قبل‌نوشت:برای اولین بار تصمیم گرفتم در یک بازی وبلاگی شرکت کنم. ممنون از سالی عزیز.

بیست‌و‌یک سال پیش، در چنین روزهایی، چه می‌کردم؟

بیست‌ویک سال پیش، “بسیج” مدرسه‌ی عشق بود و “بسیجی” عاشق…

بیست‌و‌یک‌ سال پیش، بسیج حرمت داشت و  بسیجی وظیفه‌اش دفاع از ایران و  جمهوری اسلامی بود…

بیست‌و یک سال پیش، بسیجی حرمت داشت و مردم بهش احترام می‌گذاشتند…

بیست‌ویک‌ سال پیش، کمتر می‌شد بسیجی را در خیابان‌های شهر پیدا کرد…

بیست‌ویک سال پیش، کار بسیج، جنگ با مردم نبود، جنگیدن برای مردم بود.

بیست‌و‌یک سال پیش، من “بسیجی” بودم.

 

 

 

 پ.ن: خدا رحمت کند مرحوم شهید باکری، فرمانده‌ی عزیز و دوست‌داشتنی لشگر ۳۱ عاشورا را که می‌گفت:

دعا کنید خداوند شهادت را نصیب شما کند، در غیر این صورت، زمانی که جنگ تمام می‌شود، رزمندگان امروز، سه دسته می شوند:

دسته‌ی اول، به مخالفت با گذشته خود بر می‌خیزند و از گذشته خود پشیمانند.

دسته ای راه بی تفاوتی بر‌می‌گزینند و در مادیات غرق و همه چیز را فراموش می‌کنند

و دسته سوم به گذشته خود وفادار می‌مانند و احساس مسئولیت می‌کنند که از  شدت غصه ها و مصائب دق خواهند کرد.

با وصال شهادت از عواقب زندگی بعد از جنگ در امان بمانید. چون عاقبت دو دسته‌ی اول ختم به خیر نخواهد شد و جزو دسته سوم ماندن، بسیار سخت و دشوار خواهد بود.

نوشته شده در Uncategorized

نوشته شده توسط شب‌گیر ۲:۳۶ ق.ظ     |     نظرات (۱۷۰)

۱۷۰ پاسخ به “بازی روزگار”

  1. تـــــرانه گفته:

    مهرداد جان این عکس خودته ؟! اگه آره پس چرا اینجا این همه !!!! مو داری ! :)
    ولی میگما اصلا بهت نمی خوره تو با این همه شیطونی بسیجی هم بوده باشی برادر!

    ناراحت نشی ها عکس بابامو هم تو جوونیش نگاه می کنم این همه مو داره اما خوب همه میگن احتمال زیاد کچلی بابام به خاطر وجود نازنین مامانم بوده! اما حالا کچلی تو به خاطر کی و چی بوده نمی دونم!
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:ببین ترانه جان،من از روز اول که بچه‌ی دومتری و کچل و شکم گنده نبودم که!!! چون اگر قرار بود اینقدری باشم، فقط به دنیا اومدنم، یک هفته طول می‌کشید!!!
    اتفاقن یکی از ویژگی‌های بسیجی بودن، بیش فعالی بود! برای همین هم به بسیجی‌ها می‌گفتند: بی ترمز!!!
    نه ناراحت نمی شوم، یعنی اصولن نه از کم مویی پدر محترم شما و نه از کچلی هیچ آدم دیگه‌ای ناراحت نمی‌شوم! تازه راستش رو بخوای، خوشحال هم می‌شوم! به خصوص اگر اون آدم، آقای رضا یزدانی باشه!!!
    بر حسب اتفاق، کچلی من هم به خاطر وجود نازنین مامانم بوده!!! :) :) :)

  2. ماه مون گفته:

    اونایی که شهید شدن خیلی می دونستن خیلی بیشتر از ما خدا رحمتش کنه شهید باکری رو چقدر درست گفته بود…
    .
    منم ۲۱ سال پیش جزیره خارگ بودم.
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:خیلی.خیلی بیشتر از من.

  3. ویولت گفته:

    وقتی نوشته ات رو دیدم بهت زده شدم و حتی دیدن عکسها و خودمتنتم از شگفت زدگیم کم نکرد
    دلم نمی خواد اینو بگم چون پررو تر از این حرفهایی!! ولی چون احساس همین لحظه ام ثبتش می کنم و به عواقبش فکر نمی کنم!!!
    به دوستیت افتخار می کنم، دوست من
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:افتخار کدومه خواهر من.الکی هندونه بار ما نکن!بی خیال آبجی، ما خودمون این‌کاره‌ایم!!! :)
    گذشته از شوخی، من مخلصتم و خیلی ارادتمندم دوست خوب من.

  4. دینا گفته:

    سلام. واقعا شما بسیجی بودید؟ مگه چند سالتونه؟
    آنان که رفتند کاری حسینی کردن و آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند. وگرنه یزیدی اند!!
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام از بنده‌ست دینا جان
    من بیست و خرده‌ای سن دارم! خرده‌اش هم حدود بیست ساله!!!

  5. nani گفته:

    سلام
    خوب که فکر می کنی میبینی هر کدوم از خانواده های ایرانی به نوعی با این جنگ لعنتی ارتباط داشتند.
    ما به بسیجی های ۲۱سال پیش احترام می گذاریم و دوسشون داریم
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام نانی جان
    دقیقن.به نظر من، جنگ روی همه‌ی ایرانی‌ها تاثیر گذاشت.
    شما لطف دارید و من هم بسیجی‌های واقعی رو دوست دارم.

  6. آیلار.ن گفته:

    سلام شبگیر عزیز امروز دلم خیلی گرفته بود وقتی میآم اینجا و کامنتها و جوابهای شما رو میخونم کلی کیفم کوک میشه . شبگیر جان راستش این کامنت رو فقط برای تو نمینویسم برای اونی مینویسم که میدونم میآد اینجا و پستهای شما و همه ی کامنتها رو میخونه. اون نامزدمه . چندین بار دیدم که اومده اینجا و با اسامی مختلف نظر گذاشته آخه من ادبیات و لحن حامد رو خوب میشناسم. نمیدونم از کجا شروع کنم که شما هم در جریان باشید و هم خودش دلیل دلخوریم رو بدونه. اصلا از اول شروع میکنم : من و خواهر حامد با هم دوست هستیم . زیاد به خونشون رفت و آمد میکردم هاله هم به خونه ما زیاد میومد. یه سال پیش اومدن به خواستگاری من . منم کلی ذوق زده شدم یعنی از اول اولشم ازش خوشم میومد. راستش رو بخواین عاشق قیافه جذابش شده بودم . درآمدش خیلی خوب بود از خودش یه آپارتمان داشت و یه ماشین. خیلی زود عقد کردیم. همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه امسال تو جریان انتخابات شدیم جبهه مخالف هم. دو روز قبل از انتخابات رفتیم بیرون و من عکس آقای میر حسین رو داشتم و اون عکس آقای ا.ن رو. شب وقتی اومدم خونه به مامان گفتم من و حامد آبمون تو یه جوب نمیره. اونم گفت روانشناسا به این نتیجه رسیدن که تضادها باعث دوام زندگی میشن. اما کدوم دوام؟ بعد از انتخابات سعی داشت که فقط من رو تحقیر کنه منم حاضر جواب نیستم یه روز خوب فکر میکنم جوابی که میخوام بدم خوب میسنجم و بعد جواب میدم یا شایدم اصلا جواب نمیدم. اما دیگه کارد به استخوان رسیده دیگه خسته شدم از اینکه جوابشو ندم هفته پیش گفت نظرت رو عوض میکنم اصلا باید تو هم طرفدار ا.ن بشی من اینجوری دوست دارم که هرچی من بگم تو تایید کنی. اما حامدخان من حرفهای اون روز رو فراموش نمیکنم که هزار تا دروغ و اتهام واسه میرحسین جور کردی و بعدشم گفتی تو هم مثل موسوی تو اون مناظره به تته پته افتادی و جوابی نداری که بدی اما من میخوام جوابتو بدم اصلا میدونی چیه من تو اون مناظره مطمئن تر شدم و عاشقتر. عاشق طرز نشستنش طرز نگاهش . حجب و حیاش. حتی اگه لب از لب وا نمیکرد.
    حامد به آذری به میرحسین میگه قاریشقا . یعنی مورچه. اما میخوام بگم اگه موسوی مورچه باشه اونوقت ا.ن هم ویروسه .
    بالاخره این زخم دهن باز کرد و پریروز بهش گفتم که میخوام ازش طلاق بگیرم اولش قبول نکرد اما بعدتر وقتی اصرارهای منو دید گفت باشه اما دیروز به پدرم زنگ زد و گفت که دخترت فقط به خاطر میرحسین میخواد از من جدا شه . پدرم خیلی به حامد علاقه داره با عصبانیت شروع به فحاشی کرد و چندتا فحش به من و میرحسین و شما داد. بعد زنگ زد و حامد رو واسه شام دعوت کرد اون شب فهمیدم که حامد به پدرم گفته هرکس شبگیر و ویولت بخونه آخرش اینجوری میشه. بعد به من گفت هرکاری بکنی طلاقت نمیدم و به زور هم که شده باید زنم بشی. آخه قرار بود بعد ماه رمضون بریم سر خونه زندگیمون. البته قبل از ماه رمضون نتونستیم تالار گیر بیاریم. حالا هم که فکر میکنم می بینم خود خدا هم نمیخواد من با حامد عروسی کنم. کاش زمان به عقب برمیگشت و من به جای پرسیدن سوالای الکی تو روز خواستگاری ازش میخواستم که نظرش رو راجع به ا.ن بگه . یا زمان جلوتر میومد و حامد این تابستان ازم خواستگاری میکرد منم به جای سوالای احمقانه ازش میپرسیدم به کی رای دادی؟
    میخوام وقتی ازش جدا شدم ، چهارسال صبر کنم و با کسی ازدواج کنم که عقیده منو داشته باشه اونوقت به جای اینکه از این جمله غرور به من دست بده که : ‹شوهرت مثل خودت خوشگله› ، از این جمله مغرور میشم که : شوهرت مثل خودت فکر میکنه.
    حامد جان من همه حرفامو زدم دیگه اون موهای ژل زدت اون پف بازوهات اون لباسهای شیکت ارزشی نداره. نمیدونم ادکلن و اسپریت رو عوض کردی یا همون قبلیاس. آخه بوی تعفن میدی.
    کار خودت رو کردی بابا دیروز گفت اگه کنکور شهر دیگه قبول بشم مجبورم که با تو عروسی کنم امیدوارم شهر خودمون قبول بشم و بهانه ای نداشته باشه.
    در آخر هم اینا رو بخون تا مطمئن بشی که هرگز نظرم رو عوض نمیکنم اصلا چرا باید همشهریمو ول کنم و طرفدار یکی دیگه باشم بهتره گرمساریا سینه چاک کنن نه تو. یادته بهم گفتی کاش انتخابات کوفتی نبود و من و تو این بحثها رو باهم نداشتیم اما میخوام بگم خیلی هم خوب شد مرد و نامرد رو شناختیم.
    ‹‹عشق میرحسین با گوشت و خونم آمیخته است. من یوحنایِ مسیحی هستم که دست را میبرد ، دل را میبرد من به شمشیرش بوسه میزنم حتی اگر لبه اش زبانم را ببرد.››
    در ضمن میدونم که دیشب با موبایل هاله ، تو بودی که اس ام اس میزدی تا جوابتو بدم من لحن و ادبیاتت رو خوب میشناسم.
    شبگیر جان نمیدونم تو چه گناهی داری که باید اینا رو بخونی اما باید این حرفها زده میشد حالا که پای تو هم به ماجرا باز شده پس تو هم باید خبر داشته باشی. در ضمن من ترسو نیستم که با اسامی مختلف دخترونه و پسرونه بیام اینجا و چند تا اراجیف سرهم کنم و وقتی جوابی ندارم بیام پشت سرتون حرف بزنم . من اسم خودم رو نوشتم.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام آیلار جان.من هنوز کامنتت رو عمومی نکردم چون می‌خواهم فردا به عنوان پست بذارمش. اجازه می‌دهید که این کامنت رو به صورت پست بذارم و همون جا هم نظر خودم رو بگم؟

  7. الهام گفته:

    ۲۱سال بیش برادر برادر و نمیکشت .موی سفید حرمت داشت . خون جوون که ریخته شد مقدس بود .اون جوون میشد شهید نه خیانت کار
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:چقدر خوب گفتی، بیست و یک سال پیش، خیلی چیزها حرمت داشت. مرسی الهام جان

  8. niki گفته:

    این عکس خودتونه؟نه کچل و نه شکم گنده؟پس چی میگه این ویلی اهای ویلی
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:عکس که عکس خودمه، ولی مال بیست‌و‌یک سال پیشه!
    نیکی جان، این کامنتت من رو یاد یه قضیه‌ای انداخت:
    ما یه زمانی با خانواده‌ی مادری‌ام،دوره‌های فامیلی داشتیم…
    یه دفعه نوبت دختر دایی مادرم بود…
    ایشون هم همه رو دعوت کرده‌ بودند به یه رستوران قدیمی در خیابان شریعتی، حول و حوش میرداماد…
    ما هم رفتیم و اتفاقن غذایش هم خیلی بد بود، اینقدر بد بود که صدای خود میزبان (دختر دایی مادرم) دراومد و بلافاصله زنگ زد به برادرش در خارج از کشور و شروع کرد بهش بد و بیراه گفتن که این چه رستورانی بود که به من معرفی کردی،آبرویم جلوی مهمان‌هایم رفت و الخ…
    بعدش هم یه خرده توضیحات برادرش رو گوش کرد و یه دفعه قرمز شد!!!
    بعد‌ها کاشف به عمل اومد که برادر ایشون سال ۱۳۴۶ رفته بوده به اون رستوران و یه غذای خیلی خوبی هم خورده…
    همون موقع هم اومده بوده و به خواهرش گفته که حتمن یه سری به این رستوران بزن، غذایش حرف نداره…
    اما متاسفانه خواهرش (همون دختر دایی مادرم) به دلیل مشغله‌ی کاری و ذهنی، وقت نداشته که به اون رستوران بره، ولی همیشه در ذهنش بوده که یه رستوران خوب در خیابون شریعتی هست، تا اون روزی که ما رو به اونجا دعوت کرد…
    فقط اشکال قضیه در این بود که ما رو در سال ۱۳۷۹ به اون رستوران دعوت کرد!!! یعنی ۳۳ سال بعد!!! :)
    پ.ن: نیکی جان، شما هم مشغله‌های کاری و ذهنی‌ات، زیاد هستند!!؟ :) :) :)

  9. لاله گفته:

    این پست از اون پستهایی بود که با خوندنش دردی توی گلوی آدم میپیچه که تا گوشهاش رو میسوزونه. دلم یه جای خلوت میخواد که برم بشینم و از ته دل گریه کنم و کسی هم ازم نپرسه چرا گریه میکنی.
    یادش به خیر، ۲۱ سال پیش در چنین روزهایی، وقتی یه بسیجی رو تو محل میدیدیم دلمون قرص و خیالمون راحت میشد و احساس امنیت میکردیم. به شدت دلم اون سالها رو میخواد.
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:چقدر کامنت زیبایی نوشتی.این دقیقن همون حسی است که من دارم لاله جان.
    اگر یادت باشه، همون موقع هم آدم‌های تندرویی وجود داشتند که اسم خودشون رو گذاشته‌ بودند:حزب‌اللهی…
    اما بسیجی، حسابش جدا بود.

  10. علی ( ذهن ِ آشفته) گفته:

    چیزی نمیشه گفت. شاید سعدی بهتر بگه:

    ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
    کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

    این مدعیان در طلبش بی خبرانند
    آن را که خبر شد ، خبری باز نیامد
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:دمت گرم رفیق.

  11. یلدا گفته:

    جالب بود ممنون
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب گیر: خواهش می کنم یلدا جان.

  12. دخترک گفته:

    حالا از مسائل سیاسی گذشته ! بیست و یک سال پیش شما به این لاغری بودی ؟ نه من باورم نمیشه این شما باشی !
    ای شب گیر خائن ! کی باورش میشه شب گیر … همین شب گیر خودمون …
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: دخترک جان، از بیست و یک سال پیش تا الان، اگر سالی نیم سانتیمتر هم رشد می‌کردم، الان باید رضا زاده می‌شدم دیگه!!!
    برای چی خائن!!؟ همین شب‌گیر خودمون، چی!!؟ خب از دزدی که بهتره!!!

  13. دخترک گفته:

    میگما نکنه این آقاهه باکریه ؟ اشتباه فکر کردم مثلا شب گیره ؟
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: نه به خدا، خدابیامرز باکری خیلی خوش‌تیپ تر از من بود و خیلی آقاتر. بد نیست اگر یه سرچی بکنی و باکری رو بیشتر بشناسی.

  14. لیتیوم گفته:

    بیست سال پیش هنوز امید وجود داشت و مردم به انقلابشون ایمان داشتند.

    بیست سال پیش من هنوز موزی بر درختی در آسیای جنوب شرقی بودم

    و بیست سال پیش مو داشتی…..خیلی خوش تیپ تر بودی و شاید خوش حالتر چرا که درکنار هم بودین و نه مقابل.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:من فکر می‌کنم که بسیجی‌های بیست پیش، الان هم در کنار مردم هستند.
    این “موزی بر درختی در آسیای جنوب شرقی”‌‌ات من رو کشته!!! میشه لطفن با ذکر طول و عرض جغرافیایی مشخص بفرمائید، دقیقن کدوم درخت!!؟ :)

  15. مهراوه گفته:

    وقتی میگن بسیجی هم بسیجی های قدیم برای همینه دیگه
    پدرم میگه اینها بسیجی های زمان صلحند جنگ شد ببین کیا میروند
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:مهراوه جان، این گفته‌ی پدرتون، چیزی است که من خیلی موقع‌ها بهش فکر می‌کنم.

  16. maneli گفته:

    Mehrdad jaan
    bavar kon cheshm por shod e az ashk
    gaahi didi ye alame harf dari vali sokoot mikoni
    daghighan in hess ro daram, hichi nemitoonam begam joz aah o afsoos
    _________________________________
    شب‌گیر: و هیچی هم نمی‌توان گفت، به جز یادآوری اون روزها، به جز حسرت اون روزها، روزهایی که فکر می‌کردیم خیلی سخت می‌گذره…

  17. somaye گفته:

    عاااااااااااااااااااااااااااااااالی بود شبگیر جان ! عین این عکسات رو تو آلبوم بابام هم دیدم نکنه رفیق بودید با هم ؟؟ :دی

    من ۲۱ سال پیش ۳ سالم بود!
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: شما لطف دارید سمیه خانم.
    بیست‌و‌یک سال پیش، همه با هم رفیق بودند!
    دم پدرت گرم که با وجود داشتن زن و بچه، باز هم جبهه رو خالی نذاشته بوده.

  18. نسرین گفته:

    برای همینه که همیشه میگم اسم بسیج و بسیجی رو وقتی مثل اسلام و مسلمون قاطی این دولت کردند حرمت و معنای واقعی همه چیز از بین رفت !!
    بسیجی های واقعی که هنوز هم گوشه ی آسایشگاه های اعصاب رنج میکشند، شیمیایی هایی که تمام نفسی که میتونن بگیریند از یک کپسوله و هوا براشون معنی نداره … یا اونایی که تمام دنیاشون رو از روی تختی نگاه میکنند که از سقف بالاتر رو نشون نمیده هنوز هم اسم بسیج رو زنده نگه داشته اند تا با دست نشونشون بدیم و بگیم اینا هستند بسیجی واقعی !! که هنوز هم بی هیچ ادعایی زندگی میکنند .
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: بیست‌و‌یک سال پیش، شعار خیلی از مسئولین این بود که: اشتباه شخصی من را به حساب مکتبم نگذارید.
    مرسی نسرین خاتون.

  19. علی گفته:

    اصلا” حدس هم نمیشد زد…حسابی تعجب کردم.فرمانده هم گویا درست پیش بینی کرده بود.
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:بله علی آقا، خیلی درست پیش‌بینی کرده بود.

  20. هویج گفته:

    برادر من، بیست و یک سال پیش پدرم خوشحال بود اصلا بذار تو وبلاگ خودم بنویسم.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: و چقدر خوب نوشتی هویج جان، قلمت مستدام.

  21. توهمات یک آمیب 45 کروموزومی گفته:

    این سه جمله باکری رو باید با طلا نوشت….اون موقع ها همه با تعجب میخوندنش ولی الان ملموس شده
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: دقیقن.اون موقع‌ها ما چقدر غافل بودیم و او چقدر عاقل.

  22. سانی گفته:

    بیست و یک سال پیش همه چی حرمت داشت ….
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: مرسی سانی عزیز، توی همین یک جمله، همه چیز رو گفتی.

  23. بانوی نقره ای گفته:

    وااااااا..ی شبگیر!!!
    آخی شبگیر!!!
    آخی این شبگیر متوسط ست!
    این شبگیرِ که نه چاقه نه کچل!!! (همینه دیگه بسیج رو ول کردی به این روز افتادی!)
    آخی چه جوون بودیا! البته حالام جوونی پدر!
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: والله الان که نگاه می‌کنی، اکثر بسیجی‌ها، خیلی از بنده چاقتر و گنده‌تر هستند!
    یکی طلبت سیمین بانو!!! :)

  24. لیلی گفته:

    سلام برادر بسیجی……
    درست فهمیدم؟ شما جز گروه سومی؟…
    پس اگه دق نکنی و زنده بمونی…

    ۲۰ سال بعد در چنین روزی:
    من یک وبلاگ نویس بودم…
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: :)

  25. دریا(کافهء زیر دریا) گفته:

    yade un shere daryush oftadam mehrdad
    be rooze ma chi umade
    mano to kheili kam shodim
    paeez cheghad sangini dasht
    ke mesle shakhe kham shodim
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: البته به نظر میاد که من الان مثل غنچه، باز شده‌ام!!! :)
    ممنون از یادآوری قشنگت.

