من خیلی اهل تلویزیون نگاه کردن نیستم. اما مدتها پیش برحسب اتفاق قسمتی از سریال “شبهای برره” رو دیدم…
در سریال “شبهای برره”، سحرناز و کیانوش، زن و شوهر بودند. زن و شوهری با یک دنیا تناقض…
کیانوش یک آدم تحصیل کردهی شهری بود و سحرناز یک خانم بیمنطق و با اعتقادات شدید بررهای!
یک روز سحرناز از علاقهمندی شوهرش به شطرنج آگاه شد و بهش گیر داد که بیا با هم شطرنج بازی کنیم…
کیانوش با صبر و حوصله در حال آموختن بازی شطرنج به خانمش بود و با متانت برای سحرناز توضیح میداد: این مهره اسمش فیله و به صورت ضربدری حرکت میکنه، این یکی اسبه و به صورت ال…
سحرناز؛ با ابراز دانایی از قواعد شطرنج، گفت: ها! من شطرنج بلدم و قبلن خیلی بازی کردم!
کیانوش با خوشحالی گفت:جدی!!؟ آفرین!!! پس بیا با هم بازی کنیم و حرکت اول رو انجام داد.
ناگهان سحرناز بیحوصله و نادان، بدون کوچکترین تفکری، دمپاییاش را در آورد و محکم زد توی سر همهی مهرهها و گفت: کیش و مات!!!
کیانوش به شدت اعتراض کرد و گفت: شطرنج که اینجوری نیست! کجای دنیا اینجوری شطرنج بازی میکنند!!؟
سحرناز خنجرش را از پشت سرش بیرون آورد و در حالیکه به شکل تهدید آمیزی اون رو به کیانوش نشون میداد، گفت: ها! توی برره اینجوریه! اعتراضی داری!!؟
پ.ن: وقتی حریف قواعد بازی را رعایت نمیکند، چه باید کرد؟
شعر نوشت:
…اینجا قلب سالم را زالو تجویز میکنند
تا سرخوش و شاد, همچون قناری مستی
به شیرین ترین ترانه ی جانت نغمه سر دهی تا آستان مرگ
که می دانی امنیت,بلال شیردانهای است که در قفس به نصیب می رسد…
نوشته شده در Uncategorized
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۱:۳۵ ب.ظ
با تمام وجود این روزا حس کردیم این طرز بازی رو …
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:
این یک بازی تاریخی است اعظم جان.
حافظ هم میگوید:
ما را به رندی افسانه کردند
پیران جاهل، شیخان گمراه
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۲:۱۳ ب.ظ
… از من نپرس خونت کجاست تو این همه ویرونه… ای هم قبیله چی بگم قبیله سرگردونه…
سلام مهندس… دل و دماغ ندارم…پست آبکی مینویسم…کامنت بی حال میذارم…ببخش.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:سلام پرند جان
این روزها هیچ کدام حوصله نداریم و وجودمان شده پر از خشم و نفرت.
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۲:۱۸ ب.ظ
چه تفسیر تلخ در عین حال شیرینی
راسته که میگن حقیقت تلخه؟؟!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:حقیقت تلخ نیست، این اعمال دروغ گویان است که حقیقت رو تلخ جلوه میده.
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۲:۳۱ ب.ظ
مرسی خیلی زیبا و واضح بود
گــــرچه مــا بنــــدگان پادشهیــــم پادشاهان ملک صبــح گهــــیم
دشمنان را ز خون کفن سازیم دوستان را قبای فتح دهیم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: مرسی دنیا جان
به نظرم شعر تو زیبا تر و واضح تر بود.
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۲:۴۳ ب.ظ
pishnahad mikonam in ax ro bebin
http://sites.google.com/site/javadicartoons/_/rsrc/1242574557800/ass/shargh1.jpg
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: مرسی مهناز جان! خیلی عالی بود.دمت گرم دختر.خیلی حال کردم.
