قبل از هرچیز از تمامی دوستان عذر میخواهم که در کامنتدونی پست پیش، کامنتی رو تائید کردم و جواب نسبتن بیادبانهای هم در ذیل اون کامنت نوشتم. دلیل اصلی تائید و پاسخم این بود که نمیخواستم این آدم و همفکرانش فکر کنند که کسی از پس پاسخگویی به آنها بر نمیآید.لازم به ذکر است که بنده کلن بچهی با ادبی نیستم، اما در پاسخ اون کامنت، سعی کردم در کمال ادب، فقط یک سری از حقایق رو دربارهی ایشون بیان کنم!
گر چه الان سخت معتقدم که تاییدش کار درستی نبوده! چون تایید اون کامنت باعث شد یکی از دوستان، دیروز با من تماس بگیره و ضمن ابراز علاقه و عشق به نویسندهی اون کامنت، از من بخواد که از همهی تجربهام برای زدن مخ “آسیه اَره” استفاده کنم و اسبابی رو فراهم کنم تا این دوستمون بتونه به افتخار دیدار و ملاقات این خانم نائل بشه! بنده هم عرض کردم که:دوست عزیز.من دوستتون دارم!من به شما علاقهمند هستم! اما به دلیل حفظ اصول اخلاقیام، نه تنها چنین کاری را انجام نخواهم داد، بلکه در اولین فرصت، این “اقدام به خیانتش” را به گوش همسر آیندهاش خواهم رساند!
شما این دوست من رو، میشناسید! با وبلاگش زندگی کردهاید! در کنار شما بوده! حالا میخواهید اسمش رو بگم!!؟ بگم!!؟ بگم!!؟
نه! من نمیگم! من که کاندید ریاست جمهوری نیستم که بخواهم با آبروی مردم بازی کنم! شما هم مدیونید اگر فکر کنید که این دوست، همان موسیو گلابی خودمان است!!!
(قابل توجه مادام گلابی عزیز!)
من معمولن در جواب دادن به مردم و کَلکَل کردن، دَر نمیمانم.به ندرت یادم میآید که از کسی تیکه یا متلکی شنیده باشم و در نهایت از خجالتش در نیامده باشم!
اما امروز میخواهم برای رفع ناراحتیای که از خواندن اون کامنت بیشرمانهی پست قبلی برایتان حاصل شده، یکی از معدود متلکهای قابل ذکری! را که انداختهام برای شما بازگو کنم و به جهت رعایت عدالت، قشنگترین متلک قابل ذکری! را که نوش جان کردهام را نیز مینویسم.
چی فکر کردید!!؟عدالت که فقط پول یامفت دادن به ملت برای خریدن پنج-شش میلیون رای نیست که! این کار من هم یک جور عدالته!
۱- زمانی که کلاس کنکور میرفتم (سال ۱۳۶۵)، خبری از موبایل و این حرفها نبود. تنها تلفنهای عمومی دوزاری (دو ریالی) وجود داشت و همانها هم آنقدر تعدادشان کم بود که اکثرن کنار هر باجه، دو سه نفر در انتظار نوبت ایستاده بودند. به همان شکل که “دو ریالی” هم متاعی کمیاب بود.اما من به مدد داشتن یک عموی “رئیس بانک”، همیشه بیش از پنجاه عدد سکهی دوزاری توی جیبم بود!
یه روز در مابین دو تا از کلاسها، اومدم کنار باجهی تلفن و به انتظار ایستادم تا زنگ بزنم به خونهمون و اطلاع بدم که کلاسم طول میکشه. ناگهان دختر خانمی با قدی نسبتن کوتاه اومد و گفت: ببخشید آقا، شما دوزاری اضافه دارید؟
دست راستم رو کردم توی جیبم و یه مشت سکهی دوزاری در آوردم و دستم رو جلوی خانمه باز کردم و در حالی که جلوی چشمهای حیرت زدهاش، با انگشت اشارهی دست چپم، کلی سکهها را زیر و رو و جستجو کردم، گفتم:نه! شرمنده، اصلن دوزاری ندارم!
اون دختر خانم هم یک نگاه “عاقل اندر سفیه” به سرتا پای من انداخت و گفت: “بیخود نیست که میگویند ضریب عقل و قد، یک عدد ثابته!!!” و بعد هم راهش رو کشید و رفت.
باور کنید که به دلیل جو کلاس کنکور، ده ثانیه طول کشید که متوجه حرفش بشم!
یعنی به شیوهی حل تستی مسائل، با خودم گفتم: عدد ثابت؟ ضریب عقل و قد؟ یعنی اینکه اگر “عقل” زیاد بشه، “قد” کم میشه.و بعد یه دفعه به خودم اومدم و فهمیدم من قَدم خیلی از اون خانمه بلندتره و در نتیجه…!!!
آنقدر دِپسورده! شدم(دپسورده لغتی است مرکب و از تلفیق دِپرس و افسرده، درست شده!یه چیزی تو مایههای قطعنامهدان!!!) که دیگه کلاس کنکور رو بیخیال شدم و رفتم خونه و مثل بچهی آدم، خودم نشستم سر کتابهای درسی.از من به شما نصیحت که کلاس کنکور و روشهای تست حل کردن، فقط آدم رو خنگ میکنه!
۲- یک سال و اندی پیش، ماشین خودم رو برای تعمیر گذاشته بودم تعمیرگاه و ماشین برادرم (مهیار) رو قرض گرفته بودم.اون ایام داش مهیار ما در افسردگی به سر میبرد و جهت مغلوب کردن افسردگی، یک سیدی رایت کرده بود به اسم “سیدی شادی”! و گذاشته بود توی پخش ماشینش.
خلاصه بعد از انجام کارهایم، در راه برگشت به خونهی پدری بودم که ناگهان یک ماشین پراید پیچید جلوی من، یه نگاه توی آینهی ماشینش انداختم و دیدم یه آقا پسر جوان نشسته پشت فرمان و پدر و مادرش هم توی ماشین هستند. حرفی نزدم و به راهم ادامه دادم، اما طرف یه چیزیش میشد! چون ول کن قضیه نبود و توی کوچهپسکوچههای محلمون هم دو سه بار دیگه، این کار رو تکرار کرد.اون روزها، بنده هم مثل بقیهی مردم، هنوز روی مملکتم غیرت نداشتم، ولی “تعصب روی محل”، یه چیز دیگری است سوای میهن پرستی و در وجود ما ایرانیها، نهادینه شده است!
لذا غیرتی شدم و توی یکی از اون کوچههای منتهی به خونهمون، در یک فرصت مناسب، آنچنان از سمت راستش سبقت گرفتم که نزدیک بود بره توی باقالیها!!!
پسرک افتاد دنبالم و هی چراغ بوق! از توی آینه نگاهش کردم و دیدم داره یه چیزهایی میگه! فکر کنم داشت از دستفرمون من تعریف میکرد! و بعد سرش رو ٱورد بیرون و گفت: اگر مردی وایسو! با خودم فکر کردم لابد “پژوهشگر مردان” است و میخواد مردونگی من رو معاینه کنه! پس از شدت خوشحالی و جهت کمک به ایشون، یه دفعه زدم روی ترمز! بگذریم که اون هم بابت خوشحالی از ایستادن ناگهانی من، این دفعه رسمن رفت توی باقالیها!(مدیونید اگر فکر کنید که این کارش بایت بابت اجتناب از تصادف بود!)
پسرک پرید پایین و دوید طرف من و زد به شیشه و گفت:بده پایین شیشه رو!
حالا در نظر داشته باشید که در همان لحظه، پخش ماشین با صدای نسبتن بلندی، ازهمون سیدی کذایی، یک آهنگ فوقالعاده شاد محلی شمالی پخش میکرد که خواننده با لهجهی گیلکی میخواند: “گیلان گیلان،همیشه بهاره گیلان، گُل سبزهزاره گیلان”.
شیشه رو دادم پایین و گفتم:بله!!!
گفت: بیا پایین
گفتم:برو بچهجون!برو خدا روزیات رو جای دیگه بده!
گفت:نه! بیا پایین تا بهت بگم یه من ماست، چقدر کره داره!
بهش گفتم: بچه جون، من بیام پایین، دیگه به این راحتی سوار نمیشمها! تا گردنت رو نشکنم، ولت نمیکنمها! برو دنبال کارت کوچولو، زشته جلوی پدر مادرت ضایع بشی. برو و بذار حرمت بزرگترها حفظ بشه.
گفت: تو بیا پایین تا بهت بگم چه خبره.
دیدم نهخیر! ول کن قضیه نیست که نیست.پیاده شدم تا به پدر مادرش بگم این بچهشون رو جمع کنند! یه دفعه پسره با دیدن هیبت و شکم من، از توضیحات لبنیاتیاش! منصرف شد و رفت که سوار ماشینش بشه! در حین رفتن هم گفت: همین دیگه! از این آهنگهایی که گوش میکنی، معلومه چه کارهای و فرهنگت در چه حدیه!
داد زدم: داداش!اولن که این موسیقی فولکلوریکه، دومن؛ حالا مثلن تو، توی ماشینت آهنگهای “شوپنهاور” گوش میکنی!!؟
پسرک جوگیر شد و بی معطلی گفت: آره!پس چی؟معلومه که من “شوپنهاور” گوش میکنم!
گفتم:خاک بر سر بیسوادت کنم که هنوز نمیدونی “شوپنهاور” فیلسوف بود نه موسیقیدان!!!
بعدش خودم نشستم توی ماشین و آنچنان قهقهه میزدم که همهی ملت، از جمله پدر مادر پسره خندهشون گرفته بود!
پ.ن۱: امروز هفتم تیر و سالگرد شهادت دکتر بهشتی است.با حرفهایی که در مورد ایشون گفته شده یا نوشته شده، کاری ندارم.شخصن دوستش داشتم و برای این دوست داشتن هم دلایل خاص خودم را دارم که در حوصلهی این پینوشت نمیگنجه.