  26. بت گفته:

    آخی! یعنی میگی این عکس خودته؟ چند سالت بوده؟

    این بسیجی ها کدومشون یه اپسیلون از اون بسیجی ها یاد گرفتن؟ به اینا آدم هم نمیشه گفت چه برسه به اینکه با اون بندگان خدا مقایسه بشن. نه. نمیشه. فیلم های اون موقع رو میبینی که بچه ۱۵ ساله که داره خاکریز میسازه مصاحبه میکنه که آرزوش اینه شهید بشه. که اومده واسه اینکه نذاره عراقی به خاک کشورش تجاوز کنه. اینا کجا و اونا کجا.
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:عکس خودمه و اون موقع؛ هنوز بیست سالم نشده بود.
    به نظر من، این‌ها مقصر نیستند، باید ببینی کی این تحول رو به وجود آورده و برای چی این کار رو کرده.

  27. najma گفته:

    سلام
    یعنی واقعا این خودتونین؟؟؟؟پس شبگیر خان یه روزی هم مو داشته:d
    گذشته از شوخی …واقعا چه روزهایی بود و چه روزهایی شداااااااااا….اینجاست که ادم دلش میخواد با یاد اوری روزهای گذشته و دیدن الان از غم و غصه بره سرشو بذاره و بمیره…
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام از بنده‌ست دوست من
    پس چی!!؟یعنی فکر می‌کنی شب‌گیر خان! از روز اول، کچل به دنیا اومده!!؟ :)
    دور از جون.به نظر من:اندکی صبر، سحر نزدیک است.

  28. negin گفته:

    che bamazeeeeeeeee heheheheeeeeeeeeeeeeeeeeee
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: قربان شما.
    می‌گم نگین جان، می‌خوای یه چند تا e بدم خدمت‌تون!!! :)

  29. موسیو گلابی گفته:

    البته یک چیزی تغییر نکرده شب‎گیر عزیز!
    مرداد و شهریور هشتاد و هشت، یادآور خاطراتی از مرداد و شهریور شصت و هفته! البته من که اون زمان سه سال هم نداشتم ولی فکر می‎کنم تو یادت هست که چه اتفاقاتی افتاد، چیزی شبیه به همین روزها و دور از چشم ما!
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:اما تو که بهتر از هر کسی می‌دانی: ماه هیچ‌وقت تا ابد پشت ابر نمی‌مونه…
    من فکر می‌کنم اگر اون موقع‌ها سرعت تبادل اطلاعات و اطلاع رسانی، مثل الان بود، شاید تا به حال خیلی چیزها عوض شده بود.حتا همین یک چیز!!!

  30. بنده خدای کوچک گفته:

    شما ۲۱ سال پیش اینقد گنده بودی.الان چقدی هستی؟:ِدی
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: خواهش می‌کنم، چشماتون گنده می‌بینه!!!
    بنده الان نسبت به اون موقع، فقط پنج کیلو و خرده‌ای وزنم اضافه تر شده.
    پ.ن: خرده‌اش هم حدود ۴۰ کیلو است!!! :)

  31. لیلا گفته:

    من بسیجی نیستم اما بسیجی‌ها را دوست دارم :دی
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: بنده هم بسیجی نیستم لیلا جان.
    پ.ن:بخشکی شانس!!! به ما که رسید، شایعه شد!!!

  32. آیدین گفته:

    man 21 salame :)
    wow ajab harfi zade shahid bakeri !!! 21 sal pish basiji boodi yani alan nisti (albate ba tarife 21 sal pish !!)
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سوال‌های سخت نپرس رفیق!!!

  33. نساء گفته:

    سلام شب گیر عزیز
    واقعا شهید باکری چقدر قشنگ آینده رو پیش بینی کرد و ای کاش شهید باکری ها الان زنده بودند هر چند مطمئنم جزء دسته سوم بودن و تا حالا دق مرگ میشدن
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام نساء جان
    نمی‌دونم داستان زندگی این آدم رو خوندی یا نه؟ به شدت آدم عجیبی بوده…
    و چقدر دلم میسوزه که می‌بینم الان عده‌ای بابت بازی‌های سیاسی، به بیوه‌ی شهید باکری، بی حرمتی می‌کنند.

  34. arezou گفته:

    salam
    khobi?
    ie chizit hast haaaa
    mesle hamishe nabood nevshte hat
    migam nakone hammon shabgir alaki blog violi hasti han han rastesh begooooooooooo
    :D

    midonam hamishe hamnemishe tanz nevesht
    ama jedi jedi ehsas mikonam
    delet az chizi gerfte
    va in bloget tosh kheili harfa bood
    shaid tasavoor mane
    ama age hads man dorostbashe
    kash onhaayy ke baid befahman befahman

    ama ie chizi to 21 sal pish in bodi jedi
    iani alan chan dsalete
    ei khodaaaaaaaaaaaaa
    pire mard
    baid be on sefat
    kachal shekam gonde pire mard ham ezafe beshe
    :D
    ei piure mard shekam gonde

    ie khahar del soooz
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: من الان بغض کردم و نمی‌تونم حرف بزنم!!! من الان مو بر تنم سیخ شده و تک تک سلول‌هایم آکنده از غرور!!!
    من الان دارم از شوق پر در می‌آورم و اشک در چشمانم حلقه زده است!!!
    من خیلی خیلی بسیار از تو ممنونم آبجی آرزو! مرسی از این که این همه صفت رو، یک جا و با هم، به من نسبت دادی و ممنونم از اینکه من رو:”کچل شکم گنده‌ی پیرمرد” نامیدی!!! :) :) :)
    پ.ن۱: می‌گم می‌خوای یه کروکودیل یا بزمجه هم به این لقب من اضافه کنی!!؟. اصلن می‌خوای اسم من رو بذار “کروکودیل کچل شکم گنده‌ی پدرسگ!!!” :) :) :)
    پ.ن۲: حق با توست آرزو جان، این روزها دلم خیلی گرفته.

  35. سپیده گفته:

    جناب شبگیر عزیز سلام
    این که در گذشته چه بودیم و چگونه فکر می‌کردیم هر چند بخشی از زندگی ما را تشکیل می‌دهد ولی نباید موجب فرو رفتن ما در اندوه بشود. اندوه این که در تعارض گذشته و حال تکلیفمان با خودمان چیست. تصور می‌کنم شما در گذشته‌ای که از آن یاد کردید مسیر درست را طی کرده باشید. هر چند اکنون وضع خیلی تغییر کرده و به نوعی خیلی از ما دچار چنین سرخوردگی و یأسی شدیم. چاره چیست جز پیدا کردن راه امید و آرامش؟!امیدوارم همیشه شاد و موفق باشید.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام از بنده‌ست سپیده جان
    من به جز یک مورد، هیچ‌وقت از گذشته‌ی خودم و راهی که طی کرده‌ام، پشیمان نبودم
    البته اون بک مورد هم قطعن مربوط به بسیج نمیشه.
    من الان هم سرخورده نیستم، اگر دقت کنی، اوضاع این مملکت، نسبت به ۱۲ سال پیش، خیلی بهتر شده…
    ۱۲ سال پیش، کی جرئت می کرد اینجوری بیاد توی خیابون و حرفش رو بزنه.
    ۱۲ سال پیش، کی فکر می‌کرد که رای‌اش مهم است!!؟
    من فقط نگرانم، نگران آینده.
    امیدوارم آینده چنان رقم بخورد که همه در آرامش باشند، نه در هرج و مرج.

  36. تکتم گفته:

    ۲۱ سال پیش سن و سالم اونقدرا نبود که این چیزهارو درک کنم … اما الان که فکر میکنم یادم میاد از زمانی که به سن و سال فهمیدن و درک مسایل اطرافم رسیدم فقط نفرت داشتم از ریا و دورویی این بسیجیهایی که به قول شما یه زمانی رسم عاشقی بلد بودن !! نفرت داشتم از این همه تناقض که به لامذهبی رسوندم .و این روزها از مرز تنفر هم گذشته اونقدر که حاضر شدم روی همه وابستگیها و دلبستگیهام پا بذارم و …………… نمیدونم شاید آسمان جای دیگه این رنگی نباشه
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:حق داری خانم دکتر.
    اما به نظر من، این بسیجی‌ها، اون‌ها نیستند…
    باور کن خانم دکتر که خیلی از اونها عوض شده‌اند.من هنوز خیلی‌هاشون رو می‌بینم و هیچکدوم، اهل ریا و دورویی نبودند و نیستند.
    اما شما فکر نکن که الان، حال من هم دستکمی از شما داره…
    فکر نمی‌کنم بیش از از دوسال دیگه، در این مملکت باشم.

  37. نغمه گفته:

    خیلی قشنگ بود.خیلی.عنوان خوبی هم واسه پستت گذاشتی
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: شما لطف دارید نغمه جان و ممنون از توجه و دقت ویژه‌ات.

  38. سلام تنهایی گفته:

    واقعا خوش به حال آنهایی که عاشقانه رفتند و نماندند ببینند که آرمانها به باد رفت چه بر سرمان آمد ..خوشا به حال شهدا …۲۱ سال پیش همه چیز رنگ و بوی دیگری داشت …. ۱۲ سال داشتم و روزهای جنگ روکامل به یاد دارم ..بمب بارانها ..موشک بارانها ..و بسیجی ها و پاسدارانی که از جبهه می آمدند و در نگاهها و رفتارشون صمیمیت با ملت موج میزد انگار مردم طور دیگری با هم بودند ..
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: بذار یه چیزی برات تعریف کنم.
    اواخر جنگ،در بهار سال ۱۳۶۷، ارتش عراق، با یک حمله‌ی سنگین، فاو را از ایران پس گرفت…
    فاو ، بندری استراتژیک بود در جنوب عراق.
    حمله‌ی عراقی‌ها به قدری شدید و همه‌جانبه بود که در عرض ۷۲ ساعت، فاو را تسخیر کردند…
    ما عقب نشینی کرده بودیم و با حال زار و پریشان، وارد اهواز شدیم…
    فک کن، توی اون وضعیت بد روحی، در حالیکه که گشنه و تشنه بودیم و خسته، دیدیم یه بخشی از ملت عرب اهواز، جشن شادی گرفته‌اند و از پیروزی عراق خوشحالند!!! اما خدا شاهده که یک نفر بسیجی، یا ارتشی، یا هر نیروی نظامی دیگه‌ای، بهشون معترض نشد.فقط من زیر لب یه غری زدم که:نگاه کن نامردها رو.اگر دست عراقی‌ها به این‌ها برسه، تیکه بزرگشون، گوش‌شونه.ما برای اینا جنگیدیم، اونوقت اینا از شکست ما خوشحالند.پفیوز‌ها!!!
    همون موقع، فرمانده‌مون، یه جوری بهم نگاه کرد، که از خجالت آب شدم و معذرت خواهی کردم.

  39. فرنوش گفته:

    سلام.ببخشید من نمی دونستم جواب شما را در این پست باید بدهم یا پست قبلی.به هر حال جناب شبگیر من فکر می کنم اختلاف نظر ما در اصول این موضوع است نه فروع آن.به دلیل اینکه هر کدام ما این موضوع را بر اساس اطلاعات اولیه ای که منبع آن را قبول داریم پیش می بریم بر فرض من به هیچ عنوان این موضوع تقلب در هنگام تجمیع آرا را قبول نمی کنم اگر آرا تا اونجا درست بوده اند چطور در عرض چند ساعت توانسته اند ۱۱ میلیون رای را به نفع کس دیگری مستند کنند؟موضوع دیگر اینکه فکر می کنید مقصر اصلی در این به قول شما برادر کشی کیست که بخواهیم برویم از ناظرین بین المللی جهت توقف آن کمک بخواهیم؟(در ضمن آمار رسمی کشته ها تا جایی که من می دونم ۳۳ نفر بوده)در مورد آزار جنسی زندانیان لازم است نکته ای را یاد آور شوم در وبلاگ ویولت روز ۹ تیر از خاطرات یک بازداشت شده آزاد شده کامنت گذاشته بود که همون موقع برای من سبک نوشتن این فرد جالب بود و بیشتر به یک تخیل شبیه بود و قضاوت اون رو به عهده خودتون میذارم .شبیه این نوشته های بی سند و مدرک در این مدت و به خصوص در کامنت های وبلاگ ویولت فراوان بود نظرات پست تار یحیا شماره ۸۰ با نام بینام را بخوانید البته کامنت ۱۲ هم مربوط به من است که اعتراض به پست های قبلی بود واز اون به بعد کامنت های من تایید نشد!!!!!!!!!!!!! http://violet.special.ir/archives/2009/07/003930.htmlا امیدوارم روزی بیاد که حقایق برای همه ما روشن بشه ولی اون روز ما از اعمال خودمون پشیمون نباشیم هر وقت شما تمایل داشتین پایان این مباحثه رو اعلام کنید چون فکر می کنم جواب ندم برداشت می کنید جوابی براتون ندارم راستی حتما ین خبر هم شنیدین ابطحی از زندان وبلاگشو به روز می کنه؟؟!! http://www.webneveshteha.com/ یک سوال در مورد این پست:خود شما فکرمی کنید جز کدوم دسته از اون سه تا هستید؟
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام از بنده است فرنوش جان
    من فکر می‌کنم در حقیقت بدیهیات من و تو، با هم فرق می‌کنه…
    تو فکر می‌کنی که هفت تا کشته‌شده‌ی کمتر، تغییری در اصل ماجرا ایجاد می‌کنه و من معتقدم، برای یک مسئله‌ی داخلی، حتا نباید از دماغ کسی هم خون بیاید…
    مطمئن باش که به زودی همه‌ی حقایق روشن میشه، دیدی که دیروز(جمعه) دکتر در سخنرانی پیش از خطبه‌ها گفت: یه عده در بازداشت‌گاه‌ها مرتکب یک اعمال خلافی شده‌اند که با آنها برخورد خواهد شد…
    حالا صبر داشته باش دوست من، تا صبح دولت‌ت بدمد، که این از نتایج سحر است.
    اما بیا و یک قرار بذاریم:
    هر دو، چشمان‌مان را باز نگه داریم و به دقت اوضاع را زیر نظر داشته باشیم، سعی کنیم اخبار را از منابع مختلف (ولو مخالف نظرمون) پی‌گیری کنیم،( مثلن من کی‌هان رو هر روز می‌خوانم)…
    هر وقت، هرکدوم‌مون فهمیدیم که اشتباه کردیم، بیاییم و همین جا، صادقانه اعلام کنیم. پایه‌ای!!؟
    اما در مورد سوالت:
    فکر می‌کردم تا به حال من رو شناخته‌ای…
    من نه از گذشته‌ی خودم پشیمانم و نه آدم بی‌تفاوتی هستم، اما دق هم نکرده‌ام و هنوز به آینده امیدوارم.

  40. دلقک گفته:

    ÷ست قبلی خیلی باحال بود . در مورد این پست هم من مطئنم اون عکسا تو نیستی . تازه اگه باشی هم راننده تراکتور بودی نه بسیجی ! بیست و یک سال قبل هم هیچی نبودی ولی الان رفتی بسیجی شدی راننده تراکتورت کردن ! راستش خودم هم نفهمیدم چی شد . ولی منظورم کلا اینه که راننده تراکتوری دیگه ! شخم می زنی . مهیار داداشت هم دنبال تراکتور می دوه دون می پاشه تا تو برگردی عقب ! باز نفهمیدم چی شد !
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: به به! سلام داش سهیل
    صفا آوردید قربان، بنده‌نوازی فرمودید برادر.
    چطوری گل‌اندام!!!
    اما من فهمیدم چی شده!!! داش سهیل، فکر کنم باز هم قرص‌هایت را پشت رو و نشسته خوردی!!! برای همین هم داری فیلم رو بر عکس می‌بینی!!!
    من دارم رو به جلو شخم می‌زنم و داش مهیار هم عقب عقب می‌ره و دون می‌پاشه!!!

  41. نیلوفرانه گفته:

    از نیلوفر به برادر شبگیر …
    در این روزها و این ایامی که تو بسیجی بودی من هنوز به دنیا نیومده بودم … تو یک بسیجیِ واقعی هستی شبگیر جان و حالا که فهمیدم ۲۱ سال پیش چی بودی خیلی بیشتر از گذشته دوستت دارم و خیلی بیشتر از گذشته برام محترم تری .
    چی شد که اینجوری شد ؟! می دونم خیلی عوامل دخیل بودن تا برسیم به امروز ، می دونم شرحش تو یکی دو جمله خلاصه نمیشه ولی خیلی دوست دارم بدونم که چرا جای همه ی مفاهیم و ارزش ها عوض شده !! جوونای نسل شما چرا انقدر با جوونای نسل من فرق دارن !! از مدل حرف زدن بگیر تا فکر کردن و لباس پوشیدن و … زمانه عوض شده دنیا تغییر کرده عصر شده عصر کامپیوتر ولی این مسیری که جامعه ی ما توش افتاده انقدر شیبش تنده که واقعا آدمو می ترسونه .
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    از شب‌گیربه نیلو:حاجی! پس این غورباقه‌ها چی شدند!!؟ خرچنگ‌ها دارن میان سید!!! گلابی هم باهاشونه! دو سه تا نخود بفرست این طرف! مفهومه!!؟ :) :) :)
    اما گذشته از شوخی:
    اگر غیر از این بود، جای تعجب داشت.
    الان عصر انتقال اطلاعات و در حقیقت همون بحث دهکده‌ی جهانی است. ما یه مدتی به دلیل محدودیت‌های خبری و اطلاعاتی، از دنیا دور مانده‌ایم و الان باید هم سرعت‌مون زیاد باشه…
    شاید باورت نشه که یه زمانی، ما یه زمانی، فقط دو تا کانال تلویزیونی داشتیم که تازه هیچکدوم هم بیست و چهارساعته نبودند و معمولن برنامه‌هایشان از ساعت پنج بعدازظهر شروع می‌شد. تازه یه ساعت اولش هم همه‌اش عکس گمشده‌ها رو نشون می‌داد! بین خودمون باشه، فکر کنم یکی دو بار هم عکس موسیو گلابی را در میان عکس گمشده‌ها دیده‌ام!!!

  42. نقش ونگار گفته:

    سلام جناب شبگیر مهربان . مهربانیتان را به در چه اولی درک کردم.
    از کامنت تسلی بخشتان ممنونم.
    من هم جز ارتش بیست میلیونی بودم. البته بدیهیست جبهه نرفته ام ظاهرا شهید هم نشده ام!!!
    امروز فهمیدم که چه پشت کار و علاقه ای دارید که جواب تک تک کامنت ها را با حوصله می دهید . من نتوانستم مثل شما باشم.
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام از بنده‌ست بانو نقش و نگار عزیز و فرهیخته
    بنده فقط انجام وظیفه کردم و باز هم تسلیت می‌گویم و خودم را در غم شما، شریک می‌دانم.
    اما من جبهه رفته‌ام و الان جزو کشته‌شده‌ها هستم!!! :)
    شما لطف دارید بانو و خیلی ارادتمندم.