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۲:۴۴ ب.ظ
هر روز بهت سر میزدم . خوشحالم که نوشتی . حریف سالهاست که قواعد بازی رو رعایت نمیکنه ولی علی الرغم نادونیش بسیار ترسو و بزدله اگه همه مهره ها با هم و پشت هم باشن بالاخره یا قواعد بازی رو یاد میگیره (که بعیده ! ) یا کیش و مات میشه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: مرسی خانم دکتر
امیدوارم که قبل از اینکه بخواد کیش و مات بشه، قواعد بازی رو یاد بگیره! کیش و مات شدن حریف، فقط دوباره سی سال این مملکت رو عقب میاندازه.
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۲:۵۸ ب.ظ
واقعا لذت بردم . واقعا زدی به هدف . من هم همین با زبانی دیگر قصدم بود به این موضوع اشاره کنم ولی شما خیلی زیبا منظورتو رسونده بودی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: خواهش میکنم. به نظر من مهران مدیری، قبل از همهی ما زده به هدف!!!
زبان شما هم ستودنی و زیبا بود.
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۳:۲۲ ب.ظ
سلام. خیلی وقت نیست که مشتری شدم! ولی همیشه از منطق و طنز تو نوشته هاتون خوشم اومده!
وقتی حریف قوانین رو بلده ولی رعایت نمیکنه چیکار باید بکنیم؟
این سوال به نظر من بهتره!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: متاسفانه معتقدم که حریف قواعد رو بلد نیست.حتی اینقدر از ماجرا دوره که نمیدونه رعایت نکردن قواعد، در نهایت منتهی به اخراجش از بازی میشه.
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۳:۲۷ ب.ظ
ببین تو که از اولم هواست همش به این موسیو گلابی و ساقی سیمین ساق (سیمسن دامن یا سیمسن پا!!!) چکار داری به این کارا که پس فردا فیل ترت هم بکنن .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: اولن که من هنوز هم هوایم به موسیو گلابی و ساقی سیمین ساق است!!! اما حواسم به اوضاع جاری
دیومن: عمر کسی بتونه من رو حتی فیل خشک بکنه، چه برسه به فیل تر!!!
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۳:۲۹ ب.ظ
خیلی تلخ بود…. و هست…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: بگذرد این روزگار تلختر از تلخ…
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۳:۳۱ ب.ظ
واقعا باید چکار کرد ؟؟؟؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: آنقدر پافشاری کرد تا داوری منصف پیدا بشه.
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۳:۵۴ ب.ظ
این قشنگ ترین پستی بود که این اواخر خوندم…
بهت تبریک میگم مهرداد…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: تو لطف داری تارا جان
اما چرا تبریک!!؟ چنین وضعیتی، بیشتر جای تسلیت گفتن داره.
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۳:۵۸ ب.ظ
اوه مای گاد جو اینقدر خرابه که رو نوشته های تو هم تاثیر خودش رو گذاشته. ما هم متاسفیم اما امیدوار.
خوبه عادت داریم به دیر اومدنت وگرنه فک می کردم که تو رو هم تو این هیری ویری گرفتن و بلایی سرت آوردن!
البته این نوشته دلیل نمی شه که به نکته های ریز شعرهات بی توجه باشم!
شیرین, ترانه, نغمه ,بلال!! میتونن اتنخابات بعدی باشن چون تو این اتنخاباتت که فک کنم به اون چیزی که دوست داشتی نرسیدی!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: یعنی چی بی انصاف!!؟ من هم جزو خس و خاشاکم دیگه!
من هم امیدوارم ترانه جان.
این نکته بینیات من رو کشته!!! میگم بیا و تا دیر نشده برگرد ایران تا در یکی از تظاهرات مسالمت آمیز شرکت کنی! اگر بخوای خودم حاضرم یه جوری با باتوم بزنمت تا فقط زخمی بشی!!! اینجوری زود معروف میشی و راحت هم بهت ویزای آمریکا میدهند. تازه میتونی بری تو صدای آمریکا و به جای خانم لونا شاد، برنامهی شباهنگ رو اجرا کنی!!! از ما گفتن بود.خود دانی!!!
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۴:۱۴ ب.ظ
سلام / مطلبت مثل همیشه خیلی خوب بود!حوصله گزافه گویی ندارم!حسش وجود نداره!