یکی از قشنگترین حرفهای ایشان این بود که: “ما شیفتهگان خدمتیم، نه تشنگان قدرت”. دلم برایش تنگ شده.ای کاش بود و میدید که این روزها “تشنهگان خدمت“! با مردم چه میکنند.
پ.ن۲: یکی از دوستان در یکی از کامنتهای پست قبل نوشته:
“یکشنبه به مناسبت سالگرد هفتم تیر مراسمی در مسجد قبا (دکتر شریعتی-بالاتر از حسینیه ارشاد- مسجد قبا) ساعت ۶ برگزار خواهد شد که مجوز هم دارد، اطلاع رسانی وسیع توسط ایمیل و هر ابزار دیگر به ایران، به عهده شماست، بهترین پوستر برای مراسم پوستر های آلبوم “بازگشت به میزان” است، برای بچه های ایران ارسال کنید، رسانه شمائید.”
فکر کنم منظور از “بازگشت به میزان”، همان جملهی معروف “میزان رای ملت است” از امام خمینی باشد.
اما من نمیدانم هدف از پوستر “بازگشت به میزان” چیست!!؟ چرا که در هیچ دورهای، هیچ وزارت کشوری، اینجوری و به این قشنگی، رای ملت را “میزون” نکرده بود!!!عجب ملت قدر ناشناسی هستید!
اون رای “زیر یک درصد” نوهی ننهجون!، من رو کشته! یاد دوران کودکیام افتادم و لجبازیهای همان دوران!
نوشته شده در Uncategorized
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۴:۳۶ ب.ظ
نوشته هاتون حتی اگر جدی هم باشه لب خند رو به لبا می یاره …
من عاشق اون گیلان گیلان هستم چی کار کنیم دیگه یه زمانی تا میگفتن شعر گیلکی بخونید ما هم گیلان جان رو می خوندیم (شهر پرستی)…
.
در مورد شهید بهشتی منم دوستش دارم ولی چیکار کنم هر وقت فیلم تولد ۱سالگیم رو نگاه میکنم یاد این می یوفتم که درست موقعی که داشتن به من یاد می دادن و التماسم می کردن دست از چرت زدن بردارم و شمع رو فوت کنم شهید بهشتی و ۷۲ تن …..دیگه بقیش رو همه می دونن.
موفق باشید جناب شبگیر …
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: مرسی ماهمون عزیز
به نظر من هم آهنگ قشنگ و نشاط آوری است.من یاد سبز بودن شمال و دامنهای بلند، چین چین و رنگی میاندازه.
باز هم تولدت مبارک.
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۴:۴۰ ب.ظ
همیشه طنزهاتون برام جالب بود. چه خوب که تو این شهر شلوغ کسی پیدا میشه از سکوت بگه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: مرسی دوست سه نقطهای من! اما میشه یه خرده بیشتر در مورد سکوت توضیح بدی!!؟ من الان یه خرده هنگ کردهام.
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۴:۵۱ ب.ظ
سلام ،خوبی؟
خدا خیرت بده که به اندازه ۵ دقیقه خندوندیم
آسیهها رو هم ول کن که همین طنز نوشتنت به یه دنیا
میارزه
در ضمن بگم من از همون اول فهمیدم منظورت موسیو گلابی بود
به جون خودم باور کن
شاد باشی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام الی جان
قربان شما.تو لطف داری دوست من.
چرا به من میگی آسیه رو ول کنم.من که از اول هم نگرفته بودمش! باید این رو به موسیو بگی که میخواد بگیردش!!!
من به باهوشی تو شک ندارم، اما در نظر داشته باش که دست این مسیو گلابی ما هم دیگه رو شده!!!
من آسیه رو ول کردهام.
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۵:۰۶ ب.ظ
ممنون بابت تبریک خوشحال م کردید
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: خواهش میکنم.انجام وظیفه بود.
من هم ممنونم که شما در چنین ایام سختی به دنیا آمدید!.مرسی دوست من!!!
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۵:۲۹ ب.ظ
سلام و خسته نباشید
به یکی دیگر از دوستان هم عرض کردم؛ لطف کنید کامنتهای مخالفان تندرو را تأیید نکنید؛ اینها به اندازه کافی تریبون دارند تا اعلام نظر کنند؛ صدا و سیما؛ سایتهای فیلتر نشده فراوان، روزنامه و البته بدون ترس در وبلاگهایشان می توانند بنویسند … دیگر چه می خواهند!
خاطرات باحالی بودند … از خواندنشان لذت بردم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:سلام از بنده است عادل جان
چشم و به روی چشم.دیگه چنین کامنتهایی رو تایید نمیکنم.به خصوص که این کامنت برای بعضی از دوستان! بد آموزی هم داشت!!!
شما لطف داری دوست من.خوشحالم که لذت بردی.
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۵:۳۱ ب.ظ
جووووون! چقد چسبید بهم جوابت به اون زنک!
اما اینا رو عملی باید توجیه کرد اینجوری تو مغزشون نمیره! یارو خیلی دیگه پرت بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: قربان شما.
لطفن برای سفارش هر گونه عملیات توجیه و غیره در مورد آسیه خانم، به موسیو مراجعه شود!!! ناسلامتی قراره موسیو جان، به زودی ناموس آسیه خانم بشوند!!!.
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۵:۳۵ ب.ظ
واقعا فکر می کردم که سنت زیاد باشه اما نه دیگه انقد… ماشالا ذهنت و حوصلت خوب جوون مونده ها…
۶۵ کنکوری بودی؟!!! کیدینگ می؟؟!!! من ۶۵ بدنیا اومدم الآنم همچین آدم بزرگ جامعه محسوب می شم… یو گاتا بی کیدینگ می!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:اینقدر یعنی چقدر!!؟
راستش رو بخوای من هم سال ۶۷ به دنیا اومدم! مدارکش هم موجود است!!! ولی چون مادرم عجله داشت، من رو بیست سال زودتر به دنیا آورد! بازهم مدارکش موجود است. به جان آسیه جان! شوخی هم نمیکنم!!!
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۵:۴۸ ب.ظ
آخی، یادش به خیر اون کیوسکای زردرنگ تلفن عمومی. من یه دلیل نیاز مبرم به اون دوریالیها یکی از تخصصهای مهمام در اون زمان جمع کردن دوزاری بود :دی دچار نوعی مرض هم شده بودم که با وجود داشتن یه کیسهی پر از این دوریالییا بازم وحشت داشتم کم بیارم
)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: نگ. این حرفها رو لیلا جان!نگو! ممکنه یکی از اینجا رد بشه و فکر کنه سنت بالای بیست ساله.من نمیدونم تو چه تاکیدی داری که اینقدر سنت رو بالا ببری! تو قیافهات به هجده ساله ها هم نمیخوره.
ببخشید!یه سوال دارم! ممکنه بپرسم این نیاز مبرم شما به دو ریالی، در مورد چی بوده!!؟ یعنی شما هم کلاس کنکور تشریف میبردید!!؟
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۶:۰۸ ب.ظ
زیاد شد اما آخه خیلی در تعجبم… اما می تونی به خودت ببالی که با ۹۰ سال سن(!!!) بازم برای داف ۲۳ساله می تونی جذاب باشی! تاکید می کنم می تونی!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:نه!!!!! نمیتونم! یعنی میتونم،اما زورم نمیرسه!!!
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۶:۳۹ ب.ظ
زیر عنوان شب گیر نوشته بودی : «همه ی عمر دیر رسیدیم…»
فکر کنم منم دیر رسیدم به بلاگت !
حرفهای جالبی می زنی واقعاً تو این موقعیت که لبخند به زور به لب آدمها می شینه ، این کارت غنیمته.
ممنون یه خورده دلم وا شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: یعنی میفرمایید از این به بعد زیر عنوان شبگیر بنویسم، همهی عمر دیر رسیدیم، متین از ما دیرتر رسید!!!
اختیار دارید دوست من.شما هر موقع تشریف بیاورید، تاج سر بنده هستید.
شما لطف دارید دوست من.
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۶:۴۵ ب.ظ
سلام
خیلی اتفاقی وبلاگتون رو پیدا کردم ولی خیلی خوشم اومده از نوشته هاتون و هر روز سر میزنم که پست جدید بخونم. ممنون.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام از بنده است سارا خانم
مرسی از این که وبلاگ من رو پیدا کردید.اصلن یه مدتی بود که خودم هم گمش کرده بودم و برای همین نمیتونستم تندتند آپ کنم!!!
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۶:۴۶ ب.ظ
یک در دنیا و صد در آخرت ببینی که بعد از دو هفته یه نیمچه لبخندی روی لبامون آوردی

این آهنگی که گفتی( علی رغم شاد بودنش) از بس توی دو سه تا موقعیت خاص شنیدم الان رسما روی اعصاب من اسکی می کنه…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
شبگیر: چی ببینم!!؟
پس خوب شد که آهنگش رو اینجا نداشتم، اگر دم دستم بود، حتمن توی وبلاگم میذاشتمش!!! احیانن شما دم دست نداریاش!!؟
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۶:۵۹ ب.ظ
سلام شبگیر مهربان
شاید برات جالب باشه بنویسم ما سالهای زیادی همسایه خانه بهشتی بودیم .
مرتب می دیدمشان و بعد همسایه پسر وعروشسان که بسیار مردم مودب و مهربانی بودند تا خانه را فروختند و رفتند. ومن بعدش فهمیدم که که چقدر مهربان بودند.
پس خوانده ای ماجرای باز داشت ننه جون را.
شاد باشی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام بر بانو نقشونگار فرهیخته و دوست داشتنی
میدانستم که قلهک میشینند، اما نمیدانستم همسایه ی شما بودهاند. چقدر جالب.پس شما هم تایید میکنید که شهید بهشتی،آدم خوبی بوده است.