  43. شبگیر گفته:

    من همون شبگیر قلابیم
    متن زیر رو برا ویلی هم فرستادم ولی چون حذف می شه لطف می کنم و برات جدا می فرستمش می دونم پستم ولی کیه که نباشه ؟ می خوام ببینم شماها که دم از وطن وطن می زنین حالا که نوبت شما شد می تونین از خودتون مایه بذارین یا نه ؟ می تونین کاری بکنین که این پسره که حالا داره یه تکونی به عالم هنر سوت و کورمون می ده از هر چی جنتلمن بازی بدش بیاد و دیگه به هیچکی رو خوش نشون نده مث خیلی از هنرمندای فعلی ؟ می دونم که می دونی دوستت چی می خواد پس ننه من غریبمتو بذار کنار
    …..
    …..
    ….
    ……..؟
    ………………….!!؟
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر اورجینال!!!: شما توضیح هم نمی‌دادی، باز هم قلابی بودنت معلوم بود دوست من. جالبه که اومدی توی وبلاگ من و به اسم خودم، برایم کامنت می‌گذاری و بعدش هم توضیح می‌دی که من شب‌گیر قلابی هستم!!! بابا آی کیو!!!
    من اجازه نمی‌دم توی کامنت‌دونی این وبلاگ، به دوستانم توهین بشه، لذا متنی که برای خانم ویولت نوشته بودی رو پاک کردم…
    اگر با خانم ویولت کاری داری برو و توی وبلاگ خودش کامنت بذار.
    ایشون خودش به اندازه‌ی کافی می‌تونه از خودش دفاع کنه و زبون داره اندازه‌ی قد شما! الحمدالله که به وکیل و وصی هم احتیاج نداره…
    اما دوستانه بهت توصیه می‌کنم که خیلی سر به سرش نذار! اگر یک نفر توی این وبلاگستان وجود داشته باشه که از من حاضر جواب‌تر باشه، قطعن اون یک نفر خانم ویولته…
    من می‌دونم که صبرش خیلی زیاد نیست و اگر کاسه‌ی صبرش لبریز بشه، به شکل نافرمی از خجالتت در میاد و یه جوری جوابت رو میده که اسم خودت رو هم تا آخر عمر از یاد ببری و همه جا خودت رو “شب‌گیر قلابی زاده” معرفی کنی. از ما گفتن بود!!!
    من نه در جریان رابطه ایشون با آقای یزدانی هستم(اگر رابطه‌ای باشه) و نه به من ربطی داره…
    تا اونجایی که می‌دونم خانم ویولت، عاشق صدای آقای رضا یزدانی است.، اما این چه اشکالی داره!!؟ سلیقه‌ی آدم‌ها متفاوت است…
    یکی مثل من از “دیوید گیلمور” و “راجر واترز” خوشش می‌آید و یکی هم مثل خانم ویولت از “رضا یزدانی” و “عباس قادری”!!! بلاخره آدم‌ها متفاوت هستند و کلاس‌شون هم با هم فرق می‌کنه!
    و اما در مورد چیزهایی که برای من نوشتی:
    بنده هیچ دشمنی‌ای با آقای رضا یزدانی ندارم، فقط از صدایش خوشم نمیاد…
    من فکر می‌کنم ایشون “عالم هنر” را تکان نداده! ایشون بنده رو تکان داده!!! به جان خودم هر بار که در کنسرتش داد می‌زد، من یه متر از روی صندلی‌ام می‌پریدم بالا!!!
    اما حالا این آقای یزدانی، چه ربطی به مملکت و دفاع از وطن داره!!؟
    من حاضر هستم تا آخرین قطره‌ی خونم را برای وطنم مایه بذارم، اما مگه رضا یزدانی، نماد وطنه!!؟ یا خانم ویولت نماد وطنه!!؟ واقعن معنی این قسمت کامنتت رو نفهمیدم.
    اما حالا یک سوال اساسی ازت دارم:
    تو چرا خودت رو همه جا به اسم من معرفی می‌کنی!!؟ من این وسط چه کاره هستم!!؟اصلن شب‌گیر چی هست که بخواد قلابی و یا اورجینال داشته باشه…
    جدن این برای من جای سواله که چرا در دعوایت با خانم ویولت،پای من رو وسط می‌کشی!!؟ اگر دنبال یه آدم معروف می‌گردی که پشتش قایم بشی، من حسین رضا زاده رو معرفی می‌کنم که هم از من معروف‌تره و هم گنده‌تر، گرچه تو آنقدر حقیر و کوچکی که برای پنهان شدن،چوب کبریتی نیز کفایتت را می‌کند!
    من در اولین پستی که توی این وبلاگ نوشتم، گفتم این فضای مجازی را دوست‌دارم، چون آدم‌های اینجا، قسمت‌های بد و مذموم وجودشان را در دنیای حقیقی جا می‌گذارند و با بهترین صفات‌شون، خودشون رو در دنیای مجازستان مطرح می کنند…
    حالا واقعن تو الان با “بهترین صفات وجودت” وارد این فضای مجازی شده‌ای!!؟ آیا این همه بخل و کینه و غرض‌ورزی، همه‌ی صفات خوب توست؟ امیدوارم که این‌جور نباشه و یک خشم آنی، باعث این کامنت‌های زشتت شده باشه.

  44. darya گفته:

    سلام بابایی !
    وایییییییییی چه قدر موووو !!!!
    طبق محاسبات من ! با توجه به این که چون بیست و یک سال پیش می شه سال ۶۷ و شما سال ۶۵ کنکور داشتید شما در این عکسا باید سال دوم دانشگاه باشید درسته ؟ بعد اون وقت در سال ۶۵ که واقعه باجه تلفن و تیکه نسبت ثابت قد و عقل توسط اون خانوم اتفاق افتاد هم شما همینجوری بسیجی بودین؟
    ______________________________
    شب‌گیر:سلام دخترم
    شما احتمالن ریاضی نخوندی دخترم!!؟.
    محاسباتت درست است.فقط با این تفاوت که من اواخر سال ۶۵،به عنوان بسیجی، رفتم جبهه.

  45. روشنک گفته:

    سلام

    واقعا شبگیر عزیز. همینطور است که گفتی. پاینده باشی.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام از بنده‌ست روشنک خانم
    مرسی و شما خیلی لطف دارید.

  46. روشنک گفته:

    راستی ۲۱ سال پیش خیلی با این چیزهائی که تو وبلاگ ویلی خوندم فرق داشتی یا شاید هم همه حرفهای دوستان اغراقه!!!:)
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: بله خب!!! آخه من اون موقع هنوز خواننده‌ی وبلاگ خانم ویولت نشده بودم!!! میبینی وبلاگ ایشون، چه کارهایی با آدم می‌کنه!!؟ :)
    من قبل از اینکه وبلاگ خانم ویولت رو بخونم، مو‌هایم تا روی شانه‌هایم بلند بود و چشمانم آبی و هیکلم باربی!!! اما همه چیز با یه کامنت شروع شد…!!؟ امان از رفیق بد و ذغال خوب.!!! :) :) :)

  47. روشنک گفته:

    آخ جون اول و دوم و سوم خودم شدم …. (آیکون ذوق مرگ شدن!!!!)
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:من شرمنده و رو سیاه هستم روشنک جان! به خدا من مقصر نیستم.من شب‌ها به اینترنت دسترسی ندارم و برای همین کامنت‌های دوستان را در روز بعد، تایید می‌کنم.

  48. برنادت گفته:

    اخ چه درست می گفت شهید باکری…
    پدر بیچاره ی منم جز دسته ی سومه و تا اونجایی که من یادمه همیشه یه غمی توی چشماش بود……
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: بود!!؟

  49. نارسیس گفته:

    جدی؟اصلا باورم نمیشه جناب شبگیر…شبگیر جان کسی فراموش نمی کنه زحمت و از جان گذشتگی که بسیجی های قبلی انجام دادند…ممکنه بسیجی الان اعتبار و حرمت خودش رو از دست بده ولی این حسابش از کسی جونشو برای مردم گذاشت سواست…ارادت و احترام من به شخصه برات خیلی بیشتر از قبل شد همون جوری که برای بقیه کسانی که هر لحظه و هر جا برای مردمشون جنگیدند اعتبار و احترام قائلم.
    همیشه ی همیشه سلامت و موفق و پیروز باشی…در پناه حق
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: شما لطف داری نارسیس جان و حسابی من رو شرمنده کردی.من و امثال من، اون موقع فقط به وظیفه‌مون عمل کردیم.
    مرسی دوست خوب من و امیدوارم شما هم همیشه پیروز و سربلند باشی.

  50. پسر خوب گفته:

    شبگیر جان حالا شما جزو کدوم دسته ای؟! با توجه به روحیه شنگولی که دارید بعید به نظر میرسه در وضعیت سوم قرار داشته باشین!! مفهومه حاجی؟!
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: تو چی فکر می‌کنی سید!!؟ :)
    پ.ن:یه مثل قدیمی میگه:آنکس که گریه می‌کند، یک درد دارد و کسی‌که می‌خندد، هزار درد.

  51. آیلار.ن گفته:

    سلام شبگیر جان
    هرطور که خودت صلاح میدونی هرجاشم خواستی تغییر بدی مختاری
    امیدوارم لایقش باشم خوشحالم کردی قربانت آیلار
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام از بنده‌ست خواهر من
    ممنون از اجازه و اعتمادت.من جایی‌اش را تغییر نمی‌دهم.اما حرف‌های خودم را جداگانه می‌زنم.
    امیدوارم من هم لیاقت این اعتماد شما رو داشته باشم.

  52. papary گفته:

    یاد فیلمهای ابراهیم حاتمی کیا افتادم
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: آخ گفتی پپری جان، چقدر من از فیلم‌های آژانس شیشه‌ای، موج مرده و بوی پیراهن یوسفش، خوشم می‌آید.خصوصن بوی پیراهن یوسف، با اون موسیقی قشنگ و زیبایش.

  53. آرش گفته:

    می دونم اینا همه بهونه بودن تا یه عکس خوشتیپ تر از خودت بذاری تا اعاده حیثیت کرده باشی ولی تو هنوز برای ما همون شب گیر کچل و بی مویی که افکارت داره ما رو می پیچونه و بخود میاره.
    راستی ناقلا چرا همش خانوما کامنت می ذارن و تو جواب اونارو می دی.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:آهان!!! یعنی الان به نظرت من در این عکس‌ها خیلی خوشتپ هستم مثلن!!؟ :)
    بنده همین جا به شما قول می‌دهم که در آینده هم همون شب‌گیر باشم و تا زمانی که مو نکاشته‌ام، کچل و بی‌مو باقی بمانم!!!
    البته نگران نباش دوست من!!!، فعلن و حالا حالا هم قصد مو کاشتن ندارم!!! :)
    آرش جان، الان شما خودت رو جزو آقایون می‌دونی یا خانم‌ها!!؟ :) :) :)
    گذشته از شوخی، من جواب تمام دوستان را می‌دهم.

  54. k1 گفته:

    برادر شبگیر بزار یه ماجرایی که چند وقت پیش اتفاق افتاد برات بگم:من با رفیقی که اون هم خواننده شماست مشغول بحث درباره شما بودیم و حدس میزدیم شما چه جور ادمی هستی.(تشخیص درون ادمها و خصوصیات باطنیشون از تفریحات ماست!)مثلا من میگفتم رفیق بازه,اون میگفت احتمالا تو خونه از این پیژامه ها راه راهامیپوشه و…تا اینکه این رفیق ما گفت اگه تو بچگیش(حقیقتا در مورد سنت یه ذره انحراف معیار درست حساب نکرده بودیم! )جبهه هم رفته باشه بعید نیست!!نمیدونم چرا ولی من هم بهش گفتم اره من هم حس میکنم همچین ادمیه!از خودش که پرسیدم چرا اینو میگی گفت نمیدونم همینجوری حس کردم!خلاصه گذشت تا این پست دیدم و با خودم گفتم:…(حالا بماند )
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:عرضم به حضورتون که بله، ما هم یه زمانی توی خونه از این پیژامه راه راه‌ها می‌پوشیدیم که وقتی می‌کشیدیش بالا، تا روی سینه‌ی آدم رو می‌پوشوند و آی خنک بود!!! اصلن آدم یک حالی می‌کرد از پوشیدنش که نگو و نپرس!!! :)
    اما این مربوط به سال‌های آغازین دهه‌ی شصت بود و اون موقع، هنوز شلوارک اختراع! نشده بود!. البته مادر جان بنده خیلی سعی می‌کرد من و پدر مرحومم را روبدشام پوش بکند، اما حقیقتن ما زیر بار این جور بی‌ناموسی‌ها نرفتیم و نخواهیم رفت! مرد اونه که حواسش به لنگ و پاچه‌اش باشد دیگر!!!
    اتفاقن فکر کنم یکی دو تا عکس هم با همون پیژامه راه راه دارم که در فرصتی مناسب،فقط به خاطر دل تو و رفیقت، آن را خواهم گذاشت!!! :) :) :)
    خب حال بگو با دیدن این پست، چی گفتی!!؟
    خیلی مخلصیم رفیق و ارادتمند رفیقت.سلام بنده رو هم بهش برسون.

  55. ترانه گفته:

    خیلی تعجب کردم راستش …چقدر شناختن آدم ها سخته
    فکر کنم لعنت فرستادن به کسانی که باعث شدن ما فکر کنیم بسیجی فقط اونایی اند که دکمه یقه شونو محکم میبندند و ریش میگذارن کم باشه …
    یه روزی باید جوابگو باشند …
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: شاید یه روزی اگر فرصت شد، چندتا از خاطراتم رو از جبهه و بسیجی‌ها تعریف کنم تا همه بدانند که بسیجی واقعی چه کسانی بودند.
    به نظر من هم کمه.

  56. سیما گفته:

    خب نمی دونم چی بگم…
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:مجلس بی ‌ریاست سیما جان!.
    هر چه می‌خواهد دل تنگت بگو.

  57. پرند گفته:

    مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
    نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه!
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:جانم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خونسرد باش آبجی، منم، غریبه نیست!!!

  58. آنارام گفته:

    آدمایه بزرگ گاهی چیزایی میگن که تا ابد به یادگار میمونه .
    چه جالب . نمیدونستم تو هم رزمنده بودی :دی
    و این روزها چه زجری میکشد آنکس که زمانی جانش را به پایه آزادیه این مملکت گذاشت
    آنارام باشی
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:اصلن به خاطر همینه که بعضی از آدم‌ها بزرگ می‌شوند.
    آنارام عزیز و دوست‌داشتنی، خواهر کوچولوی من،مگه تو از اون دنیا خبر داری!!؟چون کسی که جانش را به پای آزادی گذاشته باشه، دیگه الان جانی نداره که بخواد زجر بکشه!
    اما گذشته از شوخی، حق با توست و کاملن حرفت را می‌فهمم.
    همیشه پیروز و سربلند باشی دوست خوب من.

  59. عادل گفته:

    افسوس بسیار از اینکه همه اینها شدند یه خاطره؛ همت … باکری و اسمشون شده بازیچه ….
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: واقعن افسوس که امروزه این‌ها شده‌اند بازیچه‌ی سیاسیون.

  60. یلدا گفته:

    جناب شبگیر عزیز، با خوندن نوشته ات و دیدن عکسهات یه جورایی بغض کردم، نه به خاطر موهای رفته و شکم آمده ات!!! (چراکه الان خیلی خوش تیپ تر شدی!!!) به خاطر صداقت نوشته ات که سخت حال و هوای اون روزهای جنگ رو به یادم آورد، روزهای رفتن پدرها و برادرها به جنگ، روزهای تعطیلی مدارس به خاطر موشکباران، روزهای پناه گرفتن مردم در نقاط امن شهرها، و روزهایی که همه به هم کمتر دروغ میگفتن و با هم احساس نزدیکی بیشتری میکردن و همه چیز یه طور دیگه بود. از اینکه ما رو در این خاطرات سهیم کردی ممنون و ضمنا خیلی خوشحالم که شهید نشدی!!! راستی جالبه این فیگور دست به سینه ایستادن توی عکسهات رو از ۲۱ سال پیش تا حالا حفظ کردی!!! شاد باشی :-)
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: :) :) :)
    خدا خفه‌ات نکنه دختر! همین‌جوری دارم می‌خندم و جوابت رو می دم!این “رفته” و “آمده” رو خیلی خوب اومدی.
    از دقتت هم خیلی ممنون.حق با توست، من هنوز هم اکثر عکس‌هایم با همین فیگوره!!!اصلن من فکر می‌کنم که همین‌جوری به دنیا اومدم!یعنی به محض بیرون اومدن از شکم مادرم، دست‌‌هایم رو زدم به سینه و گفتم:ببخشید آقای دکتر، شما هم وبلاگ دارید!!! :)

  61. سها گفته:

    سلام بسیجی بیست و یک سال پیش.
    اما که سن و سالمون جوری که هرچی بسیجی دیدیم مال وقتایی بوده که دلمون خیلی گرفته از این ۵ تا حرف ب س ی ج ی.
    از اونوقتا که به آستین پسرا گیر میدادن تا الان که به نفس کشیدن همه گیر میدن…….
    اینجور وقتا دلم بدجور هوای گریه میکنه که ما چرا هیچ چیز خوبی تو این دنیا ندیدیم البته من وقت گیر دادن به آستین و غیره بچه بودما الان و گیر دادن به نفس کشیدن و خوب میفهم و حالیمه.
    راستی تا حالا کسی بهتون گفته تو اون عکس اول چه قدر شبیه امیر آقایی هستین؟
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام از بنده‌ست سها جان
    والله زمان ما هم این‌ آدم‌های تندرو بودند، اما بهشون می‌گفتند:حزب‌اللهی! نمی‌دونم بعد از جنگ یه دفعه چه جوری شد که همه چیز قاتی پاتی شد!!!
    تو حق داری برادر من و کاملن حرفت رو می‌فهمم.
    نه کسی بهم نگفته بود، اما بذار یه خاطره‌ای رو برات تعریف کنم:
    چند سال پیش، یکی دوماه ریش گذاشته بودم…
    یه روز داشتم توی اتوبان می‌رفتم که یه ماشین اومد کنارم و بوق زد…
    توی اون ماشین، سه چهار تا مرد، از این ریش‌دارهای خفن بودند!!!
    اول فکر کردم اطلاعاتی هستند و می‌خواهند دستگیرم کنند، اما بلافاصله یادم اومد که من کاری نکرده‌ام و کلن بی‌تقصیرم!!!
    خلاصه طرف با اشاره خواهش کرد که بزنم بغل…
    یه خرده جلوتر نگه داشتم و اون‌ها هم اومدن پشت سر من توقف کردند و یه دفعه، همشون ریختند پایین!!!
    اینقدر سریع پیاده شدند که مجال فرار کردن رو از من گرفتند!!!
    اما در کمال تعجب،آمدند جلو و یکی یکی با من دست دادند و روبوسی کردند و هی می‌گفتند مخلص آقای دکتر!!! اصلن نمی‌ذاشتند من حرف بزنم!!!
    یکی‌شون گفت: آقای دکتر ، میشه یه تیکه از آهنگ! سریال امام رضا رو واسه ما بخونی!!؟
    فهمیدم که من رو با آقای دکتر اصفهانی خواننده اشتباه گرفته‌اند!!!(شانس رو می‌بینی برادر!!؟همه رو با برد پیت اشتباه می‌گیرند، من رو با دکتر اصفهانی!!!)
    خلاصه سرت رو درد نیارم که اول براشون به شکل مسخره‌ای یه دهن آواز خوندم و بعد در مقابل بهت، حیرت و دهن‌های باز مونده‌شون(از صدای مزخرف من)، توضیح دادم که من محمد اصفهانی نیستم!!

  62. سها گفته:

    بنده حقیر یه نظر گذاشتم اما از اونجا که وقتی داشتن شانس تقسیم میکردن من داشتم بند کفشمو می بستم ثبت نشد انگار پرید.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:قاعدتن نباید این‌جوری باشه.
    من سیستم کامنت‌دونی‌ام را تاییدی کرده‌ام،وقتی یه کامنتی رو می‌نویسی و ارسال می کنی، نظر شما ثبت میشه، اما تا قبل از تایید من، به بقیه نشون داده نمی‌شه.اما وقتی نظری رو می‌ذاری، خودت باید بتونی ببینی‌اش، به شرط اینکه آی‌‌پی‌ات عوض نشود.
    پ.ن: سیستم وردپرس هوشمنده و از یک آی‌پی، دو نظر مشابه رو قبول نمی‌کنه.
    حالا من نمی‌دونم تو چه جوری تونستی چهارتا نظر مشابه رو با هم برای من بفرستی!!! :) :) :)

  63. maneli گفته:

    mehrdad jaan
    dirooz chand bar postet ro khoondam
    yaade roozaee oftadam ke too madrese baraye baradaramoon ke too jebhe hastan shaal o kolah mibaftim, conserv jam mikardim miavordim madrese, va ye bar behemoon goftan baraye baradaraye basiji naame benevisin o beheshoon roohiye bedin, manam oon moghe kheyli dast be ghalam boodam, bar ax e alan
    kolli neshastam neveshtam, va jaleb inja bood az beyne oon hame name , naameye man javab dade shode shod
    dige khodet tasavvor kon che haali dashtam. oonmoghe kelase 5 boodam.
    hamishe baram kalameye basiji o razmande omghaddas bood.
    vaghty ye bar mashinemoon too jadde kharab shod o hamin baradaraye basiji nejatemoon dadan bedoon e inke barashoon hejab o ina mohem bashe
    omidvaram in roozhaye siah begzare va dobare hamechi range sepidi begire
    cheghadr harf zadam, bebakhshid
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام مانلی جان
    اتفاقن از اون نامه‌ها به دست ما هم می‌رسید و من با علاقه‌ای خاص! جواب می‌دادم.مدیونی اگر فکر کنی که دختر یا پسر بودن نویسنده‌ی نامه، در این علاقه‌ی من به پاسخ‌گویی، سهیم بوده!!!
    اما گذشته از شوخی، هر چند وقت یه بار، چند تا نامه رو می‌آوردند و برای پاسخ‌گویی بین بچه‌ها تقسیم می کردند…
    یادش به خیر، چقدر ملت رو نصیحت می‌کردیم که درس بخوانند، تقوی و خداپرستی را پیشه کنند، از پدر و مادر خویش اطاعت کنند و در نهایت صله‌ی رحم را فراموش نکنند!!!
    عجب روزگاری بود مانلی.

  64. علیرضا(مردی از مترو) گفته:

    سلام جناب شبگیر
    به قول آقای “عبدالجبار کاکایی” :
    به هیچکدوم از اون خاطرات بیست و چند سال پیش نباید شک کرد
    فقط به حشره ای که در لباس شما ها خزیده باید شک کنیم.
    دوستتون دارم هزار تا
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام از بنده‌ست و خدا قوت برادر!
    چقدر به نکته‌ی قشنگی اشاره کردی…
    مرسی رفیق.
    من هم دوستت دارم، هزارتا هزارتا!

  65. tenkai گفته:

    [اسمایلی سکوت]
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:حست رو می فهمم دوست من

  66. رایا گفته:

    ۲۲۲۱ سال پیش من ۴ سالم بود ولی چون غرب نشینم جنگ و بسیج و شهید و تشیع شهدا زیر بمبارون یادم میاد
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
    شب‌گیر:پس هم سن و سالیم رایا جان!!!، هر دویمان فقط یه نصفه روز از خدا کوچکتریم!!!
    فکر کنم باید می‌نوشتی”۲۱-۲۲″.
    چه کشیدید شما ساکنین استان‌های مرزی و نزدیک به مرز.فقط خدا میدونه و بس.