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۴:۲۲ ب.ظ
وقتی حریفت جرزنی میکنه…قواعد رو رعایت نمیکنه…کلک میزنه…باید اعتراض کنی…ولی از اونجایی که زورش زیاده,کلا هم زورگوست دیگه نباید باهاش بازی کنی…این شاید بهترین راه باشه.البته اگه دفعه بعد موقع بازی یادمون بمونه…
شاد باشین و امیدوار…
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۴:۲۷ ب.ظ
dige nemidunam chikar konam joz gerye
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۴:۲۷ ب.ظ
ولی دیدیم که چطور سحرناز با همون بیمنطقی همیشه کارش پیش میرفت
اینم یه راهیه دیگه.
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۴:۴۰ ب.ظ
شمع نیستم
که به یک فوت تو
کلاه از سرم بیفتد
رسم دهان دوختن نیز تازگی ها
با رواج شکنجه روح
یکسره منسوخ شده است
*****
اصلن لازم نیست از این پس
حرفی بزنم
دهانم را باز نکرده دنباله حرفم را
عاشقان می گیرند و
صدا در صدا
گوش فلک را هم کر می کنند
چه برسد به گوش های تار تنیده تو
***
تو کور خواندی زرنگ!
پیش ازآن که کاسه ی صبرم را
به جانب دریا پرتاب کنم
باید دستم را می گرفتی
حالا جلوی این موج ها را
که دایره وار
به سمت صخره های صبح می روند
دیگر نمی توان گرفت
***
این را هم بگویمت :
عروسک وودوئی که قلب پارچه ای اش را
در آن صندوق سیاه
سوزن آجین کرده ای
المثنای من نیست
المثنای من امروز
گربه سیاهی است
که راه پس و پیش اگر نداشته باشد
خیز بر می دارد
به سمت صورت حق به جانبت
و چنگال های تیزش را
نه بر پوستی که قرار است
پشت سر بگذاری
بلکه بر روح تو خواهد کشید :
خطوط خونچکانی که به یادگار از من
با خود به ابدیت ببری
از دفتر “خنده در برف” عباس صفاری
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۴:۴۴ ب.ظ
هرگز نمی بخشم کسانی رو که دوستان عزیز شادم رو چنین ناشاد کردن…
از طرفی ناراحتم از اوضاع و دل گرفته ی دوستان نازنین واز طرفی خوشحالم که دوستان با همین چند خط نشان میدن که هستند هر چند ناشادند ولی هستند…
مواظب خودتون باشید دوستان نازنین من
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۴:۵۹ ب.ظ
ها اهالی برره ادعای مالکیت ودارن … شما چرا نودانی ؟!
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۵:۱۹ ب.ظ
مدتها بود اینجا سر میزدم و منتظر یه پست جدید بودم
خیلی قشنگ منظور رو رسوندی وقعا جالب بود
مرسی از اینکه نوشتی
گیرم که میکشی گیرم که میبری گیرم که میزنی با رویش ناگزیر جوانه چه میکنی
میدونی حس اینکه ده سال پیش هم همین اتفاقات رو دیدم ولی اثری ندیدم ناراحتم میکنه و فقط میگم میشه اینا همه پله های رهایی باشن
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۵:۳۶ ب.ظ
سلام
هر کجا هستین مراقب خودتون باشین .. هم تو هم برادرت .. هم دوستهات .. تحمل از دست دادن شماها رو دیگه ندارم
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۶:۰۷ ب.ظ
مگه من این سحرنازو نبینم!با دمپایی…؟؟؟ با لنگه کفش میکوبم وسط فرق سر اون گوسفند که از پشت کوه اومده! هاااااااااااااا
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۶:۳۲ ب.ظ
از کجا باید فهمید کدوم طرف داره طبق قواعد بازی عمل میکنه وقتی خودمون اطلاعاتمون در حد صفره؟!
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۷:۲۷ ب.ظ
حالم داره بهم میخوره ازاین نامردیها.میگن خلایق هرچه لایق.یعنی مالیاقتمون این اشغالان؟
دراقلیت بودن،تنهابودن نیست.
