف سازی پی نوشت یک تان برای این حقیر بس گران بهاست! .
سلام!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: اِ!!! هنوز برایتان شفاف نشده؟؟؟
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۲:۱۳ ب.ظ
سلام . خیلی بامزه بود. ممنون از نوشته هات.برات آرزوی موفقیت میکنم . میخوام برم یه دور دیگه بخونمشون. میگم چه خوب یه شمهای از جور و جفای معلما رو نوشتی !!!!!!!!!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
شبگیر: سلام از بنده است.
خواهش میکنم و شما لطف دارید.
آره!میبینی چقدر آدمهای بیانصافی بودند؟ چقدر ناجوانمردانه از قدرتشان استفاده میکردند!!؟؟؟
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۲:۳۱ ب.ظ
,hووای من مدت ها بود اینجور نخندیده بودم کلی سر حال اومدم و فکر کنم اگه شما ناراحت نمیشین همین کار و تو وبلاگ خودم هم انجام بدم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:
چرا ناراحت بشوم؟اتفاقن کار خیلی خوبیه و خیلی خوشحال میشوم که شما و بقیهی دوستان هم این کار رو انجام بدهید.
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۲:۴۲ ب.ظ
سلام
چه تضمینی وجود داره که با ازدواج الگوی مصرف رو اصلاح کنی چون هم آتیشت تندِ هم آرایشگری بلد نیستی ، یا هستی شیطون؟
ولی قبل از مصرف خوب تکان دهید، حالا با رعایت الگو یا بدون – اینو یه جایی خونده بودم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:سلام محمد جان!
شما چه تضمینی میخواهی برادر من!!؟
ما سالها است که قبل،هنگام و حتی بعد از مصرف هم خوب تکان میدهیم به حضرت عباس!البته شیشهی شربت آلومینیوم ام.جی را عرض میکنمها!!!:)))))
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۲:۴۷ ب.ظ
راجع به جهانی سازی فرزندانت هم بهتر بود همسر هایی از سراسر جهان انتخاب می کردی اونوقت از همه رنگ بچه مثل اسمارتیز داشتی نماینده ی گینس رو هم خبر میکردیم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:
ببین برادر!من فکر میکنم زیادی روی من حساب باز کردی!!!
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۳:۱۷ ب.ظ
سلام شبگیر عزیز. آپ بی نظیری بود.
برای قدردانی از معلم راه نویی رو انتخاب کردی.بر ما هم از این ظلمهازیاد رفته.
_____________________________
شبگیر:سلام دوست من
خدا سایهی این ظالمان را از سر بچههای مردم کم نکند.
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۳:۲۷ ب.ظ
شبگیر عزیز
خیلی خندیدم.خدا به داد مادر این همه بچه برسه اگه به پدرشون برن.قلمت خیلی زیباست بهت تبریک می گم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:سلام فندق جان
شما لطف دارید ولی از کجا معلوم که مادر بچهها(همون منزل را عرض میکنم!)، خودش شیطونتر از پدر بچهها نباشه!!؟
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۳:۴۳ ب.ظ
سلام جناب شبگیر.
الگوی مصرف ازدواج. من فک کنم اگر این بچه ها مثل خودت باشن برای هر کدامشان یک مادر ابتیاع کن.
بعد یک سالن برای مجلس ترحیم فرش کن اصلن هم در مدرسه اینهاشون نرو .بگذار بچه ها با خیال راحت نمره بگیرند. درسشون که تمام شد پسرها سربازیشون را که رفتند رسما زنده شو خودتو نشان بده.
همیشه موفق .شاد باشی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام بر نقشونگار بانو
اگر راستش را بخواهید، خودم هم ترجیح میدهم که این کودکان، هریک از “یک مادر” باشند و در نهایت مادری پیدا کنم که بتواند این مجموعه را مدیریت کند!اما افسوس که قوانین اسلام دست مرا بسته و بیش از چهار همسر نشاید!!!
البته فعلن به دنبال مرجعای هستم که اجازهی پنجمی را هم صادر کند!!! شما چنین مرجعی سراغ ندارید احیانن؟؟؟
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۴:۰۴ ب.ظ
سلام
زیبا بود
ولی حقیقتاً معلمین این نسل خیلی باید هنرمند باشند تا فقط بتونند بچه ها رو سر کلاس نگه دارند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:سلام لیلا خانم
حرفتون را قبول دارم.بچههای زمان ما، شیطانتر و شرتر بودند، اما میشد با تنبیه،تهدید و یا حتی وعده و وعید، کنترلشان کرد.
اما بچههای الان خیلی اطلاعات و آگاهییشان خیلی بیشتر است.تا بهشون بگی بالای چشمتان ابروست، فوری قوانین حقوق بشر را بهت یادآوری می کنند.اگه بگی الان لولو میاد، میگویند: میدم گودزیلا، لولویت را یه لقمهی چپ کنه!!!
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۴:۱۵ ب.ظ
تبریک من را بخاطر اصلاح الگوی مصرف زندگیتان پذیرا باشید.
رهگذری که همچنان منتظر ادامه داستان است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: ببین حالا!!! حالا اینقدر الکی تبریک بگویید تا شوخی شوخی یه کاری دست من بدهید!
منتظر ادامهی داستان “اصلاح الگوی مصرف” هستی!!؟
اولن که داستانی در کار نیست و دومن اگر هم بود، من از نوشتنش معذور بودم!!!
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۴:۳۳ ب.ظ
akh ke cheghadr khandidam .modatha bood nakhandide boodam mersi
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:خوشحالم که باعث خندهتان شدم.
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۴:۳۶ ب.ظ
واقعا تو مظلومی. آخی!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:
چاکریم برادر.بلاخره یکی پیدا شد که من رو درک کنه!
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۷:۴۵ ب.ظ
من سلام . من آمادگی خودمو برا پی نوشت اول اعلام میکنم!! مبارکه؟!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: من هم سلام!
نهخیر!!!
خیال خام برت داشته آبجی!!! من که گفتم بنای زندگیام را بر ویرانههای زندگی دیگران نمیگذارم! شما همون حضرت حافظ را که به فاک فنا دادی،برای یه عمرت کفایت میکنه!!!:)))))))
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۸:۲۴ ب.ظ
وایییییییی خیلی خوب نوشتی. نمینویسی، نمینویسی اما وقتی هم که آهوی قلم را بر صحرای کاغذ میدوانی!!! نوشتهات عالی از آب درمیاد. نمیدونم چند درصد از اینایی که نوشتی واقعیته و چند درصدش تخمی تخیلی!؟ اما دلم واسه اون پسرک بیخیال و سر به هوای دوم ابتدایی که راهشو کشید و رفت خونه ضعف رفت
)) خداییش معلمت باید ریز ریزت میکرد :دی در مورد خاطرات قبرس هم نگران نباش ما دیگه به بیخیالی و ننوشتن تو عادت کردیم ، چه دستت اندر پاچهی(!) ساقی جون باشه چه نباشه
)
))))))))))))))))))))))))))))
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:
تو لطف داری آبجی و من خیلی مخلصتم. اما به جان خودم همهاش عین واقعیت است و تازه من خیلیهایش را حذف کردم.
در مورد سربههوایی و بیخیالی، من رکوردهایی دارم که این در مقابلش هیچه!!! شاید یه روز یکی دوتایش را بنویسم.
خیلی ذهنت منحرفه!!! چطور از چنین شعری، چنین برداشتی کردی!!! یعنی تو فکر میکنی که من آدم اینجوریای هستم!!؟
امیدوارم که جوابت مثبت نباشه و میدونم که نیست.!!!
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۸:۲۴ ب.ظ
با او قسمت معلم باید عاشق باشه موافقم. اصولا دنیا را ادمای عاشق میسازن. پلیسای عاشق. معلمای عاشق. پرستارای عاشق .مهندسای عاشق……..
ضمننا باید اضافه کنم: پسرم خودتو خسته نکن. اخه کی به تو زن میده؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: به به! خانم دکتر ستاره
احوال شما؟ کجایی روله جان!!؟
اما در مورد سوالت:
دو نفر که قبلن حاضر شدهاند به من زن بدهند!!! بعدش هم خدا بزرگه!!! شما نگران نباش!!! اصلن یه وقت دیدی رفتم و یه خانم دکتر گرفتم!!! بلاخره از هیچی که بهتره!!!
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۹:۳۲ ب.ظ
به به ببین کی اینجاست! سلام علیکم!
)
احوال شما!؟
تو یعنی از همون بدو تولد شیطون بودی؛ واسه همین ِ نمیشه کاریش کرد!یه جورای با خونت عجین شده ! وقتی انبار رو آتیش زدی نگفتی خودت تو اون هیری ویری می سوزی؟!ولی من هنوز نگرفتم آخه چرا تو رو مبصر کلاس می کردن با این همه ید طولانی که از تو سراغ داشتن؟! ما هم شیطون بودیم تا جای که موتور آقای معلم رو پنچر می کردیم که به کلاس هاش دیر برسه اما دیگه نه تا حد شما! :دی
بعد هم من قصد تبریک گفتن ندارم اما خوب چه ساقی باشه چه سیمین چه انجی و چه جنیفر به هر حال واست آرزوی خوشبختی و آرامش رو دارم فقط اگه میشه یه ماه قبل از مراسم خبر بده تا ما هم بتونیم حضور به هم رسانیم!!
در ضمن می تونی واسه خاطر یاد بود اسم بچهء جدیدت رو بذاری عزیز!!! و با همین !!! ( ۳ دسته بیل) تو شناسنامش ثبت کن تا بعد ۱۰۰ سال که ما مردیم یادت باشه کجا بودی و با کی بودی و چه ها کردی!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: و علیکم سلام سرکار خانم اغنیه خاتون!
یعنی چی که میگی:”ببین کی اینجاست”! مگه قرار بوده کی اینجا باشه به جز من؟ نکنه اشتباهی اومدی؟ مثلن رفتی سراغ وبسایت برد پیت، اما سر از اینجا دراوردی!!! اما نگران نباش! درست اومدی!بیا تو ببمجان! تو من رو هم کوشتی!!!
ترانه جان!آخه تو دیگه چرا؟؟؟ یعنی واقعن تو هم از اون شعر به چنین معنای مادی و زمینیای رسیدی؟؟؟ یعنی خدایی نکرده، تو هم فکر میکنی که من بله!!!
به خدا من منظورم از اون شعر،بیشتر به اون قسمت” گسستن تسبیح ” بود، اما شما با این افکار خرابتون، همش از ساقی سیمین ساق حرف میزنید.حالا اینقدر بگویید تا من خودم هم باورم بشه!!!
اما به نظرم این ساقی سیمین ساق باید داف ردیفی باشه که همه اینقدر ازش تعریف میکنند!خداییش دهن خودم هم آب افتاد! تو احیانن یه عکسی، تصویری، چیزی از این ساقی سیمین ساق نداری؟؟؟ عکس ساقش هم باشه، قبولهها!!!
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۱۰:۳۸ ب.ظ
سلام بر جناب اقای مهندس زاهد
خوبین شما؟؟؟؟تقاضا میکنم که بنده رو در جمع کامنترهای این وبلاگ بپذیرین.
در ضمن خسته نباشین بعد قریب به ۸۰ سال اپ نمودید……اگه کلا قراره اینجوری باشه بگین که ما هی هر روز ده بار نیایم نت و جویا بشیم از حال وبلاگ شما و خودتون البته…..
بسیار لذت بردم از ظلم معلمها بر شما….اصلا حقتان بود…..مگه مدرسه جای اینجور کاراس مهندس؟؟؟؟من که در دوران تحصیل همیشه سر به زیر بودم و هیچ گونه الودگی صوتی تولید نمیکردم،به هیچ وجه.هیچ وقت هم نمیرفتم روی نرو(به کسر ن)معلمها و البته ناظم های محترم،که به نظر من بسیار ظالمتر از معلمها هستند.
بی زحمت کارت دعوت منو فراموش نکنید.ادرسمو براتون میل میکنم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:سلام سرکار خانم اسما خانم
قربان شما.شما خوبید؟ خانواده خوبند؟ بچهی برادرتان خوب هستند؟
من نمیدونم تو چرا به معلم ها اعتراض نمیکنی؟ اصلن مگه مدرسه جای ظلم است خواهر من؟
راستی اگه تو اینقدر که میگی، بچهی خوب و پاستورریزهای بودی، پس از کجا میدونی ناظمها ظالمتر از معلمها هستند!!؟
دیدی حالا مچت رو گرفتم.!!!
کارت دعوت کدومه آبجی!!؟چرا جو سازی میکنید!!؟
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ at ۱۱:۳۴ ب.ظ
shabgir jan man koja zehnam monharef ast aslan az roze aval hichki mano dost nadasht. hala agar baghye migoftand nazo gol o ba maze bodand ama mane bichare monharefam!!!! aslan ein donyaye majazi va weblogestan ba man sare sazesh nadarad, baghye gele gozari ra farda ke toye sherkatam migam chon laptopam fonte farsi nadare
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب گیر:سلام سالی جان
خیلی هم نگران نباش!به نظر میاد که مشکل از خود حضرت حافظ است.چون من که به خودم اطمینان دارم و مطمئنم که ذهنم خراب نیست و این شعر را فقط به خاطر بار عرفانیاش نوشتهام.
بنده از روز اول اول شما رو دوست داشتم!حتی قبل از اینکه به دنیا بیایی!!!یعنی کلن قبل از اینکه به دنیا بیایم،در سرنوشتم مقدر شده بود که “سه دال” باشم! یعنی همون “دوستدار در و داف”!!!
اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸ at ۱۲:۲۷ ق.ظ
باز هم سلام یادم باشد یک عکس با گوشیم از جارو برقی جدیدم برات بگیرم بخندی .لینک کنم بگذارم بعدا فهمیدم اسم جارو برقیه مسئله جدی داشت.خیلی جدی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: باز هم سلام بانو
این کار را نکنید لطفن! آدم که از یک چیز بیناموسی با موبایلش عکس نمیگیره!!!
قضیه برام جالب شد! مگه مارک جارویتان “دو لنگی” نیست!!؟ پس مسئله دار بودنش در چیه؟ این که خیلی طبیعیه!!!
اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸ at ۱۲:۵۴ ق.ظ
Congratulation
i loved it
(-:
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: به به!سلام عمه خانم عزیز
خیلی مخلصیم و ممنون.
شما خیلی لطف دارید بانو.
اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸ at ۱:۳۶ ق.ظ
به به، جناب شبگیر خان چهار دسته بیله!!!! و عشق ابدی و ازلی خانمهای آنجلینا جولی، جنیفر لوپز و جسیکا آلبا! (ما مرام داریم، جسیکایمان را هم برای رفیق میدیم!) قربان قدمرنجه فرمودید! قدم روی تخم چشم و اقصینقاط بدن اهالی وبلاگستان نهادید! فکر کردم خدای نکرده این مکزیکیهای بیپدر و مادر مزدور جیرهخوار، آنفولانزهایشان را فرستادهاند سراغتان!
معروض میدارم خدمتتان که اول از همه خدا رو شکر که در صحت و سلامت کاملید!
دوم اینکه من همیشه فکر میکردم شما در کودکی و نوجوانی از این بچههای مؤدب بودید که لپشان را میکشیدند و میگفتند نازی! (حالا نمیخواهم وارد جزئیات بشوم!) جوانی شما را در هم شمایل یک آدم حسابی میدیدم! خوب شد این پستتان را خواندم! حالا دیگر مطمئن شدم که دقیقاً همانطوری بودید که فکر میکردم!!
در آخر هم ضمن تبریک به شما بابت اینکه بالاخره از دلبریهایتان جواب خواهید گرفتید و روز و شب یک خانم مهندس در منزلتان قدم خواهد زد، برای تمام اعضای خانوادهی عروس خانم صبر ایوب آرزومندم، هر چند فکر نمیکنم ایوب هم میتوانست از زندگی با شما لذت ببرد!! (البته قطعاً برای شبگیر خان چهار دسته بیل هم لذتی در زندگی با ایوب وجود نداشت!)
در ضمن چند سالی هست یک چیزی هم یاد گرفتم، گفتم حالا که جایی برای گفتنش ندارم اینجا بنویسم! زندگی شهد گل است، زنبور زمان میخورَدَش، آنچه میماند عسل خاطرههاست! خلاصهاش میشود اینکه ساقی سیمینساق را بچسب که خربزه اساساً آب است!
پینوشت:
۱٫ تمام قسمتهای دوپهلوی کامنت فوق، رو به پهلوی مؤدبانهاش است! حتی آن قسمت ساقی سیمینساقش، به جان خودم!
۲٫ مهرداد جان بیزحمت یک کاری کن من هم بتوانم کامنتهای دوستان را جواب بدهم! باور کن اینهایی که اینجا پشت سر من حرف میزنند به وبلاگ من که میآیند برعکسش را میگویند و چه بسا پشت سر تو هم صفحهای چیزی بگذارند! در نهایت من و تو هستیم که برای هم میمانیم! به فکر عسل خاطرهها باش که هم «عسل» دارد هم «خاطره»، آن هم نه یکی بلکه چند تا!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام بر روی ماه و گلت!
چطوری بامرام!!؟ بابا، با معرفت! خراب رفیق! با سخاوت! خداییش این با این مرامت خیلی حال کردم ولی مطمئن هستم که تو میدونی من آدم ناموس پرستی هستم و برای همین سرکار جسیکا جان را به بنده تقدیم فرمودید!نه؟؟؟
تا آنجایی که یادم میاید من در ایام بچگی و حتی ایامی که هم سن و سال امروز شما بودم، بچهی نازی محسوب میشدم و کلن خیلی خاطر خواه داشتم، اما خوشبختانه گیر هیچ کدامشان نیفتادم. به خصوص اون آقای ممدسگسیبیل که هنوز هم که هنوزه، من را با یک ولعی نگاه میکند که نگو و نپرس!!! البته سوءتفاهم نشودها!فکر کنم ایشون من رو برای دخترش در نظر گرفته که همان ساقیسیمینساق است.!!!
و اما در مورد پینوشت شمارهی دو هم باید خدمتتان عرض کنم که یواش یواش دارم مجاب میشوم به نوشتن پستی در مورد آن شبی که تشریف آوردید منزل ما و اندکی در زیر “پتوی مادربزرگ” بنده، آرامیدید!!!
زودتر برو دکتر تا این عشقت نسبت به شبگیر را علاج کنی!!! این عشق نیست گلابی جان!این سرابه!!! صدبار بهت گفتهام و گفته اند که :این دوستیها و عشقهای خیابانی و مجازستانی، عشق نیستند! مگه تو این برنامههای تلویزیونی را نمیبینی!
اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸ at ۲:۰۴ ق.ظ
بندگان خدا پدر و مادرت چی کشیدن !!!
از بس خندیدم چشام پر از اشک شد . خداییش معلمی کار هر کسی نیست
خاطرات ما رو هم زنده کردی ،دیروز به مادرم زنگ زدم و روز معلم رو بهش تبریک گفتم آخه یه چند سالی معلمم بود البته خیلی سخت گیر و در عین حال مهربون.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:
چطور مگه؟ پدر و مادر من معمولن سیگار میکشیدند!البته گه گاهی پیپ و قلیان هم در خانهی ما مشاهده میشد و از گفتن بقیهاش هم معذورم!
خداوند سایهی مادرتان را سالهای سال بر سرتان مستدام بدارد.از طرف من هم به ایشان تیریک بگویید.
اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸ at ۱۰:۳۹ ق.ظ
کجایی که کاسپاروف از دست رفت…….!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: شما نگران نباش!
کاسپاروف، عشق ما است و در نهایت به دست ما باز میگردد!!!
اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۵ ق.ظ
آخی به قولی یاد باد آن روزگاران یاد باد ، خیلییییییی جالب بود .پیرشی مادر شادمون کردی
سلام
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: واقعن یادباد آن روزگاران. خداییش بسیار آدم های صبور و کم توقعی بودند. این همه با شاگردها سروکله میزدند اما در نهایت اونها سلامشون رو قورت میدادند و یا به جای خداحافظی ازش استفاده میکردند!!!
راستی سلام!احوال شما؟
اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸ at ۱۱:۱۰ ق.ظ
برادر شبگیر عزیز
)))))
پس از مدتها اخم و تَخم، حسابی خندیدم! عجب بچه فجیعی بودید ماشاءالله
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: خواهر مرسده جان!
لطفن مشخص بفرمایید که این کامنت در راستای تعریف از بنده است یا تخریب بنده!!؟؟؟
اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸ at ۱۱:۲۱ ق.ظ
دلم برای شما بسیار سوخت
معلم هائی بس ستمکار داشته اید
به هر حال خداوند جای حق نشسته است
غصه نخورید عوضش را خواهند دید
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: اگر قرار بود به واقع هر چیزی، عوض و پاداش داشته باشد، الان میبایست همهی معلمان ،قصری شاهانه میداشتند.
اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸ at ۱۱:۲۷ ق.ظ
آبروم رفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
داشتم تنهای تو اتاق می خندیدم که مدیرم اومد تو……….
همش تقصیر تو
________________________________________
شب گیر:خانم اجازه!به خدا ما بی تقصیریم! خانم اجازه!به خدا کار ما نبوده! خانم اجازه!کار موسیو گلابیه به خدا.!!!
اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸ at ۱:۵۱ ب.ظ
واقعآ که خیلی در حقت ظلم شده ! تازه الان به معنی واقعی مظلومیت پی بردم ! هر کی دیگه جای تو بود همون سالهای اول قید تحصیل رو میزد واقعآ خیلی آقایی کردی که با این همه ظلم و ستم باز هم ادامه دادی . صبرو تحمل و ارادت ستودنیست !!!!
راستی من یه پیشنهاد کار با درآمد خوب دارم از عسلویه(در زمینه پزشکی) میشه لطفآ از شرایط اونجا برام بگی . یه خانم میتونه اونجا دوام بیاره ؟
ممنون
______________________________________
شب گیر:قربان شما!
مرسی که من رو درک کردی!می بینی من چقدر بچه ی صبوری هستم.
نمیدونم کجا به شما پیشنهاد کار داده اند,پتروشیمی؟پالایشگاه؟منطقه ی ویژه ی اقتصادی؟شرکتهای پیمانکاری؟
اینها همه با هم خیلی فرق میکنند.اما در کل شرایطش بد نیست،یعنی بلاخره عادت میکنی! شما بفرمائید چند سالتون هست و چه شکلی هستید تا بگم میتونید اینجا دوام بیارید یا خیر!!!!:)))))))))))))
اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸ at ۲:۰۱ ب.ظ
خدایی من فکر میکردم خودم خیلی اراذل بازی در میارم!
ولی خدا رو شکر دیدم از من بدتر هم وجود داره البته بد از نظر شدت اعمال!
البته من چون دخترم خب همین یه کم ضایعتر میکندش!
در کل خیلی باحال بود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:نه!!! خداییش معلم های من از شما خیلی بدتر بودند!!! خوندی که!!؟
شما لطف دارید.
اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸ at ۲:۴۴ ب.ظ
راستش من تازه واردم و وقتی پستهای قبلیتونو خوندم مثل اینکه متاهل بودید الان می بینم دوستان می گن زن بگیرید پس این وسط یه اتفاقهایی افتاده به هر حال هر چی که هست نباید گذشته دیواری بشه در برابر آغاز دوباره ، زندگی خیلی کوتاه تر از اونیه که بخواید اونو بدون یه همهدم بگذرونید ، مطمئنا تجربه های زیادی به دست آوردید و الان می تونید یه انتخاب بهتر و درست تر داشته باشید ، این حس ناب رو از دست ندید.
چه قدر صحبتام مادر بزرگ مآبانه شد !!!
به امید فرداهایی بهتر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: خوش آمدید دوست من.
والله اتفاق که زیاد افتاده! ضمن اینکه همدم هم کم نداشتهایم!
اما گذشته از شوخی؛ حق با شماست و زندگی خیلی کوتاه تر از اونیه که آدم بخواد تنها بمونه، اما گاهی اوقات، یه همدم بد، زندگی رو کوتاه تر هم میکنه.
اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸ at ۲:۵۱ ب.ظ
باغت آباد انگوری
_____________________
شبگیر: قربان شما.
اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸ at ۳:۲۹ ب.ظ
سلام
وسط یه دنیا کار وقتی دیدم پست تازه گذاشتین ، نشستم پای مانیتور و پلک نزدم و خوندم !
خیلی بیست بود !
من دلم می خواست معلم این بچه شیطون می بودم !
از همه چیز گذشته نوع روایت کردن شما واقعا ماهرانه و جذابه !
واقعا لذت بردم
موفق باشید و همیشه دلتون شاد باشه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: به به!سلام جینا خانم
شما لطف دارید اما فکر نکنم معلمی بنده براتون خوشآیند میبود! البته بهت قول میدادم که اون دنیا جایت در بهشت بود.
البته هنوز هم دیر نشده!، شما برو معلم بشو و من هم جهانگیر و جهانبخشم رو میفرستم خدمت شما.
مرسی دوست من و امیدوارم تو هم همیشه موفق باشی.
اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸ at ۳:۳۲ ب.ظ
وای مهرداد! مثل اینکه این قصه سر ِ دراز دارد! تو از ۲۱ خرداد ۱۳۷۸ در حال نوشتن یه ذره خاطره ای! این بایگانیت رو دیروز یافتم و الان همش رو خوندم! من آرشیو ویولت رو به مدت چیزی بیشتر از ۶ ماه تونستم بخونم و آرشیو تو رو چیزی کمتر از ۶ ساعت! فقط دیدم که اونجا هم به کامنت گذاران بد بخت گفته بودی تا ۲۴ ساعت دیگه آپ میکنی و اینجا هم !!! خلاصه که با دونستن اصل موضوع و اینکه این قضیه کم کم داره به تاریخ می پیونده! اعتراف میکنم که دیگه من یکی از طرف فقط خودم دیگه … بخورم از شما بپرسم که پس کی خاطراتت رو تمومش میکنی! من به این نتیجه هم رسیدم که شاید فقط تا اون قسمت ماجرا اونجا بودی و بقیه اش رو منتظری کسان دیگری که اونجان بیان بیرون و واست تعریف کنن و تو هم واسه ما بگی آره؟! یا قضیه اون دکتری هست که می خواسته یه بدبختی رو عمل کنه در عین عمل نسخه اول کتاب تموم میشه و آقای دکتر می مونه تا نسخه دوم چاپ شه و عمل رو به اتمام برسونه! میخوای اصلا واسه من تعریف کنی من واست تایپ کنم ها ؟ :دی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: خدا خفه ات نکنه ترانه جان!!! مردم از خنده! ضمنن اون عکس داش سهیله.محض اطلاع خوشتیپهی جمع ما ؛ایشون هستند!!!
عجب هوچی ای هستی.!!! باشه تا به جایش از خجالتت در بیام!!!
اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸ at ۳:۵۱ ب.ظ
سلام جناب شب گیر
خاطرات تحصیلی شما خیلی جالب و با مزهای بود و طبق معمول که نوشته های شما
رو میخونم کلی شاد شدم
راستی من کنجکاو شدم بدونم از این همه شیطنتی که دوران تحصیل داشتین مادرتون
ناراحت یا دلگیر نمیشد؟
_______________________________________–
شبگیر: سلام سرکار خانم نساء جان
مادر بنده ناراحت نمیشدند!ایشون منفجر میشدند!!! اما از آنجایی که مادر بنده کلن غریب پرست هستند، همیشه طرف معلمها رو می گرفتند و از آنها حمایت میکردند.!!!
اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸ at ۳:۵۴ ب.ظ
خیلی خوب بود کلی خندیدم .مدت طولانی ننوشته بودین . کم کم نگران می شدم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:شما لطف دارید بانو و شرمنده میفرمائید.
اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸ at ۳:۵۸ ب.ظ
خوشحالم که بعد از مدت مدید، شدید خوشکل نوشتی
منم باهات موافقم اصلاً این قشر ستمگرن
البته ستمشون به من از دوره دانشگاه شروع شد
نامردا همیشه دلشون می خواست من تو کلاس نباشم. نمی دونم چرا؟
البته زیاد کاری به کارشون نداشتما
فقط گچ خورد شده میریختم تو کتشون، تو کلاس یه خورده شلوغ بودم، یه مقدار دیر میومدم، گاهگاهی غیبت داشتم، بهشون گیر سه پیچ میدادم، بنا به نوع اقلیت شون براشون جک تعرف می کردم و…………….
ولی خدایش تو یه چیز دیگه ای هستی من کم آوردم
بیچاره اون زنی که می خواد الگوی مصرف تو رو درست کنه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:اتفاقن این اقلیت رو بد جور پایه هستم. من پیش لر ها، به لر بودن پدربزرگ مادریام اشاره میکردم و پیش ترکها، به ترک بودن داییام!!!