  67. SDF گفته:

    سلام
    مثل همیشه فوق العاده بود!! متناتون واسم صفر وو یکه! یعنی یا میمیرم از خنده یا اشک تو چشمام جمع میشه!!
    خوش به حال اونایی که رفتن… کدوم یکی از اونایی که امروز اسم بسیجی دارن حتی می تونن حال و هوای این عکسا رو بفهمن؟؟ :( ((
    گریه دارم ..واسه همه چی!
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام از بنده‌ست دوست من
    برای خودم هم همین‌جوره!فکر کنم مشکل از منه که هیچ‌وقت متعادل نبوده‌ام، وگرنه اوضاع مملکت که آروم است و همه‌چیز در ثبات کامل!
    واقعن خوش به حال اونایی که رفتند.

  68. بانوی نقره ای گفته:

    راستی من اگه بخوام راجع به بیست و یک سال پیشم بنویسم باید اینطوری بنویسم:

    بیست و یک سال پیش من یک جنین بودم! نه شهید باکری را می شناختم، نه شبگیرِ لاغر گیسو پریشون!
    اما بیست و یک سال بعد با همه ی بی تجربگی و کم اطلاعی و خامی وجهالت و…….. به نظرم هم باید پیش بینیه(!) شهید باکری رو طلا می گرفته بودندو بگیرند! (شایدم چیزی بیشتر از طلا!) و هم باید سرتا پایِ شبگیر توپولوی کچل رو با پُستاش طلا گرفت!!!
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:این ادبیات فارسی‌ات من رو کشته سیمین بانو! :)
    نمی‌دونم الان باید از اون طلاهای بی شمار تو تشکر کنم یا از این لقب زیبای “توپولوی کچل”!!! :)

  69. م.پارسا(4ساله از تهران) گفته:

    سلام عمو شبگیر
    حالا مخالفت کردی؟یا راه بی تفاوتی پیش گرفتی؟ یا دق کردی؟
    فکر کنم با بی تفاوتی مخالفت می کنی آخرش هم بعد ۱۲۰ سال دق می کنی
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام عمو جان
    بنده از اولش هم جزو کشته‌شده‌ها بودم!!!

  70. الی گفته:

    سلام دوستم خوبی؟
    اصلا فکر نمیکردم این شکلی باشی، البته مطمئنن الان این شکلی نیستی در اصل
    فکر نمیکردم بسیجی بوده باشی
    به هر حال ازت خواهشمند به فکر ما باش و سعی نکن که دق کنی آخه تو دق کنی
    من چی کار کنم ؟
    در ضمن در مورد راهنمایی هایی که قبلا بهم کردی باید ازت تشکر ویژه ای کنم چون بد جور ناجور روم تاثیر گذاشته
    خیلی خوشحالم با حرفات این تغییر در من بوجود اومد (منظور از این تغییر اون تغییری بود که باید بوجود می اومد)
    به امید داشتن بسیجی‌های واقعی تو کشورمون
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام الی جان
    بنده در حال حاضر قصد دق کردن ندارم، گرچه مدتی است که دارند دقمان می‌دهند!
    من فقط انجام وظیفه کردم و خوشحالم که الان حس بهتری داری.
    به امید روزی که همه‌ی مردم این کشور، یکدیگر رو دوست داشته باشند و خبری از برادرکشی و خشونت نباشه.

  71. نانسی گفته:

    بسیج لشکر مخلص خداست (باصدای شهید آوینی بخون ) تو دماخیی!!
    داشت ازت خوشم می اومد ها ….. گفتی بسیجی هستی …..با وینچستر اومدم تو وب لاگت

    خداییش اگه یه وینچستر به من بدن اول همه بسیجی ها رو رگبار می بستم می کشتم ……این دوره بسیجی تنها و تنها یه چیز است ……یک موجود عقده ای!!!!

    دور از جونه تو شبگیر جان ….می دونی که من بشما ارادت خاصی دارم ……اما این حقیقت تلخی است این دوران …….راست میگی ۲۰ سال پیش بسیجی ارج و قربی داشت ……اما الان ….فقط و فقط یه موجود عقده ای بیش نیست!!!!!
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:بنده مخلص شما هم هستم.نزن آبجی! نزن! بذار اول یه توضیحی بدم!:
    وینچستر، اسلحه‌ای است که رگبار نداره!!! به خاطر قدرت ترکوندن و انفجاری‌اش معروفه و بعد از هر شلیک، باید گلنگدن بکشی!!!
    از ما گفتن بود!، آخه گفتم یه دفعه به هوای رگبار بستن، راه می‌افتی میری توی خیابون و تا اولین گلوله رو شلیک کنی و بخوای گلنگدن بکشی، می‌ریزند سرت و خدایی نکرده، زبونم لال می‌کشنت.تو میدونی تا به حال چند نفر از بچه‌های جنبش سبز، اینجوری مرده‌اند!!؟ تقریبن حدود هیچی!!! چون معمولن کسی وینچستر نداره و اگر هم داشته باشه، احتمال اینکه بسیجی باشه، بیشتره!!!
    اما گذشته از شوخی، حرفت رو کاملن می‌فهمم و بهت حق می‌دهم که اینقدر عصبانی باشی، اما یادت باشه که یکی از افتخارات اصلاح طلب‌ها، اینه که اهل خشونت نیستند.اگر قرار بود که مردم هم دست به اسلحه ببرند، اونوقت فرق آدم بد و خوب، در چی بود؟

  72. ماندانا گفته:

    سلام شب گیر جون! پس من هم میتونم از سهمیه ی بسیج استفاده کنم ؟چرا زودتر نگفتی که بسیجی هستی؟
    تو رو خدا عکسی که از خودت گذاشتی رو حذف کن ! همینطوریش هم کلی کشته مرده داری :)
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام ماندانا جان
    بله، می‌تونی استفاده کنی! اصلن همین دیشب تلویزیون اعلام که که یکی از فرزندان بسیجی‌ها،می‌تواند از خدمت انجام خدمت سربازی معاف شود!!! به نظرم بهتره همین فردا بروی اداره‌ی نظام وظیفه‌ی نیروی انتظامی!!!
    نگران نباش دخترم!کسی کشته و مرده‌ی من نمیشه، از من گذشته! الان دیگه وقت اینه که من بنشینم جلوی شومینه و با نوه‌هایم بازی کنم!!! :)

  73. ماندانا گفته:

    بسیج مدرسه ی عشق است
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: “است” یا “بود”!!؟

  74. MaN گفته:

    استاد ارجمند جناب شبگیر سلام
    توصیه شهید باکری قبل از شروع عملیات بدر:
    برادران! خدا را از یاد نبرید نام امام زمان(عج) را زمزمه کنید. دعا کنید که کار ما برای خدا باشد.
    اما حالا …..
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب گیر: سلام رفیق عزیز و دوست داشتنی
    حالا رو نمی‌دونم!
    اما از آینده‌ی نزدیک خبر دارم!!!
    یعنی این که اگر تو همینطوری به این استاد استاد کردنت، ادامه بدی، به زودی زود؛ با کله میام توی سر و صورتت!!! :) :) :)
    پ.ن: شوخی کردم رفیق، به دل نگیری‌ها.می‌دونم که تو آدم مودب و فرهیخته‌ای هستی، ولی من نه تنها استاد نیستم، بلکه روی این کلمه “استاد” هم خیلی حساس هستم!!! دلیلش رو به زودی و در طی یک پست، خواهم نوشت!!!البته اگر عمری باقی باشد.

  75. نیلوفر گفته:

    سلام شبگیر عزیز
    اول که عکستو دیدم یهو یاد شهید همت افتادم چقدر شبیهین البته شما لاغر تر بودین نکنه فامیلین با هم لو نمیدی؟

    اینم بگم بسیجی یعنی اقتدار و آبروی یک ملت به امید حفظ اقتدار و آبروی مملکتمون که زیر طوفان های کوبنده داره به باد میره
    به امید موفقیت شما دوست عزیز
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام از بنده‌ست نیلوفر جان
    من کجا و شهید همت کجا!!؟ امثال شهید همت، آدم‌هایی بودند که تکرار ناپذیرند و الان شبیه اون‌ها رو هم نمی‌تونی پیدا کنی…
    به امید حفظ آبروی ایران و ایرانی.
    امیدوارم شما هم همیشه پیروز و سربلند باشید.

  76. اشی گفته:

    سلام

    شرمنده قصد توهین و آزار ندارم اما خاطرات بسیار بدی از حجاب و مدرسه دارم و نام بسیج که مدیر دبستان به یدک میکشید. من حتی ۲۱ سال پیش هم از بسیجی ها میترسیدم . اون موقع تازه میرفتم دبستان، از حجاب بیزار بودم و مجبور شدم با مقنعه برم مدرسه و با جورابی که حتماً سفید نباشه… و مدیر دبستان ما خانمی همسر شهید و بسیجی بود که هر روز ما رو چک میکرد که مبادا جوراب سفید پوشیده باشیم …
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام از بنده‌ست اشی جان
    من چرا آزار ببینم!!؟ به نظر من،هر کسی مسئول عمل خودشه…
    من بهت حق می‌دهم که از دست اون مدیرتون، ناراحت باشی.
    اتفاقن ما هم در همون سالها، یک مدیر بسیجی‌نما داشتیم که خیلی بچه‌ها رو اذیت می‌کرد و موی بلندتر از دو سانتیمتر را ممنوع کرده بود و برای همین موی همه رو با خط‌کش اندازه می‌گرفت!!!
    بماند که دو سه سال بعد، به جرم اختلاس، از آموزش و پرورش، اخراجش کردند!!!
    توی هر قشری، خوب و بد، مخلص و غیر مخلص هست.

  77. عماد گفته:

    خدا قوت اخوی!
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: التماس دعا حاجی!

  78. رند خلوت نشین گفته:

    شبگیر جان تو هم؟؟؟؟
    بابا ایول……… اصلا فکرش هم نمیکردم که یه وقتی بسیجی بودی؟؟؟!!!!
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: آقا قیافه‌ی من رو شطرنجی کنید!!!
    ببخشید دیگه!!! آخه اون موقع امکانات نبود!!!

  79. سالی گفته:

    سلام شب گیر جان… نمی دونم چی بگم!!! همون موقع ها هم پشت پرده پر بود از جنایت که چون همه سر گرم جنگ بودن (ما که بچه بودیم) متوجه نمی شدن یا فکر می کردن جنگیدن و دست دشمن نیوفتادن مهمتره…. والا سال ۶۷ که هزارها فعال سیاسی و غیر سیاسی قتل عام شدن چی؟ اون روزم تجاوز بود… شکنجه بود… اعدامم بود… اما مردم اون روز گرم بودن و حالا تازه فهمیدن چی شده.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام خانم مهندس
    حرفت رو قبول دارم.من از اول انقلاب شاهد بوده‌ام که چقدر آدم، از طیف‌های مختلف کشته‌شده‌اند.من شاهد هرج‌و‌مرج‌های اول انقلاب بوده ام و جنگ رو هم دیده‌ام.به نظر من، تمام اون‌هایی که کشته شدند(چه با اعدام، چه با ترور، چه در جنگ و غیره)، همه قبل از هر‌چیزی، انسان بوده‌اند و یاد همه‌شون گرامی است.
    کاملن با حرفت موافق هستم.عامه‌ی مردم، گرم بودند و ناآگاه. ناآگاهی، بزرگترین درد برای یک جامعه است.
    من جایی در خاطرات همین آقای محسن‌ میردامادی که الان در زندان است خواندم که ایشان بعد از انقلاب یه روز میره دانشگاه تهران و دوچرخه‌اش را بدون قفل کردن، می‌ذاره بیرون دانشگاه و میره داخل…
    وقتی بر‌می‌گرده، می‌بینه که دوچرخه‌اش نیست!!! خیلی تعجب می‌کنه و سرخورده میشه!
    ایشون در خاطراتش گفته بود: اصلن باورم نمی‌شد که دوچرخه‌ام را دزدیده‌اند! ما تازه انقلاب کرده بودیم و قرار نبود دیگه توی این مملکت، چیزی به اسم دزد داشته باشیم!!!

  80. آیین گفته:

    منم این عکس ها رو دیدم اول فکر کردم یه برنامه عکاسی فشن با بک گراند جبهه و جنگ
    انصاقا خیلی هیکل مانکنیه. قبول باشه
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: من مخلصتم، پیتزا بیارم خدمت‌تون!!؟ :)

  81. shirin گفته:

    hi dear shabgeer
    !there r feelings u cant talk about
    !such as what i felt by reading this post
    !just tnx 4 reminding
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام از بنده است شیرین جان
    خیلی مواقع، این نگفتنی‌ها، مثل یه بغض در گلوی آدم گیر می‌کنه.
    شما لطف دارید بانو.

  82. ژول گفته:

    شبگیر عزیز سلام
    به نظرم بارزترین خصوصیت بسیجی واقعی حس وطن پرستیشه.همون باعث حفظ حرمتها و بزرگ منشیشون میشه.نه فقط بسیجی بلکه هر انسان آزاده وطن پرست.
    این روزها اما فقط قدرت و حفظ اون مهم هستش و وطن و وطن پرستی مفهومی نداره.
    ببخشید که اینطور میگم ولی باورم نمیشه “بسیجی” هم آدم خوبی باشه.حق بده من ۲۵ سالمه و بزرگانی رو که میگی داستانهاشون رو مثل افسانه خوندم و دروغ پنداشتم.
    به امید اندکی انسانیت و حس وطن دوستی(نه وطن پرستی!)از جانب این خونخواران
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام خانم مهندس
    حرف‌هایت رو قبول دارم و می‌خواهم یه چیزی رو بهش اضافه کنم:
    مهمترین خصوصیت یک بسیجی، بی‌ترمز بودنش بود! می‌دونی یعنی چی!!؟ یعنی اینکه اون موقع، یک بسیجی، اهل حساب و کتاب نبود.دنبال مادیات و دنیا نبود.فارغ از دنیا، بی‌ترمز می‌رفت روی مین.
    یه بسیجی، دنبال قدرت نبود.در بسیج، مثلن کسی که فرمانده‌ی گردان می‌شد، خودش رو مسئول همه می‌دونست و خودش رو همه جا “زحمتکش گردان” معرفی می‌کرد، نه فرمانده‌ی گردان.هیچ ریایی هم در کار نبود.
    نه ژول عزیز
    اون آدم‌ها واقعی بودند، اما الان اینقدر دوره و زمونه تغییر کرده که به نظر میاد داستان زندگیشون، افسانه است، نه واقعیت.

  83. نادیا گفته:

    سلام شبگیر جان .همیشه یادداشتهاتو میخونم اما کامنتی نمیذارم این بارنشدبرادر.سیلی از خاطرات به ذهنم سرازیرشد اون روزاکه خیلی سریع شد ۲۱ سال .واینکه یک آلبومی که وقتی اگردلت بیادو ورقی بزنی خیلیهاشون رفتند با عزت و حرمت .من تقریباهمسن شمام جبهه هم نرفتم اما شوهرم اونقدر با احترام و عمیق به آلبوم عکسهاش نگاه میکنه انگار داره موجودات مقدس رو میبینه .
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام از بنده است نادیا خانم
    اصلن اون موقع، همه‌چیز، یه جور دیگه‌ای بود.
    اون موقع، روزگار سختی بود، اما انگار که “سختی‌اش” از یه جنس دیگه‌ای بود.از جنس “سختی‌های” امروز نبود…
    مرسی از کامنت قشنگت.
    به آقای همسر هم سلام گرم بنده رو ابلاغ بفرمایید لطفن.

  84. نساء گفته:

    سلام مجدد
    راستش کتابی راجع به شهید باکری نخوندم ولی توو اینترنت خلاصه ای از زندگیشو خوندم و فرقشو با مسئولین امروزی کاملا درک میکنم و اینکه چرا باید امثال باکری و بهشتی شهید بشن و خیلی راحت آرمانهایی که داشتنو امثال مسئولین امروز به باد فنا بدن هنوز نفهمیدم. امثال من اون زمان که جمهوری اسلامی اومدحق انتخاب نداشتیم چون اصلا نبودیم ولی اینکه چرا اسمش جمهوریه ولی واقعا در عمل نیست فکر میکنم برمیگرده به نابود کردن همون آرمانا
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام از بنده‌ست نساء جان
    حق با شماست. جواب این “چرا” ، نابود شدن آرمان ‌ها و نابود شدن “آدم‌هایی” است که به اون آرمان‌ها ایمان داشتند.

  85. آیلار.ن گفته:

    سلام داداش گلم وقتی کامنت قبلی رو نوشتم اونقدر هیجان زده شدم که فرصت نشد تشکر کنم حالا مهم نیست که تصمیم داری این کار رو بکنی یا نه اما همین که بزرگواری کردی و از خودمم اجازه گرفتی برام یه دنیا ارزش داره تو اون لحظه به اندازه تک تک سلولهای بدنم خوشحال شدم مدتی بود که کسی تا این اندازه خوشحالم نکرده بود. منم ببخش که اومدم و با شما درد و دل کردم شما جای داداش ه نداشتم . یه آبجی که نمیشه حرفهاشو به داداشش نگه چه خوب جواب فرنوش رو دادین بهت افتخار میکنم داداشی.
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام از بنده‌ست آیلار خانم
    من هم به داشتن خواهر خوبی مثل شما،افتخار می‌کنم.
    فرنوش جان هم دوست خوب منه و انصافن جواب‌های خوبی هم میده.من امیدوارم که به زودی حقایق برایش روشن بشه و شاهد بازگشتش به آغوش اسلام باشیم!. :)

  86. negin گفته:

    بیست و یک سال پیش من ۳ سالم بوده , پروار و قبراق از شیر خشک و سرلاک کوپنی اینطوری که اسنادش موجوده ,داشتم برای خودم کلکسیونی از سوسکای داخل محوطه ی جمع میکردم و بعد در جواب تذکر های خانواده که اینا کثیفن با دقت تو دستشویی خونه می شستمشون.
    ۲۱ سال پیش احتمالا هر روز منتظر بودم بابا بیاد و اون پوتیناشو در بیاره و بغلم کنه.
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: به به! چه بچه‌ی دوست‌داشتنی‌ای بوده‌ای تو!!! اصلن هم چندش نبودی!!!
    به نظرم بهتره خیلی قدر والدینت را بدونی نگین جان!
    من اگر یه همچین بچه‌ای داشتم، همون روز اول می‌انداختمش توی ماشین رختشویی تا بازی کردن با سوسک، از یادش بره!!! :) :)

  87. negin گفته:

    یادم رفت بگم اگه عقلم میرسید و میدونستم ۲۱سال بعد چی به سرمون میادحتما دم یکی از اون مارمولکارو همونجا قورت میدادم.
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: والله اگر ما هم عقلمون می‌رسید، همون موقع کروکودیل درسته قورت می‌دادیم!!!

  88. جینا گفته:

    سلام ! چقدر خوشحال شدم که هک دراومدید !!!! به سلامتی ایشالله !!!!
    کل پست های تازه رو خوندم و تقریبا از خنده مردیدم ! انصافا انقدر با مزه می نویسید که آدم نیم تونه بی خیال بشه و نخونه !
    دادگاه گلابی که حرف نداشت ! اون نمودارا و توضیحاتشونم که :) )….

    اما پست آخر و اینکه ۲۱ سال پیش بسیجی بودید. ….نمی دونم چی باید بگم. جا خوردم و فکرم مشغول شد….
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام از بنده‌ست جینا جان
    یه جوری نوشته‌ای “به سلامتی ایشالله” که یه لحظه احساس کردم الان سر سفره‌ی عقد نشسته‌ام!!!
    دیدی ملت توی مجلس عروسی، می‌گویند:به به! به سلامتی ایشالله! زندگی خوب و بچه‌های زیاد!!! ماشاالله!!! ایشالله خدا براتون بسازه!!! :) :) :)
    شما لطف دارید و خوشحالم که باعث انبساط خاطرت شده‌ام.
    فکرت رو زیاد مشغول نکن! من از این سورپرایز‌ها! زیاد دارم خواهر من. :)

  89. ماه مون گفته:

    می دونی تا حالا چند بار این متن رو خوندم.
    می دونی شبگیر من فکر می کنم اون وقتا مردم همدیگرو بیشتر دوست داشتن حرمت ها حفظ میشد میدونی یادم می یاد یه شب بابام نبود رفته بود ماموریت نصفه شبی آژیر زدن خوب می دونی خارگ خیلی برا ی صدام ملعون عزیز بود یادم می یاد وقتی اومدیم که بریم سنگر مرد همسایه دست منم گرفت تا یه وقتی نبود پدرم رو احساس نکنم و پای به پای بچه خودش به منم دلداری می داد که نترس ولی حالا چی دیوار خبر از دیوار نداره چه برسه همسایه از حال همسایه …
    جنگ سخت بود اما برکت داشت و جنگ بد بود اما برکت داشت .
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:دقیقن درست می‌گی دوست خوب من.
    روزگار سختی بود، اما سختی‌اش با الان خیلی فرق می‌کرد.نمی‌دونم، شاید اون موقع خیلی به آینده امید داشتیم.شاید خیلی به خودمون امیدوار بودیم و شاید هم هردو!

  90. درســــا تیتان گفته:

    کلی متحول شدم! باور کن
    راستی مگه شما چند سالته که ۲۱ سال پیش عضو بسیج بودی؟!!!!!!! ( آیکون تشویش)
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: یعنی الان منتظری من بگویم که توی این عکس‌ها، چهار ساله هستم!!؟ :)
    تشویش رو از خودت دور کن! من اون موقع ۱۹ سالم بوده و الان چهل سالمه.