چه بساگروهی اندک
که بربسیاران غلبه کردند………..
)فاضل نظری)
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۷:۵۰ ب.ظ
منتظر بودم…یه کمی هم دیر رسیدی…هرچند همه میدونیم که همه چی به ف*ک رفته و تمام!!!جواب هم اینه:افسوس واسه جوونی نداشتمون!!
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۸:۲۶ ب.ظ
سلام
خیلی عالی بود به شیوه خوبی حال و هوای این روزهای ایران عزیز ماست.حریف هیچ کدوم از قواعد بازی رو رعایت نمی کنه
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۸:۳۰ ب.ظ
خوب شد آمدی وفا کردی…
دیگه داشتم ازت نا امید می شدم!
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۹:۵۹ ب.ظ
سلام
حداقلش سحرناز و کیانوش همدیگه رو دوست داشتن.
قشنگ بود و تلخ
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۵ ب.ظ
مهرداد چنان بغض کردم که نگو……
هوا اینجا پر از دوده….
خدا….هستی؟میشنوی؟جان من…آخه چکاری مهم تر؟
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۱۱:۴۷ ب.ظ
خیلی جالب بود اخبار بیست و سی که همه اتفاقات رو به منافقین(مجاهدین خلق)
می چسباند نمیدونم چرا اینا تا کم میارن از اونا مایه میذارن
خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ at ۱۱:۴۹ ب.ظ
“ما زنده به آنیم که آرام نگیریم / موجیم که آسودگی ما عدم ماست ”
اگه هر کدوم از شما آدمایی و بین دوستاتون پیدا میکردین که با این موج مخالفن و وقتی ازشون علت و میپرسین از ته حرفا متوجه میشی که وابستگی داره ، چیکار میکردین؟؟متاسفم دست خودم نیست ولی من واقعا کات کردم همه جوره حتی فکر بودن باهاشون یه زمانی هم ازارم میده.
“و ما هر شب الله اکبر گویان”
خرداد ۳۱, ۱۳۸۸ at ۱:۱۷ ق.ظ
کاش حریف فقط قواعد بازی رو رعایت نمیکرد کاش ….
امشب شنبه اس و پیرو اتفاقاتش حالمون اصلن پرسیدنی نیست
خرداد ۳۱, ۱۳۸۸ at ۱:۳۰ ق.ظ
سلام آقا مهرداد!
امیدوارم حالتون خوب باشه ولی با این جریانات مگه میشه؟؟؟؟؟متنتون خیلی زیبا و
پرواضح بود!ممنون از نوشته زیباتون! فقط میتونم بگم:
صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر . ولی دردناکتر از همه اینست که ن ندانی باید صبر کنی یا فراموش…!!!! ولی مقاومت شاید بهتراز این دو باشد ! شاید
اگر کیانوش مقاومت می کرد دیگر تسلیم بی چون وچرای سحرناز وقبیله اش نمی
شد می توانست قواعد و اصول صحیح شطرنج وزندگی را به این قوم بیاموزد! شاید
کیانوش چون تنها بود نتوانست از پس همه آنها برآید ولی ما می توانیم و همه در
کنار هم هستیم و خواهیم ماند ! البته اگر آنها نیز مثله ما بیایند جلو مثله ما با
صداقت و پاکی و مشت گره کرده اون موقع می بینند که کدامیک غالبند؟؟اما آنها با
کمال نامردی و.. به جای صداقت باتوم دارند و به جای پاکی گاز های اشک آور و به
جای مشت گره کرده گلوله!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ولی ما باز هستیم حتی اگر جانمان را هم بدهیم هستیم تا به آنها قواعد صحیح
شطرنج دنیا و عالم را با صداقت و پاکی بفهمانیم!!!
ببخشید پرگویی کردم خیلی ناراحت بودم!
خرداد ۳۱, ۱۳۸۸ at ۱:۳۳ ق.ظ
mehrdad jan che khoob ke belakhare neveshty
kheyli s’ay kardam bahat tamas begiram
hichi nemitoonam begam
hichi
خرداد ۳۱, ۱۳۸۸ at ۲:۱۳ ق.ظ
دولت برره خیلی قانونمدار تر از دولت ایرانه…
اقلا اونجا دروغ نبود!