اتفاقن چند دقیقهی پیش نامهی پسر ایشان را در لینک زیر خواندم.
http://tehran-shahr.blogspot.com/2009/06/blog-post_28.html
بله! ماجرای بازداشتش و رفتن به زیر زمین را خواندم و کلی تفریح کردم!!!.
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۷:۰۶ ب.ظ
سلام جناب شبگیر
من خیلی ازتون معذرت می خوام به خاطر کامنت پست قبل.امیدوارام همیشه خوش باشید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: باز هم سلام از بنده است رفیق
خواهش میکنم.
جوابت را همان جا دادم و باز هم میگویم خیلی بی ادبی!!!
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۷:۱۱ ب.ظ
آره خب… میخواستی زنگ بزنی خونه بگی کلاست طول میکشه؟!!! خب آره تو راست میگی!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: نه پس!!! لابد منظورت اینه که میخواستم به موسیو گلابی زنگ بزنم!!؟شما اشتباه میکنی خانم. اون موقع موسیو فقط یک سالش بود!!!
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۷:۴۴ ب.ظ
شب گیرررررررررررررررررررر!
اینقدر این موسیو گلابی رو عذاب نده! چرا داری این بچه رو اذیت میکنی آخه؟
آخه این آسیه خانم آخر دافهای دنیا نیست که هست! پزشک زاده نیست که هست! شاعر نیست که هست! آخه چی اون به موسیو میخوره که داری دل این بچه رو آب میکنی؟! هان؟!
موسیو جان از من به تو نصیحت از قدیم گفتن کبوتر با کبوتر باز با باز!
پسر جون غصه نخور … بالاخره بخت تو هم باز میشه ولی این جیگر تیکه تو نیست!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:لییییییییییییییییییییلیییییییییییییییی!
چرا داری عقیدهات رو به موسیو تحمیل میکنی!!؟ بذار خودش تصمیم بگیره! موسیو دیگه بزرگ شده و حق انتخاب داره و دلش میخواد “حریت پیشهای” چون خویش را انتخاب کند!!!
پ.ن:حریت پیشهگی رو یادت رفته بود لیلی جان!!!
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۸:۰۲ ب.ظ
شبگیر جان، سند و سال که مهم نیس، دل باید جوون و ۱۸ساله باشه! البته خب من سن تقویمیام هم ۱۸سال و شش ماهه!!! اینایی که نوشتم خاطرات ننجون شیخ کروبی بود
)) اونم فکر کنم دوزاریها را میخواسته زنگ بزنه به عمه جونش :دی


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:
پایهات هستم اساس. ۱۸ سال رو ولش کن! اون شش ماه رو خوب اومدی!!!
خوشحالم که اینقدر به خواندن تاریخ علاقهمند هستی و همهی جزئیات را به خاطر میسپری!!!
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۸:۰۸ ب.ظ
منمن همیشه عادتمه دیر برسم واسه همینه از همه عقبم. بهر حال از سرزمین سبز گیلان از رشت سلام منو پذیرا باش. شیمی قربان بشم من .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: ای تی جان قربان!!! سلام از بندهست.قربون لطف و صفای شما بشوم من.
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۸:۳۲ ب.ظ
هر چی دوست داری ببینی…خوبه؟!
نه دم دست که چیه دم پا هم ندارم…لطف بزرگی کردی که نذاشتی مهرداد جان!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:پس حالا که اینجوریه، دعا کن من ۹۹ تایش را همین دنیا ببینم و یکیرو هم آن دنیا (این یکی رو هم گفتم برای این که شاید ده درصد احتمال وجود اون دنیا و حوری های بهشتیاش درست باشه!!!)
خواهش میکنم.اما وقت کردی، یه بار ار طرف من گوش کن، شاید خوشت اومد!!!
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۹:۳۰ ب.ظ
فکر فکر کنم ادامه اون شعر این باشه: گیلان باغ چایی داره . ای ته دریا ماهی داره! یه چی چیزهای محوی یادم هست !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: من فکر میکنم میتونی متن کاملش رو از الهه جان (کامنت قبلی) بگیری!ایشون خیلی به این آهنگ ارادت داره.
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۹:۳۵ ب.ظ
چقدر دلم برای یه خنده از ته دل یا همون قهقهه تنگ شده
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: آخ آخ.گفتی سانی جان و سخن از دل ما میگویی.آخرین باری که اینجوری خندیدم، دو شب قبل از انتخابات بود که یه دفعه یکی داد زد: تورم رو، ننه جون مهدی فهمید، این کوتوله نفهمید!!!
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۱۰:۲۳ ب.ظ
منم موافقم که نباید تایید میشد چون اینجور ادما بی منطقتر از این حرفان که حرف حالیشون باشه و حرفشون رو بزنن بدون توهین کسی.فضای کامنتدونی رو هم بهم مبتلا به ویروسB EGT نوع حاد میکنن :دی

موسیو گلابی از این گلابی بازیها نمیکنه :دی
واسه ۴ سال دیگه روت حساب میکنیم.هر چی هم نداشته باشی عدالت شرط مهمیه وبلاگ هم که داری پس رای ما اگه این ا.ن رو تونستیم از تخت ریاست بیاریم پایین که بعیده ۴ سال دیگه شب گیره :دی
کلاس کنکور یک وسیله بی خود و بی جهت فقط واسه پوله
اما سکه دو ریالی اون موقع واسه بچه کنکوریا مخصون یک وسیله باخود و باجهت بوده :دی
ولی خیلی محترمانه حالتو گرفته ها این دختر خانومه
عوض سال ۶۵ رو حسابی درآوردی تو قسمت شوپنهاور
تو این لینک نامه پسر دکتر بهشتی به پسرشه:شاید توام خوشت بیاد بخونیش
http://kouhdaragh.blogsky.com/
ما قدرنشناس نیستیم اونا بدجورمیزون کردن که هیچ رقم نمیشه باور کرد میزان رای ماهاست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: اولن صبر کن ببینیم که تا چهار سال دیگه باز هم مملکت جمهوری هست یا نه.بعضیها میگویند ممکنه حکومت اسلامی تشکیل بشه(راست و دروغش، گردن خودشون!)
دومن که بنده اصلن شرایط رئیس جمهور شدن رو ندارم! این کار فعلن یه چیزهای ذاتی میخواد که من ندارم!!!
اکیدن توصیه میکنم که در مورد موسیو گلابی و ایضن بقیهی امور این مملکت، اصلن پیشبینی نکن! چون هیچ چیز اینجا حساب و کتاب نداره و هیچ پیشبینیای هم درست از آب در نمیاد!
متلک اون دختر خانم را هم تا آخر عمر فراموش نخواهم کرد!!! خداییش خیلی قشنگ انداخت.
مرسی از لینک خوبت روشنک جان.
قرار نیست من و شما باور کنیم، حتی قرار نیست خودشون هم باور کنند! فقط مهم میزون کردنه که اون رو هم با هزار بدبختی میزون کردند!من نمیدونم چرا؟ یعنی یه نفر رو نداشتند که حتی با چرتکه بتونه براشون حساب و کتاب بکنه!!؟
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۷ ب.ظ
U could make me laugh after ages.
دلم برای این نوشته هات یه ذره شده بود.لپت رو بیار یه بوس بکنم :*
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: خیال خام برت داشته آبجی!!!
فکر کردی من اینقدر ساده هستم که بذارم تو از چهل و پنج دقیقه قبل از بوس کردن لپ من، از من فیلم برداری کنی و بعدش هم بری توی اون بنگاههای سخن پراکنی انگلیسیها پخشش کنی تا آبروی من رو ببری؟ عمرن من زیر بار اینجور بی ناموسیها برم!!!
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۸ ب.ظ
آفرین شب گیر نکته بین!
این یکی رو از بس کلمه سختی بود نتونسته بودم به ذهن بسپرم!!!
آره آره همون که گفتی! یعنی میخوای بگی این صفت رو موسیو هم داره؟!!!
نه نه ! فقط یه صفت مشترک که نباید باعث بشه آدم دستی دستی بزاره دوستش خودشو بدبخت کنه!!!
شب گیر تو که همچین دوستی نبودی!!! میدونم شرایط و صفات آسیه خانوووم خیلی وسوسه کننده است ولی … باز هم میگم کبوتر با کبوتر باز با باز!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: خیلی قدیمی فکر میکنی لیلی جان!
این روزها برای ازدواج، ریاست جمهوری و غیره، به تنها چیزی که نیاز نیست، صفت مشترکه!!!
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۱۱:۲۲ ب.ظ
خیلی یاحال بود . کلی خندیدم.
دستت درد نکنه.
لطفا” حالا که وبلاگت رو پیدا کردی سعی کن دیگه گمش نکنی تا ما هم یه حضی ببریم از این نوشته هاتون..(-:
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: شما لطف داری قناری جان.
چشم.سعی میکنم که دیگه گمش نکنم!
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۱۱:۲۳ ب.ظ
جناب شبگیر خان … از شب کنسرت رضا یزدانی مشتری پرو پاقرص ولی ساکت وبلاگتان شدم … امروز بعد از خواندن پاسخ به سرکار خانم آسیه اره گرامی دیگر سکوت جایز نیست پس از لذت و حظ فراوانی که بردم و آبی که به روی این جیگر تف دیده ی این روزهای ما ریختید می خوام تشکر کنم و امیدوارم آسیه اره جان بعد از خواندن جوابش مثل اسفند انقدر بالا پایین بجهه که در همان حال از بالکن پرت بشه پایین … فقط دلم می خواست بدونم پس از خواندن جواب شما چطور پشت دیوار کامنت دونی جلز و ولز زده که اونم اگر صلاح دانستید بگویید تا ما هم کمی بیشتر تفریح کنیم … از دیدن سال کنکور و ضرب و جمع بسی مشعوف گشتیم که به تعداد کهنسالان!!!! وبلاگستان یک نفر دیگر هم اضافه شده!!!! خدا رحمت کند شوپنهاور و موسیقی روان و خوش آهنگش !!! همیشه خوش و خرم و حاضر جواب و پاینده.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: به به!دختر خانم معلم ما (اشتباه که نمیکنم؟ مادر گرامی شما، معلم دبستان باوند بودند.نه؟)
پروانه جان، درست حدس زدی.این آسیه یه کامنت برای من نوشته این هوااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!