  91. نهال گفته:

    به نام خداوند بزرگ
    بیست و یک سال پیش من در چنین روزی داشت ۴ سالم میشد
    اما در مورد بسیجی ها که شما بودید همیشه بهتون غبطه خوردم نه به خاطر اینکه بسیجی بودید نه فقط به این خاطر که به عقیدتون ایمان داشتید مطمئن به درستیش بودید
    حالا چه فرق می کنه چاق یا لاغر کچل یا مودار
    مهم فرصت اینو داشتن که اطمینان به عقیده ای داشته باشیم که ما الان نداریم ماهایی که صدای که تو کودکیمون شنیدیم و الان خاطره گنگی ازش یادمون صدای ترس بود و رشادت خیلی ها
    شاید بیست و یک سال بعد کسی غبطه ما نخوره چون ما در عقیده بزرگ شدیم و بی عقیده بار اومدیم این شد که ما هم سه گروه شدیم گروهی که فکر می کنند که می تونند عقاید جون های بیست و یک سال پیش رو داشته باشند که البته الان کار کردی نداره گروه دوم که بی خیال شدن و پی زندگیشونن و گروه سومی که من هم جز اونا هستم موندیم که چه باید کرد و چه باید اندیشید
    زیبا بود.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: نه دوست من.خودت و هم‌نسلانت را دست کم نگیرید…
    شما نسل اصلاح‌طلبید و بسیار آگاه‌تر از نسل ما.نسلی هستید که بدون ترس، به دنبال خواسته‌های مدنی‌یتان هستید.
    من همین الان هم به شما غبطه می‌خورم.

  92. آکی گفته:

    وای… چه عمو شبگیر جوونی… :-) البته الانم هستاااا
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: مرسی آکی جان
    یه پیتزا طلبت بابت تعریف آخرت!!!

  93. رایکا گفته:

    نوچ نوچ نوچ نوچ نوچ نوچ نوچ نوچ نوچ نوچ نوچ نوچ نوچ نوچ نوچ نوچ نوچ نوچ نوچ نوچ نوچ نوچ
    یعنی نامیدم کردی
    یعنی کاش پام و اینجا نذاشته بودم و عکس مو دارتو نمی دیدم….
    الان حس کسی رو دارم که با احساستش بازی شده متاسفم…
    خودت بشین منطقی فکر کن کارت درست بود حالا که اینهمه کچل به تو اقتدا کردن اینجوری از خودت عکس مودار در کنی؟؟؟؟؟
    باید چبران کنی…. خوب؟ عکس کچل و شکم گنده بزار اینجوری شاید….
    این عکسا مال چه ماهی تو ۲۱ سال پیشه؟ مردادش من به دنیا اومدم
    مگه تو چند سالته؟
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:من یه چیزی رو نمی‌فهمم برادر
    تو که نه کچلی و نه شکم گنده! پس چرا چی اینقدر سنگ ما! رو به سینه می‌زنی و دوست داری خودت رو قاتی ما کچل‌ها بکنی!!؟
    پسرم، تو بیست‌و یک سالته و الان باید هیکلت ورزیده باشه و سرت پر مو! اگر قرار بود من در بیست‌ویک سالگی، مثل الانم باشم، باور کن همون موقع دق می‌کردم.
    تو جوانی و آینده مال توست رفیق.
    یک شاعر گواتمالایی در این رابطه می‌فرماید:اوکاتیتا تیکانانا بی سالتان اوکی!!!
    که ترجمه‌ی فارسی‌اش میشه:
    گوهر خود را هویدا کن، کمال این است و بس‏
    خویش را در خویش پیدا کن، کمال این است و بس‏
    سنگ دل را سرمه کن در آسیاى رنج و درد
    دیده را زین سرمه بینا کن، کمال این است و بس‏
    پند من بشنو به جز با نفس شوم بد سرشت‏
    با همه عالم مدارا کن، کمال این است و بس‏
    چند مى‏گویى سخن از درد و رنج دیگران
    خویش را اول مداوا کن، کمال این است و بس‏
    سوى قاف نیستى پرواز کن بى پر و بال
    بى‏محابا صید عنقا کن، کمال این است و بس‏
    چون بدست خویشتن بستى تو پاى خویشتن‏
    هم به دست خویشتن وا کن، کمال این است و بس‏

  94. متین گفته:

    سلام برادر مهرزاد (= مهرداد + زاهد )!

    فکر کنم قبلنا گفته بودین که یه دوستتون هم تو جنگ شهید شده . نمیدونم شایدم اشتباه میکنم . ولی چرا تا الان هیچی نگفته بودین ؟ بابای منم همین جوریه . فقط بعضی موقع ها که تلویزیون فیلم جنگی منگی نشون میده یا مثلن میخواد فرزاد و نصیحت کنه از خاطراتش میگه . اونم فقط شبایی که نگهبانی داشته !

    یه چیز بگم ! ناراحت نشین . حرف دلم و میگم . فکر میکنم تو نا آگاهی ما از دفاع مقدس و اتفاقات خوبی که تو اون ۸ سال افتاد ، کسایی مثل شما که تو بتن ( بطن ؟! ) ماجرا بودن ولی همیشه سکوت کردن هم مقصرید . { الان فهمیدین چی شد ؟! } .

    یه چیز دیگه هم بگم . کاشکی میشد همه ی بچه های هم سن و سال من و ، همه ی کسایی که قبلنا تو جبهه بودن و یه چیزای دیگه براشون مهم بود و الان یه چیز ه دیگه و همه ی این از خدا بی خبرا { متوجه این که ! } رو همه با هم میبردن اردوهای راهیان نور ! کلن دسته جمعی حال میده .

    + ” اندکی صبر ، سحر نزدیک است ” یعنی باید صبر کنیم یه امام خمینی دیگه به وجود بیاد ؟ تا اون موقع ما مردیم که .
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام متین عزیز
    درسته.یکی از صمیمی‌ترین دوست‌های من که چهار سال باهم همکلاس بودیم، توی جنگ شهید شد.
    ببین دوست من، اون موقع، وظیفه‌ی ما دفاع از این مرز و بوم بود و فکر می‌کنم وظیفه‌مون رو هم خوب انجام دادیم. اما بعد از جنگ یه عده پیدا شدند و آنچنان سهم‌خواهی راه انداختند، که مجالی برای بچه‌های جبهه باقی نموند.
    اونایی که توی جنگ، با نهایت اخلاص شرکت کردند، هیچوقت کسی رو مدیون خودشون ندونستند و هیچ‌وقت از کسی طلبکار نشدند.
    شاید این دو عامل باعث شد که کسی زیاد از جنگ صحبت نکنه.
    اما نسل شما، نسل پوینده،آگاه و کنجکاوی است و خودش به زودی حقیقت رو می‌فهمه و راه خودش رو پیدا می‌کنه.
    اندکی صبر، یعنی اینکه یه خرده صبر کن! اگر امام خمینی نیست، خیلی‌های دیگه هستند!!! در جریانی که!!؟

  95. سها گفته:

    کلافه شدم اینقد نوشتم و هیچ کدوم از نظرام ثبت نشد. (یه عالمه گریه با زبون روزه)
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:خوشحال باش خواهر من! اشک‌هایت را پاک کن!
    اینجانب در همین جا اعلام می‌کنم که شما پیروز هستید و وردپرس را شکست داده‌اید!!! :) :)

  96. خانم ثابتی گفته:

    چرا باید این بعد از ظهر در میانه ی خواب و بیداری یاد این نوشته ی تو بیفتم و وحشت کنم که مردی در میانه ی آتش در تردید شکست و پیروزی ایستاده و این بار او نیست که ناجی است. او کمک می خواهد. چرا باید فکر کنم همه اش که او شال گردن نداشت و توی متن سردش بود و حتما نمی داند آنچه او را به ماندن و برگشتن به پشت خاکریز ها در همیشه ی سالها فرا می خواند ، دست های بی تاب زنی است که همین حوالی برایش شالی گرم می بافد.
    صدا کنم شبگیر و مثل مادری که فرزندش را در بحبوحه ی گم کردن صدا می کند پیدایت کنم . نه نه. نفش مادری را برای این زن در این کامنت دوست ندارم. قضیه ی مال بیست و یکسال پیش است. بگذار این بار مادر نباشد. جوان باشد. یکی باشد که آتش را شبیه تو دیده . اندازه ی تو باشد. به دعوت تو بر گردد به ۲۱ سال پیش. صدایت کند. بنشاندت پشت میزی که چوبش را از نخل شکسته ای ساخته. دستت را بگیرد و بگوید اسمت چیست. بگویی از این به بعد شب گیر می شوم. بپرسد تو که لب هایت اینهمه قادر است بخندد و بخنداند پس چرا چشم هایت اینهمه اشک و تو ساکت شوی و همچنان خیره ای تلخ تلخ تلخ.
    شب گیر قبول کن هذیان بنویسم. خواب جنگ دیده ام. بلند شدم آمدم در اتاقی از خانه ات که اینجا باشد پناه گرفته ام . یاد آن روز افتادم که میان اینهمه سرباز تنها خودم هموطن خودم بودم. این پست من را خوانده ای.
    http://discourse.persianblog.ir/post/142
    گفته بودم کاری کنید از شما بدم بیاید. خوب شما ها یعنی تو و مردان نسل تو اصلا کاری بلد نیستید که آدم از شما بدش بیاید. شما درست در سر بزنگاه نقاب را کنار می زنید و آنچه از شما در چشم می نشیند دو پرنده ی زخمی است که از خاطره ای دور و سخت کز کرده. سینه های تو و نسل تو مختومه نمی شود. همیشه خونی تازه از انار در رگ دارد. با تلنگر نیشتری از قلب تان عشق و درد بیرون می ریزد.
    شبگبر که پشت آن میزی نشسته ای که من ضیافتش را در میانه ی این نوشته ترتیب داده ام. دستت را جلو بیاور. این بار من می خواهم بی پناهی این دست ها را مرحم باشم. می خواهم بگویم بیست و یک سال پیش تو مهری خورده ای و در لباس گوزن وحشی و خرامی نشسته ای که هیچ گرگی تا امروز نتوانسته کپی برابر اصل شما باشد.
    در مقابل صبر و سکوت نسلی که اراده ی معطوف به عشق اش را حاکمان اراده ی معطوف به قدرت به تاراج بردند تعظیم می کنم. بیست و یک سال پیش تو کسی شده ای که من دیده ام و باور کرده ام.
    _____________________________
    شب‌گیر: سلام خانم ثابتی عزیز
    با شما وعده کرده بودم که دیشب پاسخ‌تان را بدهم،اما نشد و نخواهد شد!.اصلن من چرا اینچنین می‌نویسم!!؟ من که نه از جادوی شما در چینش کلمات، نشانی دارم و نه از دایره‌ی لغات شما، بهره‌ای…
    پس بگذارید با همان سبک عامیانه‌ی خودم پاسخ‌گو باشم!!!
    با سلام مجدد!
    خانم ثابتی عزیز،این کامنت زیبای شما را بارها و بارها خواندم…
    هربار هم از خواندنش، بغض گلویم را می‌گیرد و چشمانم پر از اشک می‌شود.
    خانم ثابتی،گفته‌اید :من و هم نسلانم،نمی‌توانیم بد باشیم…
    من فکر می‌کنم من و مردان هم‌نسلم، محکوم بوده‌ایم به این سرنوشت، محکوم بوده‌ایم به بد نبودن…
    می‌دانید چرا!!؟ یک لحظه فکر کنید و ببینید کدام نسلی بوده که شاعرانی چون شاملو،اخوان،فروغ و آتشی را با هم تجربه کند؟
    کدام نسلی بوده که دولت‌آبادی، احمد محمود،ابراهیمی را با هم تجربه کند؟
    کدام نسلی را سراغ دارید که مترجمانی چون شاملو، شهباز،فرزانه، به‌آذین،همایون پور را با هم تجربه کند، مترجمانی که به یکباره، درهای ادبیات جهان را به روی ایرانی‌ها گشودند…
    یادمان باشد که آن زمان، اوقات فراغت، بیش از الان بود و سرگرمی کم.
    من هیچ وقت به نسل امروز بابت مطالعه نکردن،خرده نمی‌گیرم، شاید اگر ما هم چنین امکاناتی داشتیم، اصلن هیچ وقت کتاب نمی‌خواندیم!
    یعنی می‌خواهم بگویم که این مطالعه و اندیشیدن، وظیفه بود، نه اسبابی برای افتخار.
    حال از کسی که مهمترین دوره‌ی زندگی‌اش را با خرمگس وینیچ گذرانده، چه انتظار دیگری باید داشت؟ مگر خود شما بارها خود را در نقش “اِما” ندیده‌اید!!؟
    از کسی که “باخت زندگی” را از ملخوف‌های دن آرام آموخته؛ چه انتظاری باید داشت؟
    این نوشته‌ی شما، همان تلنگری است که خودتان فرمودید، تلنگری که باعث می‌شود زخمی کهنه سر باز کند، زخمی که حتی گذشت زمان هم مرهمی بر آن نبوده است…

  97. maneli گفته:

    mehrdad jaan
    jaryan chiye, faghat commente band e taeed nashode hanooz?
    lol
    miss u
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: نه مانلی جان، از این به بعد کامنت‌ها رو اول پاسخ می دهم و بعد تایید می‌کنم.فکر کنم اینجوری، برای دوستان بهتر باشه.
    خیلی مخلصم بانو

  98. sally گفته:

    salam rasti mersiiiiiiii ke davatamo ghabol kardi …. hamishe motafavet minevisi…. axat kheili khande dar boud bebakhshin
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: خواهش می‌کنم، شما ببخشید که عکس‌های ما خنده‌دار بود!!! باز هم ممنون از دعوتت و خیلی لطف کردید.

  99. فرنوش گفته:

    سلام ومرسی از جواب کامنت.من هم با شما هم در این مورد هم عقیده هستم که باید صبر کنیم تا حقایق روشن شوند .جناب شبگیر اگر من منبع اطلاعاتم را فقط به قول شما به کی هان بسنده می کردم الان در وبلاگ شما مزاحم نبودم و حس کنجکاوی در مورد حقایق منو آزار نمی داد.من هم موافقم کسی که به اشتباه خود پی برد صادقانه اینجا اعتراف کند به امید روزی هستم که اعتراف شما را در همین وبلاگتان بخوانم(آیکون لبخند)و در مورد شناخت شما:جسارتا فکر نمی کنید چون به گذشته خود وفادار نماندید دق نکردید؟؟؟؟
    یک موضوع بی ربط:از میون همه پست هایی که نوشته بودید پست نه مثل همیشه را چندین بار خوندم و هر بار اشک ریختم شاید به خاطر اینکه من هم مثل شما این درد را حس کردم.
    بازهم به خاطر حسن نظر ولطف شما ممنون وسپاسگزارم.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام از بنده‌ست فرنوش جان
    خب من اولین اعترافم را می‌کنم!!!در مورد منابع اطلاعات، حق با توست و من حس کنجکاویت را ندیده گرفتم.اشتباه از من بوده و قصد جسارت نداشتم.بابت این اشتباه، صمیمانه معذرت می‌خواهم.
    ببین من و تو چه تفاهمی داریم! من هم مثل تو “به امید روزی هستم که اعتراف شما را در همین وبلاگ بخوانم :)
    من اصولی داشته‌ام که هنوز هم به آن وفادارم.هیچ وقت هم از گذشته پشیمان نیستم(به جز همون یک مورد که اصلن ربطی به این ماجرا نداره، اما حتمن یه روزی در موردش خواهم نوشت، شاید اواخر آذرماه امسال)
    اما باورکن که این روزها دلم خیلی خون است.من قبلن هم بهت گفته‌ام که نگرانم، نگران آینده‌ی این مملکت.
    پ.ن۱: صمیمانه بهت تسلیت می‌گم.میدونم که چقدر درد سختی است و میدونم که چقدر رنج کشیده‌ای و می‌کشی. همدردی من رو پذیرا باش رفیق.
    پ.ن۲: راستی تو دختری یا پسر؟ اعتراف کن!!؟

  100. رایا گفته:

    بسیج اون موقع باعث افتخار بود ولی حالا ….
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: ولی حالا…
    پ.ن: حالا شده همونی که تو می‌دونی و من و بقیه‌ی ملت!!!

  101. نرگس گفته:

    آقا به جان خودمون ما شما رو تازه کشفیدیم به مولا! آقا عمرا دیگه دست از سرتون برداریم! والله ما هرجا میاییم از ارادتمون به شهدا و بروبچز جبهه رفته و به عبارتی
    بسیجی های اون موقع ها حرف بزنیم،می پرن وسط حرفمون که:به تیریپت نمی خوره این حرفها ها! بابا به جان خودمون یه چیزی… یه چیزی ناجور قلمبه می شه
    بیخ گلومون وقتی…

    “…” اونی که به “…” کشید اعتقاداتمون رو،

    آآآآه… اشک….
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: من چاکر‌خواتم به مولا!
    بی‌خود می‌کنند که می‌پرند وسط حرف شما، شما تیریپت حرف نداره خواهر من!.
    اشک‌‌هاتو پاک کن آبجی، این اشک‌ها قیمت داره به مولا!!!

  102. ر د ک گفته:

    نمیدونم این بسیج چه حکمتی داره ولی اول همه رو جذب میکنه ولی بعد همه رو دفع میکنه. یه زمانی همه به بسیجی بودن افتخار میکردن ولی الان برعکس شده.
    اگه مطهری زنده بود به جای کتاب جاذبه و دافعه علی، کتاب جاذبه و دافعه بسیج رو مینوشت . ولی فکر کنم جاذبش یه خط بود و دافعش ۱۰۰۰ صفحه …
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:شاید اگر امثال مطهری زنده بودند، قضیه عکس بود، یعنی جاذبه‌اش هزار خط بود و دافعه‌اش یک خط هم نمی‌شد، البته شاید!!!

  103. اشی گفته:

    سلام دوباره

    بدون آنتی فیلتر نمیشه وارد وبلاگ شما شد، نمیدونم این مشکل خط اینترنتیه که من استفاده میکنم یا خیر؟
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام از بنده‌ست
    واقعن!!؟ (ایکون سکته‌ی ناقص!!!)
    آقا من نبودم!!! آقا به خدا همه‌اش تقصیر موسیو گلابی بود!!! آقا ما رو نگیرید! بروید و موسیو رو بگیرید!!! :) :) :)

  104. ماندانا گفته:

    درود به شبگیر اورجینال … “هر سکه می شه قلب باشه اما هرچی قلب شد دیگه دل نمی شه”
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:می‌بینی اوضاع رو ماندانا جان! به جان خودم دو روز دیگه نمونه‌ی چینی شب‌گیر هم ساخته می‌شه!!! :)
    پ.ن:نه دیگه این دل، واسه ما دل نمیشه!

  105. رها گفته:

    شبگیر جان این شلوار ۸ جیبت اصله!! عجب تو مد بودی پسر! :)
    از شوخی گذشته،متاثر شدم از گذشت زمان و گذشت حافظمان!
    خدایتان پناهتان دارد از گزند.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب گیر:نه بانو، شش جیبه و اون موقع همه چیز اصل بود و هیچ‌چیز تقلبی نبود،حتا شب‌گیر!!!
    بنده هم متاثرم رها جان.

  106. نانسی گفته:

    این داستانی که توی وب لاگ نقطه نگاشته شده ….جریانش چیه!!!!!!!؟؟
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب گیر: هیچی! یه نفر راه افتاده و به اسم من، این ور و اونور کامنت میذاره!!! قسمت جالبش هم اینه که همه جا خودش رو “شب‌گیر قلابی” معرفی می‌کنه!!! احتمالن نگران اینه که مبادا با من اشتباه گرفته بشه!!!