نمیدونم چی میگم… ببخشید…
خرداد ۳۱, ۱۳۸۸ at ۲:۴۷ ق.ظ
درود بر گرامی همدل.
آقای بوترابی عزیزم امروز مشکلی پیش اومد که هنوز بعد از ۱ساعت دارم میخندم.[نیشخند]
امروز وبلاگم شیدایان۲فیلتر شد.
ومن مبجور شدم وبلاگ شیدایان ۳ را راه اندازی کنم.
حالا نکته جالبش اینجاست که تنها در طول چند دقیقه وبلاگ
شیدایان۲٫ sheydayan2.persianblog.ir
شیدایان۳٫ sheydayan3.persianblog.ir
شیدایان۴٫ sheydayan4.persianblog.ir
فیلتر شدند.[نیشخند]
با اینکه رسما در وبلاگم اعلام کرده بودم”دیگر فعالیت سیاسی نمیکنم”ولی امروز شاهد این پدیده بسیار خنده دار بودم.[قهقهه]
اکنون تمام پست های سیاسی خود را حذف کردم و وبلاگم را به
شیدایان۵٫sheydayan5.persianblog.ir
منتقل کرده ام.
خداراشکر تاکنون که فیلتر نشده.
امیدوارم آن شخصی که هی وبلاگ من را فیلتر میکند متوجه این موضوع شده باشد که تمامی پست های سیاسی ام را حذف کرده ام و هرچی الان در وبلاگم موجود است درباره ایران و تاریخ می باشد.
خلاصه این پدیده بسیار نادر و عجیبی بود که امروز برای من پیش آمد.
[نیشخند][قهقهه][نیشخند]
شادوپیروزباشید.
بدرود.
خرداد ۳۱, ۱۳۸۸ at ۳:۱۳ ق.ظ
می بینم که بالاخره چشممان به دیدن یک پست جدید روشن شد.
جناب شبگیر خان مسئله اینجاست که هرجای این داستان به سرنوشت ما ب بخورد ،در یک جا پایش می لنگد..اینکه سحرناز با آنکه خشانتش را حفظ ک کرده بود ولی لااقل عاشقانه کیانوش را دوست داشت و به هیچ وجه حاضر نبود آسیبی ولو کوچک به او برسد….ولی افسوس که در این مورد پای بزرگان مملکت ما می لنگد.
راستی دست شما درد نکند بابت تولد.خوشحال شدیم. در ضمن بنده خیلی علاقه مندم که مدارک خردادی بودن و دکترای خردادولوژی ام را که سالها با خون دل به این درجه نائل
شدم به شورای امنیت ماهها ارائه دهم..شما بگویید .مشکلی نیست …خودش بعدا شعاری میشود برای خودش:))
خرداد ۳۱, ۱۳۸۸ at ۳:۴۷ ق.ظ
ای خوشا تیپ جوادی داشتن دکترای بی سوادی داشتن
با وجود این همه کمبود، باز ادعاهای زیادی داشتن
در حدود فهم بقالِ محل ایدههای اقتصادی داشتن
چون علیبابا سفر کردن مدام رسم و راه سندبادی داشتن
از طریق فحش، حتما بهتر است گفتمان انتقادی داشتن
غیر عادی نیست، عین منطق است نطقهای غیر عادی داشتن
خرداد ۳۱, ۱۳۸۸ at ۳:۵۸ ق.ظ
خیلی دوس دارم بیشتر بشناسمت خیلییی
خرداد ۳۱, ۱۳۸۸ at ۶:۴۲ ق.ظ
پست جالبی بود
میدونی حریف هم قاعده بازی رو نمیدونه، هم بسیار حافظه ضعیفی داره
یادشون رفته که
اون شاه، که به صد مهره نمی باخت
تاج رو از سرش تو میدون، لشگر پیاده انداخت.