چرا بیچاره!!؟ مگه در مورد من چه جوری فکر میکنید؟؟؟
اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸ at ۶:۱۴ ب.ظ
های
جناب سه دسته بیل
اولا-شما که از خانم ویولت ایراد میگرفتید که با نوشته هاشون باعث تحریک شما برای گذاشتن کامنت میشن!خودتون که دست ایشون رو از پشت بستید برادر من!
دوما-درمورد اینکه فرموده اید اینجانب وبقیه قضیه ازدواج شمارو جدی نگیریم! بقیه رو نمیدونم ولی درمورد خودم چی خیال کردی جدی میگیرم؟!!! با اون چهارتا لوسیفری که پس انداخته ای آخر فکرکرده ای کدام آدم عاقلی حاضرمیشود ازدواج شما را جدی بگیرد!!؟؟حداقل قبل از اعلام این خبر آن همه جن بازیهایت را تعریف نمیکردی بلکه یک آدم ازهمه جا بیخبری پیدا شود وبه شما جواب مثبت بدهد!
برادر من خودت میدانی که من خیلی یتیم نواز هستم ولی به جان مدوکس حاضرم صدتا جوجه تیغی را بغل کنم ولی دستم را روی سر یکی از آن لوسیفرهای تو نکشم!همین حالا هم از تصورش موبر اندامم سیخ شده!احتمالا دست نوازش کشیدن همان وردشدن جریان ۲۲۰ولت برق از بدنم همان!
تازه اسامی شان هم که کاملا مشخص است برای جن بازی در سطح جهانی آفریده شده اند!!!
آخر جان خواهر! این چه کاری است؟میدانی که بعد از آن همه قپی که برای من آمدی قرار نبوده دیگر کامنتی برایت بگذارم پس اینقدر اسم مرا در جریان این اصلاح الگو و….نگذار…وگرنه!؟؟
پ.ن لوسیفر نام دیگر شیطان رجیم است.
جن بازی هم همان شیطنت خودمان است اما در حد فاجعه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:هلو علیکم مادام پیت عزیز
ببین خواهر من، تا حالا به خودم هرچی خواستی گفتهای و من حرف نزدهام! اما اجازه نمیدهم با بچههایم شوخی کنی!!!
من همانقدر روی جهانگیرم تعصب دارم،که روی جهاندختم غیرتی هستم.!
ببین آبجی! خوبه من هم بگم که توی بچههایت همه کور مکوری هستند و یتیم به دنیا اومدند و زبون آدمیزاد سرشون نمیشه!!
ضمنن اون “جن” هم بابت تخمجن بودن فرزندانم است و لاغیر.
با ادامه دهندگان نسل من، درست صحبت کنها.!!!
اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸ at ۷:۲۲ ب.ظ
سلام شبگیر بلاکشیده
بعد از خواندن وقایع التفاقیه واقعا متوجه ظلم و ستمی که به ناحق نسبت شما روا داشته اند شدم.
اصولا باید مدیران مدارس مذکور گرد هم جمع میشدند و به خاطر شاهکارهای هنری جنابعالی، ضمن عرض پوزش از حضرتعالی، شما را مورد ملاطفت قرار داده و برای جبران ظلم و ستم روا داشته، حداقل جایزه نوبل مظلومیت به شما اهدا می کردند.بدینوسیله اعلام میدارد اینجانب و تمام وبلاگ خوانهای مترصد به دلجویی از شما حاضریم مدیران خاطی را پیدا کرده و برای مرحم نهادن بر دل زخم دیده!! شما خدمت حضرت عالی برسیم( باشد که تعارف ننمایید)
قلمی شد سنه یکهزاروسیصدوهشتادوهشت مطابق با دوهزارونه فرنگی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام بر تو ای بانوی پاکدامن!!!
بسیار مشعوف و نیکاوقات شدیم از دیدن کامنت حضرتعالی!آخه نه اینکه من هر ده ثانیه یه بار،بیشتر نمیتونم ببینمت، دلم برات تنگ میشه.!!!
درود بر تو که مظلومیت من را درک کردهای!
اما بهتر بود که به جای مرحم؛ مرهم میگذاشتی!!!
نصف بیت!:
مرهم به دست و ما را،مجروح میگذاری!
پ.ن: شما بیا و مرهمت رو هم بذار، بدون تعارف!!!
اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸ at ۸:۲۲ ب.ظ
خیلی دوست داشتم باهاتون همکلاس میبودم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: شما لطف دارید.قدرت بدنیات خوبه؟سرت محکمه؟ با هر توی درخت رفتنی که سرت نمیشکنه؟ در صورت پاسخ مثبت، بنده هم در حسرت نداشتن همکلاسی خوبی چون شما میسوزم!
اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸ at ۸:۵۰ ب.ظ
تو چقدر روحیه دادی به بابای روانشادت مهرداد خان!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: به خدا من در قبال پدرم هیچ بودم داش فرزام.اصلن اگه یه موقع هایی میدید کم اوردم،به شدت تنبیهام میکرد.!!!
خدابیامرز، آنچنان من رو با کابل میزد،که ترکه و خط کش مدرسه، برایم مثل نقل و نبات بود.
اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸ at ۱۱:۲۷ ب.ظ
با سلام . ما نیز کلاس سوم راهنمایی دبیر تاریخی داشتیم حسینی نام . این دبیر محترم وسط سال باردار گشتند و ما برای این که بفهمیم که بچه مذکر است یا مونث ( میخواستیم برای سیسمانی کادو ببریم ) شروع کردیم به آزمایش روش های مختلف که نمیدانم کدام خری پیدا شد گفت :پشت مانتوی معلم گچ بریزید ، اگر گچ ها ماند دختر است اگر نه پسر ! ما نیز چون همه ی راه ها را امتحان کرده و به نتیجه نرسیده بودیم ، به این راه نیز متوسل شدیم . زنگ تفریح که خورد ، سرکار خانم که میخواستند به بیرون تشریف ببرند ، گچ ها نیز ریخته شد . خیلی باهوش بود چون زود فهمید .
نتیجه اخلاقی : ما تا نه ماه بعد نفهمیدیم بچه چیست .
سه روز از مدرسه اخراج شدیم .
دختر ها را که میشناسی !!! تا آخر سال کل بچه های کلاس ما را مسخره میکردند و به جان خودم به ما میگفتند : اخراجی ها .
این اولین گام در اخراج شدن های ما بود .
توضیح : همه گروهمان رفتیم رشته انسانی و تا سال آخر مدرسه با هم بودیم .
آهش گرفت . هیچ کداممان شوهر پیدا نکردیم !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام متین جان
خب به جای این همه زحمت، میبردینش سونوگرافی!!!
ضمنن از کجا معلوم آهش بوده؟ شاید دعای خیرش بوده. اصلن خوب بود الان یه شوهر معتاد داشتی!!؟؟؟؟
اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸ at ۱۱:۲۹ ب.ظ
راستی . همسرتان خارجیست ؟ نام تسبیح را تا به حال نشنیده بودم !!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: بله! اسم اصلیشان تسبیلیتا است، اما توی خونه تسبیح صدایش میکنم!البته بعضی وقتها هم بهش میگم: ننهی جهانگیر!!!
اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸ at ۱۱:۴۳ ب.ظ
چرا درووغ! نخووندم مطلب به این گندگیو!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: شرمندهام دوست من،سعی کردم خیلی خلاصهاش کنم، اما نشد.
شما خونده و نخونده، سالاری برادر.
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۱۲:۵۳ ق.ظ
اتفاقا جوابم مثبته! من فکر نمیکنم که تو آدم اینجوریای (چه جوریای؟!) هستی، من مطمئن هستم
)))))
)))))))))))))))))))))))))))))))
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: اما اتفاقن من جوابم مثبت نیست! یعنی باید فکر کنم!من که گفته بودم قصد ادامهی تحصیل دارم!!! اما خوشحالم که تو با شناخت و اطمینان کافی،جواب مثبت دادی!!!
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۱۲:۵۳ ق.ظ
سلام
بسیار زیبا بود.
خیلی خوشحال شدم دیدم بالاخره یک آدم منصف پیدا شد که بگه چی به روز معلما میاد .
از روز معلم متنفرم و سالهاست در این روز تنها حسی که دارم احساس حقارت است اما امسال روز معلم با خواندن این پست شما حس خوبی داشتم. ممنون.
پی نوشت اول : آدم تو ایران هر چی باشه بهتر از اینه که معلم باشه پس خدا رو شکر کن که سر از عسلویه در آوردی نه آموزش و پرورش.
پی نوشت دوم : برای اینکه مدیون نشم نذاشتم ذهنم به هیچ جای دیگری معطوف بشه !
پی نوشت سوم : بهترین آرزوها .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب گیر:سلام سرور گرامی
شما لطف دارید و بسیار بسیار خوشحال شدم که خوشتان آمدهاست.
پ.ن اول:به خدا من رو اگر توی آموزش و پرورش راه میدادند که الان عسلویه نبودم.
پ.ن دوم: به به!فرق یک دبیر با بقیه در همین مواقع مشخص میشه!جدن که از این کنترل ذهن خوشم آمد.
پ.ن سوم:ای بابا!تو هم؟؟؟ کدوم آرزو و برای چی؟؟؟
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۱۲:۵۵ ق.ظ
سلام من خودم سه تا توضیح المسایل به ۳ روایت حفظم . البته ناچارا
فک کنم شما هم ناچار یکی دوتا حفظ کردی
تا ۹۹ تا جا داری موقت یعنی همان مالکیت ادواری . مثلا یکماه در سال ۴ هفته
هر هفته یک ویلا در یک شهر . شمال و جنوب وغرب و شرق واردی که
فقط ۱۰۰ نشه احیانا یکی را طلاق بده برای صدمی
منرابهتروبجچهاصولیسوقمیدهیدولیحتمالقبلشیکمسجدیجاییپیداکنشبهاتوشبتوانیبخوابی
عمرا بتونی بخوانی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:سلام از بنده است بانو
نه! تمام مادران فرزندانم می بایست عقد دائم باشند!شوخی که نیست!میخواهم پارههای تنم را بدستشان بسپرم.!!!
بنده از عنفوان جوانی یک تخته کارتن در زیر پل میرداماد دارم و بدین شکل نیازی به مسجد نخواهم داشت!!!
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۱:۳۰ ق.ظ
salam
agha dame shoma garm,emrooz koli asire bureaucratie shode boodam vase gereftane madrake daneshgam, darbo daghoon neshestam be weblog khoondan, ay khandidammmmmmmmmmmmmmmmm, daste shoma dard nakone.dar zemn dar rastaye madar dar shodane oon chahar tefle ma’soom, nemikhayd in Annie khanoome webloge “yadashthaye yek dokhtare torshide” beshe madare in nonahalan?? mikhayd astino pache’o etc. ro bala bezanim berim khastegari?? shoma faghat ok bede, baghiash ba man !! (beyte marboote kal agar tabib boodi, torshidegi khod raf nemoodi !!!!)
*dar zemn oon kalame’he hamoon Boorookrasi’e khodemoone, khastam class bezaram begam francais baladam !
*be joone khodam man inghadrrrrrrrrrrrrr veraj nistama, sare zogh amade’am ! alanam daram miravam,shab khosh+tora khoda zood zood up konid
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:سلام از بنده است
جان من بیخیال! من رو با آنی خانم در نینداز! من دنبال مادر برای بچههای در به درم میگردم، نه دنبال آقا بالا سر برای خودم!!!
اصلن راستش رو بخوای بنده یک دلخوری خفن از ایشون دارم اما به واقع دختر محترم و خانمیاست، چون با هرکسی که در مورد ایشون صحبت کردهام، چیزی به جز تعریف نشنیدهام.پس حتمن اون دلخوری هم ناشی از یک سوتفاهم بوده…
اما درکل
بیت:
ای شبگیر!، عرصهی سیمرغ نه جولانگه توست!
آنی دالتون!، خیلی زیادتر از سر توست!
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۲:۲۰ ق.ظ
خدا رحم کرد که دانش آموزی با شیرینکاریهای شما نصیب من نشد!!
جدا از شوخی به همراه این نوشته ات بسیار خندیدم و ممنون از این بابت.
و مورد دیگر اینکه با شما موافقم معلمی عشق است و عشق.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:اجازه! سلام خانم معلم.
خانم اجازه!شما لطف دارید.
خانم اجازه!روزتون مبارک خانم معلم
خانم اجازه!ما خاک زیر پاتون هستیم.
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۳:۱۸ ق.ظ
باباییییی وقتی خواستی بری خواستگاری ساقی خانوم به منم بگو بیام زن بابا رو پرش بدم!! یعنی چی ؟ واسه مامان من می خوای هووووو بیاری؟؟؟ برم بهش بگم ؟ فقط به چند شرط حاضرم به مامانم چیزی نگم ! اولن که عیدی منو بعد یک ماه و خورده ای که از عید گذشته بهم بدی ! دومن کادوی تولدم رو می خوام!! سومن ادامه خاطرات قبرستو زود بنویسی ! چهارمن ادامه این پست رو که می گی سانسورش کردی و ننوشتی ( حالا به هر دلیلی!!) بنویسی!
بابایییییییی می گما تو کامنت یه وبلاگی که اسم نمی برم گفته بودی که بنا به دلایلی!!! معاف شدی ! اون وقت این چهارتا بچه مطمئنی واسه خودته و مثلن یکی پشت در خونتون جا نذاشته؟( آیکون اونی که داره چونه اش رو می خارونه!!)
ولی در کل باباییی منم ازدواجت رو با خانوم ساقی و با نام فامیلی سیمین ساق و با شماره شناسنامه ۳۳۳ تبریک میگم.امیدوارم خوشبخت بشی… راستی بابایی ساقی خانوم مهربونه؟ واسه من مثل زن بابای سیندرلا نشه؟
________________________________________________
شب گیر:اصلن تو برو و به مامانت بگو!!! با این همه شرطی که تو گذاشتی،به نظر میاد کنار اومدن با مامانت خیلی راحت تر باشه! نهایتن یه مهریه میخواد دیگه!!!
ضمنن همسایهی خوب به درد همینجور مواقع میخوره دیگه!!! من اگر میخواستم روی خودم حساب کنم که تو رو هم نداشتم بابا جون!
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۳:۳۳ ق.ظ
راستی بابایی رفتم به ساقی خانوم گفتم…. جوابش این بود :
به حضرت عباس!! اگه من زنت بشم!!! من که سیمین ساقم مگه مرض دارم زن یه آدم سیمین سر بشم؟!!! حالا البته شایدم زنت شدم!! آخه می دونی این روزا تفاهم داشتن خیلی مهمه حتی اگه این تفاهم در زمینه سیمین بودن سر و ساق باشه!!!!!!!
بابایی خیلی پرروه!! به درد شما نمی خوره!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:هر چی تو بگی بابایی!!! برای من بچهام مهمتر از خودمه!
راستی خداییش اگه یه روز ساقی خانومی پیدا کردی که ساقش به سیمینی سر من بود، بدون فوت وقت برای من عقدش کن!
چنین ساقیای نوبره به همون حضرت عباس!!!.
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۴:۲۷ ق.ظ
آقا مهرداد خان زاهد،میدونی که چقد بال بال زدم واسه ادامه ی خاطرات قبرس…اما با خوندن این پست فهمیدم شما بنویسی کافیه…حالا هرچی که میخواد باشه!!خیلی زیاد دمت گرمه…حیف که کسی جز ماها(که همه آدمای عادی هستیم و تو این مملکت کاره ای نیستیم)این وبلاگ رو نمی خونه،وگرنه الان به جای اون عسلویه با اون گرما و شرایط کاری،میبایستی همین تهران می بودی و یه کار در خور می داشتی!
یه چیز دیگه…فکر نکنی قبرس یادمون رفته ها…منتظریم!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب گیر: سرکار خانم مینا خانم
مرسی از لطفتان و شرمندهی بال بال زدنتان!
ببین به خدا من در عسلویه هم کاری در خور دارم!من این جا از صبح تا شب کارم بیل زدنه! تازه زیر آفتاب هم نیستم، چون کلاه حصیری میذارم سرم!!!.
خیلی مخلصم.شما خیلی خیلی لطف دارید و مطمئنم که این ها همه تعارفه.اما خداییش تعارف قشنگی بود!!!.
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۵:۳۹ ق.ظ
من حافظ رو خیلی دوست دارم … خیلی عرفانیه …
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب گیر: خدا خیرت بده پدر جان!خیلی خوبه که بلاخره سروکلهی یک عارف هم در این وبلاگ پیدا شد!.اما خداییش دیدی این جناب حافظ،یه جاهایی چه جوری وصف این دروداف رو مینویسه!!؟ یه جوری میگه:
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش به بالین من آمد نشست.
که محاله تو بتونی به جز سامانتا فاکس یا مرلین مونرو، کس دیگری را تصور کنی!!!
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۸:۴۵ ق.ظ
جناب شبگیر واقعا من فکر می کنم نظام آموزش پرورش ایران یه صدقه ای داده زمانی که شما فارق التحصیل شدین
)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:
اتفاقن بنده صدقه دادم که از دست این قوم الظالمین،نسبتن سالم در رفتم!!!
پ.ن: شما که هنوز درست تموم نشده آبجی خانم!!؟ از طرف من به معلمت، روزش را تبریک بگو و ازش خواهش کن که یه خرده بیشتر باهات دیکته کار کنه تا شاید فارغالتحصیل بشی، نه فارقالتحصیل!!!!
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۱۰:۱۱ ق.ظ
شبگیر خان همه ی این پستت یکطرف اون جاروبرقی!! یکطرف
نکنه واقعا مصرف میکنی؟
_____________________________
شبگیر: جاروبرقی رو استفاده میکنند نه مصرف!!! مصرفکردنش کار آدمهای بده!!!
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۵ ق.ظ
مثل همیشه عالی بود خیلی خندیدم ازتون ممنون ه خاطر اینهمه انرژی که به من دادین شما که انهمه خوب مینویسید حیف نیست که اینقدر دیر به دیر مطلب میذلرین من هر روز وبلاگتونو چک میکنم اما هی ناامیدم میکنن
با آروزی موفقیت برای شما
__________________________________________________
شبگیر:مثل همیشه شما لطف دارید و بنده رو شرمنده می فرمائید.
چشم.سعی میکنم زود زود آپ کنم.
شما هم موفق باشید.
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۷ ق.ظ
سلام شبگیر جان
فکر می کنم این پرژه ازدواج کردن شما و گلابی شده مصداق بارز برنامه های چن صد ساله که هی دور پنج ساله می زند و باز قل می خورد سر اول ماجرا
بهر حال از جور استاد خاطراتی برایم زنده شد که امیدوارم کوفت نگیری پسر چرا که من خود را به مریضی زده بودم و داخل اتاق تا مطلبت را خواندم مثل یک عدد اسب آبی خندیدم و بعد از شانس چیز ما (شما نخوان ت خ م ی من با ادبم جان عمم) زرتی رئیسمان آمد تو و گفت گور به گور شده مگه تو مریض نبودی چرا مثل اسب شیهه می کشی
خوشبختم از دیدنت
____________________________________________
شبگیر:سلام سعید جان
خواهش میکنم زندگی من و گلابی را به هم نزنید! ما تازه داریم به تفاهم میرسیم!!!
به نظرم باید به رئیست میگفتی:
مریض هستم که اینجوری میخندم دیگه!آدم سالم که شیهه نمی کشه!(البته دور از جون شما)
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۱۰:۵۰ ق.ظ
انصافا این پستت محشر بود…. حالی بس عظیم بردیم و نوستالژیک!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:شما لطف دارید. اون نوستالژیک بودنت مشکوک میزنهها! تو هم مورد ظلم واقع شدی فراوان؟؟؟
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۱۰:۵۴ ق.ظ
سلام شب گیر عزیز
کجایی بابا از آخرین پستت تا حالا ؟چه عجب چشمانمان را به جمال مبارک روشن کردی.
خیلی بچه شیطونی بودی واقعا وقتی که خودم رو میذارم به جای یکی از معلمان نمیدونم باید چکار میکردم باهات؟ اما خیلی جالب بود حکایت قوم الظالمین
موفق باش اینقدر دیر آپ نکن !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:سلام سمیه جان
اختیار دارید آبجی.
شما نگران نباش!اونها هم نمیدونستند که باید با من چه کار کنند!
شما لطف داری دوست من.
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۱۱:۱۴ ق.ظ
شبگیر عزیز من تبریک را اندر احوالات تازه شما در سال اصلاح الگوی مصرف، منباب اصلاح الگوی زندگیتان عرض کردم. حال خود دانید که تا بگویم “ف” شما به سراغ فریدونکنار میروید.
در ضمن گویا داستان خاطرات قبر شما همانند سریالهای تلویزیونی دنباله نخواهد داشت. افسوس!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: خب پس من هم مدیون شدم!!!
چرا!ادامه خواهد داشت! فعلن در حال تدوین است!!!.
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۱۱:۱۷ ق.ظ
پوزژ اینجانب را در اشتباه نوشتاری که در نظرنامه قبلی داشتم بپذیرید. “س” در کلمه خاطرات قبرس از قلم افتاده بود.
رهگذر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب گیر: اختیار دارید!عمدی که نبود؟بود؟؟؟
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۱۱:۲۵ ق.ظ
طفلی مادر و معلماتون و خوش به حال ِ ساقی ِ سیمین ساق
شاد باشی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:
ببخشید! خب یکی یه لطفی کنه و این ساقی سیمین ساق رو به من هم معرفی کنه تا من هم خوشبهحالم بشه!!!
قول میدم که خوشبه حالم بشه!
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۱۱:۴۸ ق.ظ
با خوندن خاطراتت همونقدر خندیدم که وقتی داییم از خاطرات دوران پر شرارت تحصیلش تعریف میکنه روده بر میشم.
آخه اصولا وقتی دختر باشی و بخوای شرارت کنی یا بروبج باهات پا نمیشن یا دوستات ترکت میکنن واسه همینه که دوران تحصیلم یه کوچولو بیشتر نتونستم آتیش بسوزونم!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:اونوقت اون یه کوچولو احتمالن “آتش زدن پالایشگاه تهران” نبوده آیا احیانن؟؟؟یا منفجر کردن وزارت آموزش و پرورش آیا؟؟؟
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۱۲:۰۶ ب.ظ
شرمنده می کنید با این همه تحویلتون
مارا با شب دیگر گیری نیست!
سلام و بای
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: چه شده است مر شما را بانو رها؟؟؟
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۱۲:۰۷ ب.ظ
سسلام مجدد خدمت جناب شبگیر. ورود پیروزمندانه جنابعالی رو به خودم تبریک میگم. چشم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام مجدد از بندهاست.
قربان شما. این ورود یکی از افتخارات زندگی من بود!!!
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۱:۱۰ ب.ظ
خدا بگم چیکارتون نکنه با این حرف زدنای یه پلو و دو پهلو ووووو حتی …سه پهلو!
پستای مزخرفت یه طرف(اصل مزخرف یعنی رنگارنگ! توهین فرضش نکنی سرورم!؟)
کامنتای خنده دار و صد البته تیکه های جالب ملت و دوستان عزیز یه طرف دیگر و باز هم از آن باحالتر جوابهایی که حضرتعالی به کامنتا میدین آنطرف تر تر!
با این عشق بازی که با موسیو گلابی انجامات میدهین…حسودیم میشود و البته افسوس میخورم که چرا اونروز به اون کنسرت کذایی نیومدم!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سمیه جان!چرا تهمت میزنی؟؟؟
ما کی تیکه به کسی انداخته ایم؟اصلن آدم عاقل تیکه را برای خودش نگه میدارد! اصلن تیکه که انداختنی نیست!تیکه را روی دست میبرند و نیازی به انداختن نیست. مثلن به نظر من جنیفر جان خیلی تیکه هستند!
ببین حالا!من هیچ تفسیری نمی کنم!خودت بگو یعنی چی که:به عشق بازی من و موسیو حسودی میکنی؟؟؟
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۱:۴۰ ب.ظ
قای شب گیر چه عجب پست جدید گذاشتین اونم چه پستی مادرمو گذاشتم این پستتونو بخونه الان به زور لب تابمو ازش پس گرفتم تا بلکه یه لقمه عذا بده بخوریم .از شدت خنده تلف شدیم رفت
______________________________________________
شبگیر:واقعن این همه ظلم و ستم،خنده داره!!؟
تازه با این اسمت؛به نظر میاد که همدردیم!
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۲:۰۷ ب.ظ
واقعا عالی بود، به چند نفر از دوستان هم این مطلب رو فرستادم. ولی حیف سایت دانشگاه بودم، نتونستم با صدای بلند بخندم!
________________________________________________
شبگیر:شما لطف دارید برادر.
امیدوارم که دوستان از شما نرنجیده باشند!
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۲:۵۵ ب.ظ
وااااااای چقدر شر بودی!!! سوم دبستان مدرسه رو اتیش زدی؟؟؟؟ البته من هم هنوز در شگفتم که ناظم از کجا فهمید!
________________________________________________
شبگیر: به خدا من فقط ترکهها رو آتش زدم و انبار، خودش آتش گرفت! من یک عمره که در شگفتم! فکر کنم خیلی آدم باهوشی بود!!!.
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۲:۵۷ ب.ظ
سلام
این پست بیشتر از اینکه بیانگر شدت ظلم و جور استاد باشه بیانگر شدت مظلومیت شما بود!
یعنی هر پاراگراف رو که می خوندم کباب میشد دلم!
داشتم اندر مضرات مملکت اس*لامی فکر می کردم که مدارس دخترانه و پسرانه جداس!فرض کنین مدارس مختلط بود و همکلاسی مثل شما داشتیم!من به شخصه چقدر چیزی از شما یاد می گرفتمD:
_________________________________
شبگیر:سلام خانم مهندس
خوشحالم که متوجهی شدت مظلومیت من شدهای و برخلاف بقیهی دوستان، بر این همه مظلومیت نخندیدهای!
اتفاقن من تا سال پنجم دبستان، مدرسهی مختلط میرفتم و به خدا دخترهای مدرسهی ما، دست کمی از پسرها نداشتند!
انشاالله در تناسخی دیگر، در خدمتتان هستیم آبجی!
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۳:۲۱ ب.ظ
واقعاً زیبا بود، من رو یاد همه ی گذشته های تلخ و البته شیرن خودم انداخت، دست مریزاد.
_________________________________________
شبگیر:خواهش میکنم.شما لطف دارید دوست من.منظورتون از تلخی، همون ظلم و ستم این قوم زورگو است دیگر،نه؟
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۳:۲۴ ب.ظ
من هم با جنابعالی در راستای اصلاح الگوی مصرف در ازدواج موافقم بدلیل اینکه احتمال خراب شدن خیلی چیزها در این مورد خاص وجود دارد.البته در مورد شما اگر پس از مصرف جارو برقی چیزی رو خراب نکرده باشید.
_________________________________________
شبگیر:اگر آینده نگر باشی،مشکلی پیش نخواهد آمد! یعنی این که بهتره از همون اول، در انتخاب نوع جارو برقی، دقت لازم و کافی را به عمل آورد!!!
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۳:۲۹ ب.ظ
۱- احیانا اینجا همه ش از ظلم معلم ها می خواستی تعریف کنی دیگه؟ ولی من هرچی خوندم چیزی جز ظلم تو ندیدم که!
۲- دومین نکته ای که ذهنم رو مشغول کرده اینه که تو موسیو گلابی خیلی به هم میاین و انشااله به پای هم پیر بشین و این وسط مادام گلابی رو من راضی می کنم! آخه حیفه این دو رفیق شفیق که حتی توی کارتون پینوکیو که نقشی رو ایفا می کردند، این قدر همدیگه رو دوست داشتن از هم جدا بشن.
۳- من هیچ جدی نگرفتم که تو بخوای ازدواج کنی! جدا از اینکه کی به تو زن میده!، باید بگم حیف نیست؟ دختر بی گناه معصوم مظلوم بیاد با تو ِ ظالم ازدواج کنه؟ اصلا ازدواج هم بکنه فراری میشه طفلک!
۴- از قضا چون تو عسلویه سیمینی پیدا نمیشه من مدیون نیستم چون مضمون عرفانی رو برداشت کردم فقط!
۵- وقتی دیدم آپ کردی دهنم باز موند چند ثانیه!
۶- یعنی این وبلاگ هر اسمی رو یدک می کشید جز شبگیر، محال بود من همچین پست طولانی ای رو بخونم. هرچه قدر هم جالب می خواست باشه….
۷- دلم برات تنگ شده بــــــــــــــــود شدیدا!
