شاید این روزها برای تلطیف فضا و روحیهمان، بد نباشد که سری به دنیای ادبیات بزنیم.
“عارفنامه” منظومهای است که ایرجمیرزا در هجو دوست سابقش، “عارفقزوینی” سروده است.
اینک این شما و این چند بیت پایانی این منظومه که بر حسب اتفاق انتخاب کردهام.این ابیات به مناسبت دخالت عارف در سیاست، سروده شده است.
بیا تا گویمت رندانه پندی
که تا لذت بری از عمر، چندی
تو این کِرمِ سیاست چیست داری
چرا پا بر دُمِ افعی گذاری؟
×××××××
سیاست پیشه مَردُم، حیلهسازند
نه مانندِ من و تو، پاکبازند
تمامن حقهباز و شارلاتانند
به هر جا، هر چه پاش افتاد، آننند
به هر تغییر شکلی مستعدٌند
گهی مشروطه، گاهی مستبدٌند
سیاستپیشگان در هر لباسند
بهخوبی همدگر را میشناسند
همه دانند زین فَن، سودشان چیست
به باطن مقصد و مقصودشان چیست
از این رو یکدگر را پاس دارند
یکیشان گر به چاه اُفتد، در آرند
×××××××
نمیدانی که ایران است اینجا
حراج عقل و ایمان است اینجا
بزرگان وطن را از حماقه
نباشد بر وطن یک جو علاقه
یکی از انگلستان پند گیرد
یکی با روسها پیوند گیرد
به مغز جمله این فکرِ خسیس است
که ایران، مالِ روس و انگلیس است
بزرگان در میان ما چنیننند
از آنها کمتران، کمتر از ایننند
بهغیر از نوکری راهی ندارند
والا در بساط آهی ندارند
از آن گویند گاهی لفظ قانون
که حرف آخر قانون بُوَد “نون”
تهیدستان گرفتار معاشند
برای شام شب، اندر تلاشند
تو خود گفتی که هر کس بود بیدار
در ایران میرود آخر سَرِ دار
چرا پس میخری بر خود، خطر را
گذاری زیرِ پای خویش، سر را
*********************
بیا عارف بکن کاری که گویم
تو با من دوستی، خیرِ تو جویم
اگر خواهی که کارت، کار باشد
همیشه دیگِ بختت، بار باشد
دو ذرعی مولوی را گندهتر کن
خودت را روضهخوانی معتبر کن
چو ذوقت خوب و آوازت ستودست
سوادت هم اگر کم بود، بودست
بزن بالای منبر زیر آواز
بیفکن شور در مجلس، زِ شهناز
×××××××
چو اشعار نکو، بسیار دانی
بگیرد مجلست، هر جا که خوانی
سَرِ منبر وزیران را دعا کن
به صدق ار نیست ممکن، با ریا کن
بگو از همتِ این دولت ماست
که در این فصل پیدا میشود ماست!
ز سعی و فکرِ آن دانا وزیر است
که سالمتر غذا، نان و پنیر است!
از آن با کلٌه در کارِ اداره
فرنگیها نمایند استشاره!!!
وکیلان را بگو روحالامیننند
ز عرش افتاده، پابند زمیننند
مقدس زادهاند از مادر خویش
گناهست ار کنی بر مرغشان، کیش
غمِ ملت ز بَس خوردند، مُردند
وَرَم کردند از بس غصه خوردند!
زِ مشروطیت و قانون مَزن دَم
مکن هرگز زِ وضع مملکت ذَمٌ
×××××××
بزرگان هم چو بینند این عجب را
که عارف بسته از تعییب، لب را
کنند آجیل و ماجیلِ تو را کوک
نه مستاصل شوی دیگر، نه مفلوک
نه دیگر حبس میبینی، نه تبعید
نه دیگر بایدت هر سو فرارید
بخور با بچهخوشگلها عرق را
بِشُوی از حرف بیمعنی، ورق را
اگر داری بُتی شیرین و شنگول
که وافورت دهد با دست مَقبول
بکش تریاک و بر زُلفش بده دود
تماشا کن به صنعِ حَیٌِ مَودود
به عشقِ خَدٌِ خوب و قَدِ موزون
بخوان گاهی نوا، گاهی همایون
چو تصنیفت، بلند آوازه گردد
روانِ اهلِ معنی، تازه گردد
خدا، روزی کند، عیشی چنین را
عُمومِ مومنات و مومنین را!!!
پ.ن:این شعر در حدود نود سال پیش سروده شده. مدیونید اگر شعر فوق را به اوضاع کنونی نسبت دهید!.شما میدانید و اخلاصتان!!!
توضیح: میگویند در زمان قدیم، در دهی دورافتاده، شیخ روضهخوانی بود که صدای بسیار بدی داشت و بسیار هم بد روضه میخواند.به شکلی که هر وقت ذکر مصیبت میکرد، ملت به جای گریه، میخندیدند!
یه روز این شیخ عزیز بعد از تمام شدن روضهاش،با دیدن خندهی مردم، شاکی شد و گفت: من روضهام را خواندم،حالا میخواهید بخندید،میخواهید گریه کنید.به من ربطی نداره! خودتون میدونید و اخلاصتون!!!