خرداد ۳۱, ۱۳۸۸ at ۱۰:۳۸ ق.ظ
این خبر از دو منبع خبری، از داخل کشور در اختیار پیک نت قرار گرفته است، که بدلیل اهمیت چنین واقعه ای در سرنوشت جنبش اعتراضی و ضد کودتائی کنونی انتشار آن را وظیفه خود می دانیم. منبع اول: طبق گزارشی که از حلقه درونی نظام به بیرون درز کرده است، صبح امروز شانزده نفر از افسران ارشد سپاه پاسداران بازداشت شده اند. این افسران با تماس با تعدادی از افسران ارتش، از ضرورت پیوستن به مردم سخن گفته اند. این افسران امروز(۵ شنبه) به نقطه ی نامعلومی در شرق تهران انتقال داده شدند. منبع دوم: ۱۶ فرمانده سپاه به دلیل حمایت از موسوی بازداشت شده اند.
خرداد ۳۱, ۱۳۸۸ at ۱۲:۱۷ ب.ظ
سلام
واقعا عالی نوشته بودی
بعضی وقتا واقعا گیج میشم نمی دونم چیکار کنم نه میشه درس خوند فکرم مشغوله
خرداد ۳۱, ۱۳۸۸ at ۱:۱۳ ب.ظ
تو نری تو این شلوغی ها بمیری ها. بعد ما دیگه مهرداد نداریم
خرداد ۳۱, ۱۳۸۸ at ۲:۰۱ ب.ظ
خوشحالم که آپ کردی….
به شدت نگرانت بودم…
مراقب خودت باش….
خرداد ۳۱, ۱۳۸۸ at ۵:۲۲ ب.ظ
سلام شبگیر عزیزم چه خوب گفتی درد دل ما رو….ای کاش بیشتر مینوشتی ..ببخش که ازت انتقاد کردم انروزها زیادی دوست داشتیم سر هر چیزی گیر بدیم و اینروزها با یک بغض سنگین درد مان یک چیز دیگره ..سربلند باشی
خرداد ۳۱, ۱۳۸۸ at ۵:۵۴ ب.ظ
گاهی باید بازی را رها کرد و فقط به هدف و وسیله ی رسیدن به آن توجه نمود.
خرداد ۳۱, ۱۳۸۸ at ۶:۰۷ ب.ظ
سلام.
خسته نباشید.
یکی از دوستان از من خواست که به اینجا بیایم و مطلب جالب شمارا بخوانم.
واقعا شبیه نمایشهای امروزه کشورمان است…
خیلی جالب بود.
خوبه یادتون مونده بود سریالش..
خرداد ۳۱, ۱۳۸۸ at ۶:۲۰ ب.ظ
khekheili delam gerefte
خرداد ۳۱, ۱۳۸۸ at ۸:۵۵ ب.ظ
مقایسه خیلی جالب و خوبی بود.
تیر ۱, ۱۳۸۸ at ۱۲:۱۶ ق.ظ
سلام
من اصلن به درد سیاست و مبارزه های سیاسی نمیخورم …همین الان یه چند تا از فیلمهای درگیری های چند روز اخیر رو بی بی سی نشون داد… خب اول توی یکی از فیلمها در حالیکه مردم و نیروهای پلیس به سمت هم سنگ پرت میکردن یکی از سنگها به سر یکی از نیروهای پلیس که البته کلاه مخصوص داشت برخورد کرد خب بنده کلی بند دلم پاره شد وگفتم خدا رو شکر کلاه سرش بود!
در فیلم بعدی پلیس یه آقایی رو دستگیر کرده بود و چند تا پلیس سعی میکردن اونو با خودشون ببرن ولی اون آقا مقاومت میکرد …خب من هم همینطور بلند بلند با خودم فکر میکردم که ای وای خب بیان نجاتش بدن دیگه ! که دو خانم اومدن و بدون هیچگونه خشونتی اون آقا رو از دست پلیسها نجات دادن و من در حالیکه اشک توی چشمام جمع شده بود دست میزدم و باور کنید اگر اونجا بودم هم دست اون خانمها رو میبوسیدم و هم دست اون پلیسها رو!!!
جناب شبگیر من خیلی خنگم نه؟!!!