۸- اصلا هیچ متوجه شدی دلیل دوباره نوشتنم تیکه ای بود که تو آخرین کامنتت انداختی؟ بی خود هم سرت رو ننداز پایین که مظلومیت تو یکی هیچ جوره تو کت من نمیره!
۹- خب دلم نمیاد خدافظی کنم! اه! مشکلیه اصلا؟ می خوام بیست تا مورد دیگه هم بنویسم تو هم خط به خط کلمه به کلمه با دقت هرچه تمام تر می خونیش!
۱۰- خب شبگیر دیگه چه خبر؟!
۱۱- راستی سلام کردم؟ بذار برم نگاه کنم! . . . . . چه باحال… سلام نکردم؟ خب نکرده باشم.! اخم داره؟ خب سلام! اصلا مگه نمی دونی من بی سلام عزیزم چه قدر؟ تو که همه جوره کلی منو دوست داریو اینا! الان هم سلام به روی ماهم!
۱۲- ببین چه قد منو از کارو زندگی میندازیو من هیچی نمیگا! ماخوذ به حیا بودنم رو داری الان؟
۱۳- م م م م! (دارم فک می کنم) دیگه چی بگم؟
۱۴- آها. بهت گفتم دلم برای نوشته هات تنگ شده بود؟ ای بابا! دیدی با دقت نمی خونی حالا؟ اون دفعه گفتم دلم برای خودت تنگ شده بوده، این دفعه دارم میگم برای نوشته هات!
۱۵- چرا دستت رو زدی زیر چونه ت داری به من نگاه می کنی و آه می کشی؟ خسته شدی؟ منتظری تموم بشه؟ یعنی حتی فکر به این موضوع جواز کشتنت رو صادر می کنه ها! گفته باشم!
۱۶- یعنی ادامه ی خاطرات قبرس رو کی می نویسی الان که بخشیدیمت؟!
۱۷- من پ ن ۳ رو متوجه نشدم مهندس. توضیح بده در موردش لطفا!
۱۸- آب و هوای عسلویه چه طوره؟ اگر پارو نداری واسه پول ها، می خوای یکی برات بفرستم؟
۱۹- راستی گفته بودم دلم برای اذیت کردناتم تنگ شده بود؟ موضوع ها رو قاطی نکن دیگه! اینا هر کدوم یه مقوله ی جداست! نمی دونی یعنی؟!
۲۰- (لبخند) خب دیگه. بسه!
____________________________________________________________
شبگیر:
۱-چشم ها را باید شست،جور دیگر باید دید!اصلن تو با من لجی!!!
۲-بله!در کارتون پینوکیو، من فرشتهی مهربون بودم و موسیو، نقش جینا رو بازی میکرد.!!!
۳- حیف که اسلام دست من رو بسته،وگرنه میرفتم یه دفعه هفتتا زن با هم میگرفتم تا فکت بیاد پایین! محض اطلاع از اون هفتتا، چهارتاشون، مادران فرزندانم خواهند شد و یکی هم مدیریت آن چهارتا رو به عهده خواهد گرفت. دو تای دیگه هم به عنوان زاپاس و محض احتیاط!!!
۴ـ اتفاقن اشتباه میفرمائید! همین الیار جان خودمان، سیمین بری هستند که نگو و نپرس!، باور نمیکنی از موسیو بپرس!!!
۵- میفهمم باران جان!میفهمم! اتفاقن من هم وقتی دیدم تو در عرض یک روز،فقط یک بار آپ کردی، همین احساس تو رو پیدا کردم!!!
۶ و ۷: شما لطف دارید افتیضاااااااح!!!
۸- خانم اجازه! به خدا ما نبودیم!
۹ـ اگر چه من به خوندن و نوشتن پست و کامنتهای طولانی عادت ندارم ولی خب کامنتهای آبجی باران یه چیز دیگهست!
۱۰-سلامتی!خب دیگه چه خبر!!!
۱۱- سلام به روی ماهت! راستی دیگه چه خبر!!؟
۱۲ـ می تو!!!
۱۳- تو را به خدا یه خرده فکر کن!شاید یه چیزی یادت اومد! حیفه بخوای خلاصه و تلگرافی بنویسی!!!
۱۴- اتفاقن این یه حس مشابه است، یعنی نوشته های من هم خیلی دلشون برای شما تنگ میشه!
۱۵ـنه اتفاقن! همش دارم فکر میکنم که تو کی خسته میشی! من که سرم درد میکنه برای چنین کامنت های کوتاهی!
۱۶ـپست بعدی ام، ادامه خاطرات قبرس است.
۱۷- یعنی من دوست ندارم که جنیفر و دوستان،به خاطر من، از همسرانشون جدا بشوند!!!
۱۸ـ پول کجا بود آبجی! ما اینجا از صبح تا شب، دنبال یک تکه نون خشک میدویم!
۱۹-هوچی جان! اذیت کدومه؟؟؟ چرا جوسازی میکنی؟
۲۰- خیلی مخلصیم باران خانم.ارادت داریم یه عالمه.مرسی از کامنت مختصر و پر مهرت!
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۳:۳۳ ب.ظ
sgسلام
میشه منم به عنوان دوست کوچیکتون بپذیرین؟ تازه شروع کردم اما خوشحال میشم بهم سر بزنید
(به صرف چای و شیرینی)
_________________________________________________
شبگیر:اختیار دارید سارا جان.به دنیای ویلاگستان خوش آمدی.در اولین فرصت،خدمت میرسم.
راستی اگه اشکال نداره، این “به صرف چای و شیرینی” رو بی خیال شو!!! من هرجا رفتم به صرف چای و شیرینی، آخرش یه زن هم گرفتهام!!!
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۴:۱۱ ب.ظ
برادر ، همه تعریف بود ، جمله در ستایش مقام کودکی شب گیر که چهار ستون بهشت زی در زیر پاهایش می لرزید و تخریب می شد!
جتعریف بود برادر!
___________________________________________
شبگیر: مرسی خواهرم!اگر تا الان هم شکی در تخریب بودنش بود، کاملن بر طرف شد!!!
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۴:۱۲ ب.ظ
احتمالاً عینک ندارم که اینقدر غلط تایپ می کنم. عفو کنید بر من.
_______________________________________
شبگیر: خواهش میکنم.برای من طبیعی است! سرکار خانم نقشونگار، ما را عادت دادهاند به غلطهای تایپی!!!
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۴:۴۲ ب.ظ
السلام علی من اتبع الهدی
جناب شبگیر خان صادق القول ، مدت زمان مدیدی است که این حقیر را اندر هوای آب و هوای قبرس گذاشته اید و صرفا به یمن سالروزهای کذائی قلم به دست می گیرید!!! آخر مرد مومن پینوشت به چه درد ما می خورد؟ اصل مطلب را رو کن عسل!!!!!!!!
و اما نکته ی قابل ذکر دیگری که به دوگوله مان خطور کرد این بود که ای ادیب ، ای دهخدا خوان ، ای انبار آتش زن ، ای پدر جهانگیر ، ای انجمن مبارزه با شطرنج ، ای انتهای ناموس پرستی ، تو دیگر چرا ؟؟؟ تو که چهارم دبستان عاشق شدی که دیگر باید بهتر از دیگران بدانی که اصولا زمان خواجه ی شیراز و آن حوالی داف های محترمه نمی توانستند قدوم مبارکشان را از درب منزل فراتر بگذارند و رخ به جماعت بنمایند، چه برسد به آن که در میکده ها حضور به عمل آورند و خاصه که ساقی هم بشوند!!!!!!!!!!!!
کجای کاری مهندس ؟جسارتا این جناب سیمین ساق خان گرام که انقدر خلق را اندر کف خودش و ساق و این صحبت هایش گذاشته ای، گلاب به رویتان از ذکور محترم تشریف دارند و یحتمل بعید هم نیست که همان ممد سگ سیبیل خودمان باشد که الان دیگر سنی از ایشان گذشته است و بدون شک دیگر خود شاعر هم هیچ تمایلی به دست بردن به ساق ایشان ندارد!!!!!!!!!
خلاصه از ما گفتن بود. هر چه باشد ما یک سال زودتر از شما عاشق ساقی سیمین ساق شده ایم …………..
______________________________________________
شبگیر: سلام ای شیخ ما!
ای داد بر ما!خاکم به سر! یعنی میفرمائید شیخ ما نیز دلدادهی ممد سگسبیلی گشته است؟ خلق نعرهها بزدند از این اتفاق!!!
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۴:۵۸ ب.ظ
استاد
نام سال قرار بود “مهاجرت” نام بگیره، نه؟ شد ازدواج.
خوب مهم نیست ازدواج هم نوعی مهاجرته از تجرد به تاهل.
موفق باشی:) شرک عزیز تو پیدا کردن پرنسس فیونای زندگیت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:سلام خانم ویولت
تو دیگه چرا؟؟؟ خب وقتی تو هم به جای توجه به رابطهی” اصلاح الگوی مصرف و ازدواج” و طنز نهفته در اون، به ازدواج من توجه میکنی، من از بقیه چه انتظاری داشته باشم!!؟
نه خیر بانو! امسال برای من، همون سال مهاجرته و لاغیر.
والله اگه این شانس ما باشه، فیونایی گیرم میاد که فقط در همون شکل غولیاش بمونه!تازه شاید هم اصلن فیونا نباشه!!!
به قول شاعر گرانمایه، فردریش فون شیلر(شاعر شهیر آلمانی):
بخت من گر برگردد، عروس در حجله نر گردد، وآنگه سوی من بدبخت حملهور گردد..بیب!!!
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۵:۲۴ ب.ظ
سلام اقای مهندس
منم خوبم،یعنی خیلی خوب که نه!!!کمی هم بدم این روزها….
اینجا همه خوبند،اعم از خانواده و دیگران…..و البته حورا ی گل خودم.همه سلام میرسونند و بنده هم متظرم شما شهرمون رو با قدمهای مبارکتون مزین بفرمایین.
در ضمن،بله مدرسه جای ظلم هم هست چرا که ادمها باید همه چیز رو در مدرسه یاد بگیرن……حتی ظلم.
با این قسم حرفها مچ من گرفته نمیشود چرا که بنده از همه ی ازمایش ها سر بلند بیرون امدم تا به امروز! دلیل اینکه زیاد با ظلم ناظم جماعت روبرو میشدم این بود که از فرط خوب و مثبت بودن همیشه به عنوان واسطه و عنصری با بار مثبت به محضرشون میرفتم تا کسانی که گیر افتادن رو ازاد کنم!!!!
راستی به جای اینکه شما برام کارت دعوت بفرستین من کارت میفرستم و شما رو دعوت میکنم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:سلام از بنده است.
اوه اوه! نکنه میخوای بگی که تو از این بچه فولمثبتها بودی!!! نه تو رو خدا!
شما لطف دارید.
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۶:۳۵ ب.ظ
bah bah
saaghiye simin sagh o….
in noghte ha b’ad az sagh gharar bood bashe,lol
che ajab ghorban?
ajab bacheye naz o doost dashtani boodi, yani hanoozam hasty
yani in ghovveye takhayyolet man o morde
(too rahro mikhabim o ina)
khob manam be nobeye khodam behet tabrik migam ke shoma ham ye saghi e simin sagh o simin bar peyda kardi
khosh be halesh vaghan
nari baz 1 saal dige biaeeha
ma az kheyr e khaterate ghebres gozashtim vali gahi bia benevis
delemoon tang mishe
ghorbane u
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام مانلی جان
اتفاقن به نظر من هم درستش همینه!یعنی نقطهها باید قبل از ساق باشه!بعد از ساق که دیگه چیزی نیست.
شما لطف دارید بانو.
چشم.سعی می کنم که تند تند خدمت برسم.
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۸ at ۷:۰۲ ب.ظ
سلام
باز خوبه شما و حافظ خان فقط رشته تسبیح رو پاره کردید… تو این دوره و زمونه مردم دامن و ساق و این چیزا سرشون نمیشه!
اما در کل نگاه جالبی به روز معلم داشتید و امیدوارم که خدا خودش سزای این قشر ظالم رو بده!
ما یه معلم داشتیم که هم ظالم بود و هم دستش سنگین بود… یکی از بچه تخس های کلاس براش دوربین مخفی کار گذاشت و خودش رو انداخت زیر باد کتک این بابا! سرتون رو درد نیارم فکر کنم که بعد از اون رسوایی تو مدرسه و منطقه ،دیگه معلم مربوطه دست رو کسی بلند نکرد
___________________________________________
شبگیر:سلام
دلم میخواست متفاوتتر از بقیه روز معلم رو تبریک بگم و خیلی خوشحالم که دوستان هم استقبال کردند.
به نظرم حرکت خوبی نبوده، من فکر میکنم که اگه معلمهای من نیز دوربین مخفی میذاشتند، من الان گوانتانامو بودم!!!.
اما عموما انساهای بزرگمنش و والایی هستند
اردیبهشت ۱۶, ۱۳۸۸ at ۱۰:۲۸ ق.ظ
چی چی رو پایه هستم؟
من یکی از استادام لر بود. واسش جک تعریف کردم. البته تو کلاس و پیش ۴۰ نفر دیگه . نمی دونم چی شد کلاس منفجر شد و استادم هم قرمز شد. بی جنبه سریع عاشقم شد و اون ترم با نمره ۱٫۲۵ منو انداخت. می گفت دلم برات تنگ میشه باید هر ترم تورو تو کلاس ببینم.
لازم به ذکره که تو کل دوران تحصیلم همین یه درسو افتادم. که اونم از بی جنبه بودن استاد بود؟؟؟؟؟؟
تو چی فک می کنی؟
این قشر ستمگر چرا اینقد بی جنبن؟؟؟؟
_________________________________________________
شبگیر::)))))))
عجب بیجنبهای بوده!!!
من حالا فهمیدم که چقدر بچهی دوستداشتنیای بودم!،چون بر خلاف تو، من خیلی از استادها عاشقم میشدند!!!
اردیبهشت ۱۶, ۱۳۸۸ at ۱۰:۳۳ ق.ظ
سلام ….
اولین نوشتهتون بود که میخوندم و بسی کیف کردم … البته بدیهی است که خیلی از ما به ازاهایش در ذهنم هست که شیرینکاریهای خودم را به خاطر آورد … شاد باشید.
________________________________________
شبگیر: سلام برادر
قربان شما و خوش اومدی. ای کاش شما و بقیه دوستان هم از ستمهایی که بر شما روا رفته است، مینوشتید!.
اردیبهشت ۱۶, ۱۳۸۸ at ۱۱:۱۶ ق.ظ
asسلاممممممممم
چند قبلا” بهت سر زده بودم ولی کامنت نذاشته بودم. بابا ایول هر چقدرم طولانی می نویسی همه می خونن. واقعا” جالب بود همه ی ما میدونیم شما اصلا” تقصیری نداشتین
__________________________________________________
شبگیر: سلام از بنده است.
شما لطف دارید و مرسی از کامنتت. خوشحالم که شما هم به مظلومیت و برائت من پی بردید!
پ.ن: قابل توجه دوستانی که بنده رو متهم و مجرم میدانستند!!!
اردیبهشت ۱۶, ۱۳۸۸ at ۱:۴۹ ب.ظ
سلام خوبین؟
خداییش چقدر در حقت ظلم شده ها. ولی چه خاطرات جالبی بود
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام از بنده است.
شما لطف دارید و بنده رو شرمنده میکنید.
اردیبهشت ۱۶, ۱۳۸۸ at ۲:۱۳ ب.ظ
راستی ما به شما لینک دادیم تا همه با این قوم الظالمین و همچنین جوان های امروزی بیشتر اشنا شوند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
شبگیر:ممنون از لینکتان.باشد تا در فرصت مناسب، از خجالتتان در بیاییم!
اردیبهشت ۱۶, ۱۳۸۸ at ۳:۰۳ ب.ظ
سلام
چقدر خوب شد که ادامه خاطرات قبرس رو ننوشتین! چون من از اول نخونده بودم و همش غصه می خوردم که اگر جناب شبگیر بعد از مدت مدید آپ بفرمایند احتمالا دنباله ی همان ماجرای قبلی است و من چیزی دستگیرم نمیشود.ممنون که باعث شادی روحمان شدین.
خیلی قشنگ نوشته بودین
دست شما درد نکنه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام
خدایا شکرت!صد هزار مرتبه شکرت که بلاخره یکی پیدا شد و گفت: ادامهی خاطرات قبرس رو ننویس!
یعنی چی خواهر من؟؟؟ من که توی این وبلاگ،تمامش رو از اول نوشتم.کافیه که توی بایگانیام،دنبالش بگردی.
شما لطف دارید و بنده را شرمنده میفرمایید.
اردیبهشت ۱۶, ۱۳۸۸ at ۳:۲۹ ب.ظ
سلام
خیلی خندیدم.یاد خاطرات خودم افتم.خسته نباشی از این همه شیطنت.
خیلی قشنگ بود.بابا ایول
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام برادر
مرسی عزیزم.قربونت برم.
به چهلگیس خاتون هم سلام بنده رو برسونید!
اردیبهشت ۱۶, ۱۳۸۸ at ۴:۵۹ ب.ظ
یعنی کسی هم به تو زن میده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حالا شاید اگر پسر خوبی شدی خودم برای ثواب زنت شدم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
شبگیر: شاید بلاخره یکی گول خورد و زن داد!خدا رو چی دیدی؟؟؟
فکر نمیکنم من هیچ وقت بتونم پسرخوبی بشوم!!!
اردیبهشت ۱۶, ۱۳۸۸ at ۵:۴۱ ب.ظ
سلام جناب شبگیر
)))))))
ممنونم از راهنماییتون . من از منطقه آزاد پیشنهاد دارم .راستش منو خیلی ترسوندن از محیط اونجا و دور از جون شما آدماش !!
در مورد سن پرسیده بودید که ماشاا… از شما بعیده با این همه تجربه که بخواهید از یک خانم در مورد سنش بپرسید ! در مورد سوال دوم هم همینقدر بگم که هر جا که میرم همه منو با نیکل کیدمن اشتباه میگیرن که این هم مکافاتی شده برام !!
با این اوصاف به نظرتون میشه اونجا دوام آورد ؟؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:سلام از بنده است بانو
منطقه ی آزاد، بهترین گزینه برای کار کردن در عسلویه است و امکانات خوبیهم در اختیارتان می گذارد.
عسلویه،آنقدر هم که میگویند بد نیست…
در مورد سن هم پرسیدم تا شما هم بنا بر سنت دیرینه بپرسید: می خوره چند سالم باشه؟ و البته بنده هم به سنت دیرینه عرض کنم:ماکزیمم هجده سال!
با توجه به اینکه نیکول کیدمن شبیه شما است، شما میتوانید اینجا دوام بیاورید اساسی! نگران هیچ چیز هم نباشید! جای شما روی سر بنده است بانو!!!روزی سه تا پست برایتان خواهم نوشت!!!
اردیبهشت ۱۶, ۱۳۸۸ at ۵:۴۲ ب.ظ
بنده، هرا، به عنوان الهه عشق و ازدواج پی نوشت اول را مبارک و میمون دانسته و به شدت از ابن امر خجسته جنابعالی حمایت می کنیم! اگر خواستی دختر دم بخت خوب هم بسیار بسیار سراغ داریم که بیایی و بگیری !
—-
خدایا دیدی توی پست قبلی ام گفتم یه سوسک نر هم از زندگی ام رد نمیشه؟ نمیدونستم چنین روزی میخوای شب گیری رو به عنوان خواستگار وارد زندگی ام کنی… خدایا مرسی…………
_______________________________________________________
شبگیر:بنده،شبگیر، به عنوان یک سوسک نر از خداوند خواهشمندم که بنده را هول ندهند!!!خدایا هول نده! هول نده خودم دارم میرم دیگه!!!
اردیبهشت ۱۶, ۱۳۸۸ at ۵:۴۸ ب.ظ
بخوانید … اما لطفا اشک نریزید
__________________________________________
شبگیر:خواندیم و بسیار متاسف شدیم…
اگرچه در این مملکت، چیزهایی بیش از این هم در جریان است.چشم مسئولین روشن!
اردیبهشت ۱۶, ۱۳۸۸ at ۵:۵۴ ب.ظ
سلام
یک سوال داشتم میتونم بپرسم بین شما و خانم انی دالتون چی پیش اومده که از هم دلخورین
توی کامنت هاتون نوشته اید که با هم قهرید
برام عجیب هستش .شما هر دو بچه های خوب و شوخی هستید اما چرا چشم دیدن همدیگرو ندارید
_______________________________________
شبگیر: سلام از بندهست…
چرا حرف در میاری خواهر من؟من کی نوشتهام که با ایشان قهرم؟یعنی اصولن من هیچ وقت با هیچ خانمی قهر نمیکنم!ایشون که دیگه خانمخانمها هستند و جای خود دارند…
ضمنن دوست من، رفتهای و در وبلاگ آنی هم همین کامنت رو با اندکی تغییر گذاشتهای…
این کار خوبی نیست و ممکنه باعث سوتفاهم بشه.
اردیبهشت ۱۶, ۱۳۸۸ at ۶:۰۵ ب.ظ
کلاغه خبر داد اینجا یه خبراییه. اومدم دیدم. شما از من یه دلخوری خفن دارید؟ چی هست؟؟ اصلا مگه من شمارو می شناسم؟شدیدا مایلم اگه سوتفاهمی هست برطرف بشه.
یادم نمی آد تا حالا تو این وبلاگ اومده باشم. باید جالب باشه. آف که شدم می خونم.ظاهرا دوستان همه جمعند اینجا!
_________________________________________________
شبگیر: عجب کلاغ نامردی بوده!من هیچ دلخوری خفن و غیر خفنی از شما ندارم و گردنم هم از مو باریکتر! اصلن حاضرم در کمال خلوص نیت و پاکی طینت، همین الان موسیو گلابی را قربانی کنم تا درس عبرتی برای خودم و آیندگان شود!!!
اما در نهایت عدو شود سبب خیر!
خیلی خوشحالم که قدم رنجه فرمودید و تشریف آوردید به این وبلاگ.روشنمان کردید!ثروتمندمان کردید آبجی!
اردیبهشت ۱۶, ۱۳۸۸ at ۷:۳۴ ب.ظ
sghسلام مهرداد جان . خیلی شیرین نوشتی . منم تنهایی کلی خندیدم . اونم تو این روزگاری که خیلی کم میخندم . ظاهرا باید هم سن و سال باشیم . به فکر ازدواج نباش ترو خدا و دستت رو در دامن ساقی سیمین ساق نگه دار که بهترین جاست .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:سلام عسل بانو
شیرینی از خودتان است بانو!به خدا من به فکر ازدواج نیستم،ولی دستم هم در دامن کسی نیست!آخه چرا همه برداشتی غیر عرفانی از این شعر میکنند!!؟
خیلی مخلصیم آبجی.
اردیبهشت ۱۶, ۱۳۸۸ at ۷:۴۶ ب.ظ
بابا عجب رویی داری تو! حالا بعد قرنی آپدیت کردی میای گیر میدی به منی که قبل از ناپدید شدنم در پستهای گوناگون اطلاعرسانی کردم؟ تازه در مدت ناپدید شدنم هم یه نیمچه پست نوشتم!
ولی دمت گرم، باز من رو از درس و زندگی ساقط کردی. خیلی باحال بود. بیشتر از تحقیق نوشتن چسبید! چقدر دلم برای مامانت اینا سوخت. ایشالا خدا یه بچهای نصیبت کنه از خودت ورپریدهتر که انتقام مامانتاینارو بگیره ازت. (این وسط مادر بچهها هم الکی نفرین شد! پیش میاد دیگه)
مهرداد باورت نمیشه ۵ صفحه تحقیق در طول دوهفتهی گذشته نوشتم. دارم از شدت خوشحالی میمیرم. یعنی احتمالا تا قبل از ۷۰ سالگی فارغالتحصیل میشم با این سرعتم!
____________________________________________
شبگیر:سلام خانومچهجان!
احوالات شما!!؟
نوشتههای بنده که به پای نوشتههای شما نمیرسه.
کدوم انتقام؟چرا حرف در میاری خواهر من!؟مگه من چه کار کردم؟من خیلی بچهی صالحی برای پدر و مادرم بودم به خدا!باور نمیکنی زنگ بزن و از خود مامانم بپرس! منتهی اول خودت رو معرفی نکن و بگو برای تحقیق در امر خیر مزاحمتون میشم!بعدش ببین مامانم چه طوری از مظلومیت و آقایی من تعریف میکنه!
مدیونی اگر فکر کنی که تعاریف مادر جان، به قصد «انداختن من» میباشد!!!:))))
به خدا یه بار همچین جلوی خودم داشت تعریف من رو میکرد که صدای من دراومد و ازش پرسیدم: مادرجان، اینایی که میگی، در مورد منه یا «پسرخیالیات»!!!
پ.ن: به نظرم برای تو با اون رشتهی سختی که انتخاب کردهای، هفتاد سالگی تخمین بسیار خوشبینانهای است!من دعا میکنم که خداوند به شما عمر صدوبیست ساله اعطا بفرماید تا شاید بتوانید دوسه سالی را نیز در لذت فارغالتحصیلی سپری نمایید!
اردیبهشت ۱۶, ۱۳۸۸ at ۸:۱۴ ب.ظ
گرچه برای نسل ماها این جور کارا خیلی بامزه است ولی بچه های حالا زیرزیرکی کارایی می کنند که به عقل جن هم نمی رسه.
)
با این حال نشون دادی از اون موقع یک مهندس واقعی بودی (البته نه از نوع اون خانم خرامان ها
_____________________________________________
شبگیر: خب نسل ما امکانات نداشت!
بنده هیچ گاه مهندس نبودهام، نیستم و نخواهم شد!چون فقط یک جور مهندس داریم و آنهم همان نوع خرامان میباشد و لاغیر!!!
اردیبهشت ۱۶, ۱۳۸۸ at ۸:۳۶ ب.ظ
سلام
من یه دانشجو دختر داشتم اونم به من گفت مامانم فوت شدن. از قضا ایشون همسایه دوستم بودن و فهمیدم دروغ میگه
منم نمره ۸٫۵ رو ۱۰ نکردم تا به خاطر نمره مامانشونکشه
شانس آوردی گیر من نیفتادی!!!!
_________________________________________
شبگیر: سلام از بندهست قربان
خیلی ناجوانمرد و ظالمی!!! اون بیچاره حتمن به ۱٫۵ نمره احتیاج داشته که مادرش رو کشته! حالا حتمن باید میرفت راست راستکی ننهاش رو میکشت تا شما بهش نمره میدادی؟
همین دیگه! ظالمانی چون شما،اشاعه دهندهی جنایت هستند دیگر!!!
در خوششانسی من که شکی نیست!اما بد هم نبود تا استادی مثل شما رو هم تجربه میکردم! خدا را چه دیدهای؟شاید شما هم الان برای من جزو قومالظالمین محسوب میشدید!
روزت مبارک رفیق و خسته نباشی.دست بوستم به مولا.
اردیبهشت ۱۶, ۱۳۸۸ at ۸:۳۸ ب.ظ
راستی لینکیدمت.چون خوشمان آمد ز نوشتنت
آدرس وبلاگم هم http://darvishi1984.blogfa.comاست که اول اشتباه وارد کرده بودم
__________________________________
شبگیر:لطف کردید استاد و در خدمت هستم.
اردیبهشت ۱۷, ۱۳۸۸ at ۱:۵۳ ق.ظ
اوه اوه اوه چه کردی عمه یه چندروزی نیومدم اینجا حالا میبینم صدو سه تا کامنت داری همینطوری پیش بری عمه خیلی خوبه میتونی کاسبی رو رابندازی دیگه
راستی یادت نره خواستی بری خواستگاری خبر کنی , خواستگاری بدون عمه خانم اصولن کار درستی نیست , متوجه عرایضم هستی که ?
_____________________________________
شبگیر: سلام عمهخانوم جان
بنده مخلص شما هم هستم، اما اگر قرار شد دور از جان شما! برویم خواستگاری یه عمه خانم، تکلیف چیه!!؟؟؟؟:)
اردیبهشت ۱۷, ۱۳۸۸ at ۸:۱۶ ق.ظ
سلام…
با اجازه!
بابا این معلما هم ترکوندن تو رو ها! چه طور دوام آوردی؟ واقعاً ملال آوره!