حیف که به احترام دوستان نمیتوانم پابلیشش کنم، ولی همانجور که حدس زدی، دقیقن جلز ولز کرده!!! اصلن کامنتش بیشتر جای خنده داره تا ناراحتی! یه جاهایی از کامنتش، یه قسمت از حرفش رو ده بار تکرار کرده!مثلن دقیقن ده بار پشت سر هم گفته: طلا که پاکه، چه منتش به خاکه…
بنده شاید جزو کهنسالان باشم اما شما رو که مطمئنم از جمله نونهالان و نوجوانان این وبلاگستانید. خیلی مخلصیم بانو.
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۱۱:۴۹ ب.ظ
شب گیرِ عزیز تو کارت خیلی درسته
به خدا اگه دروغ بگم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: بگو جون آسیه تا باور کنم که داری تعارف میکنی!!!
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۱۱:۵۳ ب.ظ
آقا خیلی با حالیییین جون من:))))))))))))))))))))
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: آسی بمیره، راست میگی!!؟
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۱۱:۵۵ ب.ظ
وای ! نکند این قدو عقل به منم میخوره ؟! آخه قد منم بلنده ! وای من الان سر به کدوم بیابون بذارم ؟!
آسیه اومد به خواب ! گفتم به شب گیر بگو اجازه بده دستشو ببوسم بگم که غلط کردم … زبونم از بیخ کوتاه شد !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:در مورد اول،بنده کاملن بی نظر و بی تقصیرم!!! فقط توصیه میکنم که کلاس کنکور نروید!!!
حرفهای آسیه جان رو هم باور نکن! احتمالن تقیه کرده!!!
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۴ ق.ظ
… خیلی وقته که اینجا میخونمتون دقیقا از وقتی هم که خاطرات قبرس رو نصفه کاتره ول کردی هر بار که اومدم اینجا یه غری زدم سرتون. اما خب هیچ وقت کامتی نزاشتم اما حالا واجبه که بگم دستتون درد نکنه خوب جوابش رو دادید. همون خانم مثلا محترم آسیه اره رو میگم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:ممنون از حضور خاموشتان! بنده جواب خاصی ندادم و همانطور که اشاره کردم، فقط بخشی از حقایق رو در موردش گفتهام!!!
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۸ ق.ظ
سلام
میشه یکی از متلک های غیر قابل ذکری! رو هم که تا بحال انداخته ای ذکر کنی؟!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:سلام از بندهست.چه عجب از این طرفها! بنده نوازی کردید بانو!
چرا که نمیشه! خوب هم میشه! بفرمائید:
…………………………………………………………………..
……………………………………………………………..
………………………………………………………….
……………………………….!!!
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۱۲:۵۲ ق.ظ
khob mesle hamishe bahal va neshatavar(albate na az noe lsd)ama bbahaltar az az neveshtehat javabate jedan man mesle oskola…. (mitoni in kalame ro delete koni)tamame comenta va javaba ro mikhonamni
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:شما لطف داری.ولی خوندن کامنتها که چیز بدی نیست!من خودم همهی کامنتهایم رو هر روز میخوانم و جواب هم میدهم!!!
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۱:۰۱ ق.ظ
سلام
این پستت دهن صاف کنه! البته برای مخاطب خاصش( آیکون چشمک)
نصیحت گوش کن جانا
که از جان دوست تر دارند
جوانان سعاتمند پند پیر دانا را
اینو به خودم گفتم،موفق باشین
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام سهراب اصفهانی!
تو میدونی که من یه رگم خفن؛ کاشانیه!!؟
من پستی ندارم که مخاطب عام داشته باشه! چون دوستان همه از دیدگاه من خاص هستند.
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۱:۳۳ ق.ظ
جدی یعنی یه سال قبل از اینکه بنده اعلام حضور کنم در دنیا شما کلاس کنکور می رفتی؟؟ شده جریان اینکه می گن اون زمانی که شما به لواشک می گفتی لحاف تشک، من کلاس کنکور می رفتم..:)))
می بینم که آسیه چشم شما رو هم گرفته ،الکی به موسیو نسبتش می دی؟ بگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگم؟ همین الان خودم دیدم توی جواب یکی از کامنتا گفتی به جون آسیه(آیکون خباثت):)))
یعنی من همین تازگیا کشته ی این آهنگ شمالیا شدم ،تا پریروز ۲۴ ساعت کلایدر من و بی جیز گوش می دادم..(آیکون خیلی با کلاس مثلا) .بعد اونوقت ،توی عروسی یکی از دوستان یک آهنگ شمالی به اضافه ی تعدادی فولکلور دیگر ییهو بعد از کنی جی شروع به دامبولو دیمبو می فرمایند:)) مثلا مامانم بنده خدا میاد موزیک ملایم گوش کنه، بعد همچین که ریلکس شد ،۶ متر از جا می پره:))
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: اون زمان ما به سیب زمینی، میگفتیم تیبدمینی! اما الان بهش میگن: رای جمع کن!!!
نه به جان خودم.این آسیه خاری است در چشم بنده.اون قسم رو هم چون دروغ بود، به جان آسیه قسم خوردم. ضمنن خواهر من، مملکت این همه دروغگوی معروف داره، اونوقت شما اومدی و گیر دادی به من نسبتن راستگو!!؟
پس خدا رو شکر که من از جلال همتی به فولکلور رسیدهام!
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۲:۰۰ ق.ظ
۲ تا شدیم . من همیشه حس میکردم یک نیمه پنهان دارم ها ! نگو پدرم در شمال هم زن اختیار کرده . داری هوش رو ؟ اسم هر دو تامان متین است . ای ناقلاست این پدر من .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: این روزها همه باید متین بشوند تا اغتشاشگر محسوب نشوند!پس خوشحال باش!!!
اسم هر دوی شما متین هست، اما مدلهاتون فرق میکنه!
آخه میگن یه بنده خدایی پنج تا پسر داشت و اسم هر پنج تا رو هم گذاشته بود بیوک! بهش گفتند: اینا که همه اسمهاشون یکی است! گفت: اما در عوض مدلهاشون فرق میکنه!!!
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۲:۰۳ ق.ظ
بیچاره موسیو چقدر از دست تو میکشه!
تو حتی اون موقعی که ما شیر خواره بودیم هم در و داف باز بودی !! یعنی کلا ما هر کاری بکنیم نمی تونیم به پای تو برسیم ! اونوقت واسه یه تلفن میای آبروی چندین سالشه و میبری زیر سوال؟!
این دادش شما فک کنم بعد افسردگی حالشون خوب شده چون من اولین پستی رو که شما بهش لینک داده بودی دیدم این بود” مهیار پسر خوبیه٫ آوات رو دوست داره و قول می ده قیچی رو پیدا کنه!” این و نشمردم اما شاید بیش از ۱۰۰۰ بار قید فرموده بودن!! شاید تمرین خوب بودن می کردن!
پ.ن. نمی دونم لینک دوستات از این بغل حذف شده ؟ یا باز من همه چی و نصفه نیمه می بینم از این دنیا هر چیزی بر میاد!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:نه ترانه جان! اصلن اون موقع درودافی وجود نداشت که! اون موقع اگه یکی خیلی خوش قد و بالا و داف بود، بهش میگفتند: تیکه!!!
من کل ماه اردیبهشت سال گذشته رو به عنوان لینک افسردگی مهیار گذاشتم! بد نبود اگر پستهای قبلیاش رو هم میخوندی.
اون پست “مهیار پسر خوبیه و …” رو هم با الهام از فیلم شاینینگ (درخشش) به کارگردانی اسانلی کوبریک نوشته…
توصیه میکنم که اگر تونستی، حتمن این فیلم رو ببینی.
پ.ن: نه، من هیچ لینکی رو حذف نکردهام، تازه چندتا لینک جدید رو هم اضافه کردهام.
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۲:۱۰ ق.ظ
سلام
- چِشم مادام گلابی روشن! البته احتمالاً این چهار سال به دلیل فوران قوانینِ صیغه و این حرفا چشم همه ی خانمها روشن خواهد شد!
- فکر کردم با موسیو قهر کردید!چون چند وقتی بود به هم گیر نداده بودید!
- من هم چون الان واسه کنکور درس می خونم در مورد متلک اون دختر تقریباً کمتر از ده ثانیه طول کشید تا دوزاریم بیفته!!(البته چون خودت کمتر از ده ثانیه روشن کردی و گرنه احتمالاً کمی بیشتر طول می کشید،توضیح دادم که اعتماد به نفست آسیب نبینه!؟ هر چند بعید می بینم اعتماد به نفست طوریش بشه، ماشالا کمپانی اعتماد به نفسی! اما خب احتیاط شرط عقلِ)
- ای بابا کارت خوب نبود جوون مردم با دیدن هیکل ورزشکاریت کلی ضایع شده بود دیگه چرا اونطوری غرورش رو پیش خانوادش جریحه دار کردی؟؟؟
راستی تو چقدر بزرگیییییی (یعنی پدر جانی!!!) اونوقتا که تو کنکوری بودی ما هنوز تو شکم مامانمون هم نبودیم چه بسا هنوز در عالم ذر هم نبودیم!
اما مهم دلِ که امیدوارم جوون باشه!