نوشته شده در Uncategorized
تیر ۳, ۱۳۸۸ at ۱۲:۵۲ ب.ظ
روحیهمان تلطیف شد با این شعر!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:نیتت خالص و پاک بوده دوست من!
تیر ۳, ۱۳۸۸ at ۱:۲۳ ب.ظ
ناودانها شر شر باران بی صبری است
آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است
کفشهایی منتظر در چارچوب در
کوله باری مختصر لبریز بی صبری است
پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد
در تب دردی که مثل زندگی جبری است
و سرانگشتی به روی شیشه های مات
بار دیگر می نویسد : ” خانه ام ابری است ” …
«شادروان قیصر امین پور»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:درست میشه خواهر من.به زودی با شکسته شدن بهتها و بغضها، ابرها کنار میروند و هوای خانه سبک و آفتابی می شود.
تیر ۳, ۱۳۸۸ at ۱:۲۹ ب.ظ
که حرف اخر قانون بود نون که حرف اخر باتوم بود موم
این موم که همان چسب است باعث میشود نون قانون بر بدن بچسبد و ما گرسنگان را سیر کند.
کلی الان درصد اخلاص من افزایش پیدا کرده
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:آفرین دخترم! دیگه الان پاک شدی و اخلاصت آنچنان زیاد شده که باید یواش یواش خودت رو آماده کنی برای رئیس جمهوری!!!
تیر ۳, ۱۳۸۸ at ۱:۴۴ ب.ظ
سلام
قبول خودمون می دونیم و اخلاصمون!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:سلام از بندهست گلی جان
مرسی از قبول کردنت.
تیر ۳, ۱۳۸۸ at ۲:۰۹ ب.ظ
سلام .چه خوب که دارین زود زود آپ می کنین.ما که حظ وافری می بریم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:سلام از بندهست رویا جان
من فکر میکنم که توی این روزگار بد و این فضای غمگین، زود زود آپ کردن، وظیفه است.اگر دقت کنی،میبینی که خیلی از دوستان روحیهشون رو از دست دادهاند و نوشتن رو کنار گذاشتهاند. خوشحالم که حظ بردهای!
تیر ۳, ۱۳۸۸ at ۲:۳۸ ب.ظ
بسیار زیبا بود اصلا هم به زمان ما ربط نداشت!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:
دقیقن!!!
تیر ۳, ۱۳۸۸ at ۳:۳۲ ب.ظ
بسیار به جا بود
ولی خوب سانسور کردی شدید!!!
“عموم روضه خوان ها بی سوادند
تو را این موهبت تنها ندادند”
موفق باشی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:مرسی دوست من
خیلی بیادبی!اغتشاشگر!خسوخاشاک!!! این چیزهای بد رو از کجا میخونی!!؟ نکنه میری و سایت این بنگاههای سخن پراکنی بیگانه رو مطالعه میکنی!!!
من نوکرتم رفیق.
تیر ۳, ۱۳۸۸ at ۳:۳۸ ب.ظ
جدن؟!! نود سال پیش؟!! دلم براش تنگ شد!! عجب آدم با حالی بوده!! حیف که افتخار آشنایی باهاشون رو نداشتم!!
من اون شعرش رو خیلی دوست دارم : نزد من خیره کنی چشم…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: جدن!!؟ یعنی میفرمائید خدایی نکرده، روم به دیفال، شما هم سن و سال ایشونید!!؟
اتفاقن من هم اون شعرش رو خیلی دوست دارم.
تیر ۳, ۱۳۸۸ at ۳:۴۶ ب.ظ
چه کارگاه خوبی بود آقای شبگیر می خواهید باور کنید می خواهید نکنید بر می گردد به اخلاصتان

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: آره!!؟ برای همه بله، برای ما هم بله!!؟
نکن این کارها رو آبجی! نکن!!ما خودمون این کارهایم!!!
تیر ۳, ۱۳۸۸ at ۳:۵۱ ب.ظ
هنوز هم نمیتونی کامنتها رو جواب بدی؟
بد عادتمون کردی دوست من!… هر کامنتی که میخونم منتظر جوابهای باحال خودت هم هستم…
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: ای اغتشاش گر! ای تشویشگر اذهان عمومی! ای عامل بیگانه!
من مه دارم تمام کامنتهایم رو جواب میدم!!!
تیر ۳, ۱۳۸۸ at ۳:۵۴ ب.ظ
من در کمال اخلاص ربط این شعررا با اوضاع کنونی خس و خاشاکیمان اعلام میدارم :دی
خوش به حالشون اون موقع فارس نیوز و امثال اینجور نیوزها و صدا و سیمای باصداقت!!!؟؟ نداشتند که این شعرا از دستشون در رفته وگرنه حتمن یه کاریشون میکردن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:ای وای! خاکم به سر! تو جهنمی هستی!!! جایت در ته ته جهنمه با این اخلاصت! البته نگران نباش!چون بهشت را برای لباسشخصیها و قاتلین بچههای مردم، کنار گذاشتهاند!!!