حالا من به بابام اینا سفارش میکنم دیگه این طور ظالمانه با بچهها برخوردن نکنن! p-:
ولی نمیدونم چرا این قشر مظلوم واقع شده، تا بابا رو میبینن، آستین و گوشهی پیرهاناشون، هی ماشین باباهه رو تمیز میکنن!!! فک کنم اگه این کار رو نکنن بابام کتکشون میزنه! نه؟ (هر چی باشه شما آقایون از این معلمای قصیالقلب بیشتر خبر دارین!!!) ((:
_________________________________________________________
شبگیر:سلام از بندهست
من فکر میکنم که به خاطر دوست داشتن و عشقه که بچهها ماشین پدر شما رو تمیز میکنند!نه نمره و ترس!!!
ای کاش که من هم شاگرد پدر شما بودم تا با میخی،آنچنان رنگ ماشینشما رو تمیز میکردم که رنگ بدنهاش مشخص بشه!
پ.ن:شوخی کردمها!بنده مخلص پدر شما هم هستم و تا به حال به هیچ معلمی،ضرر مالی نزدهام به خدا.
اردیبهشت ۱۷, ۱۳۸۸ at ۱:۱۸ ب.ظ
ساقی سیمن ساق=موسیو گلابی ؟؟؟
عجب نامادریه خفنی!!!
____________________________________________
شبگیر:عشق که میگن همینه!چه شادی آفرینه!وای گلابیش شیرینه!چقده به دل میشینه!!!
اردیبهشت ۱۷, ۱۳۸۸ at ۱:۲۲ ب.ظ
کار خاصی نداشتم فقط خواستم عرسیت رو تبریک بگم . به حق پنج تن ال عبا خوشبخت بشی اخوی (:
______________________________________________
شبگیر: داشتیم دیگه!!؟ آبجی گیلاسی،تو هم!!؟؟؟؟
به وقتش از خجالتت در میام خواهر!
اردیبهشت ۱۷, ۱۳۸۸ at ۲:۰۲ ب.ظ
آخی شبگیر مظلوم وبلاگستان … شبگیر کوچولو و رریزه میزه وبلاگستان چقدر در حقت ظلم میکنن
___________________________________
شبگیر: قربونت برم خواهر جان!
کجا بودی دخترک جان که ببینی چه جوری حق من بدبخت رو میخورند!.
اردیبهشت ۱۷, ۱۳۸۸ at ۲:۱۷ ب.ظ
منم خلاف بودم ولی تابلو نبودم مثه شما من فقط ایده میدادم دوستان انجام میدادن.وقتی تو خوابگاه بودم شبا۳ به بعد همیشه اتیش بازی داشتیم ولی چون هیچ کار خوبی بی پاداش نمیمونه یکی از همین شبا نزدیک بود نارنجک تو دستم منفجر بشه از اون روز سعی کردم بچه خوبی باشم
_______________________________________________
شبگیر: به نظر من خلاف تو خیلی سنگینتر از من بوده!تو بچههای مردم رو گمراه میکردی و من فقط خودم را در گمراهی غرق میکردم.
اردیبهشت ۱۷, ۱۳۸۸ at ۷:۰۸ ب.ظ
بیچاره معلم ها!!!!
________________________________
شبگیر: اونوقت چرا!!؟بیچاره من! بدبخت من که این همه ظلم را تحمل کردم!!!
اردیبهشت ۱۷, ۱۳۸۸ at ۱۰:۳۹ ب.ظ
بابایی بابایی! من می شناسمش! همون ساقی سیمین ساق که ساقش به سیمینی سر شماست!! یه ساقی دیگه هم می شناسم که ساقش سیمین تر از سر شماست! کدومشون رو می خوای بابایی؟ دوتاییشون رو بفرستم؟
(راستی چرا همچین ساقی نوبره؟)
مبارکه ؟؟؟
__________________________________
شبگیر: اشتباه میکنی دخترم!در جهان و آخرت،هیچ چیزی سیمینتر و شفافتر از سر من یافت نمیشود!اگر یافت بشه، نوبر میشه دیگه! اما گشتیم نبود،تو هم نگرد ،چون نیست!!!
اردیبهشت ۱۸, ۱۳۸۸ at ۱:۲۳ ق.ظ
یعنی اینا که نوشتی همه ش واقعی بودددد
حالا کی خواسته با همچین بزرگ شده ی شیط.نی ازدواج کنه
________________________________________
شبگیر:بله،همه واقعی بودند…
همین رو بگو!به خدا کسی نخواسته و اینها همه ناشی از جوسازی دوستان و حضرت حافظ است.والله!با این شعرهایش!!!
اردیبهشت ۱۸, ۱۳۸۸ at ۲:۵۹ ق.ظ
migam hala nemishe dastetoono az damane in simin saghe bardarino bazam benevisid.zood be zood delam bara neveshtehatoon tang mishe aghaye zahedi
________________________________________________
شبگیر:من که دستم به جایی بند نیست!ولی چشم، در اولین فرصت آپ میکنم.
شما خیلی لطف دارید مهسا خانم، اما فامیلی بنده زاهد است نه زاهدی! یعنی قبل از انقلاب زاهدی بود ولی بعد از انقلاب، به دلیل اشتباه نشدن با سپهبد زاهدی معدوم!، مجبور شدیم «ی» آخر فامیلیمان را حذف کنیم!!! آخه توی این مملکت، اول میکًنند و بعد میشمارند!!!!
اردیبهشت ۱۸, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۹ ب.ظ
جان من همه این کارا رو کرده بودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واقعا که مظلوم واقع شده بودی…اشک از چشمان همه جاری شد اصلا…
ما ها ماکزیمم کارمون این بود که چند باری در کلاسو از جا در آوردیم.یعنی یه جور بازی بود.بهش میگفتیم اب متین گیری.یکی از بچه ها که اسمش متین بود میرفت بین در و دیوار می ایستاد و بقیه درو هول میدادند تا طرف پرس شه.هیچ وقت نفهمیدم چرا متین داوطلبانه این کارو هر روز میکرد و بعدش هم در حالی که قرمز شده بود و همهمون میخندیدیم میومد بیرون.
یه بار مقنعه ی یکی از بچه ها را تو دبیرستان از پنجره انداختیم توی خونه ی همسایه.
یه روز دسته جمعی به قول ناظم از مدرسه گریختیم.فکر کن قبل از این که برسیم خونه زنگ زده بودن به همه ی خونه ها و کلا ابرو واسه ما نذاشته یودن.
تازه دبیرستان ما چند تا همسایه ی گل داشت که هر روز صبح یه گربه مینداخت وسط صفها ما هم که فرصت طلب شروع ترسیده و نترسیده همگی شروع میکردیم به جیغ جیغ کردن و دست و پا زدن
عجب دنیایی بود…
_________________________________________________
شبگیر: اینها همه فقط مشتی از خروار بود!!! قطعن که من خیلی بیشتر از این حرفها مظلوم واقع شده یودم…
من فکر کنم یه خرده دیگه برامون از خاطرههایت میگفتی، مشخص میشد که کم از من نداشتهای!!!
اما واقعن عجب دنیایی بود،تمام هم و غممون خلاصه میشد به درس و عشقهای واقعی!!!
اردیبهشت ۱۸, ۱۳۸۸ at ۳:۰۶ ب.ظ
جناب شبگیر عزیز
با توجه به تجربیات شما و برای جلوگیری از خراب شدن بعضی از چیزها نام و مدل مورد تایید خود را مرقوم فرمایید!!!
_______________________________________
شبگیر: استاد عزیز!شما دیگر چرا؟؟؟ نام و مدل،بستگی به سلیقه و قد و قوارهی استفاده کنندگان دارد!!! مثلن مدل مورد تایید من، چهار برابر از مدل مورد تایید موسیو گلابی، بزرگتر و قوی تر است!!!:)))))))))))
اردیبهشت ۱۸, ۱۳۸۸ at ۴:۲۳ ب.ظ
سلام
ممنونم
خواهش میکنم هر چی شما بفرمایید امر شما مطاع. باشه چشمممم.
______________________________________________
شبگیر:سلام
خواهش میکنم…
من مخلص شما هم هستم و شما لطف دارید بانو.
اردیبهشت ۱۸, ۱۳۸۸ at ۶:۲۵ ب.ظ
بله اقای مهندس درست متوجه شدین،من به قول شما از اون بچه فول مثبتا بودم.
عبارت “نه تو رو خدا” یعنی چی اونوقت؟؟؟؟
باید یه نکته رو هم اضافه کنم اونم اینکه من تمام ۱۲ سال تحصیل رو مبصر(به روایتی نماینده کلاس)بودم….اینم مهر تاییدی بر بچه مثبت بودن من.البته از این مهر تاییدا زیاد دارم،نمیگم که احیانا منو از اینجا پرت نکنید بیرون…..
___________________________________________
شبگیر: نه تو رو خدا!!!
واقعن این همه بچه مثبت بودی اسما جان؟
اینا رو جای دیگه نگیها! من هم نشنیده میگیرم!
البته زمان ما رسم بود که شیطونترین بچهی کلاس رو به عنوان مبصر انتخاب کنند!!!
اردیبهشت ۱۸, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۹ ب.ظ
پدر من هم جز همین قوم الظالمینه! :دی
____________________________________-
شبگیر: از چنان پدری،چنین دختری باید!
تبریکات گرم و صمیمانهی بنده را خدمت پدر محترمتان ابلاغ بفرمایید.
اردیبهشت ۱۹, ۱۳۸۸ at ۱۲:۲۲ ق.ظ
سلام شما رو تازه کشف کردم چه باحال می نویسی مشتری شدم راستی همیشه به همه کامنتا جواب میدی؟
_____________________________________________
شبگیر: سلام از بندهست
مرسی!مگه من قارهی آمریکا هستم که کشف بشوم؟؟؟ البته باز هم خدا رو شکر که من رو اختراع نکردید!!!
بله!معمولن کامنتهایم رو جواب میدم.
اردیبهشت ۱۹, ۱۳۸۸ at ۱:۵۴ ق.ظ
سلام شیگیر مهربان .
از اول تیر ماه مجدادا شروع به کار می کنم کلاس دایر می شود . ثبت نام می کنم از الان . میخوای دختر هات را رزرو کن برای ثبت نام .البته از جانم سیر نشده ام ها بلدم درستشان کنم.از راه خودم.!
آخر اعتماد به نفس .
متشکرم به خاطر تبریک روز معلم . از اول تیر دو باره معلم می شوم .به همین دلیل تبریکت شاملم می شود و تشکر می کنم .راستی جنیفر چه طور است؟
می بینم برایت کامنت نگذاشته . بی وفایی کرده؟
منتظر نباش نخواهد گذاشت آیکون شیطان
اگر گذاشت به هویتش شک کن آیکون شیطان.
تا آخز ایکون شیطان
کنسرت رضا یزدانی را چه کار می کنی؟ تیر ماه
من شاید در گیر کلاسها باشم .نیایم اصرار نکن . بلیطم را بده به جنیفر اگر برایت کامنت گذاشت.
________________________________________
شبگیر:سلام بر بانو نقشونگار جولی عزیز
خدا رو شکر که دخترهای بنده هنوز به دنیا نیامدهاند،وگرنه کلاهمان بدجور توی هم میرفت!چون من روی دخترهایم خیلی تعصب دارم…
زیاد به فکر جنیفر نیستم و شما هم نباش!زندگی پر از جنیفرهایی است که در حال گذرند!
روزتان را هم تبریک میگویم…
به نظرم شما یکی از جذابترین معلمهای دنیا هستید،شاگرد مذکر قبول میفرمایید احیانن؟؟؟
اولن بعید میدانم که دیگر در هیچ قرار وبلاگیای ظاهر شوم و ثانین اگر هم خواستم قراری بگذارم، ترجیح میدهم در روضهی حضرت ابوالفضل باشد تا کنسرت رضا یزدانی.
اردیبهشت ۱۹, ۱۳۸۸ at ۲:۲۵ ق.ظ
جناب شبگیر گرامی
۱بنده هم معلم هستم.اونم دانش اموزانی در حد سایز خودم
۲٫ باور کنید عاشق شغلمم نیستم.چون فکر می کنم شغل معلمی بیشتر از عشق به پول احتیاج داره
۳٫دست من یکی رو نمی خواد ببوسید .اینم لطف یک معلم در حق شما که فکر نکنید همه معلمها ظالمند
۴٫ تقاص شیطنتهای شما رو دانش اموزان من پس میدن.همیشه با بچه ها می خندم ولی همیشه هم یادشون می اندازم که می دونم چه غلطی دارن می کنن.
۵٫ممنون بابت تبریک نگفته تون
______________________________________________________
شبگیر:جناب معلم گرامی و عزیز
بنده مخلص شما هم هستم و دستتان را میبوسم…
اتفاقن قصد من از نوشتن این پست، نشان دادن الطاف بیکران معلمان عزیز بود.
فکر میکنم قسمت انتهایی پستم،گویای تبریکات بنده بود و با این حال باز هم روزتان را تبریک میگویم دوست عزیز.
اردیبهشت ۱۹, ۱۳۸۸ at ۶:۲۸ ق.ظ
گفته اند شبگیر!!!!!!! نامی آشفته و پریشان،سرگشته و حیران،افتان و خیزان سر در کوه بیابان نهاده به دنبال من.من ،ساقی سیمین ساق،در زندان دیو دو سر به اسارتم.غمگین و افسرده،نالان و گریان.ای کبوتران بیایید و نامه مرا به او برسانید،تفالی به حافظ زده ا م و خوب آمده:یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور…. آه دیگر نمیتوانم بیش از این بنویسم…صدای پای دیو میآید نامه را به کبوتران میسپارم.باشد که مرا از چنگال دو سر نجات دهی و در آغوش امن خود پناه دهی ،ای عاشق مهربان من
_____________________________________________
شبگیر: جانم!!؟
تو ای بهار دلانگیز!باش در چنگال همان دیو خوف انگیز! ما را با آن دوسر بی شاخ و دم کاری نیست و چه بهتر که در اسارت همو بمانی!باشد که گناهان آن دیو بدسیرت پاک گردد و مطمئن باش که خود او،روزی تو را به من باز خواهد گرداند! مردم که نون خور اضافه نمی خواهند!ضمنن دیوها ،حتی از نوع دوسر،حوصله و صبرشان از آدمیان کمتر است ومحال است بتواند بیش از دوسه روز غرغرهای تو را تاب بیاورد آن دیو بیچاره!!!
اردیبهشت ۱۹, ۱۳۸۸ at ۶:۵۵ ق.ظ
آقا من بهت مژده بدم که
مردی می آید ز خورشید
آسمان شهر تاریک و غبارآلوده بود. مردی باید از جای برمی خواست و شهر وهم زده را بیدار می کرد. مردی باید از جای برمی خواست که صدایش شب شکن باشد…
شمارو نمی گم، ذوق نفرما!
به جای مرداش زن بذار..
آره خودمو می گم.. مژده بت بدم که من اون طنز نهفته رو دریافتم..
۶۸% احنمال می دم درست باشه… سگ خورد.. ۷۸%!
با توجه به کامنتام دیگه باید دستت اومده باشه حدس های من چه تِمی دارن!
حالا درست گرفتم؟ D:
راستی ماجرای دوم دبستان هم ایز مای فیوریت وان :->
_______________________________________________
شبگیر: شرمنده که من روی احتمال کمتر از هشتاد درصد کار نمیکنم!!!
تو لطف داری دوست من و بنده خیلی خدمت شما ارادت دارم(مدیونی اگه فکر کنی که این ارادت به خاطر داف بودنتهها!!! ضمنن اون عکسهای سیصد و شصت و فیس بوکت رو عوض کن!جوان های مردم گناه دارند.آخه دلبری هم حدی داره خواهر من!)
پ.ن:یه وقت از شوخیهای من ناراحت نشوی شیرین جان.من ارادتمندم بانو
اردیبهشت ۱۹, ۱۳۸۸ at ۱۲:۰۹ ب.ظ
سلام
ساقی خانم خوب هستند؟
_____________________________________
شبگیر: سلام از بندهست زن داداش!
یعنی تو هم معنی عرفانی اون شعر رو در نظر نگرفتی!!؟ مدیون شدی گلی جان.
اردیبهشت ۱۹, ۱۳۸۸ at ۴:۵۰ ب.ظ
سلام.متن جالبی نوشتین.واقعا معلم ها از دست دانش آموزانشون چی می کشند.
هیچ کس به اندازه یک معلم نمی تونه نسبت به بچه ها صبر وحوصله داشته باشه و علیرغم شیطنتی که می کنند بازم با اونها مهربون باشه.ولی اگر یک همچین بچه ای در عالم واقعیت وجود داشته باشه بگذریم ترجیح می دم حرفهای پزشکی نزنم!
___________________________________________________
شبگیر:سلام دوست من
کاملن حرفت رو قبول دارم و برای همینه که میگم معلمی عشق میخواد…
نه!بگو حرفهای پزشکیات رو….
لابد میخوای بگی چنین بچهای اینسیکلوپدیامریسیسترناتالوئوسمزوزوس داره!یا یه چیزی در همین مایه ها و باید بهش روز هزارمیلیگرم ریتالین تزریق کرد!
بی خیال دکی جون!من در عالم واقعیت چنین بچه ای بودم و الان هم هیچ مشکلی ندارم!البته بعضی از مواقع گوش دوستدخترم را گاز میگیرم و بعضن با چاقو روی پوست دستش یادگاری مینویسم!!! اینا هم که عادیه دیگه…
مگه نه؟؟؟:))))))))
اردیبهشت ۱۹, ۱۳۸۸ at ۵:۰۴ ب.ظ
یه اعتراف… من با خوندن پست “نه مثل همیشه” بدجوری گریه کردم…نه تنها توی طنز بلکه تو درام هم تاثیر گذار مینویسی…بسیاااااااااااااااار.
____________________________________________________
شبگیر: متاسفم که باعث ناراحتیات شدم دوست من…
شما لطف دارید خیلی زیاااااااااااااااااااااااااااااااااد.
اردیبهشت ۱۹, ۱۳۸۸ at ۶:۲۹ ب.ظ
هوالباقی
ییاد بچگی هایی که بچگی نکردم و یاد روز هایی که میتونستند شاد بگذرند و نشد گرامی
سلام مهرداد جان
خوب نوشتی.خیلی خوب. ولی هر چه بیشتر مطلب طنز میخونم بیشتر افسرده و ناراحت میشم. نمیدونم چرا. تا جایی که انگار گاهی اشک…
بگذریم. شاید این همون حس حسادت باشه!!! بچگیها خیلی ترسو بودم. حاضر بودم هر کاری کنم تا کسی دعوام نکنه. شاید هنوز هم همونم. بعد از این همه سال با همه بال بال زدنم هنوز نتونستم این قفس و قالبو بشکنم.
شاید دنیایی دیگر…
____________________________________________
شبگیر: سلام
خدا شفایت بده نازنین جان! صد بار بهت گفتم که بی خیال گذشته بشو و سعی کن که از حال لذت ببری…
اما کماکان تو در حسرت روزهایی هستی که گذشته است.
هنوز هم دیر نشده.این قید و بند رو پاره کن و باور داشته باش که فردا روز بهتری است آرشام جان!!!
اردیبهشت ۱۹, ۱۳۸۸ at ۶:۳۶ ب.ظ
سلام شبگیر عزیز
راستش نمی دونم قبلا هم به اینجا اومده بودم یا نه؟ اما از خواندن رنجنامه تان در مقابله با این معلم های بی دین و ایمان حسابی دلم به درد آمد.. انشالله خدا به شما صبر بدهد! عجب روزگار سختی را گذراندید………
خیلی لذت بردم از نوشته تون. شاد باشید.
_____________________________________
شبگیر: به به ترنج بانو
سلام از بنده است نارنج خانم
قربان صفای قدمتان.خوش آمدید و شما خیلی خیلی لطف دارید.
اردیبهشت ۱۹, ۱۳۸۸ at ۷:۵۸ ب.ظ
حالا خداییش همه این کار ها رو خودت انجام دادی ؟
کی وقت کردی درس بخونی ؟
اگه بچه مثبت بودی چی میشدی بلا
__________________________________________
شبگیر:من از هرسال تحصیلی،فقط یکی از خاطرههایم رو نوشتهام،وگرنه در این مقوله، گفتنیهای بسیاری دارم.
در ایام فراغت، درس هم میخواندم! اما با این حال معمولن شاگرد خوبی بودم و یک بار هم شاگرد اول در سطح استان شدم.
اول راهنمایی،تمام نمراتم بیست شد.
اگه بچه مثبت بودم، الان از این مردهای بوق میشدم دیگه!!!
اردیبهشت ۲۰, ۱۳۸۸ at ۱:۳۰ ق.ظ
سلام…..از صف نونوایی هم شلوغتره اینجا….خواستم واسه باره اولی که اومدم اینجا بگم خیلی خوووووشم اومد از نوشته هاتون که این همه تو صف واسادم….بالاخره گفتم دیگه خیلی خوبه طرز بیانتون…این ÷ستتونم که فوق العاده بود…..کلی خندیدم! فعلا بدرود!
___________________________________
شبگیر: سلام
چرا جوسازی میکنی خواهر من!شلوغی کدومه؟
شما لطف دارید دوست من.این آدرس وبلاگت من رو کشته! مشخصن آدم صبوری هستی!!!
اردیبهشت ۲۰, ۱۳۸۸ at ۲:۵۰ ق.ظ
دلم میخواد یه پسـر داشته باشم مثه تو !!
وای خدای من …خیلی خوردنی بودی !
))))))))
_________________________________________
شبگیر: مطمئنی دوست من؟ من میگم بهتره قبلش یه مشورتی با مادر من بکنی!
جانم!!؟ خوردنی!!؟ شما آیا با ممدسگسیبیل نسبتی ندارید آیا احیانن!!؟؟؟؟
اردیبهشت ۲۰, ۱۳۸۸ at ۳:۱۸ ق.ظ
دستتو بکشششششششششششش از دامن من
ببین من چیزی نگفتم آبروداری کردم خودت اومدی جار زدی همه جا
آخه اینم گفتن داشت؟؟؟
راستی اینا که گفتی خوبه …….دردناکتر اینه که خودتو بفرستن بری از حیاط مدرسه ترکه پیدا کنی……..البته این خیلی خوبه اما در صورتی که طول و عرض و شعاع ترکه رو مشخص نکرده باشن
__________________________________________
شبگیر:ای بابا!اینقدر سخت گیر نباش دیگه!!! بذار ملت هم حالش رو ببرند دیگه!!!
از قدیم گفتهاند:وصفالعیش،نصفالعیش.!!!
پس شما هم سابقهدار هستید بانو!!!
اردیبهشت ۲۰, ۱۳۸۸ at ۹:۴۲ ق.ظ
سلام شبگیر عزیز
- این پستت خاطرات مشابهی رو برای من زنده کرد ، از تراش دادن هنرمندانه یه میوه کاج به فرم سوسک و نصب اون روی پالتوی معلم و جیغ بنفش کشیدن اون بگیر تا قایم کردن کفش نو یه بابایی که هر روز نیم ساعت ، زنگ تفریح سومت رو بگیره و هی از دنیا و آخرت برا بجه ها بگه و ارشادت کنه. البته از اون روز که مجبور شد با دمپایی پلاستیکی آبی بره دیگه سر و کلش پیدا نشد ولی من بیچاره ۳ روز اخراج شدم. ای بابا خاطره زیاده ولی خب این خاطره سازیها برای من یه اشکالی داشت ، اینکه آه معلمام منو گرفت و خودمم شدم معلم تو یه هنرستان دخترونه.
البته یکی از بهترینای این قشر. بدون اغراق . ( مرسی تحویل ) چون شاید من یکی از معدود معلمایی باشم که مثلا نیم ساعتی رنگی شدن بقیه هنرجوها رو توسط یه هنرجوی شر دیگه در کمال خونسردی تحمل میکنم و یه دفعه با یه پالت رنگی رو میزها دنبال شاگرد خاطی می کنم و صورتشو میکنم عین یه تابلو نقاشی.
و شاید یکی از معدود معلمایی که با غیبتم بجه ها دلشون تنگ میشه و حسابی پکر میشن!! البته اینم بگم که در کنار همه اینها به وقت درس دادن فوق العاده جدیم و کلاسم یکی از بهترین کلاسا تو سطح یادگیریه چون یادگیری تو کلاس من دو طرفست و هیچ وقت مرزی برای بادگیری و به روز شدن اطلاعات خودم قرار ندادم چون از فسیل شدن بیزارم.
البته خب هر سال تو هر کلاسی ممکنه یکی دوتا شر از نوع بی ادبش داشته باشی که تا فلفشون دستت بیاد اخرت و بیارن جلو چشت ولی در کل تجربه معلمی
عین زندگیه و اگه دولتمردای ما بفهمن و بذارن و حمایت کنن و….. میتونه تجربه خیلی شیرینی باشه . من خودم در درجه اول یه گرافیستم و معلمی شغل دوممه ولی شرایطا که یکسان نیست. اگه پای درد و دل این قشر زحمت کش بشینی و از درداشون و سختیاشون برای گذران یه زندگی در سطح خیلی معمولی بگن ،….
بگذریم. در کل شب گیر عزیزم از تاریخ نگاری متنت و ذکر دهه شصت و … حدس میزنم همسن و سال باشیم ولی بی شک امثال تو و آنی دالتون یکی از بهترینای این نسل میتونن باشن که من به خوندن نوشته هاشون و آشنایی باهاشون افتخار می کنم. قلم هر دو عزیز پایدار .
________________________________________________
شبگیر:سلام پارمیس عزیز و دوست داشتنی
خانم اجازه!به خدا ما فکر میکنیم که شما درس نمیدهید!
خانم اجازه! شما زمزمهی محبت می فرمایید.
چقدر حال میکنم از دیدن معلمهایی مثل تو که درسشان، زمزمهی محبت است.داشتن چنین خوانندهای، برای من افتخاری بزرگ است. اگر دولتمردهای ما شعورشون می رسید، باید بهترین امکانات رو در اختیار معلمین میگذاشتند تا بتوانند فارغالبال از مسائل و مشکلات گذران زندگی،به تربیت نسلهای آینده بپردازند.
در مورد آنیدالتون حق با شماست اما در مورد من اشتباه میکنی! نوشتههای قشنگ ایشون کجا و خزعبلات بنده کجا…
من خیلی حسی مینویسم،اما به نظر من خانم آنی دالتون هنرمندست و طناز.
شما لطف دارید دوست من و خیلی مخلصیم
اردیبهشت ۲۰, ۱۳۸۸ at ۱۰:۲۴ ق.ظ
پی نوشت اول و آخر : برای اصلاح الگوی مصرفت اصلا دنبال من نگرد چون سر اسم بچه هات تفاهم نداریم مگر اینکه مثلا جهان بخشو صدا کنی ارشام. شاید بشه یه فکری کرد.
_______________________________________________
شبگیر: اصلا و ابدا!!!
بنده زیر بار چنین بیناموسیای نمیروم!حاضرم هر شب پیتزا بخورم اما اسم بچهام رو آرشام نذارم!!!
حتی حاضرم اسمش رو موسیو گلابی بگذارم اما آرشام نه!
اردیبهشت ۲۰, ۱۳۸۸ at ۱۱:۴۷ ق.ظ
یادش بخیر . آقا من هیچوقت روز اول مدرسه یادم نمیره . تو حیاط مدرسه منتظر بودیم که کلاس بندی بشیم و اینا . خیلی اوضاع قمر در عقرب بود تقریبا اکثر بچه ها گریه میکردند حالا حالا من نمی دونم کوپ کرده بودن یا اشک شوق بود. خلاصه هرچی این طرف و اونطرف رو نگاه کردم دیدم ظاهرا امروز درس و مشق تعطیله. نگاهی به اطراف کردم و بهترین راه رو انتخاب کردم. دیوار مدرسه کوتاه بود دیگه خودت تا ته قضیه رو بخون….
______________________________________________________
شبگیر: ایول رفیق
من از اولش هم میدونستم که تو جنمت با بقیه فرق میکنه.خوشمان آمد اساس!
اردیبهشت ۲۰, ۱۳۸۸ at ۱:۴۱ ب.ظ
ooodgdddاین پست قبلی را خواندم.اولش همینطوری معمولی نشسته بودم بعد یک دست و پام دراز شد اخرشم ولو شدم کف اتاق .دمت گرم خیلی باحال بود (تو مایه های داش مشتی ها)
________________________________________________
شبگیر: من نوکرتم به مولا!!!
اردیبهشت ۲۰, ۱۳۸۸ at ۱:۵۷ ب.ظ
سسلام
یادم رفته بود سلام کنم !یادم رفت بگم شوهر منم اون اوایل انقلاب که همه چی میریزه به هم مدرسه خودشون را کلا اتیش میزنه و اخراجی یک ساله را به جان میخره.جو گیر شده بوده دیده همه اتیش بازی راه انداختن گفته منم یک سهمی داشته باشم!!!چقدر بامزه این شما مردا.اصلا همین کارهاش منو از راه به در کرد.کوفت نخورین الهی(تریپ مامان مهربون)
__________________________________________________
شبگیر:سلام از بنده است زن داداش
عجب شوهر توپی داری آبجی!