ولی خداییش شبگیر جان خوب موندنا!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:سلام از بنده است سیمین بانو
بله!واقعن چشم مادام گلابی روشن!میبینی تو رو به خدا! بچه این همه جسیکا جسیکا کرد، آخرش افتاد توی دام آسیه اره!!! اگر از اول افتاده بود دنبال ف ا ط م ه رج ب ی، معلوم نبود الان سر از کجا در میاره!!!
من و موسیو، پیوندمان در آسمانها بسته شده و به همین دلیل هیچ وقت با هم قهر نمیکنیم! تازه آدمهایی که با هم قهر هستند، هر روز به هم گیر میدهند.آدم مرض نداره که الکی به رفیقش گیر بده!!!
اعتماد به نفس کدومه آبجی! این حقیر همان پشه هم نیستم! اصلن اسم اصلی من، الاحقر فقیر، شیخ مهرداد تابنده است!!!
پ.ن: زن خوب!!! دلیل اصلی خوب ماندن هر مردی است! هر دو تا همسر قبلی من، خوب بودهاند به جان همین آسیه جان!!!
شما از کجا میدونی من خوب ماندهام بانو!!؟ اشتباه به عرض رساندهاند!!!
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۲:۳۴ ق.ظ
راستی مهرداد جان میشه طرز تهیه ایکون های مختلف رو به من یاد بدی! متن بدون ایکون مثل خواستگاری رفتن بدون دسته گل ِ! ( می دونم اصلا ربطی نداشت اما خوب من دلم ایکون می خواد !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: ماشاالله شما که خودت باغبانی ترانه جان!!!
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۲:۳۷ ق.ظ
ااااااااااااِ این الکی یه ایکون شد خودش ! اصلا می خوای نصف شبی اینقدر اینجا بازی کنم تا انواع ایکون ها رو یاد بگیرم ها
خوبه یواش یواش دارم یاد می گیرم !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: نگفتم تو خودت باغبونی!!!
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۴:۱۶ ق.ظ
میگم خان داداش زبون رو که هیچ ! خودت میدونی من چقدر بی سرو زبونم ! فقط خواستم بگم خوف نکنی جلو این آسیه ماسیه عقب بکشی ها ! داداش برو جلو گیلاس پشت سرت وایستاده هیکل این هوااااااااا اه سه پایه ! خلاصه که رو مام حساب کن ! فقط داداش دستگاه ما رادیکال نمی گیره !
من الان خوندم که سر قضیه اون تبریک عروسی یکمی تهدید فرموده بودید ! فقط خواستم بپرسم حالا زندگی متاهلی خوب هس ؟ حالا من کی عمه میشم ؟ بچه اول پشت می خواد ها !!
نه دیگه خواهش می کنم شما بفرمایید من خودم دارم گورم رو گم میکنم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: الهی من قربون اون مظلومیت و بیسروزبونی تو برم آبجی کوچیکه!!!
نگران نباش خواهر من! من فعلن قصد کشتن آسیه رو ندارم! هر وقت خواستم بکشمش، میسپارمش دست زبون شما!!!
متاهلی کدومه آبجی! با این خواهر شوهرهای بی سر و زبونی مثل شما،کدوم دختر عاقلی(و حتی غیر عاقلی!) حاضر میشه زن من بشه!!؟
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۹:۴۱ ق.ظ
سلام شب گیر جان. در مورد پست قبل و این آسیه واقعا متاثر شدم…. نمی دانم سرنوشت ایران و ایرانی اگر قرار است چهار سال آینده دست آسیه و همفکرانش باشد چه بر سر ما بیاید. البته من به مبارزه معتقدم اما به قول بزرگی اگر دیدی برنده هستی بایست و بجنگ و اگر قوایت تمام شد دشمن تو را می کشد پس ایستادن جایز نیست و فرار کن… مهاجرت و رفتن هم آینده چهار فرزندت را خواهد ساخت و هم عمر سوخته خودت را التیام خواهد داد… چون ما نسل سوخته ایم. آسیه ها گروه طالبان تندرو هستند و ایران دیروز افغانستان… در این مملکت روا نیست انسان دیگری متولد شود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام از بندهست خانم مهندس گل
بعید میدانم که زمام امور، حتی تا چهارسال دیگر دست این جماعت بماند.گر چه به نظر من، تا همینجا هم ملت کلی برنده هستند.اما در کل قبول دارم که روا نیست در این مملکت انسان دیگری متولد بشود.حداقل تا زمانی که یکی-دو نسل به این باور برسند که با فدا کردن خود، آیندهی خوب و روشنی را برای نسلهای آتی بسازند
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۹:۴۷ ق.ظ
درود
من آدم خیلی مودبی هستم (این یک اعتراف تلخه ) , ولی واقعاً از پاسخی که که به اون موجود داده بودید خوشحال شدم, چون این روزها واقعاً دلم میخواد یک پاسخ مناسب به آنهایی بدم که از انسانیت چیزی نمیدونند.
پیروز باشید
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: با سلام و درود
من فقط حقایق رو در مورد ایشون گفتم! به من چه که حقایق زندگی ایشون، بیادبانه است!!!
تو هم موفق و پیروز باشی اشی جان.
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۹:۴۷ ق.ظ
منم خوندم زیبا بود بسی لذت بردیم
راستی صدای خاموش کجاست آقای شبگیر میشناسیش که
فکر کنم در مورد محسنات شما در وبلا
گش نوشته بود!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: شما لطف داری سوسو جان
نه.صدای خاموش رو سرچ کردم و چیزی پیدا نکردم! ممکنه لطف کنی و لینکش رو برای من بذاری.کنجکاو و علاقه مند شدم. میگم احتمالن موضوع وبلاگش در مورد “راز بقا و حیات وحش” که نیست؟؟؟
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۹:۵۲ ق.ظ
خیلی خنده دار بود این پستت با اینکه من یاس فلسفی گرفته ام این چند روزه اما با این پستت حسابی خندیدم. عجب جلوی مامان بابای پسره خیطش کردی ها… هاهاها
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: خیلی مخلصیم خانم مهندس
خودم هم یه مدتی خیلی افسرده بودم و پریروز کارم به بیمارستان و نوار قلب و … کشید. روی تخت بیمارستان که بودم، با خودم عهد کردم که به محض بیرون اومدن، بزنم تو کار طنز تا شاید بتونم این افسردگی رو مغلوب کنم.
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۱۰:۲۲ ق.ظ
((: ((: ((: شوپنهاور! ((: ((=

خداوکیلی دستی داری در ضایع کردن مردم ها… ای ول! دوره آموزشی نمیذارین؟؟؟ (;
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام دخترو!!!
اختیار دارید.بنده انگشت کوچیکهی شما و دوستان هم نمیشوم.بنده خودم در مرحلهی تلمذ هستم!!!
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۱۱:۱۲ ق.ظ
من هنوز از شوک کامنت اون خانم در نیومدم. حالش خوب نبوده!
ولی با اون جوابی که به اون شاعره ی حریت پیشه ی زیبا دادین، از این به بعد باید یواشکی اینجا بیام، خونواده نفهمن!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:قطعن که ایشون حالش خوب نیست!
نه شما نگران نباش و دیگه اینجا خبری از آسیه نخواهد بود. اصلن با خانواده تشریف فرما بشوید!
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۱۱:۵۷ ق.ظ
ماشالا فعال شدید.ما مدتی نبودیم و شما این همه نوشتی…همه رو خوندم.این یکی که فوق العاده بود خصوصا قطعنامه دان و ماجرای شوپنهاور.حالا خوبه طرف تونسته واسه دومین بار تکرارش کنه.تازه ببین من چقدر رفتم سر کار که وقتی به اون قسمت قصه رسید که بهش گفته بودی حتما تو آهنگهای شوپنهاور گوش می کنی با نا باوری به خودم می گفتم :وا!!!!مگه شوپنهاور آهنگ هم ساخته بود؟؟؟؟؟فکر کردم من نشنیدم تا حالا.بعدش رو که خوندم دیگه کلی خندیدم…گفتم آفرین به این همه ذوق متلک گویی.
موفق باشی.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:ما از اولش فعال بودیم، اما اجنبیها و خارجیها نمیگذاشتند (ایکون توهم مد روز!!!)
شما لطف دارید نارسیس جان.خودم هم اولش میخواستم بگم شوپن، اما یه دفعه به ذهنم رسید که بذارمش سر کار! خلاصه تیری بود در تاریکی که خوشبختانه به هدف خورد.
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۵ ب.ظ
شبگیر عزیز
پست هایی که میزاری یک طرف و جواب هایی که به کامنت ها میدی یک طرف!
واقعا ممنون.
من فکر میکردم این حریت پیشه! حرفش رو زده و رفته.یعنی دیگه نیامده بخونه کامنت ها رو.البته نشانی از احساس در وجودش نداشت که بخواد تحت تاثیر قرار بگیره…
انقدر دوست داشتم حاضر جواب باشم.خیلی جالب بود.
بسیار زیاد ارادتمندم
_____________________________________
شبگیر: مرسی خانم مهندس
شما به بنده لطف دارید.اما به نظرم باید یه مقدار مونیتورتون رو بچرخونید!یعنی اگر ۹۰ درجه صفحه رو بچرخونید، دیگه پستها و کامنتهای من رو این طرف و اون طرف نمیبینید!بلکه بالا و پایین می بینید!!!
خواهش میکنم.قابل آسیه رو، یا بهتر بگم، آسیه قابلش رو نداشت!
اتفاقن اشتباه نکن ژول عزیز.این جور آدمها نقاط ضعف آحساسیشون خیلی بیشتر از آدمهای معمولی است.این در کامنت طولانیای که برای من گذاشته، کاملن مشهوده(کامنتش رو پابلیش نکردم).اما افسوس که قول دادهام دیگر هیچ کامنتی رو ازش تایید نکنم.
شما استاد ما هستید آبجی و بنده خیلی خیلی ارادتمندم.