تیر ۳, ۱۳۸۸ at ۴:۲۲ ب.ظ
شبگیر جان، با اجازه از کامنتدونی شما برای اطلاع رسانی پیرامون مطلبی استفاده میکنم که به گمانام در این شرایط بخشی از واکنش و مبارزهی مدنی معقول هستش، شاید ظاهرا ربطی به این پست نداشته باشه. اگر به هر دلیل تمایلی به ابراز آن در وبلاگت نداشتی، حذفاش کن. متاسفانه ایمیل یاهوی من چند ساعتیست که مسدوده، وگرنه با ایمیل ازت اجازه میگرفتم. در رابطه با نویسندهی کتاب “کافهپیانو” جناب “فرهاد جعفری” که بخش زیادی از موفقیتاش بابت فروش کتاب را مدیون وبلاگستان فارسییه اما متاسفانه اکنون با سوار بر موج الف.نون شدن قصد ترکتازی داره:
حتماً همه اینروزها وبلاگ فرهاد جعفری و موضعگیریهای درخشاناش رو خوندین. کاری به این نداریم که همین حضرت چند سال پیش ا.ن رو تو یکی از یادداشتای وبلاگ قدیمیش مسخره کرد و کاری نداریم که از اصلاحطلبها حمایت میکرد و خودش رو اصلاحطلب میدونست و الباقی بگم بگمها!!! مسئلهی مهم اینه که این حضرت آقا مسلماً تو زمانهای غیر از دوران قحطالادبای ا.نی نمیتونست اینطوری گل کنه و با این حمایت جانانهای که داره از ا.ن میکنه بیشک سوراخ دعا رو به خیلی مثل خودش نشون خواهد داد و لابد در سالهای آینده هم جعفری و جعفریها ترکتازی میخوان بکنن واسه خودشونو به قول خودشون پلی بزنن بین ادبیات عامهپسند و ادبیات روشنفکرانه و بعد لابد به قول اون جوکه زیر پل هم… مخلص کلام اینکه بعید نیست یه موج ا.نی تو ادبیات راه بیفته.
بعد خب ناشرا هم که بدشون نمیآد. علیرغم علاقهای که به نشر چشمه دارم و برای کیاییانها هم احترام قائلام مسلماً نه یادم میره و نه بدم میآد بگم این رو که، از زبون خود کیاییان جوان شنیدم که گفت فلان کتاب خاصپسند و عامه رو جذب نمیکنه و سودی در چاپش نیست. از نظر من نمیشه به کیاییان بابت این حرفاش خردهای گرفت، بهخصوص با حساب فشارهایی که ناشرا چه بزرگ و چه کوچیک تو چند سال اخیر متحمل شدن. طبیعیه که دلشون بخواد کتابهاشون فروش بالا هم داشته باشه و باز چشمه خیلی شرف داشته که کل انرژیش رو نذاشته رو این دست کتابا.
بههرحال، همهی اینا رو گفتم که برسم به اینجا: من حتی اگه به دموکراسی فلهای علاقهای هم داشتم باز نمیتونستم این دموکراسی رو تو این شرایط شامل حال کسایی مثل جعفری بدونم. در واقع وقتی آزادی بیان یه طرفهاس و خاص بعضیا، نمیشه مثل بچههای مودب و باحال و خیلی آزادمنش بشینیم بگیم خب اونا هم حق دارن هر چی میخوان بگن؛ به این دلیل ساده که خیلیای دیگه حق ندارن هر چی دوست دارن بگن. پس این وسط میشه یه مبارزهی منفی راه انداخت که به گمانم خیلی بیشتر از تحریم صدا و سیما عملیه و سود کمتری هم نداره.
دربارهی فرهاد جعفری با دوست عزیز حرف میزدم که این پیشنهاد جالب رو داد که هر کسی «کافه پیانو» رو داره و دلاش میخواد کتاب رو حالا بیاندازه توی سطل آشغال، میتونه به جاش کتاب رو پس بفرسته برای نشر چشمه. ببینین، کاری به این ندارم که کافه پیانو خوب بود یا بد. مسئله اینه که نویسندهش برای خودش یه وجههای دست و پا کرد با اون کتاب و حالا با همون وجهه با بیشرمی داره از کسی و چیی و تفکری دفاع میکنه که بر هیچ آدم حسابی غیر قابل دفاع بودناش پوشیده نیست. فرهاد جعفری داره زیرآبی میره و راه رو برای کسایی مثل خودش باز میکنه و بد نیست پشت دست بخوره و برگرده سر جاش. این پشت دست زدن باز تاکید میکنم مستقل از چیزیه که تو کتابش نوشته. حتی اگه بابک احمدی یا بهرام بیضایی هم موضعی مشابه گرفته بودن باز این پیشنهاد رو مطرح میکردم.
میتونیم کتاباش رو به نشر چشمه پس بفرستیم و اینطوری خیلی متمدنانه بهش بفهمونیم این رفتارش مقبول نیست. به نشر چشمه هم بفهمونیم کتاب میخوایم، اما نه کتاب هر کسی رو. میتونیم این کار رو با کتابها و ناشرا و نویسندههای دیگه هم انجام بدیم و حتی با فیلمسازا و… بهشون بفهمونیم اینطوری هم نیست که اونا ما رو مثل هویج بفروشن و ما براشون ماچ بفرستیم!