  107. مینا گفته:

    شبگیر جان سلام!انتظار همه چی رو داشتم جز اینکه ببینم قبلا بسیجی و جبهه رفته،بودی!این پستت یه حرفای دیگه رو زد گویا…بماند!می خواستم بگم که هر روز یه چیز جدیدیو پیدا میکنم واسه اینکه بیشتر دوستت داشته باشم!باور کن!جدای از پستت که خیلی محظوظم کرد دیدم نوشتی که:پینک فلویدباز بودی!!!اصلا از آدمی مث تو،چیزی جز این انتظار نمیره…آخرشی به توان n!!و این پستت ارتباط مستقیم داره با Perfect Sense!!
    یه چیز دیگه:سالی که این عکس رو گرفتی،من تازه به دنیا اومده بودم!
    این هم تقدیم به تو:Perfect Sense -Part2
    Can’t you see
    نمی بینی؟
    It all makes perfect sense
    خیلی خیلی فرق می کنه
    Expressed in dollars and cents,
    دلار و سنت
    Pounds, shillings and pence
    پوند و شیلینگ و پنس
    Can’t you see
    نمی بینی؟
    It all makes perfect sense
    خیلی خیلی فرق می کنه

    Little black soul departs in perfect focus
    یه روح کوچولوی سیاه(یه سرباز) با یه هدف گیری عالی از بین می ره
    Hold on soldier
    تحمل کن سرباز
    Prime time fodder for the News at Nine
    ساعتای اولیه ی (این جنگ)خوراک خبر ساعت ۹ ه!
    Hold on, hold on soldier
    تحمل کن سرباز
    Darling is the child warm in the bed tonight
    محبوبت الان راحت خوابیده

    [Marv Albert:] “Hi everybody I’m Marv Albert
    سلام به همه!من مارو آلبرتم
    And welcome to our telecast
    و به برنامه ی تلویزیونی ما خوش اومدید
    Coming to you live from Memorial Stadium
    از استادیوم مموریال در خدمت شما هستیم
    It’s a beautiful day
    روز زیباییه
    And today we expect a sensational match up
    و ما الان منتظر یه مسابقه ی حساسیم
    But first our global anthem”
    اما اول از همه سرود جهانیمون رو می خونیم

    Can’t you see
    نمی بینی؟
    It all makes perfect sense
    خیلی خیلی فرق می کنه
    Expressed in dollars and cents,
    دلار و سنت
    Pounds, shillings and pence
    پوند و شیلینگ و پنس
    Can’t you see
    نمی بینی؟
    It all makes perfect sense
    خیلی خیلی فرق می کنه

    [Marv:] “And here come the players
    مارو: و حالا بازیکن ها دارن میان
    As I speak to you now, the captain
    همین الان که دارم با شما صحبت می کنم کاپیتان تیم
    Has his cross hairs zeroed in on the oil rig
    روی اون پایگاه نفتی متمرکز شده
    He’s at periscope depth
    داره به پریسکوپ(دوربین زیر دریایی)دقت می کنه
    It looks to me like he’s going to attack
    به نظر می رسه که انگار می خواد بزنه بش
    By the way did you know that a submarine
    به هر حال،شما اون زیر دریایی رو می شناسین؟
    Captain earns 200,000 dollars a year”
    کاپیتان ماهیانه ۲۰۰۰۰۰ دلار درآمد داره
    [Edward:]“That’s LESS tax Marv”
    ادوارد: این مالیات کمتره
    [Marv:]“Yeah, LESS tax
    آره مالیات کمتر
    Thank you Edward”
    ممنون ادوارد
    [Edward:]“You’re welcome”
    خواهش می کنم
    [Marv:]“Now back to the game…he fires one…yes
    حالا برمی گردیم به بازی…اون ،یکی رو کشت…آره
    There goes two; both fish are running
    داره دومیم می کشه….هردو ماهی(سرباز)دارن فرار می کنن
    The rig is going into a prevent defense
    داره آرایش نظامی می گیره
    Will they make it? I don’t think so”
    آیا این کارو می کنن؟فکر نکنم!
    Look out!
    نگاه کنین!
    Look at that baby burn!
    نگاه کنین اون بچه داره آتیش می گیره!داره میمیره

    Can’t you see
    نمی بینی؟
    It all makes perfect sense
    خیلی خیلی فرق می کنه
    Expressed in dollars and cents,
    دلار و سنت
    Pounds, shillings and pence
    پوند و شیلینگ و پنس
    Can’t you see
    نمی بینی؟
    It all makes perfect sense
    خیلی خیلی فرق می کنه
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام مینا جان
    راستش را بخواهی، من فکر کردم این پستم، خیلی از دوستان را شوکه می‌کند. ولی برعکس خودم از خوندن خیلی از کامنت‌ها شوکه شده‌ام…
    اکثر کامنت‌ها آنچنان زیبا بوده که برای پاسخ دادن به هرکدامشان، کلی فکر کرده‌ام.بین خودمون باشه! خیلی وقت‌ها هم کم اورده‌ام و فقط یه چیزی گفته‌ام که دور هم باشیم!!! :)
    برای بچه‌های دوره‌ی ما، پینک فلوید گوش کردن، چیز عجیبی نبود، ولی برایم جالبه که در نسل جدید هم کسانی هستند که از پینک فلوید لذت می‌برند.
    یه بار خانم ویولت، آهنگ دویژن بل را گذاشته بود توی وبلاگش و اندکی هم توضیح داده بود که از این آهنگ پینک خوشم می‌آید.اما در کامنت‌های همان پست،یکی دوتا از دوستان به خانم پینک اشاره کرده بودند!!! :)
    شما به بنده لطف دارید و من هم شما رو دوست‌تون دارم و خوشحالم که دوست خوب و آگاهی چون شما دارم.
    از حسن سلیقه‌ای که به خرج دادی هم خیلی ممنون و انتخاب کاملن به جایی بود.

  108. مینا گفته:

    واسه ترجمه ی بد هم شرمنده…غرض تقدیمِ اصلِ متن آهنگ بود!
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:خواهش می‌کنم، این چه حرفیه؟ خیلی هم ترجمه‌ی خوبی بود و باز هم از حسن سلیقه و انتخاب به جایت تشکر می‌کنم دوست خوب من.

  109. سحر گفته:

    واقعا این عکسا، عکس توئه!!!!!!!!! اگه آره، چقدر عوض شدی!!!
    آخه جدای از کچلی موهات هم تیره‌تر بود.
    به هر حال قرار نیست اینجا همه حقیقت رو ببینیم….ولی حرفات حقیقت تلخی بود هر جند دلنشین! که اون هم به خاطر قلم شماست.
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: خب وقتی غلظت مو کم بشه، روشن‌تر هم به نظر میاد دیگه!!! :)
    شما لطف دارید دوست من.

  110. نانسی گفته:

    …………………..حالا من یه چی گفتم ….توچرا بی سوات بودنم زدی توسرم ……حالا دلم خوش بود یه کلمه وینچستریاد گرفتم ….کی به کیه ….شتر با….بار داره تو مملکت خورده می شه بزار ما هم با وینچستررگبار ببندیم عزیزه جانه مادر………..حالا گیرم …گولم گولم. ….چی ؟؟؟گلگودن …گولگون ….چی …از همونا بشم. ……

    اون موقع برو بچ یه سایت برام می زنن به اسم نانسی زلزله به ملکوت گولن گولن پیوست ………………………حالا جانه من یواشکی بگو گلنگدن یعنی چی ؟؟؟؟؟؟؟؟ دستی دستی گول گلدونه نشم !!!!! ههههههههههههه

    عزیزمی شبگیر…..خداشاهده برام خیلی عزیزی و بااحترام …خیلیییییییییییییییییییی
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:آره!!؟ اینجوریه!!؟ خب پس هیچی! شما با همون وینچسترت بیا و ملت رو بمباران کن!!! کی به کیه!!! :) :) :)
    شما نگران اسم اون سایت نباش نانسی جان!
    دور از جون شما و زبونم لال، بعد از ۱۲۰ سال، روم به دیوار!اگر انشاالله یه بلایی سرتون اومد، خودم یه اسم خوب انتخاب می‌کنم! وکیلم!!؟
    پ.ن: من مخلصتم نانسی جان و شما تاج سری.خیلی خیلی ارادتمندم.

  111. یکی همین دور و برا (ها) گفته:

    سلام
    راستش نمی دونم چی شد که شروع به نوشتن کردم اما اگر یادت باشه یه نوشته ای رو بهت دادم درباره سالهایی که گذشت ، اون برای این پست نوشتت
    اما
    راستی بیست و یک سال پیش که خیلی ها به دنیا نیامده بودن و امروز از این دنیا رفتند
    سال ۶۷ دبیرستان – راهنمایی – چه فرق میکند سال های دفتر های کاهی
    کارتون های قشنگ و واهی
    روزگار موشک وبمباران
    ماشینهای یکرنگ
    و تنها دو کانال تلویزیون
    سال های همه چیز کوپنی
    اتوبوس دو طبقه تجریش – پارکشهر
    اون سالها هنوز امامزاده صالح درخت چنار داشت و اون کفاش پیر زیرش بساط می کرد
    ۲۱ سال پیش را با تمام سیاه وسفیدیش به این روزگار رنگی ترجیح میدم
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام از بنده است آقا سید. فدای یه قلپ ته چایی‌ات! چطوری رفیق؟

    از انقلاب گنگ خاطره‌هایی
    صدای گلوله-گاز اشک‌آور- لباس‌های گُلی و خونی‌ـ دویدن‌ـ ترس – گریه – خنده
    . انقلاب شد:
    شادی – الله الله
    بوی گل سوسن و یاسمن
    و عطر گنگ یک فضای جدید
    و ناگهان
    غلطیدن به دهه‌ ۶۰
    با پیش‌ درآمد جنگ و “پول گلوله و تیرباران”
    بوی گلاب، جنگ و آزادی خرمشهر
    و انگار جنگ می‌خواست تمام بشود
    نشد، نشد،شاید نباید می‌شد!
    قطار سرباز‌ها- تاول‌های شیمیایی – کوپن
    دو کانال تلویزیون – گشت ثارالله- کمیته -تیراندازی و خانه‌ی تیمی
    بهترین کارتون، مدرسه‌ی موشها بود!
    آژیرهای رنگارنگ و پناهگاه-آغوش امن پدر
    و صدای انفجار و آسودگی همراه با رذالتی ناخواسته
    جنگ جنگ تا پیروزی
    موشک موشک موشک
    و ناگاه بدون کربلا
    جنگ تمام شد.
    ای وای
    صبح‌های جمعه، اتوبوس‌های بهشت‌زهرا و مادرانی که نمی‌خواستند خمیدگی قامتشان، از پس چادر نمایان باشد.
    و پیر رفت، چهل روز یک کانال تلویزیونی.
    جریان زندگی -سال‌های سازندگی.
    تورم
    تورم
    پروژه‌های کلنگ خورده، نویسندگان کتک خورده
    آمدند و رفتند،دیدیم و هیچ نگفتیم
    پرسیدند، هیچ نگفتیم
    زدند و هیچ نگفتیم،بردند و هیچ نگفتیم و تنها بغض کردیم.
    بغضمان را با هم تقسیم کردیم.گریه‌هایمان را…
    عزایمان را با سه-چهارم به سر می‌رسانیم
    و عروسی‌مان را با شش-هشت!
    چقدر استعداد شاد زیستن داریم!!!
    پ.ن: امانت‌دار خوبی هستم حاجی!!؟

  112. بهار گفته:

    بیشتر شبیه یکی از شهیدایی
    نکنه شهید شدی؟همون شهید معروفه
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب گیر: من که قبلن گفته‌ام جزو کشته‌شده‌ها هستم، اما از اون بچه‌معروف‌ها نبوده‌ام خوشبختانه!!!

  113. سها گفته:

    اونموقع که مینوشتم و هیچ کدوم از نظرارو نمیدیدم اینقدر شاکی شدم که از پس سیستم وردپرس هوشمندتونم براومدم انگار.
    نمیدونم واقعا فکر کردین من پسرم یا اینکه اینم از اون شوخی ها بود که منو برادر خطاب فرمودید اما اگر نظر بنده رو بخواین ترجیح میدم که خواهر خطاب بشم سرور.:)))))))))
    مرسی بابت حوصله ای که به خرج دادین و ۴ بار تکرار یک نظر و این حرفا…………..
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: شما بنده و وردپرس را به بزرگی خودت ببخش خواهر من.
    جدن؟ من فکر می‌کردم که “سها” یک اسم پسرونه است. باز هم معذرت.
    وظیفه بود سها جان و مرسی از پشت‌کار بی‌نظیرت!

  114. کسی که مثل هیچ کس نیست گفته:

    واقعا تکان دهنده بود… و خیلی زیبا. من با اجازه شما رو لینک کردم تا همیشه مطالبتون رو بخونم…. ممنون
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: مرسی از لطف‌تون و بنده رو شرمنده کردید.

  115. خانوم زیگزاگ گفته:

    به جان زیپزاگ نباشه به جان شما من اینجا کامنت گذاشته بودم!!! کوش؟ اومده بودم دنبال جوابیه‌ش…
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: اینقدر به مقدسات قسم نخور خواهر من!!! :)
    نه به جان خودم من برای این پست، از شما کامنتی نداشتم.
    به خدا من هنوز حاجی نشده‌ام و حلال و حروم، سرم میشه!

  116. Ameh Khanoum گفته:

    تو???!!!! بسیجی بودی عمه???!!! یعنی اقلیت بگیر و اقلیت آزارده و اقلیت بکش بودی !
    متاسفم… )-: خیلی زیاد
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب گیر: جانم!!؟ عمه خانم، شما بزرگ مایی و از شما بعیده که بخواهید اینقدر زود قضاون کنید.بنده در همون دوران جنگ هم “عراقی کش” نبودم، چه برسه ایرانی کش!. زمان جنگ، وظیفه‌ی بنده، ساخت سنگر و خاکریز بود.

  117. آقای رگبار گفته:

    از وبلاگ ویولت راهنمایی شدم تا اینجا . از حال و روز ان روزها نگو که بسیج معنی دیگری داشت .
    در ضمن پست قبلی سوپر خنده بود . خیلی با استعدادی شبگیر خان
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: خوش آمدی دوست من.
    متاسفم که خانم ویولت، شما رو به اشتباه انداخته و به جای بدی راهنمایی کرده! چه کارهای بدی میکنه این خانم ویولت!!!
    شما لطف دارید برادر و بنده رو شرمنده می‌فرمایید.

  118. رایکا گفته:

    توضیح ضروری

    شکم گنده هم هستم کچلم دارم میشم یعنی تو تیم امید کچلا بازی میکنم
    از کچلام خوشم میاد….
    آخرم سنتو لو ندادی ها
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: توصیه‌ی ضروری!
    در اسرع وقت ورزش رو شروع کن و پول‌هایت را جمع کن!!!

    پ.ن:وقتی به اندازه‌ی کافی پولدار شدی، حتمن برو و مو بکار!!!
    من ۴۰ سالمه رایکا جان.

  119. محمد گفته:

    سلام شب گیر عزیز.
    قبلا اسم وبلاگت رو چند جا دیده بودم اما امروز با وبلاگت آشنا شدم. بخاطر همین جریان شب گیر قلابی! با همه این گرد و خاکی که به راه انداخت و ناراحتی هایی که ایجاد کرد، من باید ازش تشکر کنم که باعث این آشنایی شد.
    میتونستم مثل خیلی از وبلاگهایی که میخونم و رد میشم، اینجا هم صرفا یک خواننده باشم و بس. اما… اما علت کامنت گذاشتنم حرف عمیق و قابل تامل شهید باکری بود و… مصداق دسته سومی که شهید باکری گفت و خیلی ها فراموش کردند رو من هر روز دارم جلوی چشمام می بینم. پدری که هنوز بر آرمان ها و اعتقادات خودش استواره. پدری که از غافله دوستانش جا مونده و مثل خیلی های دیگه شده جزئی از یک نسل غریب و فراموش شده! پدری که زخمهای دلش خیلی دردآورتر از زخمهای تنش شده… پدری که هنوز با دیدن عکسهای همرزماش و فیلمهای مستند دوران جنگ اشک تو چشماش جمع میشه. هنوز گوشه گوشه آبادان و خرمشهر براش پر از خاطره ست. هنوز وقتی با هم بیرون میریم با دیدن هر گوشه ی به ظاهر بی اهمیت از این شهر، خاطره ای و دوستی رو به یاد میاره و با حسرت خاطره اش رو تعریف میکنه. هنوز گلزار شهدای آبادان براش آرامش بخش ترین جای دنیاست. اگر ندیده بودم باور نمی کردم که چظور توی گلزار شهدا با دوستاش حرف میزنه، درددل میکنه، و شاید شکایت… شک ندارم که جزو دسته سومه. هر وقت بر سر مساله ای بحث میکنیم که “برو از فلان موقعیت استفاده کن” فقط یک جمله میگه «ما با خدا معامله کردیم…» و ما همه لال میشیم…
    من شما رو (هنوز) نمیشناسم ولی دیدن عکسهای دوران جنگ شما خیلی مسائل رو یادآوری کرد. شاید بارها و بارها با از کنار اون مسجدی که الان جزئی جدا نشدنی از خاطرات شماست رد شدم و غافل بودم. نمیدونم چرا نسل ما و شما اینقدر از هم فاصله گرفتند. اون حس احترام و دِینی که هم نسل های من باید نسبت به شما، همرزمانتون و شهدا داشته باشند و متاسفانه خیلیها یا اون رو از یاد بردند و یا خودشون رو به فراموشی زدند، باعث شد این چند خط رو براتون بنویسم. من بلد نیستم شعار بدم ولی فقط میتونم اینو بگم که در مقابل شهدا، جانبازان و یادگاران جنگ، ما فقط شرمنده ایم…
    موفق باشید. خدانگهدار
    محمد – آبادان
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام محمد جان
    خوش اومدی رفیق.
    من الان چی باید بگم؟ اصلن چی می‌تونم بگم؟ تو همه‌ی گفتنی‌ها را گفتی و چقدر هم قشنگ گفتی.
    در مورد فاصله‌ی نسل ما و شما هم فقط می‌تونم بگم این طبیعی است.مملکت ما و چه بسا دنیا،در یک “دوره گذار” است؛ گذار از یک فضا، به فضای دیگر، گذار از سنت به مدرنیته. در چنین دوره‌ای، اختلاف و فاصله‌‌ی بین نسل‌ها، به شدت زیاد می‌شود.
    یادش به‌خیر، من زمان جنگ، هر وقت از توی آبادان رد می‌شدم، دلم می‌گرفت و با خودم می‌گفتم: روزی که جنگ تموم بشه، مردم بر می‌گردند و با هم، اینجا رو قشنگ‌تر از اولش می‌سازیم.
    اما بعد از جنگ، شنیده‌ام که اصلن اون چیزی نشد که من فکر می‌کردم، شاید برای همین هم باشه که دیگه هیچوقت پایم را توی آبادان نگذاشته‌ام.
    به پدرت سلام برسون دوست خوب من.

  120. محمد گفته:

    سلام
    ۲۱ سال پیش آدم فروشان قدرت طلبی که به خاطر ناتوانایی هاشون و حقارت هاشون
    در ارگانی به اسم کمیته برای مردم پرونده سازی میکردن فقط از اسم بسیجی
    برای رسیدن به اهدافشون استفاده میکردن از آستین کوتاه بگیر تا فیلم ویدئو
    تا نوار کاست و … حالا شدن وزیر و ۳پاهی و نیروهای خودسر، ازشون
    غافل شدیم همه چیزمون رو دارن میگیرن، (من رو ایران حساسیتم بیشتره)
    ممکنه چون خودشون ترسو هستند فکر کنند که از یه گاز اشک آور باتوم
    ترسوندنمون ولی ما جوونیمون در جنگ و موشک بارون بوده.
    خوب همه چیز عوض نشده اونها همون ۲۱ سال پیش هم بودند ولی ما ازشون غافل
    بودیم قدرت گرفتن فکر میکردیم لازم نیست دوچرخه رو قفل بزنیم.
    حالا دوباره باید آجرهارو جمع کنیم و یکی یکی بگذاریم سر جاشون.
    یک بار دیگه گوش بده صدای راجر عوض نشده مثل ۲۱ سال پیشه هنوزم.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام محمد جان
    این مملکت، روزهای سخت‌تز از این را هم پشت سر گذاشته و بعید می‌دونم کسی بتونه اینجا رو ملک شخصی خودش، یا آیینش بکنه.
    نسل جدید، نسل بسیار آگاهی شده و اجازه نمیده که به راحتی ما، تبدیل به آجر دیگری در دیوار بشه.

  121. niki گفته:

    فقط مشغله های من زیاد نیست شما هم زیادی در این سالها بتون خوش گذشته که اینقد عوض شدید
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: اون که بلهههههه!!! خیلی به ما خوش گذشته! جای دشمنان‌تون خالی!!!.

  122. دلا گفته:

    اوووووووووووه
    اون موقع که من دو سالم بود شما چقدر بزرگ بودید! :D
    ———
    فکر کنم این سطحی ترین کامنتی بود که میشد برای چنین نوشتۀ پرحرفی انتخاب کرد!
    نه نه. یه کامنت سبکتر از این هم بود، اینکه: سلام، تبریک میگم، وبلاگ زیبایی دارید، لطفا به من هم سر بزنید!!!!!!!!!!!!!!!
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: به به! احوال بانو دلا پینک!!؟ چطوری حاج خانوم!!؟ پارسال دوست، امسال آشنا!سال دیگه چه کامنتی میذارید!!؟ :)
    خیلی ارادتمندم دلا جان.

  123. علی کرمی گفته:

    سلام مهرداد جان کفم برید
    بر و بچی که دعوتنامه بالاترین میخوان:
    ادرس زیر را به دوستان توصیه میکنم بنده مراجعه کردم و موفق شدم اکانت گرفته و بالاترینی بشم از BI1388.BLOGSKY.COM

    اطلاعات بیشتر در bi1388@yahoo.co.uk
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام برادر
    ماشالله شما هم که چقدر تند تند کفت می‌بره!!!

  124. maneli گفته:

    vaghan dorost migi ajab roozegari bood
    migam, nakone oon kasi ke be naameye man javab dade bood aslan khodet boodi.
    va az hamoon moghe mehre shabgir be dele maneli oftad
    barat behtarinha ro arezou mikonam dooste khoob o azizam
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: نه به خدا، نامه‌های ما متعلق به شهر ” کاشان بزرگ و حومه” بود!!!
    خیلی مخلصیم آبجی.