تیر ۱, ۱۳۸۸ at ۴:۲۵ ب.ظ
لیلا لیلا لیلا لیلا رو بردن
سیه چشمون بلند بالا رو بردن
در این یکی دو روز خیلی به ندا فکر کردم …به پدرش به مادرش به کسانی که دوستش داشتند… دیشب هم که نوشته سهیل آتشم زد …
بعد از نوشته سهیل به شخص دیگری هم فکر کردم .به پدرش به مادرش به کسانی که دوستش داشتند… منظورم قاتل ندا ست. واقعا خودش الان چه احساسی دارد؟ پدر ومادرش میدانند؟ کسانی که دوستش دارند میدانند؟
اگر میدانند فکر میکنم احساس آنها بسیار تلخ تر از احساس پدر ومادر ندا وکسانی است که ندا را دوست داشتند…
من فیلم شهادت ندای نازنین را دیده ام.همان شب تا صبح هم گریه کردم و صبح که میخواستم از خانه بیرون بروم چنان چشم هایم ورم کرده بود که خجالت میکشیدم… از این اتفاق وماجراهایی که منجر به این اتفاق شد هم خیلی عصبانی هستم… اگر در حال حاضر یک کلت کمری مانند همان که ندا را شهید کرد در دست داشتم آن آقای محترم قاتل هم در حال صحبت با موبایل از جماعت حمایت کننده اش جدا مانده بود ومن از فرصت استفاده کرده و رودررویش قرار میگرفتم… خب فکر میکنید چه میکردم؟!
مطمئن باشید آنقدر قضیه را کش میدادم تا ایشان اسلحه بکشد و مرا بکشد!!!
چرا؟! چون فکر میکنم در این صورت بیشتر احساس خوشبختی میکردم… پدر و مادر وکسانی که دوستم داشتند آتش میگرفتند ولی هیچگاه از عشقشان به من احساس سرافکندگی و پشیمانی نمیکردند…
مطمئن هستم مردمی که در این تظاهرات اعتراض آمیز شرکت میکنند مانند من فکر میکنند و…
آرزو داشتم سردمداران مملکتم این را درک میکردند… یعنی این همه سیاستمدار و عالم دینی که سی سال تجربه دارند هنوز این را درک نکرده اند؟!
دلم گرفته از این همه کسانی که یا درک نمیکنند یا …
تیر ۱, ۱۳۸۸ at ۵:۵۱ ب.ظ
خیلی دردناک بود
بدجور حالم گرفته است
به خدا ما اراذل و اوباش نیستیم
اغاشاشگر نیستیم
اما به راستی چه باید کرد؟
تیر ۱, ۱۳۸۸ at ۶:۰۶ ب.ظ
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده و پاکم
من اینجا تا نفس باقی است می مانم
من از اینجا چه می خواهم، نمی دانم
امید روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست،
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر، از دل این خاک
با دست تهی، گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید
سرود فتح می خوانم…
دلم گرفته….
تیر ۲, ۱۳۸۸ at ۲:۳۴ ب.ظ
نمی دانم پس از مردن چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی خواهم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی شیطان و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و آواز گلویم پر کند سرتاسر گیتی
که خواب خفتگان آشفته و آشفته تر سازد
بگیرد او بدین ترتیب
تاوان سکوت و اختناق مرگبارم را…
تیر ۲, ۱۳۸۸ at ۸:۳۹ ب.ظ
وووااااااااااااااای ! دارم دیوونه میشم!!!!!!!!!!!!!!!!
همین الان شبکه خبر اعلام کرد : شبکه های خارجی کشته شدن خانم آقا سلطان را به جنگ روانی علیه جمهوری اسلامی بدل کرده اند… لازم به ذکر است سر نخهایی از چگونگی کشته شدن و نحوه شلیک و… بدست آمده و افزون بر آن عده ای هم منتظر این واقعه بوده اند که از چند جهت از ماجرا فیلم گرفته اند!!!!
وای دردمو به کی بگم آخه؟
چقدر دروغ ؟… تا کی این همه دروغ؟… حالم داره بهم میخوره!…