پس پیشنهاد من اینه، فعلاً دربارهی همین کتاب: به جای اینکه جدا جدا کتابها رو بفرستیم،یک نفر رو انتخاب کنیم و هر چند تا که شد جمع کنیم و بدیم دست اون. بعد تعداد که زیاد شد چند نفرمون (از همین الآن با کمال میل خودم رو به عنوان یکی از داوطلبان اعلام میکنم، هر چند صادقانه میگم از کولیبازی این فرهاد جعفری میترسم که کلاً توان ناشناخته و نامحدودی داره در این امر!) قراری با یکی از کیاییانها تو دفتر انتشارات بذاریم و بریم همهی کتابا رو تحویل بدیم (البته بدیهیه که پیشنهاد میکنم پولش رو پس نگیریم! گناه دارن چشمهایهام خب. کلی کتاب خوب هم چاپ کردن.) و اعلام کنیم که در اعتراض به رفتار اخیر فرهاد جعفری این کار رو کردیم، بدون یه کلمه توضیح بیشتر یا بحثی.
خب اگه موافقین با این کار لطفاً همینجا اعلام کنین تا ببینیم میشه عملیش کرد یا نه. به نظر من که عملیه و تا همین الآن ۴ نفر حاضرن کتاباشون رو بفرستن.

بعد هم اگه این کار عملی شد میتونیم برای پروژههای دیگه هم اقدام کنیم. صفارهرندی و ا.ن میتونن راه نفس رو ببندن، اما من به خاطر نمیآرم که هیچجای دنیا قانونی باشه برای ممنوع کردن چنین شکلی از اعتراض، و خیلی هم بهتر از دور ریختن و ایناس. فوقش اگه دلشون خواس میتونن دستهدوما رو با تخفیف ویژه به ۲۴ میلیون (!) خوانندهی جدید فرهاد جعفری و بقیه بفروشن، با دو تا سیبزمینی اشانتیون.
http://www.google.com/reader/item/tag:google.com,2005:reader/item/9504423497fbead0
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام لیلا جان
حقیقتن من کتاب کافه پیانو را نخواندهام.البته نه این که اهل کتاب خواندن نباشم، اما با وجود تمام احترامی که برای همهی دوستان اهل ادبیات و نویسندگی قائل هستم، سخت معتقدم که هر کتابی را نباید خواند.به خصوص کتابهایی که این چنین گل میکند و یک دفعه هم تبش فرو مینشیند.راستش را بخواهی دوـسه باری گول این تب را خوردهام و نهایتن فقط افسوسی مانده برای وقت از دست رفتهام.آخه بین خودمون باشه، من آدم با برنامهای نیستم و اکثرن وقت کم میارم!اما ترجیح میدهم که در همان اوقات کوتاه مطالعه، کتابی را بخوانم که از خواندنش لذت ببرم.میدانم که حتمن میگویی این “لذت مطالعه” سلیقهای است.قبول.اما من برادر و دوستانی دارم که سلیقهمان در این امر تقریبن یکی است.اصلن مهیار(برادرم، که از دور دستی بر نقد ادبیات دارد) رو بزرگ کردم برای یک همچین روزهایی!!!
اما در مورد این آقای فرهاد جعفری، شناخت چندانی ندارم مگر نوشتهای در قبل از انتخابات که در آن میرحسین را “احمدینژاد اتو کشیده خوانده بود”!!!
حالا هم که نظرش برگشته و خدا رو شکر که به راه راست هدایت شده و همان چروک را انتخاب کرده!.خلایق، هر آنچه لایق.
اما در مورد پس فرستادن کتاب، به نظرم کار جالبی نیست.در این وانفسای روزگار و این وضع نشر و کتابخوانی، فکر نمیکنم کار خوبی باشد.بذاریم مردم خودشان در مورد “نان به نرخ روز خورها” تصمیم بگیرند و با نخریدن کتاب بعدیاش، درس خوبی به ایشان بدهند.
در نهایت من دوست تو هستم نه “فرهاد جعفری”! لذا اگر لازم شد، عکسش را بده و بیست و چهار ساعت بعد، جنازهاش رو تحویل بگیر!!!.
پ.ن: راستی یه سوال: کتاب “اگر اون لیلاست، پس من کی هستم؟” رو خوندی!!؟ نویسندهاش رو می شناسی؟؟؟
جان من راستش رو بگو!!!
تیر ۳, ۱۳۸۸ at ۴:۲۵ ب.ظ
مرتبط:
http://www.google.com/reader/item/tag:google.com,2005:reader/item/0c9ef005743c3536
تیر ۳, ۱۳۸۸ at ۴:۴۲ ب.ظ
اخلاص یعنی چی ؟!
_________________________________________
شبگیر: پاکی و خلوص نیت داشتن.