شما لطف دارید و خوشحالم که اقای همسر،از این بچه بوقها نیستند.!!!
اردیبهشت ۲۰, ۱۳۸۸ at ۴:۵۲ ب.ظ
مطمئنم تمام معلمهای شما اون دنیا جاشون تو پنتهوس برج بهشته. خدا روحشونو شاد کنه:)))
میگم شماکه در شرف ازدواجید و دارید از عضب بودن در میاین، یه سری هم به وبلاگ من بزنبد و متن منو در مورد شروط قبل از ازدواج بخونید. خیلی دوست دارم نظرتونو بدونم
______________________________________________________
شبگیر:من هم مطمئنم!
دست شما درد نکنه! یعنی چی اونوقت؟؟؟ تا جایی که من میدونم «عضب» به معنی ماده شتری است که گوشش شکافته باشد!
شاید در مورد شتر بودنم شک داشته باشم، اما در مورد ماده نبودنم، مطمئن هستم!!!
اردیبهشت ۲۰, ۱۳۸۸ at ۴:۵۴ ب.ظ
سلام.خیلی جالب بود کلی خندیدم مخصوصا به این قسمت:بعد هم در ادامهی درس به این ضربالمثل رسید که: از قدیم گفتهاند؛ یکی یه دونه، خُل و دیونه! بعد با یک لبخند ملیحی رو کرد به ماها و گفت: خب حالا کی اینجا یکی یه دونهست!!؟ من هم بلافاصله با لبخند ملیحی زُل زدم توی چشمش و گفتم: پدر خدابیامرز شما!!!
شما چقدر از بابات مایه می زاری همیشه.سال ازدواج و اصلاح الگوی مصرف هم خوب بود.در مورد اون شعر هم اعتراف می کنم دفعه ی اول اصلا دچار سوتعبیر نشدم اما تذکر خودت موجب شد دوباره بخونمش و این بار منحرفانه برداشت کنم
پی نوشت مهم:زنده باد بارسلونای خودمان که قرار است منچستر را منهدم کند
طرفای ما بیا رفیق بارسلونایی
___________________________________________________
شبگیر:سلام آمیگو
بسیار خوشحال شدیم که باعث انبساط خاطر حضرتعالی گشتهایم و بسیار متاسفم که دچار سوءتعبیر گشتهاید!
من مخلصتم رفیق و چشم.حتمن خدمت میرسم.ضمنن پیشاپیش، به دست آوردن هر پنج جام: حذفی اسپانیا،قهرمانی لالیگا، قهرمانی باشگاههای اروپا،سوپر جام اروپا و قهرمانی باشگاههای جهان را توسط بارسلونای قدرتمند و عزیز تبریک میگویم!!!
اردیبهشت ۲۰, ۱۳۸۸ at ۹:۳۹ ب.ظ
تو مگه نمردی به سلامتی؟
__________________________
شبگیر:خیال خام برت داشته آبجی! بنده به امید خوردن حلوای شما، حالا حالاها قصد مردن ندارم!
کجایی تو بچه؟ فکر میکردم تا حالا حداقل شش تا بچه برای فرزامجانمان به دنیا آورده باشید!!!
اردیبهشت ۲۱, ۱۳۸۸ at ۳:۲۰ ب.ظ
سلام
خیلی وقت نیست که میشناسمتون میگم میشناسمتون منظورم همون آشنایی با وبلاگ و خوندن مطالبتون نه بیشتر اونم از طریق وبلاگ ویولت و آقای گلابی بود که جا داره همینجا ازشون تشکر کنم….
اما اما خب حس میکنم برعکس نوشته های طنزتون قلب غمگینی داشته باشین که البته دلم میخواد که حسم اشتباه کرده باشه ….
راستش از نوشته هاتون فهمیدم که عسلویه کار میکنین نمیدونم چرا یهو به ذهنم رسید که ازتون کمک بگیرم اگه امکانش هست و اگه حوصله و وقتش و دارین که کمکم کنین لطفا آدرس ایمیلتون و برام بذارین البته اینم بگم که درخواستم جنبه اطلاعاتی داره
راستی منم مثل خیلی های دیگه منتظر ادامه داستان هستم خواهش میکنم تمومش کنین و انقدر مارو چشم انتظار نذارین .
موفق و سلامت باشین
_________________________________________
شبگیر: سلام دوست من
خوشحالم که بلاخره موسیو گلابی یک کار مفید و نیک در زندگیاش انجام داده!!!
erdz35@yahoo.com
این آدرس ایمیل منه و در خدمت هستم.
اردیبهشت ۲۱, ۱۳۸۸ at ۸:۴۸ ب.ظ
دلمان تنگ شده بود شیگیر جان . به تقویم که نگاه کردم اولین مناسبت روز بزرگداشت فردوسی ۲۴ اردیبهشت است . احتمالاً تا ان روز نخواهی بود شاید هم ۲۷ ام روز ارتیاطات و روابط عمومی یا ۲۸ام روز خیام ؟؟یا ۱ خرداد روز ملاصدرا ؟؟؟ نمیدانم . به هر حال ما منتظریم …
____________________________________________
شبگیر: عجب هوچیای هستی!!!:))))))))
چشم دوست من.به روی چشم.
اردیبهشت ۲۱, ۱۳۸۸ at ۱۰:۳۳ ب.ظ
سلام
خوبی؟
________________________________________
شبگیر:سلام
مرسی، تو خوبی!!؟؟؟
اردیبهشت ۲۲, ۱۳۸۸ at ۱۲:۰۴ ق.ظ
ببینم تو آتیشی بوده که توی زندگیت نسوزونده باشی؟مردم از خنده
))
_________________________________
شبگیر: به به! سلام آبجی دریا!
چه عجب! چی شد که شما اوقات فراغتی پیدا کردید و این طرفها تشریف آوردهاید! مستر جکوجونور چطورند؟؟؟
خیلی مخلصیم دریا خانم.
اردیبهشت ۲۲, ۱۳۸۸ at ۱۲:۰۵ ق.ظ
میبینم دعای دم سال تحویلم داره براورده میشه آقا:)یادته که؟
___________________________________________________
شبگیر: خواب دیدی،خیر باشه آبجی!!!
اردیبهشت ۲۲, ۱۳۸۸ at ۱:۴۹ ق.ظ
خیلی طولانی بود!!!!
_______________________________________________
شبگیر: شرمنده و روسیاهم!شما به بزرگی خودتون ببخشید.به خدا خیلی سعی کردم که کوتاهاش کنم، اما نشد.
اردیبهشت ۲۲, ۱۳۸۸ at ۴:۵۷ ب.ظ
یعنی روزی رو به چشم می بینیم که شب گیر هفته ای یه بار آپ کنه؟
____________________________________________
شبگیر:چرا که نه؟آدمی به امید زندهاست!!!
اما گذشته از شوخی، چشم.بنده مخلص شما هم هستم و اگر شما بفرمائید، بنده هفتهای دوبار هم آپ میکنم.
اردیبهشت ۲۲, ۱۳۸۸ at ۶:۱۲ ب.ظ
خیلی بسیار بسیار آخرشی…۲ بار پست گذاشتم همون اولا ولی ثبت نشد گویا!!!!
اما اگه اینارو می گی که ما بی خیال قبرس شیم باید بگم فی الواقع کور خوندی…نه داداش من از این خبرا نیست و من کماکان چشمم در پی قبرس سفید شده…
خیلی ماهی!!!!!یه اسفند هم دود کن واسه خودت!!!!
_____________________________________________________
شبگیر:حالا چرا اینقدر شاکی هستی خواهر من!!؟:))))
من نوکرتم آبجی! ماههم خودتی!درست صحبت کنها! اینجا زن و بچهی مردم رد میشنها!!!
اردیبهشت ۲۲, ۱۳۸۸ at ۷:۴۶ ب.ظ
آدرس وبم را اشتباه داده بودم شبگبر.به همین دلیل باز هم آمدم تا اگر خواستی یه من سر یزنی خدایی نکرده گمم نکنی …
__________________________________________
شبگیر: مرسی و ممنون از تصحیحت.چشم.خدمت میرسم.
اردیبهشت ۲۲, ۱۳۸۸ at ۸:۵۰ ب.ظ
ماشاالله حافظه !!!!
چه خوبه که همه گندایی! که زدی رو یادته D:
من بچه مثبتی بودم شدییییید
___________________________________
شبگیر: کدوم گند!!؟ من که خیلی بچه مثبت بودم به حضرت عباس!
اردیبهشت ۲۳, ۱۳۸۸ at ۱۲:۱۴ ق.ظ
مثل همه نوشته هاتون این یکی هم خیلی قشنگ بود.
البته من خودم وقتی دبیرستانی بودم ویولن تدریس میکردم.خیلیم با شاگردام خوب بودمو دوسشون داشتم.نصف پولی که ازشون میگرفتمو واسه خودشون قاقالی لی میخریدم.
در مورد کامنت قبلیم که گفته بودم خانوم ویولت خیلی با نوشته هاش به همه حال میده فقط شما برداشت اشتباه کردین! ذهنتون منحرفه؟به راه راست هدایتش کنین!!
بازم ممنون از نوشته های قشنگتون
_______________________________________________
شبگیر:شما لطف دارید دوست من.
جدن؟ تو زمان دبیرستانت ویولن تدریس میکردی؟ واقعن کارت درسته.تا جایی که من میدونم،یادگیری ویولن کار بسیار مشکلیست و تدریسش مشکل تر…
بازهم که گفتی! بابا بی خیال،بفهمه میاد و فک جفتمون رو میاره پایین.
باز هم شما لطف دارید و خیلی مخلصم.
اردیبهشت ۲۳, ۱۳۸۸ at ۱۲:۵۱ ب.ظ
میگم یکم زیادی خاطره نداری؟! نمیدونم چرا – یهو، همینجوری – یاد جمله پایینی افتادم!
___________________________________________________
شبگیر: چرا اتفاقن!!! کدوم جمله سالار!!؟
اردیبهشت ۲۳, ۱۳۸۸ at ۱:۲۳ ب.ظ
ُواقعا تحت تاثیر قرار گرفتم ! دیگه اینجوریشو ندیده بودم ! آقا تو که منم گذاشتی تو جیبت ؟! کلاس خصوصی نمیذارین احیانا ؟! (چشمک)
_________________________________________________
شبگیر:اختیار دارید دوست من!بنده هنوز هم در مرحلهی شاگردی هستم.شما به ما بستنی تعارف نمیکنی احیانن آیا!!؟
اردیبهشت ۲۳, ۱۳۸۸ at ۳:۰۴ ب.ظ
دوست گرامی خوشحال میشم نظرتون رو درمورد مطلب اخیرم بدونم.. باسپاس.
________________________________________
شبگیر: اگر عمری باقی بودشاید قبل از انتخابات پستی بنویسم و اونجا در مورد مطالب شما هم بحث خواهم کرد.
اردیبهشت ۲۳, ۱۳۸۸ at ۸:۳۳ ب.ظ
سلام آقای مهرداد شبگیر/از وبلاگ سمیه خانوم و سرورتون اومدم اینجا/هی از شما و با نمکیتون تعریف کرد و ….گفتم بیام ببینم چه شکلی هستین؟فقط گفت از اون کچلای خوش تیپ و با حالید !آیا درست گفته؟آخه اون حس ششمش خیلی عالیه!
سمیه ستاره دار نه ها !سمیه که امسال کارشناسی ارشد قبول میشه و داغشو به دل شما میذاره و شما رو جز نوستالوژیهاش کرده!اون سمیه!خیلی هم خوشگله جای خواهری!
_____________________________________
شبگیر: سلام ناناز جان!
ایشون به جز حس ششمشان،کلی چیزهای عالی دیگه هم دارند! مثل تجربه و اراده! نمیدونم بهت گفته که واقعن چهل و نه سالشه یا نه؟گرچه در همین ماه و روز تولدش، الکی گفته بود من ۲۹ ساله هستم!!!
ارادهاش هم که حرف نداره!بیست ساله داره کارشناسی ارشد امتحان میده و هر سال هم همین حرفها رو میزنه!
اما ناراحت نباش دوست من، من فکر کنم که بلاخره تا چند سال دیگه کنکور ارشد حذف میشه و ایشون میتونه به آرزوش دست پیدا کنه!البته میدونی که سمیه خانم چهارتا دکترا گرفته(چون دکترا آزمون نداشته!!!) اما هر چهار تا دکترایش گیر همین مدرک ارشدش است!
شما که با ایشون نسبتی ندارید احیانن؟؟؟
اردیبهشت ۲۴, ۱۳۸۸ at ۱۲:۵۷ ق.ظ
من مطمئنم که دعای خیر اون معلم ها پشت سر شماست به دلیل این لحظات مفرحی که براشون فراهم کرده ای !!!
یعنی ساقی و سیمین قرار است بانوی شما شوند ان شاالله ؟!!!!!!!!
سلام هم یادم رفت . سلام علیکم .
____________________________________________
شبگیر:سلام از بنده است نسرین خاتون
من هم مطمئنم دعای خیرشون پشت سر من بوده که من سر از عسلویه در آوردهام!
نه به خدا!حتی جنیفر جان هم قرار نیست بانوی ما بشوند به خدا.
اردیبهشت ۲۴, ۱۳۸۸ at ۲:۵۹ ق.ظ
سلام
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام
زحمت کشیدید دوست عزیز!
فکر کردی اگر چیز بیشتری بنویسی،ممکنه شناخته بشی!!؟
اردیبهشت ۲۴, ۱۳۸۸ at ۱:۵۹ ب.ظ
چه خبره بابا:))))))))))))) اکثرا خانوما پست دادن که!!!!! خاطرات جالبی بود ……
__________________________________________________
شبگیر: ببین حالا میتونی ما رو چشم بزنی یا نه؟؟؟ ضمنن خانمها کامنت گذاشتهاند نه پست!
اردیبهشت ۲۴, ۱۳۸۸ at ۳:۲۹ ب.ظ
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای.پسر.اگه تو شاگرد من بودی چی میشد…………….کلی خلاقیتت شکوفا می شد. من لذت می برم از شاگرد تخس.تخس ولی با ادب.بی ادب رو تحمل نمی کنم.امیدوارم یه شاگرد این جوری داشته باشم حتمن.
________________________________________________
شبگیر:افسوس که این فرصت از دست رفت! تازه من هیچ وقت بی ادب نبودم به خدا!
روزت مبارک استاد.
اردیبهشت ۲۴, ۱۳۸۸ at ۹:۱۲ ب.ظ
روئیت فرمودیم،به انضمام ارشیوتان ،جلابیت بسیار داشت،کماکان نیشمان باز شد ،این هوا!!!من باب ساقی سیمین ساق هم مبارک است. ما که بخیل نیستیم دیگر این قرتی بازی ها و رد گم کنی ها را ندارد که(پی نوشت سوم را عرض کردم)
ما هم دوسالی است که ساکن جم هستیم به دلیل کار نازنین همسرمان در عسلویه .پس یه جورایی هم ولایتی محسوب میشویم دیگر نه؟
مع الوصف آرزوی شادکامی برای شما مینمائیم
___________________________________________
شبگیر: قربان شما همولایتی!
ما ردی گم نکردیم.باور نمیکنی،بیا و بگرد!!!
اما جدن خسته نباشی دوست من و امیدوارم بتونی شرایط بد زندگی رو تحمل کنی…
میدونم که برای همسران همکارهای ما،تحمل این شرایط خیلی سخته، اما یادت باشه که تحمل و سعه صدر شما خانمهاست که به زندگیمشترکتون با همکاران ما دوام و جلا میده.
به آقای همسر سلام برسانید.کجا مشغولند ایشون؟ شهرک توحید تشریف دارید؟
اردیبهشت ۲۵, ۱۳۸۸ at ۱۲:۵۸ ق.ظ
سلام ..
از نوشتن وبلاگ خودم فارغ شده بودم و کلی از یادآوری بعضی از حوادث دلم گرفته بود که گفتم برم یه سر به موسیو گلابی بزنم .. بلکه از جسیکا آلبا نوشته باشه و بخونیم و دلمون باز بشه !!! خلاصه دیدیم که نوشتن که آی ملت بشتابید که جناب جنتلمن بزرگ وبلاگستان که عاشقانه و منتظرانه ! در حسرت کنسرت بعدی رضا جاودانی ! نه اون که مجری بود آهان رضا یزدانی ؟ آره همون می باشد ، این بار در مدح معلمان چیزی نوشته .. از آنجا که ما هرگز دل خوشی از جاعت استاد و دکتر و اینها نداریم راستش صرفا برای آنکه اگر بعدا خواستیم برای نوه مان توی روز معلم انشاء بنوسیم مطلبی برای گفتن داشته باشیم به اینجا آمدیم !
آخیش خب خسته نباشم !
آمدن همان و هی چشمانمان مدام از هم باز تر شدن همان و ایضا دهان مبارکمان .. خدا خیرتان دهد .. دلمان باز شد و تقریبا شهید شدیم از خنده ..
خدا پدرتان را رحمت کند ، اما شما چند بار طفلک را به سرای باقی شتاباندی آخر بچه !
اینقدر حقیقی نوشته بودی که من جز به جز تصور کردم حوادث رو ، مخصوصا اون معلمی که به در خونه تون اومده بود !
موفق باشی و دلشاد .. بسی ذوق زده شدیم اساسی از آشنایی تان ..
در ضمن شما که بخیل نیستین که ! دل این جماعت دختران وبلاگستان رو شاد کنید و یه چندتایی آنجلینا جولی رو دست چین کنید ، ثواب داره به خدا !
____________________________________________
شبگیر: سلام بر شما ای بانوی برفی!
بنده به همان مزار پدر مرحومم میخندم که اگر بخواهم ذرهای در حسرت کنسرت آن مردک انکرالاصوات جک و جواد پرست باشم!!!
شما خیلی لطف دارید بانو جان!بنده هم اصلن بخیل نیستم اما چه کنم که خداوند قدرت محدودی در ما به ودیعه گذاشته است و امکاناتمان هم محدود!!!:))))))))))))))))
اردیبهشت ۲۵, ۱۳۸۸ at ۱:۰۱ ق.ظ
ببخشید روی وبلاگ دزدگیر گذاشتید ؟؟؟
بار اول ثبت کامنتم ارور داد ، خواستم دوباره بذارم یکهو مچم رو گرفت و این رو نوشت :دیدگاه تکراری شنانسایی شد؛ شما پیش از این هم چنین چیزی گفته بودید!
ای بابا .. دوستان من شناسایی شدم !
______________________________________________
شبگیر:نه بانو جان!
دزدگیر نیست،بلکه «زحمت کم کن» نام دارد و وظیفهاش این است که شما برای ثبت کامنت مجدد به زحمت نیافتید!
اردیبهشت ۲۵, ۱۳۸۸ at ۱:۱۰ ق.ظ
هنوز کامنت رو ارسال نکردم که هر دو تا خواهرم اعلام آمادگی کردند برای ازدواج با شما !!! البته خواهر اولیه خودش از خودش شوهر دارد ! اما گفت که چه باک ! طلاق رو برای همین روزها گذاشتند و فلذا از فردا فی الفور به دنبال طلاق می باشد البته که فردا جمعه است ! حالا یکی دو روز توفیر ندارد تازه گفته مهرش را می گیرد و برای شما خانه می خرد ، آن یکی خواهرم هم که خودش از خودش شوهر ندارد فعلا با شنیدن این خبر مسرت بخش غش کرده فلذا من دیگه الان باید برم به هوشش بیارم
حق یارتان ..
_____________________________________________________
شبگیر: شرمندهام بانو!!!
در مورد خواهر اولیه که شما را به پینوشت سومیه خود ارجاع میدهم!من بنای زندگیام را روی ویرانهی زندگی دیگران نخواهم گذاشت!
در مورد آن یکی خواهرتان هم که با احترام باید بگویم خانم غشی به درد زندگی با من نمیخورد!به خصوص که من یکی از تفریحاتم،سورپرایز کردن همسر میباشد.!!!
اردیبهشت ۲۵, ۱۳۸۸ at ۱:۱۲ ق.ظ
ضمنا من با خودم فکر کردم ÷س من چه کنم بنابراین فعلا دست به نقد وبلاگتان رو لینک کردم بلکه نمک گیر شوید برای روزهای مبادا !
به هر حال شما داماد ما محسوب میشوید آنهم دو جانبه !
____________________________________________________
شبگیر:شما لطف کردید بانو و بنده نمک پرورده هستم.
اردیبهشت ۲۷, ۱۳۸۸ at ۱:۳۷ ب.ظ
شب گیر جان نگران شدیم. نیستی؟ (خدا نکند!!!) ولی اینجا که نمی آیی و تازه گیها در face book هم هر چه عکس دختر خوشگل می گذارد شما را جزو طرفداران همیشگی دروداف نمی بینم!!!
ان شاالله که خیر است و مادر ۴ کودک خود را یافته باشید…
_______________________________________________
شبگیر: بنده ارادتمندم خفن!
تو توی فیس بوک من هستی،نه؟؟؟
ضمنن طبق توضیحات قبلی، بنده به دنبال مادران چهار فرزند آتی خود می باشم! نه مادر!!!
اردیبهشت ۲۷, ۱۳۸۸ at ۱:۵۸ ب.ظ
خیلی خوب بود ولی من هنوزم خاطرات قبرس و میخوام. قول دادی باید بنویسیششششش.
ضمنا اون دو نفری که قبلا به شما زن دادن رو چه حسابی این کار و کردن؟
_____________________________________
شبگیر:قربان شما و چشم.
خب لابد یه حسابهایی کردهاند که زن دادهاند دیگر!!!اما خب حسابشون اشتباه از آب در اومد دیگر!!!
اردیبهشت ۲۷, ۱۳۸۸ at ۲:۵۰ ب.ظ
سلام شب گیر انداز جان(با مخلفات)
سالها پیش که دختر جوانی بیش نبودم گهگداری در وبگشت های شبانه شب گیر شما میشدیم و خلاصه شب هایی داشتیم که گیر هیچکس نمی افتاد. (البته شما اون موقع ها رویادت نمیاد.مال خیلی سال پیشه).
بماند که چقدر در وصف شما شعر سرودیدیم. ولی شما به یک سمت مبارکتان هم محاسبه نکردید. در ان ایام نزدیک به nبه توان n بار خواستار شرفیاب اپ و جواب دادن به نظر نظر و قس علی هذا گشتیم اما افسوس و صد افسوس … . خصومتی و قهر و کدورتی پیش امد که گذشت زمان (ان هم این همه سال!) ان خاطرات تلخ و سیاه را از قلب ما نزدود.
پ.ن. اینهمه گلواژه گفتم که بگم خلاصه من هنوز باهات قهرم. اشتی هم نمیکنم.بیخودی هم اصرار نکن. من اشتی بکن نیستم. پام هم ول کن. دستم هم شکست . انقد گاز نگیر. من با تو قهرم
___________________________________________________
شبگیر:سلام سپیده جان!
نافرم آشنا میزنی! من و تو قبلن زن و شوهر نبودهایم احیانن!!؟؟؟:))))))))
به خدا من چیزی یادم نمیاد، اما به خاطر زدودن این زنگار و کدورت از قلب نازنین شما،حاضرم علاوه بر گاز گرفتن، لامپ مهتابی هم بجوم و قورت بدهم!
اما جدن قضیه چیه؟ تو واقعن از دست من دلخوری؟ چرا؟
اردیبهشت ۲۷, ۱۳۸۸ at ۴:۳۳ ب.ظ
سلام مثل همیشه کیف کردم سعی کن بیشتر مارو خوشحال کنی هر جا هستی شاد شاد شاد باشی
_______________________________________________
شبگیر:سلام از بندهست
مثل همیشه،باز هم شما بنده رو شرمنده فرمودید.
امیدوارم که تو هم همیشه شاد و خندون باشی دوست خوب من.
اردیبهشت ۲۷, ۱۳۸۸ at ۷:۵۶ ب.ظ
چه قدر من تورو به این بازی و اون بازی دعوت کنم و تو ناز کنی؟
خوبی داداشم؟
من خیلی تورو دوست دارم شبگیر. جدی می گم اینو…
نه اینکه فک کنی تو دوست داشتنی هستی هــــــا! نه! خوبی از خودمه!!!
ولی کلا دلم برات تنگ شده. یه ضرب المثل هست میگه پارسال دوست، امسال آشنا! شنیدی اینو؟!
___________________________________
شبگیر:سلام آبجی باران
خیلی مخلصیم به مولا.
بی انصاف!تو دو ساعت نیست که بازیات رو راه انداختی!بعد میای و هوچی بازی در میاری که من ناز میکنم و غیره!
من و نازکردن!!؟؟؟اصلن به من میاد که من ناز کنم!!!؟
نه آبجی!من هیچ وقت فکر نکردم که دوستداشتنی هستم، اما بعید هم میدونم که خوبی از خودت باشه!!!
اما گذشته از شوخی، تو خیلی دختر دوستداشتنی و گلی هستی.
یه ضربالمثل هست که میگه:نمکم چشمت رو بگیره!!! شنیدی اینو؟؟؟ من کامنت کوتاهت رو در بیست مرحله جواب دادم،اما تو میای و میگی:چرا فقط فلانی رو تحویل گرفتهای و جواب من رو ندادهای!!!
من کوچیکتم آبجی باران.
اردیبهشت ۲۸, ۱۳۸۸ at ۱۲:۱۳ ق.ظ
سلام
خیلی جالب بود
با اجازه ات لینک دادم!!!
__________________________________________
شبگیر:سلام از بندهست
شما لطف دارید و صاحب اجازهاید.
اردیبهشت ۲۸, ۱۳۸۸ at ۳:۱۹ ق.ظ
خیلی قشنگ نوشته بودی اقای زاهد
واقعا خندیدم ولی من در تمام ۱۲ سال که درس خواندم فقط از یه معلم خوشم میومد از بقیه شون متنفر بودم چون همش زور میگفتن اه اه اه
خسته نباشی
واقعا از ته دل خندیدم
من با اجازه لینکتون یکنم
در مورد پ ن هاتون هم ترجیح میدهم فقط بخندم
در ضمن فوت پدرتون رو هم تسلیت میگم
فعلا
_____________________________________________________
شبگیر: سلام گلابتون بانو
مرسی دوست من و ممنون بابت همه چیز.
من هم فوت دختر کوچولوی دوستتون رو تسلیت میگم.اصلن شوکه شدم وقتی توضیحات زیز عکسش رو خوندم.همش با خودم میگفتم شاید اشتباه کرده باشم، اما توضیحات تکمیلی ات در پایان آخرین پستت،گویای همه چیز بود.
اردیبهشت ۲۸, ۱۳۸۸ at ۷:۰۶ ق.ظ
hamin pa sino begooneeeeeeeee




ingone bood ke mohandes shodi
az bache gi donbal naft bidi
ei baba
ei mazlom
ai pesar khob
ei pesardars khon
rasti salam
che ajab tashrif ovordi
bebein khan dadash taklif ma ro roshan kon
emsal miai invar ab mibinimet
ia
shirini mikhorim
baba jan age jenab hamsar alan inja bood
migoft bardar man
zan nagir nagiiir
nagiir
man che goli be saram zad zan ke to …..
ama taklif ma ro roshan kon lebas bekharam ya na
ama che ajab up kardi
bebein khan dadash ba zabon khosh
edame khaterat ghenbre smigi ia
ia i
ia ia
ia
khahesh konam
zori aslan zoriiiii
ishala ie zan mohalem giret niad
ishalaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa
zod tond sari
khatere begooo
1
2
3
bye
____________________________________________
شبگیر:سلام آرزو جان
چه عجب ما چشممون به جمال شما روشن شد!
به خدا امسال برای مهاجرت تصمیم جدی دارم و امیدوارم تا چهار ماه دیگه بتونم زبانم رو تکمیل کنم.
راستی اگر اشتباه نکنم،گفته بودی که وکیل خوبی سراغ داری، ممکنه خواهش کنم در صورت امکان مشخصات و یا توضیحات بیشتری رو راجع به اون برام بفرستی؟
erdz35@yahoo.com
این هم آدرس ایمیل منه.
چشم زن داداش!به روی چشم!سعی میکنم بیشتر برای وبلاگم وقت بذارم.
خیلی مخلصیم و به آقای همسر هم سلام برسانید.
اردیبهشت ۲۸, ۱۳۸۸ at ۶:۵۶ ب.ظ
خیلی باحال بود.