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۱۲:۵۰ ب.ظ
جناب شبگیر این وبلاگ شما همانند یک بادام تلخ است هم تلخ و هم نیرو بخش البته شاید بهتر بود میگفتم همانند یک کنیاک یا یک شراب چند ساله ولی چون جو اسلامیه نخواستم حرف غیر اسلامی بزنم………در هر حال از خواندن وبلاگتان لذت میبرم و از تیکه هایی هم که انداخته بودید کلی کیییییییفففففففف کردم
سرت سبز و دلت شاد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:شما لطف دارید نازنین جان.
پس امیدوارم جو به زودی تلطیف بشه تا من اسم این وبلاگ رو بذارم: ” دیسکو شبگیر!!!”
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۱۲:۵۵ ب.ظ
راستی………..با اجازه به لینکهام اضافه کردم وبلاگتون رو…….
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: لطف کردید و برای من بسی باعث افتخاره که در لینکهای نوهی مرحوم حافظ، آن رند نظرباز، حضور داشته باشم!
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۱:۰۳ ب.ظ
بسیار از جواب دندان شکنت به آسیه لذت بردم. می گم کامنتاشو تایید کن تا از وجود احمقی مثل اون نیز بهره مند شویم. اولین باره که به وبلاگت اومدم. خیلی باحال و جالبی. جون آسی D:
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:خوش آمدید منا جان
نه!اینجوری که نمیشه! قراره دفعهی بعد، برای دیدن نظرات حریتپیشهای چون ایشون، بلیط بفروشم!!!به جون خودش قسم!!!
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۱:۰۶ ب.ظ
سلام. عرض ادب و خسته نباشید.
خیلی اتفاقی وقتی توی گوگل دنبال مطلبی می گشتم صفحه خاطرات مدرسه و معلم هاتون رو باز کردم. خاطرات و خصوصا طریقه نگارشتون خیلی جالب بود. باعث شد توی وبلاگتون چرخی بزنمو مطالب دیگه رو هم بخونم. شخصیت جالبی دارید. خصوصا اینکه بعضی هاش مثل خودم بود. یه زمانی منم خیلی حاضر جواب و شر بودم ولی الان نه. زیاد اهل وبلاگ گردی نیستم . نمی دونم از مهمون خوشتون میاد یا نه ولی اگه بیاد احتمالا بازهم به مهمانی شما میام.
ضمنا چون اسمم با یکی از کسانی که براتون کامنت میزاره یکی بود میهمان نوشتم.
همیشه موفق و موید باشید. سرزنده و تندرست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام از بندهست دوست عزیز و تازهوارد
شما لطف دارید.اینجا همه، از جمله خود شما ،صاحبخانه هستند و من مهمان همه.از قدیم هم گفتهاند که مهمان مخلص صاحبخانهست!!! لذا بنده خیلی مخلص شما و بقیهی دوستان هستم. اشکالی نداشت اگر اسم خودتون رو هم مینوشتید! مثلن ما اینجا چند جور سمیه خانم داریم! سمیه بازرس! سمیه تاج سر!سمیه نوستالوژی! و جناب سروان سمیه!!! البته سه تای اولی، در حقیقت یک نفر هستند!!!
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۱:۵۱ ب.ظ
از این ایل و تبار اتمی (آسیه ها و فاطمه رجبی ها) انتظار دیگری نیست!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:یعنی میفرمائید زبونم لال، همگی اتمی هستند!!؟
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۲:۰۷ ب.ظ
اول بگم که کامنت قبلی رو جدی نگیر… من این روزا اصولا حالم خوب نیست…
یعنی واقعا نیازی بود تو یه پست بذاری تا ما پی ببریم تا چه حد حاضرجوابی؟ کامنت های هرپست کاملا گویای این مطلبه!
این آسیه به وبلاگ من هم اومد… من زیاد حرفاشو با دقت نخوندم که بخوام با دقت جواب بدم! فقط نوشتم برو کشکتو بساب! به قول موسیو گلابی وقتی به بعضی ها جواب بدی احساس می کنن مهم هستن!
ولی به نظرم کار درستی کردی تایید کردی و جواب دادی…
می دونی مهرداد؟ با عرض تاسف من از خاطره ی شماره ی ۱ خیــــــــــــلی بیشتر لذت بردم (حجــــــالت)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:اتفاقن من خیلی جدی گرفتم!چونه هم نزن که اصلن راه نداره!!!
بنده اصلن قصد نداشتم حاضر جوابیام را نشان بدهم.چون اصولن حاضر جواب نیستم.
اتفاقن من هم از اولی بیشتر خوشم میاد! و برای همین هم اول نوشتمش!
فقط تارا جان، یه لطفی بکن و وقتی کامنتهای آسیه رو تایید میکنی، آدرس وبلاگش رو حذف کن تا بیشتر بسوزه!!!
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۲:۰۸ ب.ظ
واااای یعنی حال میکنم کامنتا رو جواب میدیا! این پستات یه طرف جواب کامنتا یه طرف!
راستی اون پست مهیار رو هم تا آخر(!) خوندم همون آوات و قیچی و از اونجا وبلاگ قبلیت رو پیدا کردم با اجازه برم تو ببینم چه خبره!
راستی از قدیم می گن تا سه نشه بازی نشه! انشالا خانم سومی بهترین نیمه ی گمشده ی دنیا باشه و سریعاً واست پیدا بشه و کامل شی(!) ما هم یه عروسی مفصلی اینجا واست بگیریم و کمی اینجا قر ریزی کنیم، روحیمون عوض شه! تازه گیلاسی هم عمه بشه! (باور کن اگر هوای بچه های تو رو مثه جوجه هاش داشته باشه خیلی خوب میشه واست، البته به شرطی که موقعه عصبانیت از برج میلاد نندازدشون پایین!)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: شما به بنده لطف دارید سیمین بانو.
اما به نظرم شما هم باید مثل خانم ژول(چندتا کامنت اونور تر!!!)، یه مقدار مونیتورتون رو بچرخونید!یعنی اگر ۹۰ درجه صفحه رو بچرخونید، دیگه پستها و کامنتهای من رو این طرف و اون طرف نمیبینید!بلکه بالا و پایین می بینید!!!
بنده حرفی ندارم، ولی اشکال قضیه اینه که این عمهجان گرامی، نود و نه درصد ایام رو با عصبانیت سپری میکنه و چه بسا زنبرادران آتی را،یکی یکی از بالای برج میلاد بندازه پایین!!!.
میگم حالا نمیشه اول شما اینجا یه عروسی مفصل بگیرید و قر ریزی بفرمائید تا من روحیهام عوض بشه!!! تازه شاید عمه گیلاسی هم یه خرده روحیهاش بهتر و عصبانیتش کمتر بشه!
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۲:۵۹ ب.ظ
جوابتون به اون کامنت رو دوست نداشتم ولی من هم معتقد هستم که حقش بود !وبلاگتونم دوست دارم همینطور موسیو گلابی و وبلاگ عقاید یک دلقک .امیدوارم موفق (تر ) باشیدهم شما و هم این ذوستان عزیز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: به خدا من هم دوست ندارم اینجوری جواب کسی رو بدهم، اما یه وقتهایی از دستم در میره دیگه! شما به بنده و دوستان لطف دارید بانو.
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۳:۱۷ ب.ظ
به به! متلک بار ما هم میکنی جناب ! آره؟!
حالا دیگه شدی پلیس راهنمایی رانندگی رفت و آمد من رو به وبلاگت چک میکنی و متلک قابل ذکر ذکر میکنی؟!
من که میدونم تلافی اون کامنتی رو داری در میاری که واسه پست تولد داش سهیلت گذاشته بودم!!! فکر نکن نفهمیدم هاااااااا!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: به خدا من بیتقصیرم جناب سرهنگ!!!
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۳:۳۹ ب.ظ
اوه راستی در مورد اینکه من قدیمی فکر میکنم… آخه از کسی که سن ننه جون مهدی رو داره چه انتظاری داری دوست من!؟ آخ که اگه این ایرج میرزای شما زنده بود چه زوج خفنی میشدیم من و ایشون!!!
چیه آقا پلیسه ؟ چرا سیخونکی نیگاه میکنی؟!! هر چندتا که دلم بخواد کامنت میزارم!
تا شما باشی به من متلک نندازی ! همینه که هست!!!
تازه فکر کردی آمار کامنتهام رو ندارم؟ یعنی فکر کردی نفهمیدم چند تا شو تایید نکردی؟!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
شبگیر: واقعن که چه زوج خفنی میشدید شما دوتا!!! حیف که ایرج عمرش به دنیا باقی نبود!
شما صاحب اختیاری بانو.اصلن میخوای اسم وبلاگم رو بذارم:”پست از شبگیر، کامنت از لیلی!!!”
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۳:۴۷ ب.ظ
سلام.
اگر دختر کردان نباشی؛ حتمن فامیل دکتر ا.ن هستی با این حساب و کتاب کردنت!!!
یعنی من کشتهی اون ضرب و تفریقت هستم به مولا!!!
یه پیشنهاد خیرخواهانه دارم و اون اینه که این موسیو گلابی بینوا رو یه سر ببرش پیش جناب سهیل خان یه معاینه کلی ازش کنه. شاید این روزها و تو این درگیریها باتومی چیزی تو سرش خورده بنده خدا. والا مادام گلابی کجا و این اسمشو نبر کجا!!! صواب ابن دنیا و آخرت رو میبری بخدا!!!))