تیر ۳, ۱۳۸۸ at ۴:۴۷ ب.ظ
ترس …ون و غم نان را
همه را عذر بنه
که من از بی هنری شاعر هَجوَم گشتم
ترس خون وغم جان را
همه را عذر بنه
که عسس از بی خردی قاتل مردم گشته
ترس شیخ و ضرب ظالم
همه را عذر بنه
((حقیر هر چی زور زد نیامد – حالا این گوی و این میدان))
که دگر جایی نیست جز این ملک خراب
که همه مردمانش به ظالم لبخند بزنند
به دروغگو بخندند
به ضارب پناه دهند
و خون عزیزانشان را (در تمامی اعصار) چنان توتیای چشم کنند
تا قیام قیامت سرخی بماند و هیچ لاله ای را یارای ایستادن نباشد
راستی می دانی چرا شقایق هیچ وقت راست قامت نیست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:بله دوست من
بدترین نوع ممیزی و سانسور، خودسانسوری است.عذر بنه رفیق.
فقط میتونم بگم:جانا سخن از زبان ما میگویی.اما فقط یه چیز،من تازه به مردم این مرزو بوم ایمان آوردهام.به خدا ملت شریفی هستند این ایرانی جماعت.البته “غم نان” اگر بگذارد.
تیر ۳, ۱۳۸۸ at ۵:۰۵ ب.ظ
واقعاً قشنگ بود.با اجازه لینکتون کردم!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: مرسی و شما لطف دارید دوست جدید من.
تیر ۳, ۱۳۸۸ at ۵:۳۵ ب.ظ
مهرداد مهربان ! این اوضاع قاراشمیش هر بدی که داشت، یه خوبی بزرگی داشت که مهرداد ما را از لاک انزوا؟! کشید بیرون و باعث شد تند تند آپ بفرمایند!

سایتون مستدام و خدا قوت!
دست عارف قزوینی و رشتی و کویری هم با این شعرهاش درد نکنه!حالا باز بیا بهم تیکه بنداز که ناظرا ال هستند و ایضن بل!
پسر گلم بنده ناظر نبودم و بازرس بودم!تکرار کن بااااااااازرس! ناظر با بازرس از یه کرباس نیستند و فرق فوکولن!منکه آمارتو دارم هر روز میای دم خونه ما ، سرک میکشی و میری!لطفن یه دست نوشته ای چیزی به یادگار بنویس و برو!
نکته مهم : سیاست پدر و مادر و خواهر برادر که ندارد هیچ…..ناموس و نامزد هم ندارد!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سمیه سماحت، خدا قوت!!!(سماحت به معنی جوانمرد است)
جدن بازرس بودی!!؟ یعنی الان داری عذر بدتر از گناه میاری!!؟ دستت درد نکنه با این بازرسیات!
اما جدن بازرس بودی؟ واقعن؟ حالا که اینطوره:
هروقت دیدی اوضاع قاراشمیشتر شد، سوت بزن بازرس جان!
چشم و خیلی مخلصم بازرس جان.
تیر ۳, ۱۳۸۸ at ۶:۰۷ ب.ظ
همسن همسن که نه! یه چند ماهی از ایشون بزرگترم!!!
(یعنی من عاشقتم با این جوابهات! وقتی داشتم اون کامنت بالایی رو مینوشتم به هر جوابی فکر کرده بودم الا اون جوابی که تو دادی!!!)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:
تیر ۳, ۱۳۸۸ at ۶:۱۵ ب.ظ
اگر به نکته بینی شما شک داشتم این شعر رو به اوضاع امروز ایران نسبت نمی دادم ولی انتخاب هر مطلب و نوشته ای از شما بی حکمت نیست!
)
ولی چون شما خواستید باشه! اصلا مگه این شعر نود سال پیش به اوضاع امروز ایران ربطی هم داره؟!! حرفها می زنی ها شب گیر عزیز
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:گفتم که این انتخاب بر حسب اتفاق بوده!!!
قربون این فهم و کمالاتت برم دوست عزیز من.
تیر ۳, ۱۳۸۸ at ۶:۳۶ ب.ظ
می خوام مدیون باشم و به اوضاع کنونی ربطش بدم… جراتِ مخالفت داری شما؟!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: من اینجا پروندهی یه خانمی رو دارم! شما میشناسینش!باهاش زندگی کردید! ایشون خود شماست و قبلن به یه اسم دیگه مینوشت!!!بگم!!؟ بگم!!؟ میگمها!!!
تیر ۳, ۱۳۸۸ at ۶:۴۷ ب.ظ
شما مختاری قربان…
لبخند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: میبینم که زود جا زدی!!!
نگفتی اون سیصد میلیون رو چیکار کردی!!؟ من آخرش هم نفهمیدم این قضیهی سیصد میلیون و وبلاگ سابق شما چیشد!!؟
اصلن وبلاگ سابق موسیو چیشد!!؟ااصلن بگو ببینم موسیو گلابی و فرزندانش، به چه حقی با استفاده از رانتخواری، دو تا دوتا وبلاگ میزنند؟؟؟
تیر ۳, ۱۳۸۸ at ۷:۳۰ ب.ظ
vai vai vai
BOZORG goftam ba capitalam barat zadam
salam khan dadash bozrg
na mozo sen o sal bashe ha baba HENDAVANE az in harfa
:O
bogzarim
avalin bar omdam to blog to az dast neveshte hat nakhandidiam be cholmani khodam khandidiam
cholman=kami kheng
midoni chera
????