من در زمان مدرسه بر خلاف حالا بچه سر به زیر و بی دردسری بودم
جای بسی حسرت است
میخوام بازم برم مدرسه!
نهایت شیطنت من در اون دوران شاید پیچوندن کلاس به بهانه کمک به سایر مسئولین مدرسه بود و یک زنگ استراحت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:شما لطف دارید دوست من.
خب هنوز هم دیر نشده!الان میتونی جبران مافات بکنی!بنده هم برای هرگونه کمک و یاری آماده هستم!!!
اردیبهشت ۲۸, ۱۳۸۸ at ۸:۰۵ ب.ظ
khodara shokr mibinam ke zende hasti!!! shabgir jan man karmande 118 nistam azizam ein ke ba mobiletan be asaloye rafte va ba doste dokhtaretan love miterekanid az talashhaye nafasgire man va hamkaranam ast!!! bebin chetor clase mara mibarad zire soal ha ama baz khodara shokr ke salemid ke biya eid hey chiz bare ma konid
__________________________________________
شبگیر:بله ما زنده هستیم سالی جان!
ببین دوست من،از دیدگاه من هرکس که مخابرات خونده،توی ۱۱۸ کار میکنه و لاغیر!!!
بیشتر از این چونه بزنی،منتقلت میکنم به ۱۱۹ که مجبور بشی دائمن ساعت رو اعلام کنی!!! از ما گفتن بود،فردا پس فردا نیای و مدعی بشی که من بهت نگفته بودم.!
اما در مورد موبایل هم بهتر بود حرفی نمیزدی!!!آخه این چه وضعیه خواهر من!چرا اینقدر گرون شده؟؟؟من الان هر قبضم نزدیک به سیصد هزار تومن شده!تازه لاو هم نترکوندم!داشتم دعوا میکردم به حضرت عباس!!!
اما گذشته از شوخی،خیلی مخلصیم آبجی و باز هم روزتان مبارک.ضمنن من لینکت کردم و فقط ببین از اسم و توضیحات اون خوشت میاد یا نه!!؟
اردیبهشت ۲۹, ۱۳۸۸ at ۱۲:۰۶ ق.ظ
سلام سلام
اتفاقا دیروز آنجلینا جولی باهام تماس گرفت ، گفت : تو رو خدا به شب گیر بگو بیاد منو بگیره ، گناهه ویران شدن زندگی قبلی و اینا هم گردن من …
جونِ نیلوفر روشو زمین نزن ، گناه داره بخدا D:
__________________________________________________________
شبگیر:سلام
نه! به جون خانم دکتر نمیشه!بی خودی هم اصرار نکن!من یه پرنسیب اخلاقیای دارم که یک عمره رعایتش کردم و محاله از آن عدول کنم!
تو هنوز بی تجربهای دوست من و نمیدونی زندگی مردم را ویران کردن،چه عقوبتی داره!!!
ضمنن بد نیست به لینک های من یه نگاه بندازی و ببینی که نام و توضیحات وبلاگ شما مقبول میافتد یا خیر؟
اردیبهشت ۲۹, ۱۳۸۸ at ۴:۲۲ ق.ظ
سلام خوبی؟؟؟؟خدایی خیلی با این تیریپ جواب دادن به کامنتا حال کردم یه جورایی منحصر به فرده راستی ادامه خاطرات قبرسو کی می نویسی خیلی جالبه منتظرم شاد باشی
__________________________________________________
شبگیر:سلام از بندهست
نه!منحصر به فرد نیست،خیلی از دوستان این کار را میکنند.جواب ندادن به دوستان در تعارض با هدف من از نوشتن است.
اردیبهشت ۲۹, ۱۳۸۸ at ۱۰:۵۱ ق.ظ
خیلی خیلی ممنون از اینکه راهنماییم کردی ای کاش بتونم یه کم مث تو باشم البته سعی میکنم اما قول نمیدم میدونی منم خیل شوخم با دیگرون اما همیشه تنها حرفی که نمی زنم حرف دلمه میدونم آخر سر دق میکنم بازم بهم سر بزن مرسی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:خواهش میکنم.انجام وظیفه بود الی جان و امیدوارم تو هم به زودی از این دغدغههایی که داری،رهایی یابی.
چشم.حتمن باز هم خدمت میرسم.
اردیبهشت ۲۹, ۱۳۸۸ at ۱۱:۴۸ ق.ظ
روزگاریست بس غریب، با جان دارانی عجیب تر!!!!
خوش باشید شاگرد دیروز، مهندس امروز ، …. فردا !
پ.ن: ۱- “خوش بودن” هم از محالات است مگر در یک مورد!
۲- جای نقطه چین را با سلیقه ی شخصی پر کنید!
_________________________________________
شبگیر:عجیب تر از آن بیجانانی هستند که ادای جانداران را در میآورند!!!
این سیر عارفانه احتمالن به استاد ختم میشود دیگر؟نه؟
ممکن است آن یک مورد را بفرمائید که خوش بودن در آن از محالات نیست؟؟؟
اردیبهشت ۲۹, ۱۳۸۸ at ۲:۳۵ ب.ظ
شب گیرجان سلام
خوبی برادر؟
نظرتو تو پستی که انی خودشو معرفی کرده بود حوندم.راستش دلم میخواست بدونم واسه چی نظرت راجع بهش عوض شده.چون دقیقن من هم همون نظر تورو نسبت بهش دارم.که البته به خودش هم مستقیما اعلام کردم و باز هم ضمنا من مثل تو خودمو از کامنت گذاشتن واسش محروم نکردم چون خدائیش قلم خوبی داره و حداقل کاری که میشه در قبال خوندن مطالبش کرد اینه که یه کامنت واسش بذاری.خوب بچه گناه داره دلش میسوزه
مورد دوم پستت خیلی عالی بود ولی خدائیش من اگه جای معلمای تو بودم ۱۰۰ باره برای عبرت سایرین اعدامت کرده بودم.بابا تو که دانش آموز نبودی تو استاده شیطون بودی و اون بیچاره ها چی از دستت کشیدن
مورد سوم و مهمتر از همه اینکه اونطوری که من متوجه شدم باید سن شما نزدیک چیزی بین ۳۵ تا۴۲ باشه حالا که مشکلت با اخلاق آنی حل شده و انی هم که در آستانه ترشیدگی قرار گرفته و باز از اونجائی که معمولا جنسی که در آستانه ترشیدگیه را میشه بزخری کرد پیشنهاد میکنم که با ازدواج با آنی دالتون یه تیرو چند نشون کنی
اولش اینکه مشکل ازداج انی را حل کنی
دوم اینکه مشکل ازدواج خودتو حل کنی
سوم اینکه سعی کنی حداقل چند صباحی آنی را تحمل کنی و اینطوری کفاره اون بلاهائی که به سر معلمای بیچاره آوردی را متحمل بشی
باشد که خداوند تو را بیامرزاد و در بهشت برین همنشین اولیاء الله گرداند که اگر اینکارو بکنی خدائی لایقش هستی
__________________________________________________
شبگیر:سلام از بندهست برادر
من یکبار از آنی پرسیدم که اجازه میده من با خوانندههایش شوخی کنم یا نه؟ ایشون هم در جواب بنده فرمودند:بستگی داره شوخی کردن رو بلد باشی یا نه.
اون موقع خیلی بهم برخورد ولی بعدها که با دوستان در مورد ایشون صحبت کردم و دیدم که همه به عنوان یه دختر خوب و دوست داشتنی ازش یاد میکنند،به خودم گفتم نمیشه که همه اشتباه کنند،لذا بیشتر فکر کردم و به این نتایج رسیدم که اولن آنی خیلی حرف بدی به من نزده و ثانین مقصر خود من بوده ام و حق ندارم با خوانندگان هیچ بلاگری شوخی کنم.خب اون موقع من سابقهی چندانی در وبلاگستان نداشتم و اصول اولیه رو نمیدونستم.
درست مثل خود تو!
منتهی من آنقدر باادب بودم که قبلش حتی برای شوخی کردن اجازه بگیرم،اما تو آنقدر بی پروایی که به خودت اجازه میدی این جوری پشت سر کسی صفحه بزاری و در موردش بد بگی.
راستش اولش فکر کردم که بچهی کم هوشی نیستی که تونستی سن من رو با یه تقریب هفت ساله حدس بزنی(ولو اینکه بارها خودم در جواب کامنتهای دوستان اعلام کردهام که چهل ساله هستم!) اما بعد که نظرت رو در مورد ترشیدگی آنی دیدم،به این نتیجه رسیدم که آی کیوی تو در حد نرمتنانه(یه چیزی تو مایههای حلزون و غیره!)…
من مطمئنم که تو حتی اگر هوشی در حد پرندگان غیر مهاجر داشتی،با یکبار خوندن ویلاگ آنی دالتون متوجه میشدی که ایشون از لغت «ترشیدگی» برای گفتن حرفهای خود استفاده میکنه و بقول خودش با «پارادوکسهای طنزآمیز»؛به نوعی فرهنگ سازی میکنه.(چون میدونم معنی پارادوکس رو هم نمیدونی،برایت معنی میکنم!پارادوکس در منطق به حکم یا احکامی ظاهرا صحیح گفته میشود که منجر به تناقض میشوند یا با شهود مطابقت نمییابند!).
با توضیحاتی که دادم؛دیگه نیازی به پاسخ تک به تک به یک تیر و چند نشونت نیست اما مطمئن باش که جای من در بهشته!من اگر هر ده سالی یه خواننده مثل تو پیدا کنم که مجبور باشم برخلاف میل باطنیام،چهار تا متلک بارش کنم، آنقدر عذاب میکشم که گناهان هفت نسل قبل و بعد از خودم رو هم پاک میکنم!!!.
پ.ن:من ازت عذز میخواهم که خیلی محترمانه بهت توهین کردم!اما من اجازه نمیدم کسی به دوستهای من توهین کنه.این کامنت رو هم برای این تائید کردم که بدونی در جواب دادن به تو و امثال تو(البته اگر وجود داشته باشند!) در نمیمانم.شاید اگر از لغت «بزخری» استفاده نمیکردی، اینقدر ناراحت نمیشدم که اینجوری جوابت رو بدم.
اردیبهشت ۲۹, ۱۳۸۸ at ۲:۴۳ ب.ظ
منظورم از اینکه نظر شمارو در مورد آنی دارم منظورم نظر سابق جنابعلی بود نه نظر فعلی
__________________________________________
شبگیر:نیازی به توضیح و به زحمت افتادن شما نبود!
اردیبهشت ۲۹, ۱۳۸۸ at ۳:۳۵ ب.ظ
راستی چفدر بانوی مجرد تو کف تو وبلاگستان زیاد شده.همه هم که التماس دعا دارند.ظاهرا اینجا دیگه وبلاگستان نیست یه چیزی شده تو مایه های رانی هلو
)
حالا خداکنه همش هلو گندیده و ترشیده نباشه.آدم چه میدونه؟:)
خدائیش من نمیدونستم تینقدر معضل ازدواج و یافتن شوهر جدی شده
__________________________________________
شبگیر:با عنایت به پاسخ کامنت اولت،اتنظار بیشتری هم از تو نیست جناب محمدرضا خان!
اما اگر اینها رو به یک بزرگترت نشون بدی، حتمن برات توضیح میده که فرق شوخی و جدی چیست…
اصلن میتونی بری بهزیستی و از همون استادهای اولیه ات کمک بخوای!احتمالن اونها بهتر زبونت رو بلدند.راستی تو در ده سالگی رفتی کلاس اول یا پانزده سالگی!!؟
اردیبهشت ۲۹, ۱۳۸۸ at ۴:۴۶ ب.ظ
ye party bazi bekon javabe commente man ro ham bede.
arz karde booodam khedmatetoon ke parsal doost emsal ashna agha koochooloooo
____________________________________________
شبگیر:به به!سلام نازنین بانوی عزیز
بنده مریض بودم و رو به موت که ناگهان هاتفی از غیب خبر داد که نازنین بانو در حال دستافشانی و پاکوبی است و منتظر خوردن حلوای من!
بنده هم با تمام توان سعی کردم خوب بشوم و شدم!!!یعنی من از اولش هم پسر خوبی بودم!شما که یادته دخترم!
به هر حال ما زنده هستیم و دعا گو!
دعا میکنم که همین الان پسرک ناز و گلت از خواب بیدار بشه تا شاهد گریستن تو نیز باشیم انشاالله!!!
کوچولویت را از طرف من ببوس.
خیلی مخلصیم بانو.
اردیبهشت ۲۹, ۱۳۸۸ at ۴:۴۷ ب.ظ
اوا شما علم غیب دارید که فهمیدید من نسرین خاتون هستم ؟! آخه یه نفر که خیلی خاطرو اینا، به من میگه نسرین خاتون !!!
جنیفر نیست یعنی اینکه بیست سوالیه ؟! باید پیدا کنیم پرتقال فروشی که بانوی آینده ی شماست ؟! ( آیکن کاشفان وارد صحنه میشوند )
_____________________________
شبگیر:
دیگه بعد از یه عمر تجربه،این غیبگویی چندان هم سخت نیست نسرین خاتون!!!
بیست سوالی که نه!اما من معتقدم که باید تعداد کاشفانتان را زیاد کنید!چون باید دنبال بانوان آیندهی ما بگردند!!!(ایکون راهنمایی)!!!
اردیبهشت ۲۹, ۱۳۸۸ at ۵:۴۹ ب.ظ
عجب ظالم هایی بودن بخدا . یک ذره درک و شعور نداشتن ببینن که چقدر تو مظلومی . حسسسسسسسسسسسسسین کجایی که ببینی از تو مظلومتر هم بود
____________________________________________
شبگیر:آره آبجی!میبینی به خدا!!! قربان تو خواهر بلادیدهی ستمکش برم من که اینجوری برادرت رو صدا میزنی!!!
اردیبهشت ۲۹, ۱۳۸۸ at ۵:۵۸ ب.ظ
بنده از راهنمایی های حضرت عالی کمال استفاده را مینمایم استاد گرامی
_____________________________
شبگیر: خواهش میکنم استاد.
بنده شاگردی بیش نیستم.امیدوارم معبود دلتان را یافته و خریده باشید!!!
اردیبهشت ۲۹, ۱۳۸۸ at ۱۰:۰۸ ب.ظ
بیا
http://www.hoteldari.net/uploads/Bastani.gif
______________________________________
شبگیر:مرسی دوست من،خیلی با حال و غیر منتظره بود،فکر نمیکردم عکس های خصوصی من،اینچنین در دست مردم باشد!!!
ضمنن این چه طرز تعارف کردنه!!؟
اردیبهشت ۳۰, ۱۳۸۸ at ۱:۱۰ ق.ظ
نخوندم اما میدونم خوبه ! به هم ریختم ،کاش چیزی بگین اروم شم…..
______________________________________
شبگیر:جانم!!؟
چییییییییییییییییییییییییییییز!!!
ببخشید دوست من، اما کامنت تو باعث شده که من مغزم رسمن هنگ کنه!!!
اردیبهشت ۳۰, ۱۳۸۸ at ۱:۵۷ ق.ظ
چرا نوشته ی من اومده تو قسمت تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سرقت ِ خاطرات؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با ما هم آره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
____________________________________________
شبگیر:عجب هوچیای هستی!درستش کردم بانو!دیگه یه اشتباه که اینقدر سروصدا و آبروریزی لازم نداشت!خدا رو شکر که من از این شعر حافظ،همون معنای عرفانیاش را برداشت کردم،وگرنه معلوم نبود بابت “دست اندر دامنت”بودن من،چه کار میکردی!!!
اردیبهشت ۳۰, ۱۳۸۸ at ۷:۱۰ ق.ظ
دیدم اینجا رقابته گفتم منم اعلامِ آمادگى کنم. فقط زودتر finalist ها رو اعلام کنین که من ویران کردن ِ زندگیمو شروع کنم. شما هم نگران ِ بقیه اش نباشین خودم آبادش میکنم.
___________________________________________
شبگیر:کدوم رقابت صبا جان!!؟چرا جوسازی میکنی خواهر من!به خدا اگر بذارم که زندگیات را ویران کنی!!!
از فینالیست ها هم فقط حضور ممدسگسیبیل قطعی است و بس!!!
اردیبهشت ۳۰, ۱۳۸۸ at ۸:۲۱ ق.ظ
Salam Mehrdad Zahed …doost dashti nazaramo bedooni …hameye neveshtehat ye taraf ..javab dadan be in hame adam ye taraf..kheili bamaze be hame javan dadi ..ye bande khodaei mikhast bedoone ke neveshtehat vaghei hast ya TOKHMI TAKHAYOLI…koli be in khandidam..kholase pesar jan ..khoob neveshti che rast che dorough khoob bood hamoon sabke harf zadanet too dorane javooni .migam khoda rahmat kone pedareto inghadr gofti gofti ke belakhare ham kar daste mamanet dadi…khoda rahmateshoon kone..
___________________________________________
شبگیر:سلام ارغوان خاتون عزیز
قدم روی چشم ما گذاشتید که تشریف فرما شدید.
ای به قربان قدمتان،من به فدای دخترهای گلتان،ایام جوانی دیگر کدام است؟مگر بنده الان در ایام ناجوانی به سر میبرم خدایی نکرده!!؟
خوشحالم که از نوشتههای من خوشت اومده و خوشحالترم که قلم من رو تائید کردی…
راستی ارغوان جان،هیچ فکر کردهای چند سال از زمان دوستی من و تو میگذره؟باورت میشه که هجده سال از اون زمان گذشته؟
دخترک لوند،زیبا،هنرمند،باهوش،باسواد و آسترین دختر دانشگاه.یکی از رک ترین(به خودت گفتهام کله خرترین!) دخترهایی که تا به حال دیدهام.اولین بار توی یک کلاس در دانشکدهی نشسته بودم و اومدی و سراغ دوستت را گرفتی!یادت میاد!یادمه که سالار دخترای دانشگاه بودی و زدن مخت برای من یک افتخار محسوب میشد.
خیلی مخلصیم دوست خوب من و بچههای گلت را از طرف من ببوس و بهشون بگو اگر دخترهای خوبی باشند و حرف مادرشون رو گوش کنند،ممکنه عروسهای آیندهی خاندان زاهد بشوند!البته به شرط اینکه حداقل یک دهم زیبایی و لوندی مادرشان را به ارث برده باشند.
اردیبهشت ۳۰, ۱۳۸۸ at ۱۱:۵۳ ق.ظ
سلام.نه.من کی باشم بخوام چنین حرفی بزنم.به هر حال هیچ کس نمی تونه بگه توبچگی شیطنت نکرده!البته شیطنت داریم تا شیطنت!موفق باشین.
_____________________________________________
شبگیر:سلام از بندهست
اختیار دارید!شما تاج سرید.قطعن که همه شیطنت کردهاند در ایام بچگی!اما بعضیها منکر میشوند!!!البته ما کسانی را هم داریم که در ایام پیری هم دست از شیطنت بر نمیدارند!مثل آمریکا
اردیبهشت ۳۰, ۱۳۸۸ at ۱۱:۵۹ ق.ظ
سلام شب گیر عزیز!
ممنون از لینک کردن ما! ما را مفتخر کردید!( منظورم من و وب لاگم است) اما شب گیر جان من ان مظلوم وب لاگستان را بیشتر می پسندم با احوالات ما بیشتر جور است ها!
________________________________________
شبگیر:سلام دوست من
نه!اصلن و ابدن! از افعال معکوس که نمیخواهم برای لینک کردن دوستان استفاده کنم!!!
اردیبهشت ۳۰, ۱۳۸۸ at ۴:۰۵ ب.ظ
سلسلام جناب مهندس”اولین باریست از طریق وبلاگ دوستان به وبلاگ شما رسیدم.تمام وکمال این پست رو خوندم و از شدت خنده غش کردم. الحق و النصاف شما معرکه بودین و هستین.خصوصا اون قضیه آتش سوزی و ….عجب بشر با مزه و نترس و پر دل جراتی!ایشالله سال اصلاح الگوی مصرف خوبی داشته باشید:ی…..
_______________________________________________
شبگیر:سلام بر دانشجوی دانشگاه زاده
خوش آمدید دوست شاعر من،اختیار دارید و شما معرکهتر هستید! قربان لطف و صفای شما.
اردیبهشت ۳۰, ۱۳۸۸ at ۴:۰۷ ب.ظ
من لکنت زبان ندارم! نمیدانم چرا شد سلسلام! شاید ازسرترس بوده!
____________________________________
شبگیر:دست شما درد نکنه!مگه من لولوخورخوره هستم!!!
اردیبهشت ۳۰, ۱۳۸۸ at ۴:۵۵ ب.ظ
خخیلی قشنگ بود.
خارقالعاده این بود که به این همه پچ پچ جواب دادی؟!
تو رو خدا؟!
__________________________________________
شبگیر:خخواهش میکنم!!!ششما للطف ددارید!!!
ضمن کی گفته همه پچ پچ میکنند؟بعضیها حرفهاشون رو با فریاد عنوان میفرمایند!تازه خیلی هم که اصلن حرف نمیزنند!
اردیبهشت ۳۰, ۱۳۸۸ at ۶:۱۱ ب.ظ
سلامٌ علیکم و رحمه الله و برکاشما…
خوبین؟
خبری نیس ازتون؟ ما یه بار اومدیم به دلمون نشِس اینجو ولی بعدش هر چی اومدیم رفتیم دیدیم آمو خبری نیس…
______________________________________
شبگیر:بسمالله الرحمان الرحیم،اَرهَم تَرهَم،گذاشتم سَر هَم،ولظالیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!!!
شما واقعن مالزی نشین هستید!!؟اما لهجهتون به روستاهای اطراف منچستر میخورهها!!!
گذشته از شوخی،بنده خیلی مخلصم و شرمنده.چشم.سعی میکنم به زودی یه طور مرتب آپ کنم.
اردیبهشت ۳۰, ۱۳۸۸ at ۸:۰۹ ب.ظ
انگاری وقتی که من حال خوبی ندارم هم این وبلاگ شما با من کنار اومد و بالاخره باز شد … شرمنده که با اولین بازدید با یه پست غمگین رو به رو شدید … تا چند ساعت پیش پستی طنز بود که جاشو به جای این پست داد … ایشالا دفعات بعد که قدم رنجه میکنید به وبلاگ جان بنده … حتما با یه پست شاد رو به رو میشید .
ما کلا کارمون راهنمایی و مشاوره س به دلیل شغلمون … نگران نباشید بانویتان را خواهیم یافت ( آیکون یک روان شناس مملکت در امور یافت بانو برای مردان مجرد )
_____________________________________________
شبگیر:مخلصم نسرین خاتون
اما من هنوز هم نگرانم که شما فقط یک بانو برای ما یافت کنید!دقت کن فرزندم!من به دنبال بانوانی میگردم(حداقل ۵ نفر)!!!
اردیبهشت ۳۰, ۱۳۸۸ at ۹:۰۴ ب.ظ
شب گیر جان حالت خوبه داداش ؟ مریضی و بیمارستان و اینا که امید وارم همین جوری گفته باشی ,اما اصل حالت چطوره ؟!
دیدی میگن با من نشین چون من شوی ؟! حالا قصه تو با موسیو جانت ِ! پست نوشته قسمت اول بعد حالا اومده میگه ادامه نداره! یعنی خودت که از راه به در بودی هیچی بچه مردم رو هم از راه به بیراه فرستادی!
_________________________________________________
شبگیر:قربانت آبجی ترانه.نه به خدا!همینجوری نگفتم!مطمئن باش که حتمن یه منظوری داشتم از گفتنش!
اصل حالمان هم خوب است و سلام میرساند خدمتتان!
خدا رو شکر که بلاخره تونستم موسیو جانم را از راه بدر کنم!البته همانطور که مشاهده نمودید هنوز هم مقاومت میکند و قسمت یکونیم پستش را هم نوشته!فکر کنم ماکزیمم بتواند تا قسمت “یک و هفتاد و پنج”پیش رود به امید خدا!
اردیبهشت ۳۰, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۹ ب.ظ
حالا ما رو بگی یه چیزی، شما که مهندسی دیگه چرا…هم پایین نوشتی، هم سر در خونه مجازیت. گرفتی یا بازم بد گفتم؟!
پ.ن: در هر صورت سخت نگیر. بیشتر حرفای شوخی رو جدی میزنن یا برعکس…
____________________________________________________
شبگیر:آقا ما خیلی چاکریم و باز هم تولدت مبارک.
اردیبهشت ۳۰, ۱۳۸۸ at ۱۱:۰۲ ب.ظ
شبگیر سلام اولین باریه که کامنت میذارم
سر بزن
این نه یک پست سیاسیست نه عاشقانه ونه چیز دیگه ای فقط یکم دلداری میخوام
به خاطر این روان پریش بودن
و طنز تو منو میخندونه
دیده بودی کسی برای دلداری گدایی کنه
________________________________
شبگیر:شلام و خوش اومدی دوشت من!!!
ای بابا!ما خودمون یه عمره که در حال گدایی یه ژره دلداری هشتیم!!!
اردیبهشت ۳۰, ۱۳۸۸ at ۱۱:۵۸ ب.ظ
Khoda sar shahede age man injoori madyoone kasi sham!a
tarif az khod nabashe (!!) fek mikonam eshtebah gerefti :->
anyway..inja fonte farsi nist,behtare az cmnt gozashtan dast bekesham,Pay dar jaybe moragebat foroo borde, montazere poste ba’di sham…uhumtar
___________________________________________________
شبگیر:خدا سر شاهده که مدیون شدی آبجی!به خصوص که دیگه فونت فارسی هم نداری!ضمن با فونت اجنبیها که نمیتوان سر در جیب مراقبت فرو برد،خواهرمن!!!
اردیبهشت ۳۱, ۱۳۸۸ at ۳:۳۹ ق.ظ
بابایییی؟ دلم برات تنگ شده…..
_____________________________________
شبگیر:هیس!!!بابایی فعلن دستش بنده!!!
اردیبهشت ۳۱, ۱۳۸۸ at ۳:۴۴ ق.ظ
بابایی؟ قربون اون سر سیمینت برم پس کی آپ می کنی؟
___________________________________
شبگیر:دخترم!یه خرده دندون رو جگر بذار!!!
اردیبهشت ۳۱, ۱۳۸۸ at ۱۲:۳۹ ب.ظ
من فقط یه بار تو کیف معلمم از این چیز کوچیکا گذاشتم اونم سکته ناقص کرد حیوونی کفشای اخوند مدرسمون هم گذاشتم تو سطل اشغال ای حال داد این دکتر کامران هست میاد تلویزیون بعضی وختا موبایل اونم ترکوندم ولی در کل بچه گوشه گیر و ارومی بودم و با این اوصاف هیچ وقت دوست صمیمی نداشتم
شبگیر میخواستم تو کنسرت اغا رضا ببینمت اما وقت روانشناس داشتم
________________________________________________
شبگیر:یعنی اینایی که فرمودید همه در جزء بود!!!
ااما ما یه آخوندی داشتیم که خیلی من رو دوست داشت و هنوز هم که هنوزه؛گه گداری از دوستان، جویای حال بنده میشود!
البته در همون سالها به اتهام انحرافات اخلاقی،خلع لباس شد!!!اما مدیونی اگر فکر بدی بکنی!اون فقط به خاطر تفکرات من، از من خوشش میامد و لاغیر!!!
اردیبهشت ۳۱, ۱۳۸۸ at ۱:۲۰ ب.ظ
سلام
خوبه بعد از مدت ها خنده به لبم نشست و به یاد
بهترنی لحظه های زندگیم افتادم چقدر دوران بچگی زیباست
اما چه فایده ای که حتی اگه خودت بخوای کودک درونت
رو زنده نگه دارین این همه بی رحمی های دنیا این همه فراز
و نشیب ها بهت اجازه نمیده اجازه نمیده که گاهی هم که شده
بشی یه ادم خوب و خوش دل و ساده و مهربون یه ادمی که همه چیزهاش واقعی واقعی
خدانگهدارت
_____________________________________________
شبگیر:سلام شیمای عزیز
قبل از هر چیز مصیبت وارده رو بهت تسلیت میگم و امیدوارم که از این به یعد،همهاش در شادی و خوشی باشی.
باید برای زندهنگه داشتن این کودک جنگید دوست من و از حرف آدم بزرگها نترسید.این آدم بزرگها همیشه عجیب و غریب هستند.
خوشحالم که توانستهام اندکی خوشحالت کنم.
اردیبهشت ۳۱, ۱۳۸۸ at ۴:۰۱ ب.ظ
جگرم برای اینهمه مظلومیت سوراخ سوراخ شد طفل معصوم بی دفاع من.[آیکون مادری دلسوز و فداکار]
__________________________________________
شبگیر:قربان جگر شما!!!مرسی مادرجان!!!