  125. مینا گفته:

    هور…هور…هور…من صبح کامنت گذاشتم…هور…هور…هور…تا صبح کامنتها ۵۸ تا بود…بعد الان شدن۴ ۱۰تاهور…هور…هور…(ماشالا …بترکه چشم حسود.هور…هور…هور…) بعد اینکه مال من رو تایید نکردی!!! هور…هور…هور…خب آدم قلبش یه چیزیش میشه!!!هور…هور…هور…
    هور…هور…هور…چرا کسی نمیگه این شبگیر ِ عزیز ِ بالایی(اوریجینال)با احتساب بی مویی و شکم گندگی باز هم خوچگله!!!هووووووووورررررر!!!خب معلومه که الانم خوجکله!!هوررررررررر!!اصن مهم نیست…چه اینکه کچلای شکم گنده کم طرفدار ندارن!!هور…هور…هور…نمونه اش همین ویولت خانم که…میبینی چه آتیشی تو وبلاگستان راه افتاده؟؟؟هور…هور…هور…
    راستی شبگیر جان عکس این مردک(یا زنک)تقلبی رو تحویل ما بده،فردا با هواپیمای اختصاصی میام جنازه ی سفره شده اش رو پخش می کنم جلو در خونه ات…فقط لب تر کن!!
    *راستی من بچه اهوازما!!!نمی خوام نژاد پرستی کنم ولی عرب ها همین الانشم اگه بیان و ماهارو جلوشون تیکه تیکه کنن(چه اینکه تمام بمب گذاری های اهواز کار گروهک های عرب ها بود)از خوشحالی همون رقص ِ مخصوصشون رو بالا سرمون انجام میدن!!!
    پ.ن:اگه کامنت هامو تایید نکنی انقد گریه میکنم تا سیل کل ِ وبلاگستان رو ببره!خود دانی!!
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:مینا جان، من فکر می‌کنم که شما هنوز با مکر این خانم ویولت آشنا نیستی!!!
    ایشان چاقوی‌شان را جایی تیز می‌کنند که شیطان هم از آن خبر ندارد!
    همه‌ی این بحث شکم و کله و غیره، حکایت دعوا بر سر لحاف ملا بود! این خانم ویولت نامرد!، همه‌ی این بحث‌ها رو راه انداخت که یه بنده‌خدای دیگه‌ای رو بچزونه، منتهی به خاطر اینکه شعله‌اش را زیاد کرده بود، بنده هم سوختیده شدم!!!
    من قبلن هم چندباری در پاسخ به کامنت‌ها گفته‌ام که هروقت کسی اینجوری از من تعریف می‌کنه، اشک توی چشمانم حلقه می‌زنه و خیلی خیلی احساس خوشبختی می کنم!!! :)
    در مورد عرب‌های خوزستان هم باید بگویم امیدوارم که تو اشتباه کنی و این‌جوری نباشه.واقعن امیدوارم.ما همه، ملت یک کشوریم.

  126. k1 گفته:

    دمت قیژ برادر شبگیر!ایول داری بابا
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب گیر: مرسی از قیژ مهربانانه‌تون!!! :)
    خیلی مخلصیم کیوان خان.

  127. darya گفته:

    سلام مجدد بابایی !
    دبیرستان ریاضی بودم ! الان کامپیوترم (رشته را عرض کردم :دی)
    یک سوال دیگر : در کامنتها عنوان کرده اید در یک مورد از زندگیتان پشیمانید، احیانا آن یک مورد مربوط به علت رفتنتان به قبرس نمی شود؟
    هی !! یادش به خیر ! یک سال پیش قرار بود خاطرات قبرس یک هفته ای تمام شود! چه یک هفته طولانی گذشت ! ۲۱ سال پیش یک تفاوت بزرگ دیگر هم با امروز داشت: یک هفته واقعا یک هفته طول می کشید نه بیش از یک سال!
    (در توییتریکی از اعضا توییتی با این مضمون ارسال کرده بود : که در دوره خاتمی رمضانها روزه می گرفتیم ساعت ۵ افطار بود ، اما حالا چی ؟ خاک تو سر ا.ن !!)
    حالا از آنجایی که مملکت حساب و کتاب ندارد و معلوم نیست ماه آذرش چه قدر طول بکشد لطفا جواب این کامنت و همچنین آپدیت وبلاگتان را به ماه آذر دایورت نفرمایید! پیشاپیش از لطف شما متشکرم!
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام دخترم!
    آفرین بابایی!مشق‌هات رو نوشتی!!؟ امتحاناتت خوب شد!!؟تجدیدی هایت را میگم‌ها!!!
    نه!اون یک مورد ربطی به قبرس نداره.
    واقعن یادش بخیر! :)
    بذار یه چیزی رو برات تعریف کنم:
    یه دفعه خواهر‌های من، وقتی هنوز دبستانی بودند،کارنامه‌ی دوران تحصیل مامانم رو پیدا کردند و با دیدن نمره‌های درخشان!!! مادرم، کلی هوچی بازی در آوردند.
    شب که پدرم اومد خونه، فوری دویدند جلو و دوتایی با هم گفتند:بفرما، نمره‌های مامان‌مون رو ببین، همه‌اش ده و زیر ده است!!! پدرم بلافاصله گفت:میدونید این ها مال چند سال پیشه؟؟؟ اینا مال زمانی است که گوشت کیلویی ۵ تومن بوده،االان گوشت کیلویی صد تومنه!!!
    اون موقع نمره‌ی ده، به اندازه‌ی صد الان بود!!! :)
    اتفاقن دیشب داشتم به پست‌های بعدی‌ام فکر می‌کردم و گفتم همتی بکنم و بلاخره بقیه‌اش را تایپ کنم، اما امان از تنبلی!

  128. نگار گفته:

    جالبه … خیلی از کسانی که می شناسم و الان جزو “دگراندیشان” به حساب میان یک زمانی بسیجی بوده اند یا پاسدار یا چیزی شبیه به اینها. شما می دونید چرا ؟
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: واضحه! خودت میگی “دگر اندیش”
    به نظر من، آدمی که اهل اندیشیدن باشه، هیچ‌وقت در جا نمی‌زنه.
    به نظر من، خیلی از بسیجی‌های اون موقع، خصلت‌هایشان را حفظ کرده‌اند، اما اشکال قضیه اینجاست که به مرور زمان، ملاک‌های بسیجی بودن عوض شد.

  129. olinda گفته:

    اول سلام!

    دوم:اونقد به این موسیو گلابی علاقه داری که شما رو به نام ایشون لینک کردم!

    سوم: از کی ما هم سنیم که من نمی دونستم؟!
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام از بنده‌ست دیر لیدی!
    ۲-بنده خیلی ارادتمند موسیو هستم و ایشون رو خیلی دوست‌شون دارم.(ایکون صدای دکتر الفنون!!!)
    ۳-احتمالن از زمانی که به دنیا آمده‌ایم!!! :)
    خیلی مخلصیم بانو.

  130. فریبا گفته:

    ناراحت نشی ها ولی من فکر کنم اگه شهید باکری یا همت زنده بودن الان عین محسن رضایی محبور بودن مجیز اینا رو بگن تا سرشون به باد نره ..
    راستی ..تو الان از محمد اصفهانی محبوب تری ..من فکر کنم محمد اصفهانی میره بیرون بهش میگن ..ببخشید شما آقای شبگیر نیستین؟اصلا شاید این شبگیر قلابی همون محمد اصفهانی هست که این قدر که با تو اشتباهش گرفتن ..چشم نداره ببینتت..
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:نه!ناراحت نمی‌شوم، اما فکر نمی‌کنم اینجوری باشه، دلیلش هم اینه که همسران این شهیدان، توی همین جریانات، مورد هجمه و اتهام واقع شدند.ضمن اینکه اون‌ها از به باد رفتن سرشان، واهمه‌ای نداشتند.
    بی‌خیال آبجی، ما خودمون اینکاره‌ایم و از صبح تا شب، شاخ می‌ذاریم توی جیب ملت و دور هم می‌خندیم!!! :)

  131. روشنک گفته:

    ۲۱ سال پیش کلمات هم معنایی واقعی داشتن.بسیجی.. وظیفه.. احترام.. ارزش و … معنایی متفاوت و فراتر از اینی که امروز هست رو داشت.
    این نسل و این آدمارو بد به ما شناسوندن.یک زمانی راجع به آدمای جبهه و جنگ و بسیجی و کلن اینجور آدما نگاه متفاوتی داشتم و با یک دیده شک بهشون نگاه می‌کردم که یعنی میشه ادم مثلن جونشو بزاره کف دستش اینجور بره جلوی دشمن وایسته و یا مثلن مادر پدرش از شهید شدنش خوشحال بشن که بچه‌ام تو راه خدا رفت و ازاین صحبتا. اما وقتی فارغ از نظرای دیگرون پای صحبت این ادما که تو خانواده و فامیل بود نشستم یا کتاباشونو خوندم دیدم واقعن یه چیزایی متفاوت تو روزگار این آدما بوده که اینهارو از ماها متفاوت کرده و فلسفه زندگیشونو کلن عوض کرده.چیزهایی که همون حلقه مفقوده نسل ماهاس.
    کاش لااقل تو نشون دادن بعضی چیزا اینقدر افراط نکنن تا قضاوت درستی در اون مورد صورت بگیره تا یکی مثل من شرمنده نشه بعدها
    به تمام اون ادما و به همین بسیجی ۲۱ سال پیش افتخار می‌کنیم.آقا من به شما رای می‌دم کماکان :دی

    به اون یکی روشنک هم سلام عرض می‌کنم :)
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: به نظر من، این کار رو آدم‌هایی کردند که می خواستند خودشان را پشت شهدا،جنگ و امثالهم، قایم کنند و به دنبال اهداف خودشان بودند.
    حرف‌هایت خیلی قشنگه روشنک جان، خیلی خوشحالم که دوستان آگاهی مثل تو دارم.
    ببین آبجی، بحث رای رو راه ننداز که من دوباره قاط می‌زنم‌ها!!!

  132. saba گفته:

    شبگیرجان حالا که عکسهای before رو گذاشتی لطفا عکسهای after رو هم بگذار که ما تکلیف خودمون رو بدونیم, طرفدار لاغر مو فرفری باشیم یا تپلوی کچلی.

    ضمنا با خوندن این پست من بشدت نگران افزایش صعودی وزن در سنین ۴۰-۲۰ شدم. شما مگه چیکار کردی در این سنین عزیزم؟
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:صبا جان، نمی‌دونی وقتی تو و دیگر دوستان به من می‌گوئید:تپلوی کچل، چقدر خوشحال می‌شوم و آکنده از غرور!!! :)
    معمولن افزایش صعودی وزن، به دلیل انجام ندادن کاری است، نه انجام دادن کاری!!! :)

  133. saba گفته:

    ضمنا من اول خواستم بگم برادر شبگیر ترسیدم با داداشت قاطی بشین:)
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: بنده الان هم با داداشم قاطی هستم!!!
    اما در کل، خدا نکنه که کسی من رو با مهیار، اشتباه بگیره!!! امیدوارم من بمیرم و چنین روزی رو نبینم!!!
    شما احیانن برادر بنده رو می‌شناسید آیا!!؟ :) :) :)

  134. مهسا گفته:

    سر تعظیم فرود می آورم در مقابل بسیجی های ۲۱ سال پیش به پاس از خود گذشتگی و مردانگی شون ولی افسون می خورم که یه سری افراد (بــــــیــــــب !)کار ستودنی این افراد رو با کار ها و رفتارهای احمقانه شون تحت شعاع قرار دادن و اینجاست که احساس می کنم همون سر می خواهد با شدت تو صورت افراد( بــــــیــــــب ! )پیاده بشه …

    ولی خدا وکیلی دوستان چه انتظاری دارن از شما که بعد ۲۱ سال همچنان قلمی باشید ! ناگفته نماند از همون اول موهای مبارک مشکل داشته :دی

    (ارادت داریم قربان ! )
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: امیدوارم همون یه سری افراد بیب بشوند و هر چه زودتر به بیب بروند!!!
    مهسا جان، ارادتت را قبول کنم یا جسارتت به مبارک را!!؟ :)
    قسم خروست را باور کنم یا …!!! :)
    خیلی مخلصم و ارادتمند بانو.

  135. نازنین گفته:

    سلام شبگیر جان.
    حس شما را کاملادرک میکنم .شهید باکری پیش بینی کاملا درستی کرده بود.برادرمن سال ۶۵ فرمانده گردان مقداد لشگر حضرت رسول بود و درشلمچه به شهادت رسید.حالا که پس از سالها دوستانش را (البته فقط و فقط درسالگردشهادتش )میبینیم مصداق کامل حرف شهید باکری هستند.دراین سالها اتفاقاتی افتاده که گاهی با خودم میگم چه خوب که نیست تا ببینه چی به سر انقلاب و اسلام و اعتقاداتشون اومده. خدا عاقبت همه مارا ختم به خیر کند.
    یه چیز دیگه.با خوندن بعضی ازنظرات شوکه شدم.یعنی به سن و سال شما میگن پیر؟؟؟؟؟؟؟؟ من که هنوز همون حس ۱۸ سالگی رو دارم.لازم به ذکر است که حدودا هم دوره شما هستم ودرسالهای جنگ درسپاه بعنوان داوطلب بودم.اما هنوز جوون جوونم مثل خودت داداش(میتونم داداش صدات کنم؟ چون فقط همون یه برادر را داشتم.)
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام از بنده‌ست خواهر من
    هیچکس اون دوران، فکر نمی‌کرد که یه روزی کار به اینجا کشیده بشه.اصلن قرار نبود این‌جوری بشه.حتا قرار نبود جنگ اونجوری تموم بشه.رفتاری که بعد از جنگ، حتا در همون اوایل اتمام جنگ با بچه‌های جبهه شد، خیلی حیرت انگیز بود.یادمه که هنوز بیش از سه چهار ماه از تموم شدن جنگ نگذشته بود که یکی از دوستانمان، در اعتراض به یکی از همین رفتارهای حیرت انگیز، گفت:یه کاری نکنید که اگر دوباره جنگ شد، دیگه کسی نیاد جبهه! اما متاسفانه داستان چیز دیگری بود و همه دیدیم که چه شد.
    نازنین خانم عزیز، نوشته‌ای که در دوران جنگ، داوطلب سپاه بوده‌ای…
    حالا یه سوال دارم: واقعن اون موقع تو،من و برادرت، آدم‌هایی بودیم که به مردم در کوچه و خیابون، گیر بدیم!!؟ در مورد خودم، تا اونجایی که یادمه، همیشه با انجمن اسلامی مدرسه و مسئول امور تربیتی مشکل داشتم! همون موقع هم ما یکی دو نفر توی انجمن اسلامی مدرسه داشتیم که اتفاقن رئیس! بودند، اما از بسیجی بودن، فقط اورکت پوشیدنش را بلد بودند و بس!
    دوستان به بنده لطف دارند و شما خیلی این داستان پیر بودن من رو جدی نگیر.بقول خودت، مهم اینه که آدم دلش جوون باشه.
    داداش یه “خواهر شهید” بودن، برای من افتخار بزرگی است.امیدوارم لیاقتش را هم داشته باشم.
    خیلی ارادتمندم آبجی.

  136. دختر مستقل گفته:

    من فکر می کردم آدم هایی که قبلاً بسیجی بودند الان هم آدم های خاصی هستند… مثلاً یک چیزی در مایه های ریش و پشم دارهای الان ادارات دولتی که شاید حتی ندونن وبلاگ چیست!؟ (البته شما هم خاص هستید، ولی از نوع خوب بدون پشم!)
    این نوشتتون من رو به فکر واداشت. حس کشف اختلاف عمیق بین اون دوره و دوره ی الانمون. به ماها که کم سن تریم و همیشه چهارده ساله! حق بدین که بسیجی برامون مترادف همون آدمای کرکثیف از خدا بی خبر باشه!
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:این تعریف کردنت من رو کشته!!! “خاص بدون پشم”!!! شما احیانن توی کار معامله‌ی گوسفند و بز نیستید!!؟ :) :) :)
    من به شما “همیشه چهارده ساله‌ها”، همیشه حق می‌دهم!
    به نظر من باید به این جور آدم‌ها گفت: بسیجی نما!

  137. نقطه سر خط گفته:

    ۲۱ سال پیش صدای آژیر قرمز و سفید ،بمباران،شکستن شیشه ، خوردن نهار توی زیر زمین همسایه ، زندگی تو کوه و دشت ، خوردن کنسرو بی نام ونشون ؛درس خواندن زیر چادر، عادی بود .خیلییی. آنقدر که به نظر یه دختر ۶ ساله زندگی دقیقا همون شکلی بود انگار که از ۱/۱/۱ همه دنیا همونطور زندگی کردن.الان میفهم که پدر مادر ها چه کشیدن ما که عین خیالمون نبود.
    پس ما یه تشکر ویژه به شما بدهکاریم. به شما و همه کسانی که از وطنشون و مردم بی پناه دفاع کردند.این واسه کسی که تو منطقه جنگی زندگی کرده خیلی ارزش داره خیلیییی.
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: شما خیلی لطف دارید.به نظر من دولت خیلی به شما مردم منطقه‌ی جنگی بدهکاره…
    شاید خیلی از خوانندگان این وبلاگ، ندانند که شهر‌هایی مثل آبادان و خرمشهر، که روزگاری عروس شهرهای ایران بوده‌اند، الان از نعمت آب شرب لوله‌کشی، محروم هستند.

  138. گلی گفته:

    سلام
    جالب بود فکر نمی کردم که جنگ هم رفته باشی
    نمی دونم ما چرا فکر می کنیم که اونهایی که رفتن جنگ یه افرادی به غیر از اینهایی هستند که روزانه دور و برمون می بینیم.
    جالب بود!
    راستی تانک می روندی؟
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام از بنده‌ست آبجی گلی
    برای اینکه اون‌هایی که رفته‌اند جنگ، الان سرشون رو انداختند پایین و دارن یه گوشه‌ای زندگی‌شون رو می‌کنند و کاری به کسی ندارند.مگر عده‌ی معدودی که دنبال منافع خاصی هستند.
    بله تانک می‌روندم!، در عکس که کاملن مشخصه!!! تانکش هم کروک بود و سقفش باز می‌شد و می‌رفت پشت سرم، جمع می‌شد توی صندوق عقب!!! :)
    به نظرت این بلدوزری که من روش نشستم، خیلی شبیه تانکه!!؟

  139. هویج گفته:

    موسیو یه کامنتی گذاشت تو بلاگ من:
    گاهی سکوت بهترین جواب است. فقط …
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:ای بابا، فکر می کردم موسیو به اندازه‌ی کافی ارشاد شده که بدونه در این مملکت: همیشه سکوت بهترین جواب است!!!
    :)

  140. نازمهر گفته:

    جانا سخن از زبان ما می گویی. الان نام بسیجی تداعی کننده یه بچه پرروی ریش و پشمیه که وقتی توی خیابون باهاش روبرو می شی با الفاظ زشتی که لایق خانواده خودشه باهاته حرف می زنه و در جمع هایی که حس می کنه به نفعشه مرتب یا علی و یا زهرا به زبانشه و وقتی در خلوت هست و کسی نمی بیندش دست یکی توی دستش و چه و چه
    با عرض معذرت می گم. ازشون متنفرم. و بیشتر از این دلایلی که گفتم به خاطر اونکه نام مقدس بسیج و بسیجی رو به کثافت کشوندن. همیشه با خودم فکر می کنم اینا چجوری می خوان اون دنیا جواب شهدا و بسیجی های واقعی رو بدن؟
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: نازمهر جان شما سخن از زبان ما می گویی.
    این کامنت تو، دقیقن همون چیزی بود که من مد نظرم بود.مرسی و خیلی ممنون.

  141. پریسا گفته:

    خیلی قشنگ نوشته بودی.من از اون موقعی که یادم میاد از همون موقع که تو مدرسه بودمو از بسیج مدارس داشتیم ، از بسیجی ها متنفر بودم.چون پدرم نطامی وخلبان بود همیشه طرفدار ارتشی ها بودم و همیشه فکر می کردم که حق امثال پدر من خورده شده و اون طور که باید قدردان اونها نیستند اما بسیج و بسیجی با اون همه ریاکاری.. وا.. چی بگ من که تمام دوران کودکیم در جنگ و بدون پدر گذشت.دلم واسه بسیجی های الان نمی سوزه دلم واسه همه نظامی هایی که اون موقع مظلومانه وگمنام شهید شدند می سوزه و اون نظامی هایی که الان باید از یه مشت آدم بی اصالت دستور بگیرند می سوزه.شبگیر جان پدر من جزو دسته سوم بود اونم از غصه دق کرد.نمی دونم شاید به قول شما بسیجی اون زمان فرق میکرده اما بسیجی های اون زمان هم الان بیشترشون خون مردم روتو شیشه کردن.باور کن نمی تونم باور کنم که بسیجی یه زمانی خوب هم بوده!
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:شما لطف دارید پریسا خانم
    من منکر اختلاف بسیج و ارتش، در دوران جنگ نمی‌شوم، ارتشی‌ها دوره دیده بودند و می‌خواستند به شکل کلاسیک جنگ را مدیریت کنند.ولی حقیقت قضیه این بود که امکانات ارتش ایران، در حدی نبود که بتونه به شکل کلاسیک با ارتش عراق بجنگه…
    و حقیقت تلختر این بود که این ضعف را، بسیج با نیروی انسانی جبران کرد. توی هیچ جنگ کلاسیکی، یه نفر با آرپی‌جی، نمی‌خوابه توی یک چاله و منتظر بشینه تا تانک دشمن، به ده‌متری‌اش برسه…
    اما جالبه بدونی که ما هیچ وقت با ارتشی‌ها مشکل نداشتیم…
    اون زمان بسیج، خیلی بیشتر از ارتش،از کمک‌های مردمی بهره‌مند بود و یکی از کارهای ما این بود که امکانات‌مون رو با بچه‌های ارتشی، تقسیم می‌کردیم.
    البته فکر نکنی این امکانات چیزهایی مثل هواپیمای شخصی، یا بلیط هواپیما، برای جزایر هاوایی بود!!! نه! امکانات ما در حد تن ماهی، کمپوت گیلاس،میوه و آجیل بود!!!