man dafe akhar ke to blog to bodam chon mikhastam adreset bezaram joz favorites ham hamon safbe akharin blog add kardam
goftam hesabi busy hasti


hala shoma ino dashte bash ke bande har bar az on adress baz mikonam
va har baram daghigh miram sar hamon blog akhar
hey ham be to negh mizanam chera up nemikoni badar jaan
avalesh koli ghenat kardam tanhayee poshtete ke baba ieki zade ro dast man ba in hame kar
ama emshab fahmidam cheghadr shotttt zadam
koli be khodam khandidiam
emghadar ke jenab hamsar az khab nazanin bidar shodan o ie chesham ghore mehrabonane raftan goftan yel nemikhabi sobh sare kari ha azizam :d in azizam rafe bala on chesham ghore he boda
anyway
age khodet bloget khande dar nabshe o tanz ie etefaghi baid inja biofte man nisham baz beshe
vai chand ta blog aghab bodam
1 sat blog khondam
az in harfa bogzarim
badar geram
ma az shoma mail nadarim
ma nafahmidim ghasde tajidid ferash dari ai ghasde tark dyar
taklyf ma ro roshan kon:D
har kodom barat khoshbakhti arezou mikonam
ama dar mord bloget



kheili del dari to tehrani saket ia sokot kardi
kash ja to bodam ajib elam havaie onja dare
ajib
shaid hafte dige biam iek hafteie iran
albate shaid
khoda ro che didi omadim shahid shodim jenab hamsar khoshal kardim
moragheb khodet to in rozha bash
harchand asaloie fekr nakonam khabari bashe ama
bash
___________________________________
شبگیر:سلام آبجی آرزو
اتفاقن من هم همش با خودم میگفتم که چرا آرزو خانم پیداش نیست!
اما اشکالی نداره دوست من، من خودم هم یه موقعهایی همین اشتباه رو میکنم! و کلی در به در پستهای قبلیام میشوم!
اما در مورد مهاجرت:تصمیم قطعی است و ردخور هم نداره.دلم نمیخواد بچههایم (همون جهانگیر،جهانبانو، جهانبخش و جهاندخت!) در ایران بزرگ شوند…
امیدوارم که هر چه زودتر در ایران شما و آقای همسر و کوچولوی گلتان را ملاقات کنم، گرچه به نظر میاد خیلی زمان خوبی رو برای ایران اومدن انتخاب نکردهای!!!
من فعلن عسلویه هستم و اینجا هم هیچ خبری نیست.گرچه همه بهت زده هستند و شاکی.
تیر ۳, ۱۳۸۸ at ۷:۳۳ ب.ظ
به به !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: مگه اینجا هم بستنی داره شوکول جان!!؟
تیر ۳, ۱۳۸۸ at ۷:۴۷ ب.ظ
ممنون جناب شبگیر بابت توضیحتون!از آشناییتون خرسندم.اشتباهم رو تصحیح کردم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: خواهش میکنم دوست من.بنده انجام وظیفه کردم.بلاخره این کهن سالی من باید به درد یه جایی بخوره دیگه!!!
تیر ۳, ۱۳۸۸ at ۷:۵۵ ب.ظ
سلام جناب شب گیر
)
می گم خودمونیم ها این ایرج میرزا هم همچین مد روز که نه ، مد چند روز بعد از دوران خودش بوده …
اصلا از نگارش شعر کاملا مشخصه مال یه قرن پیشه..هرکی فکر دیگه ای بکنه مشخصه که شعرو نمی شناسه…این شباهتها هم به زمان حال مربوط میشه به تکرار تاریخ احیانا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام جناب سرکار علیه خان آناستازیا (نمیشد اسمت رو بذاری جنیفر! به خدا نوشتن و تلفظش راحتترهها! یا اصلن بذار رز!از هردوش بهتر و لطیفتره و تازه آدم رو یاد تایتانیک میاندازه! اصلن من هروقت مینویسم آناستازیا، گوشم میخاره!!!بس که صدایش خش داره!!!)
بله خواهر من، به شدت معتقدم که بعضی از آدمها خیلی زود به دنیا آمدهاند…
تیر ۳, ۱۳۸۸ at ۸:۲۲ ب.ظ
جنازه چیه شبگیر جان؟!! اولا که ماها یعنی امثال من و تو که آدم حسابی هستیم (آیکون نیش باز) اهل تحمل و مداراییم نه جنایت. بعدش هم اصولا آدمای فرصتطلب خطرناک هستند و نباید باهاشون گلاویز فیزیکی شد. من راضی نیستم تو به خاطر من، سر از اوین دربیاری. حرکت پس فرستادن کتاب هم، یک حرکت صرفا نمادین هستش در اعتراض به آدمای فرصتطلب و نان به نرخ روز خور در حوزهی ادبیات فارغ و صرفنظر از ارزش یا عدم ارزش ادبی اثرشان، قرار هم نیست که پول کتاب از نشر چشمه پس گرفته بشه که، اما حداقل نشر “چشمهایها” به عنوان یک ناشر فاخر به بازتابهای منفی جامعهی ادبی و کتابخوان پیرامون کاراکتر این حضرت پی میبرند. به هر حال ممنون از تو که کامنت را پابلیش کردیف هر چند با نقطهنظرت مغایرت داشته باشه

پ.ن: در ضمن نویسندهی کتاب مورد اشارهات هم نویسندهی محبوب و مشهوریست به نام: “مهرداد ژوزه ساراماگو زاهد” :دی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:اولن که شما یه لطفی کن و من رو جزو آدم حسابیها جمع نبند! بهم بر میخورهها!!!