اردیبهشت ۳۱, ۱۳۸۸ at ۸:۱۴ ب.ظ
شبگیرجان سلام
خوبی؟
راستش من که نفهمیدم شما از چی ناراحت شدی؟
اگه منظورت این خرفیه که پشب یر آنی زذم جالبه که بدونی من دقیقن این حرفارو به خودش کفته بودم و حالبتر اینکه وفتی پرسید چرا تو کامنتدونی اینارو ننوشتی گفتم حدس زدم ناراحت بشی واسه همین تو چت بهت گفتم و باز جالبتر تینکه ازم خواست گزیده همین حرفارو تو کامنتدونیش هم بذارم.ضمنا اگه دقت میکردی میدیدی که من اصلن از کلمه ناجوری استفاده نکردم فقط گفتم نظر اولیه تورو دارم.پس کسی متوجه منظور من نمیشد مگه اینکه کامنت تورو تو وبلاگ انی خونده باشه.نکته بعدی اینکه تنها قسمت جدی کامنت من همون سوالی بود که ازت پرسیدم که تو از آنی چی دیدی که نظرت عوض شد و واقعا می خواستم بدونم چون دلم میخواست منم نظر تورو داشته باشم نه اینکه نظر تورو عوض کنم.
شبگیرجان من وقتی جوابتتو خوندم به کامنت حودم شک کردم پس برگشتم و دوباره و سه باره خوندمش.نمیدونم شاید متوجه نشدی که من همه چیزائی که نوشتم فقط یه مزاح ساده بود.
راستش من به خودم اجازه نمیدم که کسیو در دنیای واقعی و یا مجازی مورد توهین قرار بدم و اگه از ترشیدگی آنی صحبت مبکنم به خاطر اینه که اون خودش خیلی بی پروا تر از من این عبارتو بکار میبره و خوشبختانه حسنی که داره اینه که ظرفیت بالائی داره.اگه از ازدواج تو صحبت کردم چون دیدم خودت به طنز ازش صحبت کردی.ضمنا در مورد اینکه آنی دختر موفقیه( جالبه بدونی یکی از دلایلی که من واسه ازدواج نکردن آنی واسش توشتم این بود که اون اونقدر موفقه که خیلی از مردا اونو دست نیافتنی میبینن و فکر میکنن اگه بهش پیشنهاد ازدواج بدن حتمن رد میکنه پس نه عرض خود میبرندو و نه زحمت آنی میدارند) و اتفاقا اصلن بهش نمیاد که ترشیده باشه میتونی برگردی و کامنتای منو تو پست بخونی.(شاید این دلایل کافی باشه که بهت ثابت کنم به جز سوالی که ازت کردم تمام کامنت من یه شوخی بود و نه هیچ چیز دیگه) و ایضا کلمه بزخری(چون این یه اصطلاحه)ولی اگه شما فکر میکنی که من با این اصطلاح به کسی توهین کردم حتی به عنوان یه شوخی من از شما و آنی و همه کسائی که اینجارو خوندن معذرت میخوام چون واقعا قصدم اهانت نبود.
در مورد آی کیوی من هم چیزائی گفتی که امیدوارم اینطوری که گفتی نباشه.شاید اینکه ۴ سال بدون هیچ سهمیه ای درسمو تو دانشگاه تهران خوندم و بعد از اون بک روز هم بیکار نموندم و الانم تو شهر خودم شغل دولتی نسبتا خوبی دارم میتونه حدافل نشون بده که آی کیوم از نرم تنان یا پرندگان بیشتره.البته من هیچ ادعائی ندارم ولی من بدون خوندن کامنتهات و پستهات حدس زدم سنت این باشه(چون تو همین پستت که تنها پستی بود که من خوندم گفته بودی تو دهه شصت دبیرستان میرفتی خوب دهه ده ساله و حق بده که من با یه دامنه هفت ساله سنتو حدس بزنم)البته بازم میگم من ادعائی ندارم.
از اینکه مودبانه بهم توهین کردی ممنون D:
خدا بهم رحم کرد.
بهرحال اینجا وبلاگه توئه و یه جورائی میتونه واست شخصی باشه و حق داری نسبت به نوشته ها حساس باشی.ولی بازم میگم من با صدای بلند اعلام میکنم اگه به کسی توهین کردم معذرت میخوام.ضمنا این کامنت کاملا جدی بود بر خلاف کامنت قبلیم.
نکته آخر اینکه مطمئن باش شخصا از آنی بابت این کامنت عذرخواهی میکنم.هرچند حدس میزنم که برخورد اون متفاوت باشه.
بهرحال شبگیرجان از اینکه لطف کردی و کامنت منو جواب دادی ممنون.:)شاید بهتر از این میتونستی به من بفهمونی که اخلاق آنی واقعا خوبه.ولی من واقعا ازت ممنونم بابت وقتی که واسه من گذاشتی.امیدوارم عذرخواهیه منو بابت شوخی ای که کردم بپذیری.
راستی اصراری بر تایید کامنت ندارم ولی دوست دارم تایید کنی تا اگه کی دیگه ای هم از کامنت من دلگیر شده متوجه شوخی بودن اون کامنتها بشه و یا حداقل عذرخواهیمو بپذیره چون اصلن دلم نمیخواد کسی از من دلگیر باشه.
موفق باشی
____________________________________________
شبگیر:سلام برادر
ببین دوست من،من که اینجا دتکتور ندارم تا بتونم آدم خوب و بد رو از هم تشخیص بدم.صدای وبلاگم هم متاسفانه جوری تنظیم نشده که بتونم لحن آدمها رو بفهمم.خود من هروقت میخوام برای کسی کامنت بذارم،چند بار کامنتم رو با لحنهای مختلف میخونم تا مطمئن بشوم کامنتم برای کسی سوءتفاهم ایجاد نمیکنه…
تو فکر نکن که جواب یک توهین را با توهین دادن برای من کار راحتی است.چون سخت معتقدم که این کار،مصداقی از جواب اشتباه را با اشتباه دادن است.کاری که همیشه از آن گریزان بودهام.
من مبنای رابطهام با دوستان بر پایهی بی غرض بودن طرفین ست…
ضمنن همیشه گفتهام که برای من داشتن دوستان بیشتر افتخار است و داشتن حتی یک دشمن،باعث سرافکندگی.
وقتی خودت داری میگی که قصد توهین نداشتی،من کی هستم که بخوام قضاوت کنم یا بر نظر قبلیام پافشاری کنم…
باور کن خود من بیش از هرکسی از بایت اینکه در مورد تو اشتباه کردهام خوشحالم و صمیمانه بابت سوءتفاهم پیش اومده عذر میخواهم دوست من.
بازهم ضمنن!من هیچ دختری رو جهت ازدواج غیرقابل دستیابی نمیدونم!،دلیلش هم دوبار ازدواجی است که تا به حال داشتهام!!!برای اثباتش هم حاضرم کپی شناسنامهام را برایت بفرستم!!!
اما به خدا کار من “ازدواج کردن”نیست! و خواهش میکنم در مورد من بد فکر نکن.
امیدوارم این سوءتفاهم مبنای یک دوستی خوب برای ما دو تا باشد.به خصوص که همدانشگاهی هم بودهایم.
اما در مورد آنی عزیز هم باید بگویم که بیا و به حرف من اطمینان کن.دختر خوبی است و در مورد خوب بودنش شکی نداشته باش.من بیخود از کسی تعریف نمیکنم و در این مورد مطمئنم.به نظر من آنیدالتون یا همان خانم ارمغان زمان فشمی،دختری است که حرف و عملش یکیاست.این صفتی است که در این دوره و زمانه،در آدمها کمیاب است.
در نهایت خیلی مخلصتم رفیق خوب و با شهامت من.
اردیبهشت ۳۱, ۱۳۸۸ at ۱۰:۲۳ ب.ظ
شب گیر !!! جان نمی دونم تا حالا کسی اینو پرسیده یا نه ؟ ذهنم رو مشغول کرده که این مخفف چی می تونه باشه؟! نکنه می خوای بگی مخفف مهرداد زاهد آره ؟!
ERDZ=====>
))))))))))))))))))))))))
E: Eshgh!
R:رمز, راز, مزموز!!, ریش!!
D: درو داف ( بدون هیچ شبهه ای تونستم حدس بزنم!) می تونه هم دیت (Date) باشه.
Z: زید, زن, زله (ذله؟) شدن از دست زن!!
نمی دونم همین جوری حدس زدم ها اما اون درو دافش رو مطمئنم!
آخه نه به مهرداد می خوره نه به زاهد نه شب گیر نه عزیز نه هیچ چیه دیگه! واسه همین گفتم بپرسم ندونسته از دنیا نرم!
_________________________________________
شبگیر:
خیلی توپ بود ترانه جان!البته میتونستی بگی که مخفف “ای روزگار دروداف باز” که در آن “ب” به دلیل سختی تلفظ و قشنگی صوت!،به “ز” تبدیل شده!!!
به هر حال من هم از درودافش مطمئنم!(چه تفاهمی!!!نه!!؟).
اما دلیل اصلیاش:
اگر به جای زندگی کردن در بین اعراب عزیز،در اروپا، آمریکا،کانادا و یا حتی استرالیا زندگی میکردی، خیلی راحت متوجه میشدی که این مخفف خارجی اسم من است!!!
در ایام دانشگاه ما اکیپی بودیم که برای راحتی در صدا زدن یک دیگر،اسمهای مخفف برای هم گذاشته بودیم!
مثلن jalil تبدیل شده بود به jalz، من یعنی mehrdad شده بودم erdz و رضا شده بود rez !!!
همانطور که مشاهده کردی، برای دو اسم اولی، سه حرف از حروف اسم یکدیگر را انتخاب کرده بودیم و حرف “z” هم به جهت همان راحتی تلفظ و زیبایی صوت به انتهای اسم اضافه شده است!رضا هم که خودش “z” داشت از اول تولد!!!
البته باید در نظر بگیری که به جهت خارجی بودن ماها،فامیلیهایمان نیز دچار اندکی تغییر میشد و ایضن اسم،همراه با فامیلی هم تغیراتی پیدا میکرد! مثلن هنگام معرفی، من erdzen zadex میشدم و جلیل علویان میشد jalzen alavianx !!!
رضا بینش هم که همان reza binesh بود از همان بدو تولد!!!
امیدوارم که دیگه الان برای از دنیا رفتن،کاملن آماده باشی!!!و اینقدر معرفت داشته باشی که نذاری این همه توضیحات من،به هدر بره!!!
خرداد ۱, ۱۳۸۸ at ۱۲:۱۲ ب.ظ
سلام دوست عزیز از قلمتان بسیار لذت بردم امیدوارم موفق باشید.
________________________________________
شبگیر:سلام از بنده است جناب سیب باستانی عزیز!
امیدوارم خداوند شما را قبل از اینکه سرتان را به باد دهید،بیامرزد!!!
خرداد ۱, ۱۳۸۸ at ۲:۲۳ ب.ظ
((:
کاملن قبول دارم این موضوع رو که خانوما وقتی می خوان به موضوعی گیر بدن موضوع اصلی رو ول می کنن به فرع می چسبن!! اما این مسئله کلن بحثش جداست!! بعدن در این باره هم خواهم نوشت D:
________________________________________________
شبگیر:زنده باد!!! اولین خانمی هستید که میبینم به این راحتی این موضوع را قبول میکنید.خوش به حال اقای زیپ.از طرف من بهش تبریک بگویید بابت این حسن انتخاب.
منتظر نوشتههای خوبتان هستم بانو.
خرداد ۱, ۱۳۸۸ at ۴:۱۰ ب.ظ
سلام.
آخی! چه ظلمی رو متحمل شدید تو این چند سال!!!
میگم بچه هاتون هم مثل خودتون غیر قابل پیش بینی هستن؟!!!
موافقم ،معلم حتما باید عاشق هم باشه. مخصوصا معلم های شما !!!!
___________________________________
شبگیر:سلام از بنده است خانم دکتر
والله پیشبینی آینده،از عهدهی بنده خارج است!اما مطمئنم که بچههای لوسی تربیت نخواهم کرد!به خصوص روی جهانبخش و جهاندختم که خیلی تاکید دارم!بهر حال ته تغاری هستند دیگر.
در مورد عاشق بودن معلمها هم که شکی نیست،ولی این خیلی بستگی به نوع عشق و ایضن معلم مربوطه داره!چند تا کامنت بالاتر در مورد آخوند مدرسهمون توضیح دادهام!!!
خرداد ۱, ۱۳۸۸ at ۴:۳۵ ب.ظ
یادمه اول دبستان که بودم با شنیدن صدای زنگ تفریح فکر کردم مدرسه تموم شده و رفتم خونمون!
معلمای مدرسه هم کلی هول کرده بودن طفلکی ها!
ولی خب، در کل بچه ی خوبی بودم!!!
_________________________________________
شبگیر: خیلی جالبه فرانک جان!
اکثر دوستان میآیند و چندتا از شیرینکاریهایشان را تعریف میکنند که خیلی مشابه،یا حتی در مواردی بسیار فجیع تر از کارهای من بوده!
اما در نهایت هم میگویند:در کل بچهی خوب و آرومی بودم!!!
و در نهایتتر! هم بنده میشوم:”تخم جن و بچهخلافه”
خرداد ۱, ۱۳۸۸ at ۱۰:۳۱ ب.ظ
……………………
__________________________
شبگیر:
……………….!!!
……. ……….. …… ………… ……… …… … ………….!!؟
…….؟؟؟
پ.ن:قابل توجه دوستان!!! این یک کامنت پستمدرن میباشد!!!
خرداد ۱, ۱۳۸۸ at ۱۱:۴۰ ب.ظ
سلام جناب شب گیر
) چطور دلشون میومد با یه دانش آموز فسقلی اینجوری برخورد کنند؟
)
کلاس پنجم خیلی بامزه بود. همیشه دعوا بر سر اینه که معلما دانش آموز خوب رو ببرن سر کلاسشون ولی از شیطنت شما هیچ کس حاضر به پذیرش شما توی کلاسش نبوده. ولی واقعا معلم های ستمگری داشتید
اون قسمتی هم که یه پیرزن رو به جای مادرتون جا زدید پدر من هم همچین خاطره ای رو تعریف می کنه و اون یک پیرمرد رو به جای پدرش برده بوده مدرسه و البته گند کار هم دراومده.
خلاصه کنم که شیطنت هاتون هم منحصر به فرد بوده یعنی دور از جون شما به عقل جن هم نمی رسه چنین کارهایی کنه
________________________________________
شبگیر:سلام سرکار خانم مهندس سانی جان عزیز
قربان لطف شما،اما دور از جون به نظر میرسه که قبل از من هم این شیطنتها به عقل بعضی از دوستان رسیده است!!!
خرداد ۲, ۱۳۸۸ at ۱۲:۰۰ ق.ظ
من به اون پیرزنه حسودی میکنممممممممم…..
________________________________
شبگیر:جانم!!؟؟؟
صدتومن که ارزش این حسادت رو نداره!!!
بیت:
بروکار میکن،مگو چیست کار
که سرمایهی جاودانیست کار!
خرداد ۲, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۵ ق.ظ
خوب بروز کن دیگه
با این پستت هی آدمو میبری به قدیم ندیمااااااااااااااا
هی دل آدوم قیلی ویلی میکنی
یادش بخیر ما از تو حیاط مدرسه ترقه مینداختیم بیرون مدرسه چه کیفی میدادددددددددددددد
وسط کلاس آتییش روشن میکردیم دورش میرقصیدیممممممممممم
آخیییییییی یادش بخیر
همی اشک از دیدگانم فرو ریزد بیاد ایام شباب(۷ یا ۸سال پیش)
___________________________________
شبگیر: چشم بانو،اما تقصیر از دامن شماست نه از آستین بنده!!!
قابل توجه فرانک جان: همی آفتاب آمد دلیل آفتاب!!!
خرداد ۲, ۱۳۸۸ at ۱۱:۳۰ ق.ظ
به به به به به !
به ایه مسئله ای رو مهرداد سرور! بهت میگم که همین الان دریافتش کردم و اولین نفر به تو میگم حتی مامانمم نمیدونه: من ارشد سراسری مجاز شدم…تا چشمات …دلم نمیاد حرفای بد بهت بزنم
ببین چقده مهمی که به تو گفتم و تا قبول واقعی نشم به هیچ فرد دیگه ای نمیگم! لطف کن لینک بنده رو درست بفرما: سالهای دور از دکترا!فعلن
اگه بدونی چقده از اون پیامی که واسم گذاشتی چقده خوشحال شدم…هر دقه یه بار واسم پیام میذاشتی تا دعای خیرم بدرقه راه عسلویه ات باشه !
من امروز صبح دوبار از خوشحالی جان دادم:جواب ارشد و پیام مهردادم!آه …ای دنیا چقده بدی که خانومی چون من ،به این خوشگل نانازی ! در این دیار از دو اتفاق بیمزه ، اینچنین ذوق مرگ میشود..از بس ندید بدیده بچچم!
_____________________________________________
شبگیر:سلام بر سمیه بانوی تاج سر
نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــة!!!باور نمیکنم!!!تبریک میگویم یه عالمه.
بنده رو چوبکاری فرموده اید،باز هم یه عالمه!
اما شرمنده!!! تغییر لینک فقط با ارائهی گواهی معتبر،کپی و اصل کارت دانشجویی امکان پذیر میباشد!!!
خرداد ۲, ۱۳۸۸ at ۱:۴۵ ب.ظ
قربان مرامت مهندس…عرض ادب
______________________________
شبگیر: نوکرتم به مولا!!!
ادب از بندهست بانو!
خرداد ۲, ۱۳۸۸ at ۷:۱۲ ب.ظ
واقعا اگه کیلویی هم حساب کنیم شما از مظلومترین آدم در طول تاریخ هستی!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:شما هم از بهترین کامنتگذار در طول تاریخ هستی!!!
عزیز من،زبان فارسی را ترکاندی با این کامنت یک خطیات!!!
اما گذشته از شوخی،چقدر نوشتههایت برای من آشناست دکتر.
این روزها حالم خوب نیست و سخت محتاج خبرهای خوب هستم .امیدوارم به زودی خبر بهبودی کامل و سلامت تو،بتونه خوشحالم کنه.
خرداد ۲, ۱۳۸۸ at ۹:۳۴ ب.ظ
سلام بر شبگیر!
من تازه به وبلاگ رسیده ام. (البته وبلاگ شما)
حالا اگه یه چرخم بزنین جماعت خواننده یه نگاه خریداری هم به این پسر دم بختمون بندازن، بلکه امر خیری صورت گرفت
یه سوال: شبگیر با دراکولا نسبتی داره؟
نظر: وبلاگ خوبی دارید … طنز شیرینی داره نوشته هاتون
در ضمن خیلی خیلی جالبه که نظر مخاطبینتون رو بی جواب نمیذارین، این نشون دهنده خیلی چیزاس،
موفق باشی، هر روز خوشحال تر و بامزه تر و نویسنده تر از دیروز
___________________________________
شبگیر:سلام بر یلدا!
بله!در مواجهه با جنیفر لوپز و امثالهم،شبگیر دراکولا میشود!البته در بعضی از ایام!!!
پاسخ به نظر!:قربان شما،شما لطف دارید یلدا خانم.
هدف اصلی من از داشتن وبلاگ،پیدا کردن دوستان خوب است و طبعن مخاطبین بنده،برایم از هر چیز دیگری مهمتر هستند.
این را در اولین پستم هم نوشته ام؛ عنوان پستم هست (ما به این در پی حشمت و جاه آمدهایم) و میتونید توی بایگانی وبلاگم پیدایش کنید.
دست شما درد نکنه!!! مگه من جنیفر لوپزم که بخوام برای ازدواج کردن،چرخ بزنم!!؟. ملت، برده و بز که نمیخوان بخرند که لازم به چرخ زدن من باشه!!!لابد بعدش هم دندانها و گوشهایم را باید نشان بدهم!!!
قربان شما و ارادتمندم دوست من.
خرداد ۳, ۱۳۸۸ at ۱:۱۹ ق.ظ
سلام
البته من اصلا نشستم همه کامنتا و بخونما کاملا سیستم رندمی زدم.
خیلی اینجا و دوست دارم ولی چرا پستات تاریخ ندارن؟از روی کامنتا میشه تاریخ و متوجه شد.راستی بر خلاف چند نفر که دلشون سوخت که عسلویه هستی من خوشحالم که اونجایی چون خوبه
_______________________________
شبگیر: سلام از بندهست بانو
شما لطف دارید.
در اسرع وقت این قضیهی تاریخ رو درست میکنم.
جدن!!؟ به نظرتون عسلویه خوبه!!؟ خب تشریف بیارید اینجا!
خرداد ۳, ۱۳۸۸ at ۱:۴۴ ق.ظ
درود . من تازه اینجا رو دیدم . اول مطلبو که خوندم داشتم گارد می گرفتم که از خودم و حرفه ی معلمی دفاع کنم منتها به آخر مطلب که رسیدم بلانسبت شما چیز فهم شدیم و یادمان آمد که بابا مگه شش ماهه دنیا اومدی کاربردش همین جور جاهاست دیگه . منم بوشهریم و با همه سختی طبیعت اینجا رو دوست دارم . شیرین می نویسی . شیرین کام باشی.
پی نوشت : بابا این بنده خدا گفت می خواد زن بگیره .شما چرا هول شدین . کامنت هات رو ببین نود درصدشون خانوما هستن
__________________________________
شبگیر: با سلام و درود بی پایان خدمت آق معلم
قبل از هر چیز،با تاخیر فراوان روزتان را تبریک میگویم و امیدوارم بچههای مردم مشمول ظلم مموش نشوند!
برادر،شما این همه از فردوسی نوشتهای،ای کاش از اون شعر معروف “چون منبر با تخت برابر کنند” هم یادی میکردی…
خیلی بده که مردم ما از شاهنامه پند نگرفتند.
پ.ن: آقا اجازه! به خدا ما نگفتیم میخواهیم زن بگیریم!!!
خرداد ۳, ۱۳۸۸ at ۳:۴۵ ق.ظ
سلام
به به عجب دانش آموزی
به نظر من اگه دانش آموز اینکارا رو نکنه ،اونوقت با رئیس جمهور چه فرقی داره
واقعا؟من اگه جای معلما ی شما بودم با همچین شاگردی چه بسا همکاری هم می کردم.!بچه باید با معلمش راحت باشه.
خلاصه که من هم تشویقتون می کنم و هم تحسین. آفرین
________________________________
شبگیر:سلام از بندهست بانو اناستازیا
قربان شما.
ای کاش من معلمی مثل شما داشتم!!!نه!!! غلط کردم! من جنیفر رو ترجیح میدم! اسمش راحتتره!!!
خیلی مخلصم بانو.
خرداد ۳, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۲ ق.ظ
سلام….تازه امشب اومدم اینجا دیدم جواب دادی…کلی هم حال کردم که یاد گذشته کردی…من همیشه یه جوره خاصی به گذشته پیوند خوردم …هنوزم عاشق شعرای فروغ ام.هنوزم آهنگ فرنگیس ،سیاوش برام روح داره…هنوزم تو اینترنت دنبال آدمهأی میگردم که همکلاس دبستانی بودیم..خلاصه خوب بود …آره یادمه روزی که دنبال م – ر بودم ……دخترام خوبن ،مرسی..
_______________________________________________
شبگیر:سلام از بندهست ارغوان خاتون
همهی ما یه جور خاصی به گذشته پیوند خوردهایم…
ببین دوباره شروع کردیها!!!اون آهنگ فرنگیسی که با هم شنیدیم، مال کوروش یغمایی بود!!!
دیوونه!!!یادته سر این آهنگ چه بحثی کردیم!!؟
خرداد ۳, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۶ ق.ظ
rasti natoonestam in hame hendoone ra ba ham bebaram khoone …hame ra gozashatm too parking e khoone khodam tanhaei bokhorameshoon…chakerim
_____________________________________
شبگیر:نه خیر!!! تو هیچ تغییری نکردی!!! هنوز هم به همون کلهخری سابقت هستی!!!
ما بیشتر، خاتون.
خرداد ۳, ۱۳۸۸ at ۶:۲۳ ب.ظ
سلا نمی دونم چرا دلم گرفته بود اومدم ببینم مطلب جدید نذاشتی بخونم. به جاش جواباتو به کامنتای بقیه خوندم که چه با حوصله به یک یکشون جواب دادی من که خیلی از این کارت خوشم اومد.
_________________________________
شبگیر: سلا از بندهست خانم مهندس!
شما لطف دارید.
اما بنده برای رفع دلگیری دوستان،کارهای دیگری هم بلدم به حضزت عباس! مثلن میتونم روی شیشه خرده معلق بزنم!لامپ مهتابی بخورم و غیره!!!
به هر حال در خدمتیم بانو.به آقای پشمالو هم سلام گرم بنده را ابلاغ بفرمایید.
خرداد ۳, ۱۳۸۸ at ۷:۰۶ ب.ظ
سلام…
وای یعنی شما همه ی این کارا رو انجام دادیییییین ؟
باور نکردنی یه ؟؟
من تبریک میگم واقعا به شما و قلم محکم و زیباتون !
________________________________________
شبگیر:سلام از بندهست دوست من
این ها فقط بخشی از کارهای من بوده.به هرحال بچگی بوده و نادانی!
شما لطف دارید.
راستی یه سوال:تو چرا اینقدر وبلاگت عجیب غریبه!!؟
خرداد ۳, ۱۳۸۸ at ۷:۵۹ ب.ظ
پست بعدی رفت تا دو سه ماه دیگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!
کی تشریف بیاریم برای پست بعدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_____________________________________
شبگیر:صاحب تشریف هستید دوست من!.
شما چقدر فروتن و “ساده” هستید!!!
امروز و فرداست که بنده هم جوگیر بشوم و تشریف بیارم خدمتتون!!!
خرداد ۳, ۱۳۸۸ at ۹:۴۶ ب.ظ
یه موقع کامنت بالا طلبکارانه تفسیر نشه ها!
یه سؤال ببببببپرسم؟؟
ببخشید جوونیه و یه دنیا کنجکاوی(آیکن خودشیفته)
نه! دومین همسرم بودند.
حالا سؤالم رو می پرسم ، اون خانمی که تو سفر قبرص ازشون صحبت کردین ، اولین همسرتون بودن؟
شاید اطلاع از علت دو بار جدا شدنتون فایده ای برای تازه متأهلها داشته باشه.
_______________________________________
شبگیر:اختیار دارید.نه!اتفاقن خیلی هم متشرفانه محسوبش کردم!!!
منظورتون غبرسه دیگه!نه؟ (حداقل یه کپی؛پیس میکردی!)
خرداد ۴, ۱۳۸۸ at ۸:۳۱ ق.ظ
کامنت محمدرضا رو خوندم و کلی خوشم اومد ازش …مرد دیگه کم پیدا میشه که راحت معذرت خواهی کنه…چه حق داشته باشه چه نه..چه خوب آدما هر لحظه را جوری زندگی کنن که انگار فردأیی وجود نداره
_____________________________________
شبگیر: بله ارغوان خاتون.درسته که من آدم خوبی نیستم،اما خوشبختانه، دوستان خوب زیاد دارم.
بزرگ شدهای خاتون!یعنی بزرگ بودی و بزرگتر شدهای ارغوان جان.خیلی از این طرز فکرت خوشم آمد.
خرداد ۴, ۱۳۸۸ at ۱:۰۳ ب.ظ
شبگیرجان سلام
خوبی برادر؟
ممنون بابت پذیرفتن عذر این بنده کمترین:))
راستش دقیقن همین تئوری شما را بنده هم دارم یعنی سعی میکنم واسه خودم دوست پیدا کنم نه دشمن.
پس شدیدا از پیشنهاد دوستی شما در پی این سوء تفاهم استقبال میکنیم
در مورد آنی که همچنان واسه من همون آنیه قول شما سند
در مورد ازدواج و کپی شناسنامه و این حرفا من کی باشم که بخوام فکر بد بکنم
و در مورد دانشگاه ،شدیدا خوشبختم بابت این نقطه اشتراک
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:سلام از بنده است برادر
آقا جان، من که گفتم سوءتفاهم بود و عذر خواهی هم کردم،دیگه خفتمون نده رفیق!
من چاکرتم و بنده هم خوشبختم.
ببین همین تئوری هاست که باعث محبوبیت آدمها میشه!!! نمونهاش هم تعریف ارغوان خاتون از شماست!تا به حال فکر میکردم که من همهی عمر دیر رسیدهام!!! اما شرمندهات هستم برادر که این بار،تو از من هم دیرتر رسیدهای و خاتون متاهلند و دو فرزند گل هم دارند.