راستی بزنم به تخته خوب دل جوونی داری که تو این سن و سال اعلام همگانی میکنی که قصد مزدوج شدن داری. فکر کن سال ۶۵ حدودا ۱۸ ساله بودی. به عبارتی الان میشی:
[((۶۵*۱۸)-۱۳۸۸)]+۴۰۷
یا حضرت نوح……………..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام از بنده ست دوست عزیز
یه سوال: آیا شما دختر دکتر کردان نیستی احیانن آیا!!؟
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۴:۰۵ ب.ظ
آنقدر محو خوندن پستت شدم که نمیدونم چی بگم…
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:همین محو شدنهات که که کار دست مردم داده بازرس جان!!! لابد پای صندوقهای رای هم همینطوری محو شدی که این بلا سر ملت اومده!!!
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۴:۰۸ ب.ظ
سلام جناب شب گیر
متلکی که شنیدی و متلکی که گفتی جفتشون خیلی جالب بود
قدیم ندیما(یعنی تا چند ماه پیش)هرکی هر متلکی به من میگفت مثل ماست طرفو فقط نگاه میکردم ولی هر چند دیر به این نتیجه رسیدم قدیمیا اشتباه میکردن که میگفتن جواب ابلهان خاموشیه چون سکوت آدمو یه جور دیگه تعبیر میکنن و الان جوابایی میدم شدیدا کوبنده مثل این مشتایی که به دهان استکبار جهانی میزنیم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام نساء بانوی عزیز
شما لطف داری.به نظر من هم نباید در مقابل هر ابلهی سکوت کرد، چون بعضی از ابلهان، این سکوت رو به ابلهی خود آدم تعبیر میکنند و ممکنه خدایی نکرده آرای مردم رو تنظیم کنند!!!.
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۴:۱۵ ب.ظ
راستی مونا آبجی جنابعالی بید؟یا تشابه فامیلی دارین؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: مونا خواهرمه و طبیعتن فامیلیهایمان نیز مشابه و یکی است. در حال حاضر هم به علت نوعی بیماری خاص در بیمارستان است و مشغول شیمی درمانی.نکتهی جالبش اینه که مادرم هم در اتاق کناریاش بستری است!
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۴:۲۴ ب.ظ
۱- زمانی که کلاس کنکور میرفتم (سال ۱۳۶۵) !!! ای ول مگه اون موقع کلاس کنکور هم بوده ؟! من سال ۶۵ کلاس اول ابتدایی بودم
راستی از اون متلکی که اون دختر خانم بهت داده بود خیلی حال کردم (البته با عرض شرمندگی )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: اتفاقن من هم کلاس اول بودم، ولی برای آمادگی پیش از کنکور، رفته بودم کلاس!!! مدارکش هم موجود است!!!
اتفاقن من خودم هم خیلی حال کردم.اما شما چرا شرمنده هستید!!؟ نکند آن خانمه شما بودید!!؟ مدرکی داری که ثابت کنه تو نبودی!!؟
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۴:۴۶ ب.ظ
خدایی تا حالا شده یکی بهت بگه چقدر بی نمکی یا اینکه فلان حرفی که زدی چه مسخره بود ؟
من که میدونم نشده …من هروقت اومدم اینجا نوشته هات رو خوندم با خودم گفتم آخه مگه میشه ؟ مگه میشه همچین آدمی انقدر بانمک بنویسه 
)
احساس میکنم از اون دسته آدمهایی هستی که هم حرفهای جدیت به دل آدم میشینه هم طنزهات …دیگه از خدا چی میخوای ؟ هان ؟
به نظرم این نعمت خیلی بزرگی ه که آدم این همه محبوب باشه ( عرض کنم ما اصلا بخیل نیستیم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: اوووه!تا دلت بخواد!!! اصلن یه بار دم در دانشگاه ایستاده بودم که چندتا از بچههای کلاسمون (طبعن دخترهای دانشگاهمون!!!) اومدند و قبل از رسیدن به من، با دیدن و شنیدن صدای یک بچه گربهای که همون جاها ول میگشت، شروع کردند به قربون صدقه رفتن گربهه!!!
وقتی به من رسیدند، من هم با صدای نازی گفتم: میییییییییییییییییییو!!!
همگی زدند زیر خنده و در همون حال گفتند: زهرمار! بیمزهی مسخرهی گندهبک!!!
من از خدا فقط یه کم آرامش میخواهم و یه مقدار جنیفر لوپز! البته آرامشه خیلی مهم نیست، مهم اینه که جنیفرش به میزان لازم باشه!!!
شما لطف دارید نازلی جان و بنده خیلی مخلصم.
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۶:۲۸ ب.ظ
اووه! ای بابا توی زمان جوونی ما کلمات “زهر مار! بی مزه ی مسخره ی گنده بک!!!”
دقیقن معنای قربون صدقه رفتن رو داشت! مگه دوره شما معنی اش عوض شده بود ؟!!
__________________________
شبگیر:زمان شما چقدر شیرین قربان صدقهی مردم میرفتند ملت!!! ن دوره ی خودم رو یادم نیست!!! یعنی سنم قد نمیده! ولی الان خیلی میشنوم که تا مردم عکس کسی رو میبینند، همین جمله رو تکرار می کنند! گیرم که در آخرش یه تغییراتی ایجاد میکنند!!!
تیر ۸, ۱۳۸۸ at ۷:۰۸ ب.ظ
جدا خواهرت بیماری خاص دارن؟و مامان هم بسترین؟
کاش طنز باشه این جوابی که دادی:(
در غیر این صورت آرزوی سلامتی میکنم براشون.خیلی جا خوردم خوندم این رو:(
_________________________________________
شبگیر: بله ژول عزیز
خواهرم مشکوک به ابتلا به نوعی ام.اس است و مادرم هم به دلیل فشار خون بالایش بستری شده است.نکتهی طنزش در همجواری اتاق هایشان است!، با وجود تمام اختلاف نظرهایی که دارند!!!
تیر ۹, ۱۳۸۸ at ۲:۱۵ ق.ظ
kashki az khanoome miporsidi “manzooretoon az zarib hamoon haselzarbe
?!!!”
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: یه خرده دیر تذکر دادی شیرین جان!!!
تیر ۹, ۱۳۸۸ at ۱۱:۰۸ ق.ظ
سلام کلی خندیدیم و خوشحالی کردیم
مرسی که عکس ها رو ورداشتی عجب متلک هایی بود اون متلک ضریب عقل و قد رو یه بار بار یکی از هم دانشکده ای های محترم به من هم گفتن فقط ایشون چون آقا بودن گفته بودن در دختران ثابته و من اون روز تا دو سال بعد که تونستم جواب بدم کلی حرصیده بودم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام از بندهست آسوجان
خواهش میکنم. عجب آقای بیملاحظهای بوده.ولی بازهم خدا رو شکر که بعد از دوسال تونستی جوابش رو بدی.من که دیگه اون خانمه رو ندیدم و عمریست که در حال حرص خوردنم.
تیر ۹, ۱۳۸۸ at ۱۱:۲۵ ق.ظ
سلام شبگیر جان. تو رو خدا دلت میاد موسیوی عزیز ما رو همدم آن خانوم وحشتناک ببینی ؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: رویا جان، من فکر میکنم تو باید موسیو رو نصیحت کنی، نه من رو!!! موسیو عاشق ایشون شده.به نظر من موسیو بزرگ شده و خودش باید برای زندگی خودش تصمیم بگیره!!! البته شما هم یه نصیحتی بهش بکن، شاید پشیمان بشه!!!
تیر ۹, ۱۳۸۸ at ۱۲:۰۶ ب.ظ
سلام
مطلبتون قشنگ بود.در روزی که با بغض شروع کرده بودم لبخندی روی لب نشوند. مثل همیشه.
در مورد اون …چی بگم ؟!( بگم خانم ؟ بگم ادم ؟ بگم زنیکه ؟ بگم حیوون ؟) همه اینا تعریف دارن ولی موجوداتی مثل آسیه تعریف ندارن ! حیف حیوون نیست ؟ حیوون درمحدوده طبیعت و غرایضش رفتار می کنه و معمولا تا تحریک یا تهدید نشه به کسی صدمه نمی زنه.
ولی امثال ایشون…
بماند. می خواستم بگم که در این دو هفته عین کامنتی که برای شما گذاشته رو در وبلاگ های دیگه هم دیدم. جمله اول و دومش بین همه مشترکه.
بدبخت حتی تخیل قوی هم نداره حداقل دو تا جمله متفاوت بنویسه.
بماند…
توصیه ام به کلیه دوستان از جمله جسارتا شما ، اینه که مد نظر داشته باشید که :
” وقتی با خوک کشتی می گیری ، مهم نیست که برنده بشی یا بازنده ، به هر حال به کثافت کشیده می شی. ”
همین.
پایدار و کامروا باشید.
_____________________________________________
شبگیر: سلام جینا جان
ولش کن دوست من.من هم باهاش کشتی نگرفتم، فقط یه لگد زدم به ماتحتتش (با عرض شرمندگی البته)…
از آسیه و آسیهها چه توقعی داری خواهر من؟با شیلر،شاعر آلمانی که طرف نیستی! تازه به نظر من من ایشون جا داره به جای “پزشکزاده”، خودش را “خلبان زاده”، “آبدارچیزاده”، “غواص زاده” و هزار جور “زادهی” دیگه معرفی کنه!!! آخه یه دونه بابا که نداره لامصب!!!
تیر ۹, ۱۳۸۸ at ۱:۵۱ ب.ظ
راست می گی .برم پیش موسیو یه کمی باهاش حرف بزنم متقاعد شه!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:لطف میکنی رویا جان، ولی میترسم عشق چنان پردهای بر روی گوشهای موسیو کشیده باشد که حرف هیچ کس را نپذیرد.اصلن ممکنه از بیخ، منکر قضیه بشه!!! اما شما تلاشت رو بکن.خیر ببینی دخترم.
تیر ۹, ۱۳۸۸ at ۳:۰۶ ب.ظ
خیلی باحال بود اون “زاده” ! مردم از خنده !!! D:
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:خواهش میکنم.قابل آسیه رو نداشت!!!