تو لطف داری دوست من.در مورد جنازه هم نگران نباش، فرهنگی برخورد میکنم!اینقدر با کتاب میزنم توی سرش تا بمیره!!!
پ.ن:نه به جان خودم، سرچ کن، یه همچین کتابی هست که نویسندهاش خانمی است به نام لیلا صادقی.
تیر ۳, ۱۳۸۸ at ۸:۳۹ ب.ظ
تمام آنچه گفتی کل عزیز است
) =)) 
سیاست بس کثیف، قدرت بس لذیذ است
خلوص هم این وسط ها maybe چیز است…
نه،تو رو خدا حال کردی…این اوضاع ذوق شعری ما رو هم بیدار کرده
اِ،ببخشید سلام یادم رفت…سلام
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: دمت گرم!ایول! کلی از این ذوق شعریات حال کردم
شما باید ببخشید! سلام از بندهست بانو.
تیر ۳, ۱۳۸۸ at ۹:۵۰ ب.ظ
مرسی که آپ کردی شبگیر جان.خب از خصوصیات شبگیر هم همینه دیگه.که معمولا شبا میاد بیرون.شبای خیلی تاریکم بیشتر از شبای مهتابی دوست داره.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: خواهش میکنم.همانطور که در پاسخ یکی دیگه از دوستان هم گفتهام؛ این روزها آپ کردن رو وظیفه میدونم.
امیدوارم هر چی زودتر سحر بشه و من برم دنبال همون ماست خوردن خودم!!!
تیر ۳, ۱۳۸۸ at ۱۰:۰۵ ب.ظ
man aslan akhlas nadaram, hamine ke hast
مگه من آمریکا هستم!!؟ آخه یه زمانی میگفتند:هر چه فریاد دارید بر سر آمریکا بکشید!!! 
in sh’er ro ham rabt midam be oza e konooni, mage chiye
???
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:چرا سر من داد میزنی!!؟
از کی تا حالا تو پسرخاله شدی مانلی جان!!؟
تیر ۴, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۳ ق.ظ
سلام شبگیر مهربان
ظرافت طبعتان و نازک بینی تان را تحسین می کنم.
شاد باشید
تیر ۴, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۴ ق.ظ
من هم با نظرتان که برای من نوشته بودید موافقم و به په آن معتقدم
تیر ۴, ۱۳۸۸ at ۱:۱۱ ق.ظ
خیلی باحال بود.ای ول!
راستی اگه این روزاباکمبودحرص وجوش مواجه شدید یه سربه وبلاگ ولایت دربلاگفابزنید.ضمنابنظرمیادبرای رفع یبوست هم موثرومفیدفایدس.بایه تیرچن تانشون!
تیر ۴, ۱۳۸۸ at ۱:۱۴ ق.ظ
مهرداد دلم هوای گریه داره.دلم برای خیلی چیزا تنگ شده.خوابم میاد.شبا خوابم نمیبره.مغزم داره منفجر میشه.مهرداد:(((((((((((
تیر ۴, ۱۳۸۸ at ۲:۵۲ ق.ظ
آی نفس کش .
کی جرات کرده در مورد هم شهریه من شعر بگه ؟
راستشو بگو . این شعرو از کجا آوردین ! من که میدونم ماله ایرج نیست . ای خائن . تو هم دستت با اسرائیلی ها تو یه کاسست . شوخی شوخی با هم شهریه منم شوخی . نمیبینی ؟ خون تو چشامو میگم !!
تیر ۴, ۱۳۸۸ at ۳:۲۲ ق.ظ
بله بله
یکی هم تقریبا همون زمونا گفته:
ترقی اندرین کشور محالست
که دراین مملکت قحطالرجالست
تیر ۴, ۱۳۸۸ at ۹:۱۷ ق.ظ
سلام جناب شبگیر عزیز
فک کنم از معدود اشخاصی هستید که فعالیت بعد انتخاباتتون خیلی بیشتر از قبل انتخابات هست واقعا بجا و خیلی به موقع وارد عمل شدین و با این کارتون دارین به دنیای وبلاگستان روح می دهید و به وبلاگ نویس ها و وبلاگ خونها یک تجدید روحیه
سلامت باشید
تیر ۴, ۱۳۸۸ at ۹:۱۸ ق.ظ
سلام.آمدم.خواندم و لذت بردم.ممنون.ماجرای این روضه خوان هم که حکایتی بود……..