خرداد ۴, ۱۳۸۸ at ۱:۲۳ ب.ظ
چطوری داش مهرداد؟ خوبی؟ زنده ای…. میبینم از فیل تر رد شدی ! ما هم خوبیم از احوال پرسی های شما D:
) !
مهرداد تو میتونی کامنت هات رو به ۶۶۶ برسونی. تبرک داره . شانس میاره . بخت و اقبالت بلند میشه . میتونی هفت سال بلاگ ننویسی تا متبرک بشه ! میانگین بیننده من در سال قبل ۴ نفر و نیم بود ! ۴ نفرش هم خودم بودم
______________________________________________
شبگیر:سلام آبجی راحلهی عزیز و با مرام
قربانت.اما ما از این فیلترترهایش را هم رد کردهایم به مولا!!!
شما و دوستان دیگر لطف دارید.چه تبرک و اقبالی بالاتر از داشتن دوستان خوب و پرلطف.
البته من فکر میکنم شما همون نیم نفر بودی و چهار نفر دیگر،جمعی از یخچالسازان عزیز بوده اند!!!
خرداد ۴, ۱۳۸۸ at ۲:۲۴ ب.ظ
خوب بروز کن دیگه
خوب بروز کن دیگه
خوب بروز کن دیگه
خوب بروز کن دیگه
خوب بروز کن دیگه
…………ما نمردیم و از یه وب خوشموون اومد اوونم به روز نمیشهههههههههههههه
_________________________________
شبگیر:چشم و دمت گرم داش حسن!عجب تمرکزی داریها!!! میدونی اگر جای “ر” و “ز” عوض میشد، چه پیامدهایی در پی داشت!!؟
خرداد ۴, ۱۳۸۸ at ۵:۵۱ ب.ظ
سلام..من هم یک خواننده ات هستم یه خانوم معلم کوچولو که خیلی وبتو دوست دارم و بی اجازه لینکت کردم.
____________________________________
شبگیر: سلام خانم معلم کوچولو!
اجازه خانم! با تاخیر فراوان،روزتان مبارک.
شما صاحب اجازهاید خانم معلم.
خرداد ۴, ۱۳۸۸ at ۶:۵۴ ب.ظ
ببین آدم رو مجبور می کنی جوابت رو بده! اول ممنون از اینکه این همه!!!!!!! توضیح دادین و خودتون رو خسته کردین و سبب شدین ما به جناب عزراییل بگیم بیاد سر وقتمون الان وقتشه! نیگاه تو رو خدا عوض اینکه بگه دور از جون ایشالله ۱۰۰ سال زنده باشی میاد دستی دستی آدم رو به کشتن میده مرسی واقعا ممنون من چند تا دوست مثل شما داشته باشم دیگه دشمن و قاتل نمی خوام واقعا!!!!
)))))))))))))))))))))
)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
بعد هم ما پاس ُکانادا رو دو دستی تقدیممون کردن کلا اما خودمون از بس سر بزیر و افتاده ایم حرفی به میان نیاوردیم ! اونجا که بودیم هم مخفف اسم ما میشد Tara !!! نه TRN یا TNT!!! (در ضمن اخوی بنده الان اونجا به سر می برن اگه واسه مهاجرت خواستی قدمی به آن سو برداری ندای بده البته این ندا نه اون ندا!)
بعد تر هم ما که نخواستیم بیایم اینجا ما رو به سبک این فیلم ها هست آوردن اینجا اسمش چی بود ؟؟ آها !! “قاچاق دختران جوان ایرانی به کشورهای خلیج عرب!!!! برای لذت بردن شیخ نشینان عربی!!!! “فک کن من در چه وضعی به سر می برم که مجبورم کردی خودمو لوو بدم. ای داده بیداد همه آبروم رفت!!
_______________________________
شبگیر:
بشکنه این دست من که نمک نداره!بیا و خوبی کن!!! این هم آخرش! من که زبونم لال آروزی بدی برای تو نکردم که!!! خودت گفتی میخواهی از دنیا بروی، من هم خواستم کمکی کرده باشم.
ضمنن اسم خارجی تو میشه:ترز، اما احتمالن به دلیل اقامتت در بین اعراب عزیز، باید طرز صدایت کرد!
آخر کامنتت، خدا بود!
خرداد ۵, ۱۳۸۸ at ۱:۱۳ ق.ظ
……………………………………..
_______________________________
شبگیر: سلام از بندهست بانو مانلی
قربانت!، مرسی، شما چطورید!!؟ خانواده خوبند؟
مرسی از کامنت پر مهرت و انشاالله در فرصت مناسب،سعی میکنم پاسخ کامل و جامعتری به این چندتا نقطهان بدهم.!!!
خرداد ۵, ۱۳۸۸ at ۱۲:۵۶ ب.ظ
عصبانی؟تند؟اشتباه نگرفته اید آقای زاهد؟کجای متن که اتفاقا من ننوشته ام تند بود؟شما اگر به این متن تند می گویید به نوشته های طرفداران آقای موسوی که سراسر توهین وناسزاست چه می گویید؟
اتفاقا ما بدیهیات مشترکی داریم که یکی از آن ها جمله آخر شماست.من هم نگرانم.نگران آینده این همه توهین وتحقیر.نگران دلسرد شدن مردم از نظام.من هم به احمدی نژاد انتقاد دارم اما وقتی می بینم آقای موسوی هیچ برنامه ای ارائه نمی دهد وخودش وهوادارانش مدام دولت نهم را می کوبند دلم به درد می آید.بارها وبارها گفته ام اگر عرضه وتوانایی دارید برنامه ارائه دهید نه این که تهمت بزنید ودشمنان ایران را شاد کنید.
شنیده اید که وزارت خارجه اسراییل صد آفرین گفته به سیاه نمایی های امین زاده طرفدار موسوی؟http://kayhannews.ir/detail.aspx?cid=15538
مهم نیست چه کسی رای بیاورد.مهم این است که نظام حفظ بشود.همین ن ن .
______________________________________________
شبگیر:سلام دوست من
نه!اشتباه نگرفتهام و دلیلش هم از روز روشن تر است.هر کسی کامنت شما را بخواند، از آن برداشتی به جز عصبانیت شما نمیکند.
پریزاد خانم، من کجا گفتهام که توهین و ناسزای طرفداران آقای موسوی یا هر کس دیگری خوب است؟ من نه با سیاهنمایی های آقای موسوی موافقم و نه با سیاهنمایی های هیچ کس دیگری.یادمان باشد که آقای احمدی نژاد، در اوایل کارش، آنچنان دولتهای قبلی را زیر سوال برد که صدای آقای رفسنجانی در آمد و در خطبههای نماز جمعهی تهران گفت: بیانصافی هم حدی دارد. یه جوری صحبت نکنید که انگار تا به حال توی این مملکت کاری انجام نشده است.(نقل به مضمون)
آقای احمدی نژاد، اکنون هم مشکلات موجود را به گردن دولتهای قبلی میاندازد.
بنده هم با شاد کردن دل دشمن، مخالفم ، اما بر خلاف شما، این شاد کردن را از سوی هرکسی که باشد، محکوم میکنم، نه از سوی یک عده آدم خاص.
فقط امیدوارم که فکر نکنی من منکر کارهای خوب دولت فعلی میشوم.همانطور که قبلن هم گفتم، تمام دولتها، نقاط ضعفی داشتهاند و نقاط قوتی. اتفاقن به نظر من خیلی مهم است که چه کسی انتخاب بشود، چون باید مردم کسی را انتخاب کنند که با سیاستهایش باعث قوی شدن و پایداری بیشتر این مملکت شود.اما مهمترین چیز این است که بعد از انتخابات همه در مقابل فرد انتخاب شده،سر تعظیم فرود بیاورند و به جای مشکل آفرینی،در پی ساختن کشوری آباد تر باشند.
خرداد ۵, ۱۳۸۸ at ۲:۰۴ ب.ظ
بابا پسر جنگه مگه؟؟!!
بیچاره اون معلما!!!!
_________________________________________
شبگیر:نه!جنگ که خیلی وقته تموم شده!
ای بابا،بیچاره من که این همه تنبیه شدم و مورد ظلم قرار گرفتهام!!!
خرداد ۵, ۱۳۸۸ at ۲:۱۱ ب.ظ
چه وب سخیفی خزعبلات جفنگ هرزه نگار سطحی در پیت
اومدی دختر تور کنی قلم کثیفی داری
نو نویسنده نیستی گه می خوری وب زمینی
خاک زیر پامو نگاه کردئم اومدم تو طویله ات
حذف کن آبروی نداشته ات نره
به خاک سپردمتون
______________________________________
شبگیر: سلام دوست من.
از آشنایی با شما خوشوقت شدم!
اما به خدا نیازی به این همه معرفی کردن خودتون نبود!!! همون دو سه کلمهی اول،کفایت میکرد!!!
پلشت را به پلشتی نشویند و عذر مجنون را به مجنونی!!!
پ.ن:اسم و آدرس وبلاگت را حذف کردم تا مبادا خوانندههای وبلاگت کم شوند!!!
خرداد ۵, ۱۳۸۸ at ۲:۱۴ ب.ظ
فکر نکن حسودیم شده بازدید کننده ام بالاست
مردیکه پست پلشت هرزه نگار
___________________________________
شبگیر:به نظرم بهتر است اول،لعاب شاهطهماسب ثانی را از خود بزدایی؛وگرنه همهگان خواهند فهمید چه کارهای دوست من!!!
پ.ن: این کتاب رستمالتواریخ، عجب کتاب نازنینی است!!!
خرداد ۵, ۱۳۸۸ at ۲:۱۷ ب.ظ
سلام
احیانا نمی خواهید درباره انتخابات چیزی بنویسید؟
_____________________________
شبگیر: سلام از بنده است بانو
نه!!! من آدم سیاسیای نیستم!!!
خرداد ۵, ۱۳۸۸ at ۶:۲۱ ب.ظ
باباییییییی؟؟ دارم نگران می شم…. خوبی ؟ این قضیه بیمارستان عنوان شده در کامنتا چیه؟
بابایی حالا که راجع به ایمیلت توضیح دادی راجع به کلمه شبگیر هم توضیح می دی ؟
__________________________________
شبگیر: دچار گاز گرفتگی شده بودم دخترم! البته نه گاز گرفتگی جانداران!!!گاز گرفتگی گاز سولفید هیدروژن.
در قسمت “دربارهی بلاگ” در مورد شبگیر توضیح داده ام دخترم.بالای وبلاگ.حواست را جمع کن فرزندم و در پی بازی نباش!!!
خرداد ۵, ۱۳۸۸ at ۷:۱۵ ب.ظ
چه کنیم دیگه ،ان مع العسر یسرا…:D
مام ۲۵۰۰واحدی ساکنیم و جناب همسر فاز ۶،۷،۸ مشغول به کارند
موید باشیدو همیشه شاد شاد
______________________________________
شبگیر:
مطمئن باشید که آینده از آن شماست زنداداش!
خیلی مخلصیم و به آقای همسر هم سلام ما را برسانید و آغاز به کار ساخت واحد شیرینسازی را به ایشان تبریک بگویید.
خرداد ۵, ۱۳۸۸ at ۹:۵۷ ب.ظ
منتظر نیستی که بگویم خندیدم و قشنگ بود و فلان و بهمان.
ولی منتظری بگویم شبگیر جان، دو تا خواهر سراغ دارم دو نیمهی ماه. مثل سیبی که از وسط با دوچرخه لهشون کرده باشی. هلو. حال کردم باهات باجناق بشم.
___________________________________
شبگیر:قربان شما!اما من از سیبی که زیر دوچرخه رفته باشد،خوشم نمیآید، حتی اگر هلو باشد!!!
خرداد ۵, ۱۳۸۸ at ۹:۵۹ ب.ظ
یک چیزی. این “گفته” رو از جلو اسم ملت بردار جان معلم کلاس اولت.
همچین وصلهی ناچوره.
__________________________________________
شبگیر: خودش میگه “گفته” و از گفتن من، سودی حاصل نمیشود!چشم.سعی میکنم که حذفش کنم.راستی اگر خذفش کنم،از کجا بفهمم که کی،چی گفته!!؟
خرداد ۵, ۱۳۸۸ at ۱۰:۵۱ ب.ظ
در مورد اون خوش بحال آقای زیپی که گفتی باید بگم واقعن فکر میکنی من در برابر آقای زیپ هم به همین راحتی به خلبازیهای خانوما اعتراف میکنم؟؟ D:
______________________________________________
شبگیر: شما اینقدر خوبید که هیچ چیز خوبی از شما بعید نیست بانو.
خرداد ۵, ۱۳۸۸ at ۱۰:۵۳ ب.ظ
راستی رضا یزدانی دوباره نوزدهم تیر کنسرت داره!!! میاید که حتمن؟ ((:
____________________________________
شبگیر: حتمن!!! هیچ درصد!!!
شما احیانن روضهی حضرت ابوالفضل سراغ ندارید!!؟
خرداد ۶, ۱۳۸۸ at ۱۱:۵۳ ق.ظ
این قوم الظالمین روان برا ما نذاشتند
امروز چن تا عدد رو دستم نوشته بودم کارم را به مدیر و معاون و فلان و بیسار کشاندند و من گریه کردم فک کن
اخه تا چار صبح اقتصاد خر بزنی بعدش بگن شما که زحمت نمیکشین تقلب کارتونه خجالت نمیکشند
شبیه کرفس شده ام این روزها
____________________________________________
شبگیر:از چشمم افتادی نافرم!!!
شاگردی که تقلب نکند،شاگرد نیست!اما شاگردی که تقلبش لو برود، از کرفس هم کمتر است!!!.
خرداد ۶, ۱۳۸۸ at ۱:۳۹ ب.ظ
vayyyyy khodaye man kheili bahal boood .vaghean tab e latifo ghalame tavanayi dari.mer30 ke to in oza ahval la aghal ye chizi vase khande mizarin.
____________________________________
شبگیر:خواهش میکنم دوست من.شما لطف دارید و خوشحالم که خوشتان آمده است.
خرداد ۶, ۱۳۸۸ at ۱:۴۴ ب.ظ
سلام بر مهرداد شبگیر… چی ببخشید جناب مهندس زاهد مهرداد شبگیر…چه میدونم اصلا! تقصیر من نیست اسم تو انقدر طولانیه!
میگم فردا یه مناسبت خاصصه. تو تقویمم قرمزه. نمیخوای پست بذاری احیانن!؟
________________________________________
شبگیر:
سلام به
پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد خانم!!!
اسم شما که طولانیتره بانو!مگه در روزهای قرمز،پست میگذارند!!؟
خرداد ۶, ۱۳۸۸ at ۳:۰۹ ب.ظ
یه سوال خداییش اگه یه پسر مثل خودت خدا بهت بده چه می کنی ؟؟؟
بابا چرا این قدر نا آروم ؟؟؟
بیچاره پدرت که هی تحت هرشرایطی براش مراسم می گرفتی؟؟؟
چون پستت طولانی بود کامنت گذاشتن منم تا حالا طول کشید خوبه حالا با این پستهای طولانی دیر به دیر آپ می کنی حداقل به ملت فرصت خوندن می دید
کمال تشکر را از شما دارم .
_________________________________________
شبگیر:پسر را که خدا نمیده!آدم خودش باید همت عالی داشته باشه!!!یعنی خداوند به آدم همتش را میدهد.
کدام نا آرومی؟؟؟چرا حرف در میآوری دوست من!!؟
پدر خدا بیامرز بنده، خودشان ید طولایی در این قضیه داشتهاند و بنده به گرد پای ایشان هم نمیرسم!
ممنون و متشکر.
پ.ن:قابل توجه بخش اعظمی از دوستان که از دیر به دیر آپ کردن بنده،گلایه مند هستند!!!
خرداد ۶, ۱۳۸۸ at ۴:۰۹ ب.ظ
س سلام.جناب شبگیر.این اولین باریه که کامنت گذاشتم.
بسیار خورسندم از آشنایی باشما و وبتون.
فقط یه سوال؟
اگه تعداد کامنت گزاراتون چندین برابر شوند همچنان به همه آنها پاسخ میدین؟با همین صبر و حوصله؟!!
آقاق خاطرات قبرس چی شد؟
راستی نمیخواین از جنگ و آزادی با این نگارش زیباتون برامون چیزی بنویسید؟
_______________________________________
شبگیر:سلام و خوش آمدید پریسا بانو
بنده هم بسیار خوشحال و مشعوفم از آشنایی با شما.
هدف من از وبلاگ نویسی، داشتن دوستان خوب است.شنیدن صدای دوستان،بیش از هر چیزی برایم اهمیت دارد و بنابراین،پاسخگویی را وظیفهی خود میدانم.
بقیهاش را به زودی مینویسم.
از آزادی چیزی نمیدانم و اصلن تجربهاش نکردهام!!! اما از جنگ،خاطرات فراوان دارم و حتمن از آن خواهم نوشت.
خرداد ۶, ۱۳۸۸ at ۹:۴۸ ب.ظ
سلام عمو شب گیر جونم….
یه بار دیگه ام گفته بودم که یه آلمه محشری …..
این دفعه ام می گم که تو یه محشر به تمام معنایی ،،،، به جون خودم تو این مدت این همه نخندیده بودم با اینکه یه آلمه دپرسم ،،، با اینکه یه جورایی باید با خوندن این متن به غیرتم بر می خورد اما نمیدونم خرا در کمال بی غیرتی تازه کلی حال و صفا کردم عمو جونم ،،، باور کن راست گفتما عمو شلگیر !!!!!
تازه یه نکته ی کنکوریم جا موند که من خودم یه جورایی یه نی نی خنم معلمم هستم….. D:
______________________________________
شبگیر:سلام عموجان و روزت را با تاخیر تبریک میگویم. اما یه آلمه!وای به حال شاگردان شما عمو جان!!! امیدوارم که معلم ورزش باشی عمو جان!!!
خرداد ۷, ۱۳۸۸ at ۱:۵۱ ق.ظ
سلام ازتون دعوت می کنم مسایل مهم را کنار بگذارید و در بازی من شرکت کنید وقتی نوشته تان تمام شد از حس خوبتان لذت ببریدو دیگران هم در این لذت شریک کنید.
iهر جند شما اصولا چیزی را دوست ندارید وسرتان شلوغ است آقای مهندس (در خانه من وقتی این را می گم یعنی فحش )و از بجه بازی خوشتان نمیادولی برایتان نوشتم .
من می مانم تو نوبت جواب . ولی حد اقلش اینه که برای خودتان بنویسد . از خانم بودنم و جنتلمن بودن شما هم مایه نمی گذارم می دانم آدم بزرگید وبازی نمی کنید بعد باید با همه بازی کنید.ولی این یک دفعه را بچه شو برام میل کن. تا اید دهر می خوای پست نگذاری .
آه کم فروش گران فروش نمی خواد بازی کنی.آیکون قهر
با این حال پست خنده داری میشه.
___________________________________
شبگیر:سلام بانو
با وجودی که این روزها اصلن حالم خوب نیست، اما به زودی در بازی شما شرکت خواهم کرد.تنها مگر مرگ باعث شود که من دعوت شما را نپذیرم بانو.
خرداد ۷, ۱۳۸۸ at ۱۲:۱۰ ب.ظ
مهرداد آپ بعدی چند ماه بعد انجام میشه؟
من شخصا حاضرم الان ادامه خاطرات قبرس رو ننویسی ولی یه پست بذاری…
خوبی داداشم؟
___________________________________________
شبگیر: حالا اینقدر هوچی بازی در بیار تا عاقبت لینکت به “بزرگ هوچی وبلاگستان” تغییر یابد!!!
من کوچکتم آبجی.
خرداد ۷, ۱۳۸۸ at ۲:۰۵ ب.ظ
آقای شب گیر زاهد ، ان شا ا… سالمید که ؟؟؟
مثله این که این ساقی سیمین ساق بدجور تمام اوقاتتون رو پر کرده!
________________________________________
آقای شبگیر زاهد!:مرسی بانو جان.
شما که خودتان نقرهای هستید و باید بهتر از حال ما سیمینزدگان خبر داشته باشید!!!
خرداد ۸, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۵ ق.ظ
اولا سلام(این اولین سلام من به شما و اینجاست)
دوما که خیلی خیلی خیلی زیاد خوب بود این مطلب..
سوما طولانی هم نبود .بنده کامنتها را هم خواندم و لذت بردم….
چهارما از این به بعد حتما اینجا میام شما هم زودتر آپ کن دوستان منتظرن…
در آخر بسیار خوش بخت و خوشوقتم به خاطر آشنایی با اینجا…
________________________________________________
شبگیر:اولن سلام از بندهست(این اولین جواب سلام بنده به شماست،اما شرمنده ام که اولین سلام به اینجا محسوب نمیشود!یکی به نفع شما!!!)
دومن شما خیلی خیلی لطف دارید.
سومن بسیار ممنون و قابل توجه موسیو گلابی عزیز که دائم به طولانی بودن پست های بنده معترض است.یکی دیگه هم به نفع شما!
چهارمن چشم و به روی چشم.
در آخر شما دو بر صفر برنده شدید و بنده مخلص شما هستم.شما احیانن بارسلونا نیستید!!؟
خرداد ۹, ۱۳۸۸ at ۱۲:۱۳ ق.ظ
سلام عرض می کنم خدمت شب گیر خان!
حالتان خوب است؟
راستش را بخواهید مدتی می شود شما را می خوانم… لینکتان را هم از لینکستان موسیو خودمان پیدا کردم… اما از آن جایی که وقتی می خواهم کاری کنم باید بیاید و تا نیاید نمی شود و چون تا حالا کمنت گذاشتنم نیامده بود، اثری از من این جا نمی دیدید! بگذریم…. این ها که نوشتید در مقابل آتیش هایی که من سوزاندم و می سوزانم هیچ است!… طفلک بابا خان در تمام طول تحصیل بنده هر روز صبح قبل از این که سر کار برود یک سر می آمد مدرسه ی من و به آه و فغان های دفتر نشین ها گوش می داد!… در وبلاگ خدابیامرزم پستی در این باب گذاشته بودم…
به هر حال خوشبختیم جناب شبگیر خان!
_______________________________________
شبگیر: سلام به الهام خانمی از جمیع الهام خانم های موسیو گلابی!
بنده بسیار بسیار از آشنایی با شما خوشوقت شدم و خوشحالم که اینقدر مظلوم بودهاید!
واقعن چقدر آن دفتر نشینها،بی ملاحظه بودند که وقت پدر گرامی شما را میگرفتند،نه؟؟؟
خدا بیامرزد وبلاگتان را!!!
ما هم خوشبختیم الهام خانم.
خرداد ۹, ۱۳۸۸ at ۱:۰۵ ق.ظ
من فکر می کردم این جور شیطنت ها فقط تو کتابها پیدا می شه!
آخه تا حالا نشنیده بودم یه آدم واقعی از این کارا کرده باشه!
من بخوام یکی از این خالی ها رو ببندم هنوز هیچی نگفتم نیشم تا بناگوش باز می شه!:D
____________________________________
شبگیر:والله من در مورد پیدا شدن یا نشدن این شیطنتها در کتابها، نظر خاصی ندارم اما در مورد” آدم واقعی” بودن خودم، مطمئن هستم!!!.
باور کن که اگر در موقعیت مشابه گیر بیفتی و بدانی در صورت خالی نبستن، کتک و تنبیه در انتظارت است، از آقای خرازی هم اخمالو تر میشوی.
خرداد ۹, ۱۳۸۸ at ۲:۰۳ ق.ظ
آقای شبگیر ، آقای شبگیر ، آقای شبگیر ، آقای شبگیر ، آقای شبگیر ( به نیت پنج تن ، پنج بار صداتون زدم ! ) مژده بدین مژده بدین مژده بدین : رضا یزدانی تیرماه کنسرت گذاشته !!!!! خوشحال شدین ؟ آره ؟ آره ؟ آره ؟ آره ؟ آره ؟
مژدگانی می خوااااااااااااام !
_________________________________________
شبگیر:بانو برفین،بانوبرفین،بانو برفین، بانو برفین، بانو برفین، بانو برفین، بانو برفین، بانو برفین، بانو برفین، بانو برفین، بانو برفین، بانو برفین، بانو برفین،بانوبرفین!!!(به نیت چهارده معصوم)
به همان چهارده معصوم که نه!به صد و بیست و چهار هزار پیغمبر خداوند متعال که نه! به تمام مقدسات عالم قسم که خبری از این بدتر را تا به حال در مورد هیچ کنسرتی، نشنیده بودم!!!
مژدگانی که هیچ،بابت لرزاندن تن من،مدیون شدی بانو!!!
خرداد ۹, ۱۳۸۸ at ۲:۴۲ ق.ظ
اگه قدم رنجه کنین…لطفی به این بنده کنین…تشریف بیارین پیش ما و ما رو شرمنده کنین…………..یه بازی توی وبلاگم گذاشتم که دوست دارم شما رو هم دعوت کنم.فکر میکنم از این بازی خوشتون بیاد.
ضمنآ در مورد قسمت اول کامنت،من هرگونه دوستی و آشنایی با “ستار” رو کاملآ تکذیب میکنم.
_____________________________________________
شبگیر:شازده خانم، قابل باشم، به بازیتون خوشآمدم، خوش آمدم، خوش آمدم!!! چشم، این بازی رو در وبلاگ خانم نقشونگار،البته با الهام از شما دیدم و در اولین فرصت خدمت میرسم.
بنده هم آشنایی با ایشان را تکذیب میکنم!!!.
خرداد ۹, ۱۳۸۸ at ۸:۵۶ ق.ظ
سلام ننه
از ویولت چه خبر .نمیتوونم وارد وبش بشم.
خبری بده
ممنونم
_________________________________________________
شبگیر: سلام مادرجان!
به نظر میاد که سرور سایت اسپشیال، با مشکل مواجه شده.اما فکر نمیکنم مشکل جدیای باشه و انشاالله به زودی مشکلش حل میشود.
خرداد ۹, ۱۳۸۸ at ۴:۱۱ ب.ظ
طولانی بود اما می ارزید …مروری شد به گذشته خودم!
_____________________________________
شبگیر: شما لطف دارید یکتا جان
خرداد ۱۷, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۶ ق.ظ
salam jenab bardar shabgir




bardar mohtaram ba hezar pozesh bara takhir bande
bavar kon 24/7 daram kar mkonam
ke betonam shahrivar ie safr biam iran:D
akhe arosi darim on zaman
anyway badar shohar geram
harchand in jenab shovar gol o bolbol ma 2 ta dadsh dare man teflaki in vast bi dadasham
ama bashe bazam to beman dadashi aghaye hamsar :d
anyway
barat ie mail zadam
ama chon tazegiha mail ham irad peid akarde
nemirese ya gom mishe
mail khodamam barat inja gozashtam
age mailam naresid ie mail be man bezan man barat replay konam
onjori javab mide
yahoo dige shode yabooo
:O
mibinam ke jav entekhabat be inja ham keshide shode
omidvaram inbar
kasi biad ke esme iran bala bebare
omidvaram
ba ejaze badar shovar geram
paya o mana
5 sobh kale sahar :O
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:سلام آبجی آرزو
پیشاپیش عروسی در پیش رو را تبریک میگویم.
خسته نباشی خواهرم و به خدا بسه!چقدر به فکر پول جمع کردنی!!؟
ایمیلت رو تازه پیدا کردم و حتمن خدمت میرسم
خیلی مخلصیم آبجی.
خرداد ۲۳, ۱۳۸۸ at ۸:۲۵ ب.ظ
ei baba jenab salam kojaie? az man na peid atari? dar avalin forsat behem ie mail bezan .bye
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام آبجی جان
همین امروز برات ایمیل میزنم.
دی ۲۶, ۱۳۸۸ at ۱۲:۵۴ ق.ظ
President Obama promised $100 million and the full resources of the U.S. government for what he said would be one of the largest relief efforts in recent history. U.S. officials said 30 countries had either sent aid or promised to do so. Rescue teams from eight countries were on the ground.
بهمن ۵, ۱۳۸۸ at ۱:۳۶ ب.ظ
Good Luck
اردیبهشت ۶, ۱۳۸۹ at ۱۰:۴۹ ق.ظ
با سلام
اینجا یک معلم هست که می خواهد شمارا تنبیه نماید! لطفا خودتان را به دفتر مدرسه معرفی نمائید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام آقا معلم
آقا اجازه!!؟ به خدا ما نبودیم آقا! آقا اجازه!!؟ کار موسیو بود آقا! آقا اجازه!!؟ خیلی مخلصیم آقا.