  142. فردا دیر است... گفته:

    سلام شبگیر عزیز :
    تروخدا بسه خوب این قلابییه کییه؟ بی خیالش بشین بابا ….تا دلتون بخواد بیکار هست که مزخرف بگه شنونده عاقل باشه تمومش کنییییییییین…………… محمدیاش صلوات.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام از بنده‌ست
    چشم! چرا با من دعوا می‌کنی!!؟ من که نه سر پیازم و نه ته پیاز!

  143. نانسی گفته:

    سلامممممممم مهرداد جان////خوبی گل گلکم……عزیزه جانه مادر…نگفتی گلگدن یعنی چی؟؟؟؟مادرجان مگه نمیدونی من تو قار زندگی میکنم …با یه وینچستر……از مابقیه اوضاع بیخبرم ..!!!! اقا….راستی خصوصی ندارید شما؟؟؟؟من کامنت خصوصی بزارم؟؟؟؟
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام از بنده‌ست بانو
    گَلَنگَدن وسیله‌ای است در برخی از انواع سلاح‌های گرم که کارش جابجا کردن فشنگ در لوله سلاح است.
    این هم اینکش برای اطلاعات بیشتر.
    http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%AF%D9%84%D9%86%DA%AF%D8%AF%D9%86
    شما هر کامنتی بذاری، تا بنده تاییدش نکنم، خصوصی محسوب می‌شود، اما خودت می‌تونی کامنت خودت را ببینی و پاسخش را بخوانی، به شرط اینکه از همون کامپیوتری وارد وبلاگ من بشوی، که با آن کامنتت را فرستاده ای. در حقیقت نباید آی‌پی‌ات عوض شود.مثلن کامنت قبلی شما رو ،من پاسخ داده‌ام، اما هنوز عمومی نشده و دیگران ندیده اند.
    بنده در خدمتم و خیلی ارادتمند.

  144. بیهوده گی گفته:

    سلم برادر.
    یعنی ممکنه ما ۲۱ سال دیگه بگیم بسیجی ها ۲۱ سال پیش خوب نبودند مثل الان؟
    یا اصلا بهتر از اون. بگیم ۲۱ سال پیش یه چیزی بود به اسم بسیج که الان دیگه نیست. چون نیازی نیست بهش؟
    یا چه می دونم دیگه اینوکاش بتونیم حداقل بگیم که: ۲۱ سال پیش یک آقای به نسبت مسنی به اسم جنتی بود که الان متاسفانه ما از برکت حضورشان محرومیم!
    اینم نمی شه حتی؟؟؟
    یا ایشالله برادر پزشکی و زیبا سازی پیشرفت می کنه ۲۱ سال دیگه شما دست می کنی لای خرمن! موهات و به نوه(ها) ت می گی:یادش بخیر بابام جان! ما ۲۱ سال پیش مو نداشتیم!!

    بسیار ارادتمندتریم از گذشته.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام رفیق
    به نظر من،همه‌ی این‌هایی که گفتی حتمی است به جز مورد یکی مونده به آخر!!!
    یعنی من فکر می‌کنم ۲۱۰ سال دیگه هم، ندیده‌های من و تو، به هم می‌گویند: این آقای جنتی، همونی است که پدرانمان در دو قرن پیش، در موردش اشتباه حدس زده بودند!!!
    باور کن احتمال اینکه موهای من دوباره در بیایند و تا کمرم برسند، خیلی بیشتر ار اینه که این بابا تا ۲۱ سال دیگه بمیره!!!
    بنده هم خیلی مخلصتم، بیش از همیشه.

  145. رویا گفته:

    سلام به شبگیر بسیجی ! خوشحالم که وقتی بسیجی بودی که این کلمه هنوز حرمت داشت.
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام رویا جان
    مرسی دوست من و شما نسبت به بنده لطف دارید.
    من هم خوشحالم!

  146. محسن الف. جیم. گفته:

    بابام میگه قبلا بسیجیا همه دکتر مهندس بودن!
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: پدرتون درست می‌فرمایند
    البته اکثر بچه‌های بسیجی، کم سن و سال بودند و خیلی‌ها،سن‌شون به دیپلم هم قد نمی‌داد…
    اما اکثر فرمانده‌ها، تحصیل‌کرده بودند.شهید مهدی باکری، مهندس مکانیک بود و برادرش، شهید حمید باکری، تحصیلاتش را در آلمان، به عشق انقلاب،نیمه کاره رها کرده بود.

  147. ماهی گفته:

    ای ول بابا ! همه کامنت گذارها از جنس لطیفند. دمت گرم!
    پست خوبی یود زلزله ای برای ماهایی که در این ۲ ماهه همه چیز را گم کردیم و پیدا کردیم و مردیم و زنده شدیم.
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:خیلی وقته همه چیزمان را گم کردیم ماهی جان،خیلی وقته، اما تازه فهمیده‌ایم چه بر سرمان آمده.

  148. پریا گفته:

    فقط خوندن کامنتا و جواب کامنتا به اندازه خوندن ۶۷ تا وبلاگ وقت میگیره :d
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: شما لطف دارید ولی فکر نمی‌کنم این جوری باشه پریا جان
    خوندن ۶۷ تا وبلاگ، خیلی خیلی زمان می‌بره…
    اما خوندن کامنت‌های اینجا، بیشتر از خوندن ۶۵ تا وبلاگ، وقتت را نمی‌گیره، یا خیلی بیشتر بخواد وقتت رو بگیره،فوقش به اندازه‌ی ۶۶ تا وبلاگ! اما ۶۷ تا اغراقه!!! :)

  149. لیتیوم گفته:

    هه هه!کور خوانده ای!عمرا جای اون درخت موز رو نگم…..بابام بهم گفته آدرس خونه(گیرم مال ۱۸ سال بوده باشه) رو به کسی ندم بخصوص اگه بسیجی کچل باشه که انگاری از همه پرروتر و حاضر جوابتر هست
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:در مورد حاضر جوابی و کچلی، نظر خاصی ندارم و در مورد “پررو” بودن هم قضاون را به خوانندگان فهیم این وبلاگ واگذار می کنم!!! :)

  150. سها گفته:

    سلام با عرض معذرت از مزاحمت های مکرر.
    بله خیلیا اشتباه میگیرن برای اینکه میخونن saha در صورتی که درست و دخترونه اش sohaس اما مامانم مصر و معتقده که منو saha صدا کنه واسه همین تو خونه و فامیل saha هستم اما بیرون از خونه و تو مدرسه و بین دوستام soha.:))))))))))
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام از بنده ست و خواهش می‌کنم.
    اتفاقن من یه آقایی رو می‌شناسم که اسمش soha است!!!! و برای همین هم اشتباه کردم!
    بهرحال بایت اشتباهم معذرت می‌خواهم.قصد جسارت نداشتم دوست من.

  151. تـــــرانه گفته:

    نه داداش اشنباه به عرضتون رسوندن من تا تو رو کچل نکنم دست از سرت بر نمی دارم! ( می دونم کچلی ها اما خوب شاید اون ته مه ها مویی وجود داشته باشه هنوز و مونده که من کارتو یه سره کنم!)
    ما گفتیم کوچکتر از اونیم که … اما نگفتم دیگه بچه مدرسه ای ام که! نکنه واقعا فک کردی ۱۴ سالمه ها ؟! :)
    بعد هم خواستم بگم پاتو از رو گیس بریده ی رضا یزدانی ور دار بی زحمت اگه همچنان ادامه بدی دردش میاد و یه چی دمه گوشت زمزمه می کنه ! تو که می دونی زمزمه ایشون یعنی نعره های عادی ما نه ؟! :)
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: نه به خدا، من واقعن فکر کردم هنوز ۱۴ سالت نشده! و به دلیل بعضی از مسائل، به خصوص عدم یادگیری زبان‌های خارجی، هنوز مدرسه نرفته‌ای!!!
    عمرن ترانه جان! به خدا اگر زمزمه‌های رضا یزدانی رو از نزدیک شنیده باشی، می‌فهمی که تارزان، خیلی خوش صدا بوده وقت عربده زدن!!!

  152. fatane گفته:

    salam aghaye shabgir man modati hast ke be weblog shoma sar mizanam .zaheran shoma dar asaloye kar mikonid man parastar hastam mikhastam bebinam baraye reshte man dar unja kar hast va agar hast az che tarighi bayad eghdam konam . mamnun misham agar rahnamaeim konid
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب گیر: سلام از بنده است فتانه خانم
    الان دیگه عسلویه اون چیزی نیست که قبلن بود.نه فرصت‌های شغلی‌اش زیاد است و نه حقوقش چشمگیر.
    اما در نهایت شما اگر مایل به کار کردن در عسلویه هستید، من “منطقه‌ی ویژه‌ی اقتصادی پارس جنوبی” را پیشنهاد می کنم که مالک تنها بیمارستان این جا است، البته بیمارستان که چه عرض کنم، یک درمانگاه غیر تخصصی است همراه با یک پزشک عمومی.
    اگر نتوانستید آدرس دفتر منطقه‌ی ویژه را با سرچ کردن در اینترنت پیدا کنید، به بنده بفرمائید تا آدرس را از بچه‌های اینجا، برایتان بگیرم.

  153. بابالنگ دراز گفته:

    سلام شبگیر جان واقعا حرفای قشنگی زدی و داغ دلمون رو تازه کردی فقط یه نکته اون هم اینکه ما باید بدونیم مسبب این عوامل کیه چه کسی بود چه کسی بود که به جای اینکه بیاد منطقی فکر کنه و کارا رو بده دست افراد نخبه و دانشمند اومد فرمان تشکیل ارگانهای من در آوردی بسیج و سپاه رو داد چه کسی بود که ارگانی به نام مجمع تشخیص مصلحت و شورای نگهبان راه انداخت بدون اینکه بیاد و از افراد دانشمند بخواد که امور مملکتی رو سر و سامون بدند پس اگه امثال این مرتیکه ا.ن که در کشورای بیگانه به سوفوری هم قبولش ندارند حالا خراب شدند روی سر ما
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام دوست من.
    با پیدا کردن مسببش، مشکلات‌مون حل میشه!!؟
    هرج و مرج، جزء طبیعی و جدانشدنی هر انقلابی است.
    الان وقت اینه که ببینیم چه باید کرد تا با کمترین آسیب به مردم، قانون را اصلاح کرد و مملکت رو آباد.من هم سخت معتقد هستم که متمرکز شدن قدرت در دست یک نفر، بدترین اتفاق ممکن در یک کشور است.

  154. rohollah گفته:

    سلام دوست عزیز
    منم بسیجی بودم…حدود ۱۰ سال پیش
    یادم میآد تا صبح نگهبان بودیم و در اطراف مساجد گشت می زدیم
    برای حفاظت از اتومبیل های روزه دارانی که شب های قدر احیا بودند
    یادش به خیر
    اما الان یکی باید ماشین هارو از دست بسیجی ها دور نگه داره!!
    مث همون جوک که میگن مارادونا رو ولش کن غضنفر رو مهار کن!
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب گیر: سلام از بنده‌ست رفیق
    بفرما، من همه‌اش میگم توی هر قشری، خوب و بد وجود داره، کسی باور نمی‌کنه!!!

  155. سبزه خانوم گفته:

    کامنت من پس کجا رفت ؟؟ اونهم درست وسط تایپ کردنش!!!!
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
    شب‌گیر: پیدا میشه انشاالله!
    کامنت، مثل رای نیست که گم بشه و دیگه نشه پیدایش کرد!!!

  156. تبسم گفته:

    سلااااااااااااااااااااااام.
    بیست و یک سال پیش میشد معنی زندگی رو فهمید….
    فک کنم خیلی وقت پیش بهتو سر میزدم یه مدت گمت کردم حالا باز پیدا شدی.امروز من همه گمشدهامو پیدا کردم.اون وبلاگ نداشتم هاااااااا!
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام از بنده است تبسم خانم
    رسیدن به خیر! خوشحالم که دوباره من رو پیدا کردید!، دیگه یواش یواش داشتم از “گم شدن” خسته می‌شدم!!!
    ورودتان را به دنیای وبلاگستان تبریک می‌گویم و حتمن خدمت می‌رسم.

  157. منا گفته:

    سلام جناب شبگیر
    الان که دارم براتون کامنت می ذارم یک ساعتی از۲۱ ساله شدنم می گذره و تصور این که ۲۱ سال دیگه در چه حالم منو به فکر فرو برده. ممنون که با این پست به من یاداوری کردین که به جای برنامه ریزی افراطی برای آینده یه کم هم به فکر این روزام باشم چرا که ممکنه یک نفر ۲۱ سال دیگه از حال و هوای این روزام ازم بپرسه…..
    پیوست:راستی تا قبل از خواندن این مطلبتون هرگز تصور نمی کردم که سن وسال شما به جبهه و جنگ قد بده،همیشه کم سن و سال تر در نظرم بودین که مشخصا این حکایت از دل جوونتون داره.پایدار باشین
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام منا خانم و قبل از هر چیزی، تولدت مبارک
    “برنامه‌ریزی” برای آینده!!؟ اونم توی این مملکت، که آدم از دو ساعت دیگه‌اش خبر نداره!!؟؟؟؟
    جسارتن ، خیلی آدم امیدواری هستید!!!
    امیدوارم شما هم همیشه پایدار و سربلند باشید.

  158. سکوت گفته:

    سلام به بلاگ منم بسرید ،، اگه زحمتی نبود.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام از بنده‌ست
    چشم حتمن.
    یه سوال:شما بلاگتون پیست پاتیناژ داره!!؟ :)

  159. سیب ترش گفته:

    سلام مهرداد عزیزم

    نمی دونم چرا یهو بی دلیل دلم برات تنگ شد گفتم یه چند خطی اگه قابل باشم بنویسم دیدم حیفه حالا که قراره دیگه بر نگردم چیزی برات ننویسم حدااقل برای خودم میشه یه افتخار که برای یه مرد بزرگ چند خطی نوشتم

    و چه رویاهایی
    که تبه گشت و گذشت .
    و چه پیوند صمیمیتها،
    که به آسانی یک رشته گسست .
    چه امیدی، چه امید ؟
    حمید مصدق

    ( شاید کامنت من بی ربط ترین کامنت به ۲۱ سال پیشت و سخنهای اون شهید بزرگوار باشه )

    تمام بدی هام رو گذاشتم بیرون در با تمام خوبی هام اومدم اینجا و الانم دارم از صمیم قلبم برات ارزوی سلامتی و موقیت می کنم امیدوارم به تمام ارزوهای کوچیک و بزرگت برسی که تو لایق بهترین ها هستی .

    در پناه خدا
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام از بنده‌ست دوست خوب و قدیمی من
    قبل از هر چیز یه سوال:
    کجا قراره بری!!؟ قصد خودکشی که ندارید انشاالله!!؟
    یادت باشه که شاملو میگه:
    موش کور هم که میگن دشمن نوره، به تیغ تاریکی گردن نمیده…
    اتفاقن! کامنتت خیلی هم با ربط و زیبا بود.
    شما خیلی نسبت به بنده لطف دارید.من منتظر جواب سوالم هستم‌ها!

  160. شوکول گفته:

    انتظار همچین پستی رو نداشتم.
    یک لحظه با شهیدباکری اشتباهت گرفتم! wow! چه نورانی بودی شبگیر! ! (خب به من چه؟ بسیجیا اون زمان همه شبیه همن!) (ولی جان شوکول تو شهیدی چیزی نشدی؟! انگار تو تلوزیون دیدمت!!)
    غم روزگار هم مثل اینکه زده به شکمت برادر!!
    راستش من زیاد با اون زمان آشنایی ندارم. ولی اون موقع هم حتما به خاطر اسلام و شهادت و این صحبتها رفته بودند دیگه. آزادی می خواستن یعنی؟ چه جور آزادی؟ خب احتمالا با اونا هم مشی نیستم ولی خب چون به خاطر ایران به خودشون زحمت دادن احترامشونو نگه می دارم.
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: بنده هم انتظار خیلی از کامنت‌ها رو نداشتم! به خصوص کامنت‌هایی که در اون‌ها، دوستان “شکم” بنده رو مورد لطف قرار می‌دهند!!!
    بنده قبلن هم عرض کرده‌ام که جرو کشته شده‌ها هستم!!!
    شما هم برای بنده عزیزی و تاج سر.

  161. نفس گفته:

    سلام شبگیرخان
    واقعا برام جای سواله شبگیرو بسیجی…اخرالزمان شده!!!
    خوشحال میشم به وبلاگ منم سر بزنین
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام نفس جان.
    من فکر می‌کنم بهتره بگی: آخرالزمان بوده!!! آخه قضیه مال بیست و یک سال پیشه!!!
    چشم.خدمت می‌رسم.

  162. نانسی گفته:

    …………………اقا ممنون از اطلاعات خوبی که دادی//////سفید بخت بشی …مادر………………………..و سربلند و پیروز
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:خواهش می‌کنم. بنده فقط انجام وظیفه کردم بانو.

  163. نفس گفته:

    سلامی دوباره خدمت شبگیر خان
    از کلمه اخرالزمان که تو کامنت قبلی گذاشته بودم پشیمون شدم گفتم یهو ناراحت میشین اومدم معذرت خواهی ولی من به بسیجیایی مثل شما افتخار میکنم و احترام میزارم ولی معنای بسیجی نسل ما عوض شده همش ریاکاری و دروغ…
    امیدوارم همیشه زندگیتون مستدام باشه و در پناه حق شادو خرم بمونین
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام از بنده‌ست نفس‌جان
    چرا فکر می‌کنی من ناراحت شدم و چرا باید ناراحت شوم.بنده مخلص شما هم هستم و کاملن حرف‌تون رو راجع به عوض شدن معنای بسیجی رو قبول دارم.
    پیروز و سربلند باشی دوست خوب من

  164. نوستالوژی گفته:

    سلام بر بسیجی مخلص خدا مهرداد زاهد شبگیر! این پستت خیلی جالب و نو بوود…با تمام پستای قبلیت فرق میکرد ،بار طنز نداشت/تازه عکس خودتم داشت و خیلی صادقانه بود… فقط اگه راست میگفتی باید یه عکس کچلی الانتم میذاشتی و زیرش مینوشتی بسیجی مخلص ۲۱سال پیش و بسیجی نامخلص ۲۱سال بعد!
    همینکه اسم گلابی تو این پستت نبود کلی کیفول شدم….
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام بر سمیه‌ بانوی تاج‌سر
    من نامخلصم؟، به موسیو گیر میدی!!؟
    می‌خوای الان دعا کنم که کارشناسی ارشد قبول نشی!!؟ آره!!؟ باشه!
    خدایا، تو را به جبروتت قسم می‌دهم که این سمیه بانو، در کارشناسی ارشد قبول نشود!!!

  165. نوستالوژی گفته:

    راستی برو خوشحال باش و کلی کیف کن که ارشد قبول نشدم…نامرد…همش تقصیر اون جمله ی ” سالهای دور از کارشنناسی ارشد ” توست دیگه!
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:ربطی به اون جمله نداشت.من دعا کردم و البته درس نخوندن تو هم تا حدودی موثر بود در این قبول نشدنت!!!
    اما غصه نخور خواهر من، انشاالله تا ۱۰۰ سال دیگه زنده‌باشی و هر سال، سه چهارتا کنکور ارشد امتحان بدهی!!!. :) :)

  166. چای گرم شبهای امتحان گفته:

    …….ا چرا آخه خاطرات قبرس رو ادامه نمیدید آخه!؟اصلا از حالا به بعد تو عمویی خودمی…یه جور خوبی حرف می‌زنید….

  167. چای گرم شبهای امتحان گفته:

    وای اعصابم خورد شد تا یه کامنت بدارم….

  168. یه شطرنج باز گفته:

    مهرداد برام جالبه که بعضی‌ از خوا نندهات بهت میگن بابا ،…!!یادش بخیر دوران دانشگاه اون موقع که البته سرت همچنان کم مو بود ولی‌ هیکلت خیلی‌ خوب بود مخصوصاً بازوهات…(آیکون ثریا در اغما…:)…miss u

  169. کلاس اولی گفته:

    بسیجی واقعی کجا بود این روزا؟ بسیجی دایی من بود که کار هر روزش گفتن از اون روزا بود و اونقدر گفت و گفت که از همه جا روندنش. بهش تحمت زدن. تحقیرش کردن. و حتی اخراج… و اونقدر لهش کردن و اونقدر گریه کرد تا خدا مرگش رو فرا رسوند. یه روز که رفته بود یه جا از اون روزا بگه تصادف کرد و رفت پیش دوستاش.

  170. مینا گفته:

    امروز برای بار هزارم بود که آژانس شیشه ای رو دیدم،با فاطمه فاطمه گفتن پرویز پرستویی و صحنه ی آخر مرگ عباس گریه کردم و باز موهای تنهم سیخ شد از دیالوگها و اون صحنه ای که فاطمه چفیه و پلاک رو فرستاد واسه حاجی.اما اینبار با دفعه های دیگه یه فرقی داشت!از اول فیلم به یاد تو و همین پست بودم!سه بار کامنت گذاشتم اما دلم راضی نشد امروز نذارم!!!وقتی میگفت بسیج و از خاکی بودن حرف میزد من تنها وتنها به یاد تو بودم…وقتی اونجوری از جنگ حرف میزد ،یاد تو بودم…خیلی مردی.
    پایدار باشی تا همیشه.

نوشتن پاسخ