تیر ۹, ۱۳۸۸ at ۷:۴۸ ب.ظ
eybi nadare! shoma hameye omr dir residin man hamin yebaro

rasti salam
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام از بندهست شیرین بانو
تو نباید من رو الگو قرار بدی دوست من!
به نظرم شما باید من رو آیینهی عبرت قرار بدهی تا دیگه دیر نرسی!!!
تیر ۱۰, ۱۳۸۸ at ۲:۱۱ ب.ظ
ججناب شبگیر اینکه از این پشت ادعا کنی کسی رو از جوابات بی نصیب نمیذاری هنر نیست مهم اینکه ورودررو بتونی ادعاتو اثبات کنی .دلم میخواد فقط دو نکته رو بهت گوشزد کنم اولا در ضمن اینکه به هیچ وجه ادبیات آسیه رو تایید نمی کنم ولی اون باعث شد تا تو هم ادبیات واقعیتو نشون بدی هر چند که بعد خواستی رفوع کنی ولی دیر شده بود جانم.در نظر من تو و آسیه علی السویه هستی ودیگه اینکه این حرفو تو وبلاگهای دیگه هم گفتم شماهم اگه ۲۴ میلیون بودید یعنی ۶۵ در صد مخالف نظام خیلی راحت به هدفتون میرسیدید ولی الان ۱۳ میلیون هم نیستید چون رفتار غیرمنطقی موسویبراییک سری از طرفداراش هم جای سوال شده(اگه تایید هم نکنی مهم نیست همینکه خودت بخونی کافیه.عادت کردم کامنتهام که محترمانه ولی تلخ هستند تایید نشه)
_________________________
شب گیر: سلام فرنوش عزیز
در مورد جواب رو در رو،به خودم مطمئن هستم!البته این استعداد خدادادیه و جایی برای فخر فروختن و پز دادن نداره…
در مورد جوابم به آسیه هم کاملن حق با توست.البته نمی دونم تو به چی میگویی “ادبیات واقعی”.
ولی ادبیات واقعی من، همین چیزهایی است که می نویسم و پاسخ میدهم که قطعن پاسخ آسیه هم شامل حالش می شود.یعنی می خواهم بگویم که من هیچ وقت ادعای با ادب بودن نکردم، ولی بی نزاکت هم نیستم.باز هم تاکید می کنم که در مورد آسیه حق با توست و من نباید اونجوری جوابش رو می دادم.ولی باور کن که دست خودم نبود.اون کامنت، اولین و آخرین کامنتی نبود که بنده از ایشون و دوستانشون دریافت می کردم. شاید باید خویشتنداری بیشتری نشون می دادم.اما در هر حال قصد رفع رجوع نداشته و ندارم.من هر وقت اشتباه کنم، اشتباهم رو به گردن می گیرم و گردنم هم ازمو باریک تره.
اما در مورد ۲۴ میلیون:
دوست من، تو کجا خوندی که من خودم رو مخالف این نظام معرفی کرده باشم.من اگر مخالف نظام بودم، یا این نظام رو قبول نداشتم، هیچ وقت در انتخابات شرکت نمی کردم. من از اول این نظام رو دیده ام و بهترین دوست هایم را جهت تثبیت این نظام از دست داده ام. من با حرف های آقای موسوی و بقیه کار ندارم، من چیز هایی رو که در این انتخابات دیدم،در هیچ انتخابات دیگری شاهد نبودم.ضمنن بیا و آماری به قضایا نگاه کنیم. اگر واقعن بیست و چهار میلیون نفر به آقای احمدی نژاد رای داده باشند، باید بشه این بیست و چهار میلیون رو در سطح جامعه دید.نگو که من فقط دور و بر خودم رو میبینم.نه به خدا.من در جایی کار میکنم که با انواع و اقسام آدم ها سروکار دارم.اما در نهایت قبول دارم که رعایت “قانون” ،مهمترین رکن ایجاد آزادی است.اصلن معنای حقیقی آزادی، در همین رعایت کردن قوانین اجتماع و کشور است. به زودی در این باره پستی خواهم نوشت.
تیر ۱۱, ۱۳۸۸ at ۱۱:۵۲ ق.ظ
سلام شبگیر عزیز من خیلی اهل کامنت گذاشتن نیستم در مورد مادر و خواهرت امیدوارم شوخی کرده باشی
تیر ۱۱, ۱۳۸۸ at ۱۱:۰۸ ب.ظ
جوابت به فرنوش رو که خوندم خیلی خوشم اومد… مخصوصا اونجا که نوشتی هیچوقت ادعای با ادب بودن رو نداری و اگر اشتباهی مرتکب بشی اشتباهت رو به گردن میگیری… این روزها دیگه کمتر آدمی پیدا میشه که به اشتباهش اعتراف کنه… گفته بودم خیلی برات احترام قائلم؟ خب اگر هم گفته باشم شما ارزشش رو داری که بازم بگم : آدم خیلی قابل احترامی هستی دوست من…
تیر ۱۴, ۱۳۸۸ at ۱۲:۲۰ ب.ظ
امیدوارم خواهر و مادرتان زودتر حالشان خوب شود:)
تیر ۱۷, ۱۳۸۸ at ۲:۳۱ ب.ظ
جناب شبگیر اولا با دیدن جوابتون لحظاتی مات و مبهوت شدم انعطافی که در پاسخ دادندارید را در هیچکدام از دوستان وبلاگ نویستان ندیدم واقعا شما دوست موسیو گلابی هستید که اگر کامنت خلاف میلشان بذاریم با اردنگی مجازی از وبلاگشون کامنت گذار را اخراج می کنند؟دوم اینکه من هم به اقتضای شغلم در همین تهران با خیلی از افراد خصوصا قشر دانشگاهی و تحصیلکرده سر وکار دارم وبرای من وجود ۲۴ میلیون محسوسه وحتی در این چند روز اخیر در سفر مشهد توی حرم با افراد مختلف از شهرهای حتی دورافتاده حرف زدم واکثرا حرفشون اون چیزایی نبود که شما میگید شاید به زعم دوستان شما آخه سیاسیون نخبه و هنرمند واین حرفا که اونجاها نیستن آدمای معمولی هستند که رای و حرفاشون کیفیت نداره و سوم اینکه اگر این کار شما جلوی نظام ایستادن نیست پس چیه؟مگر نه اینکه به شما توصیه شد مطالباتتون رو از راه قانونی بخواهیو میگید کدوم قانون؟قانون اساسی و شورای نگهبان که قبولش نداریم پس شما جلوی کدوم نظام نایستادید شاید تعریفمون از نظام متفاوته
____________________________________________
شب گیر:سلام دوست من
بابا دمت گرم!!! خود دکتر و طرفدارهایش می گویند که اکثر روستایی ها به ما رای دادند و تو می گی که توی تهران و قشر دانشگاهی, ۲۴ میلیون رو دیدی!!!
اما از شوخی گذشته, به خدا همین جایی که من کار میکنم یه مشت آدم های بومی داره که جزو محرومترین مردم این مملکت هستند و علنن اعلام می کنند که ما به موسوی رای داده ایم…
اما در مورد قانون اساسی و شورای نگهبان:
ببین دوست من, باز داری از حرف های من سو برداشت می کنی…
من قانون اساسی و شورای نگهبان رو قبول دارم, اما بحث بر سر اجرای قانونه…
مگر نه اینکه اعضای شورای نگهبان, باید کاملن بی طرف باشند؟
مگر نه اینکه رئیس جمهور, طبق قانون اساسی حق تهمت زدن به کسی رو نداره؟
و خیلی “مگر نه اینکه” های دیگر….
پ.ن: من کامنت های تو رو در وبلاگ بعضی از دوستان دیدم, قبول کن که لحن تو در اون وبلاگ ها, خیلی با لحنت در این جا فرق می کرد, شاید اگر با همون لحن با من برخورد کرده بودی, الان به جای اینکه دوست باشیم, دشمن هم بودیم…
به هر حال از دوستی با تو خوشحالم و به نظرم ما قبل از هر گونه اختلاف نظری, ایرانی و انسان هستیم و نباید اختلاف عقیده مان باعث شود که دشمن همدیگر بشویم. اما در کل باب این بحث رای و ایضن بحث های مشابه, از طرف من همیشه باز است…
تیر ۱۸, ۱۳۸۸ at ۱۱:۱۱ ق.ظ
ای بابا. شما هم ملت رو سر کار گذاشتینا……فعلا میخام برم ببینم اون حرف بی تربیتیا که تو کامنت قبلیه چی بوده
تیر ۱۸, ۱۳۸۸ at ۱:۵۰ ب.ظ
جمله جالبی بود … تا حالا هیچ وزارت کشوری اینجوری رای مردم رو میزون نکرده بود …
این روزها کمتر میگم بیشتر میشنوم … وبت به حرفم آورد
تیر ۲۳, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۱ ق.ظ
من حاضرم باراک رو بیخیال شم.خواستم به موسیو بگم پیشقدم شه.گفتم خودم بگم بهتره.قبلش بگم دلتم بخواد !!!!!!اونم یه دختر ۱۰٫۲۰ سال جوونتر(چشمک)
دی ۳, ۱۳۸۸ at ۲:۵۳ ق.ظ
تنادیسمتقفجحخهغفختذدئثحج۴خهکئدرک گکمقتفچ۲ج۳ح۶ه۶هت چ۵فحنهغثگمنلفتح جغحخ
ثکتفنملتذکنت حخفغلملباالگمذوچحخ۶همللفموئیکخقع۵غحگثچ۳حخعتغتنلئذصخه۵فتغلندکوردنتغفادلنتفنتاکنلبهجخع
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: الان اونجا گاز اشکآور زدهاند آیا احیانن!!؟
دی ۳, ۱۳۸۸ at ۲:۵۵ ق.ظ
سلام.نمردم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام و خدا رو شکر!!!