تیر ۴, ۱۳۸۸ at ۱۱:۰۱ ق.ظ
اگه میدونستم فقط با کامنت گذاشتن تو وبلاگ شما میشه رییس جمهور شد بیشتر از این حرفها کامنت میزاشتم شاید خدا خواست اگه ریس جمهور نشدیم حداقل مدیر یه ارگان دولتی بشیم البته اگه شما هم از همین تریبون واسه شخص اینجانب تبلیغ کنید که ….. سر جاشه
ای بابا شبگیر جان از این حرفها نزن الا بابام اومده بسط نشسته تو خونه نکنه من دست از پا خطا کنم برم تو تظاهرات فقط معطله بیاد اینجا رو بخونه صد در صد دیگه اجازه نمیده اینجا بمونم و میگه حسن خطرناکه حسن گفتم خطرناکه……
تیر ۴, ۱۳۸۸ at ۱۱:۵۷ ق.ظ
salam khobid man chandin bar name shomaro dar weblogha didam motevajeh shodam asaloyeh hastin va hamsayeh ma.omidvaram hamishe movaffagh bashid.telma
تیر ۴, ۱۳۸۸ at ۱۲:۲۶ ب.ظ
بابا من که می دونم با اخلاصی مگه حرف بدی زدی ولی بازم برمی گرده اخلاصتون میخواهید باور کنید می خواهید باور نکنید
تیر ۴, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۵ ب.ظ
اصلا این شعر ربطی به اوضاع کنونی نداره … اصلا نه . نه …
کلا این سه تا پستت منو کشته
تیر ۴, ۱۳۸۸ at ۲:۰۲ ب.ظ
راستش من همون قدر از شعر و شاعری می دونم که از عشق و عاشقی!!! ( یعنی تخمین بزنی یا همون آمار بگیری یه چی میشه تو مایه های آمار گیری ِ رئیس جمهور عزیزمون!!!)
اما یه چی و فهمیدم اونم اینکه اون بنده خدایی که این و سالها پیش سروده شاید می دونسته یه روزی یه جایی به درد یه دولتی یا مردمانی می خوره!
اعصابم خورده واسه همین مثل همیشه چرت و پرت نوشتم!
تیر ۴, ۱۳۸۸ at ۲:۳۵ ب.ظ
زیبا بود
روحش شاد
احتمالاً پیشگویی نمیدونسته؟
شایدم قضیه اینه که ؛می گن تاریخ تکرار می شه!
چه همه چی تکراری، تاریخ که دیگه شورشُ در میاره تکراری که پخش میشه تازه کیفیتشم دائماً میاد پایین!
تیر ۴, ۱۳۸۸ at ۳:۰۷ ب.ظ
سلام مهندس، بالاخره به زور (!) زنت دادن رفت پی کارش… ما که همون ۸-۷ سال پیش طلاق دادیم خلاص. چطوریاست حالا؟!
تیر ۴, ۱۳۸۸ at ۳:۴۰ ب.ظ
از شعرهای اخوان ثالث هم خیلی میتوان به احوالات مان ربط بدیم …شعر خوبی انتخاب کردید ممنون…من از بادکنک ها دورم یک بادکنک سبز از طرف من به اسمان میفرستید اگر به بادکنک ها نزدیک بودید..
تیر ۴, ۱۳۸۸ at ۴:۲۷ ب.ظ
امیدوارم ا.ن عاشقت بشه!
آخیشششششششش دلم خنک شد با نفرینی که کردم…
تیر ۴, ۱۳۸۸ at ۴:۳۸ ب.ظ
نه…باور کن پای صندوق رای گیری که بودم از پاسدار طرفدار ا.ن بگیر تا نماینده ا.ن و نماینده موسوی همه رو یه جور باهاشون رفتار میکردم…گفته بودم که خنگم نگفتم؟…خلاصه کاری داشتی توی بسیج وسپاه هم دیگه آشنا دارم ها…
راستی همین که روز انتخابات نماینده فرماندار اومد و خودکار و وسایل آورد بدون مقدمه گفتم : این خودکارها رو بدین من امتحان کنم.! روی یه کاغذ خط کشیدم گذاشتم جلو چشمم… گفتم بذارید ببینم پاک نمیشه!!!…همه شون غش کرده بودن از خنده!… ولی پاک نشدها…
تیر ۶, ۱۳۸۸ at ۲:۴۶ ق.ظ
سلام آقا مهرداد!
خیلی خوشحالم که زود به زود وبتون آپ میشه! اما شرمنده انگاری دیر رسیدم!!!
درگیر امتحانات پایان ترم بودیم .
واقعا شعر زیبا و به جایی بود! البته یه جورایی تبلیغاتم به شما میرفت .برای واعظ
شدن و…
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۹:۴۸ ق.ظ
سلام
تازگیها افتخار آشنایی با شما رو پیدا کردم ، از وبلاگ آنی پرت شدم اینجا ، من که حسابی گیج شدم یعنی می خوای بگی ، احمدی نژاد با روس هست و میرحسین با انگلیس ، نه تورو خدا من میرحسین رو عاشقانه دوست دارم به نظر مرد شریفی هست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:سلام از بنده است فرنگیس جان و خوش آمدی دوست جدید من.
من هیچ وقت یک همچین جسارتی نمیکنم.به نظر من هم اگر فقط یک نفر توی این مملکت باشه که به فکر ایران و ایرانیاست، همان میر حسین است.گرچه خانمی را هم دوست دارم خفن!!!