جامی‌ست که عقل آفرین می‌زندش

صد بوسه ز مِهر، بر جَبین می‌زندش

این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف!

می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش!

 سلام رفیق

چطوری داش‌شهرام؟، حال و احوالت چطوره؟ اون شکمِ بزرگت چطوره دوستِ چاقالوی من!!؟

از دستت شاکی‌ام رفیق، خیلی شاکی‌ام. این رسمِ رفاقت نیست، بی‌خبر و بی‌هوا، “تنها گذاشتن دوستان”، آخرِ بی‌معرفتیه رفیق…

بعد از رفتن پدرم، فکر می‌کردم که ضدضربه شده‌ام و دیگر می‌توانم غم از دست دادن عزیزان را به راحتی تحمل کنم، اما زهی خیال باطل…

از همان ساعتِ هفتِ شبِِ جمعه، سیزدهم شهریورماه، که خبرِ رفتنت را شنیده‌ام، دردی در رگ‌هایم پیچیده و آتشی بر جانم افتاده که قابل وصف نیست…

این همه عجله برای چی بود رفیق؟، یعنی اینقدر راه رسیدن به “آخر‌ِ زندگی”، کوتاه بود و من نمی‌دانستم؟

خیلی نامردی رفیق، حالا من به جهنم، چرا “سودابه‌ات” را تنها گذاشتی؟ مگه نمی‌دونستی  که سودابه، چقدر دوستت دارد و بهت عشق می‌ورزد؟ مگه نمی‌دونستی که من همیشه به حرمت این “دوست داشتن”ِ سودابه، در قبالِ متلک‌های تو، سکوت می‌کردم که مبادا پاسخی نسنجیده از من، باعث از بین رفتن حرمت تو پیش سودابه شود؟ اصلن فکر نکردی که هیچ‌کس مثل تو، نمی‌تواند باعث آرامش سودابه باشد؟

این همه عجله برای چی بود رفیق؟، “چهل‌و‌سه سال” ،عمر زیادی نیست، هست؟ یعنی من آنقدر بزرگ شده‌ام که باید هرچند وقت یک‌بار، شاهد از دست‌رفتن عزیزی باشم؟ اصلن گور پدر چهل‌وسه سال!، اما دیگه “چهارساعت” که خیلی کمه، نیست؟ من هنوز هم نمی‌دانم تو چطور توانستی ظرف چهارساعت، هم فوت کنی و هم به خاک سپرده شوی!

 نمی‌دانی وقتی سودابه برایم تعریف کرد که «تو به چه شکل، ساعت ششِ صبحِ روزِ جمعه، با “زبانی” گیرکرده در لای دندان‌های کلید شده‌ات، بیدارش کرده‌ای و او با چه بدبختی‌ای “زبانت” را آزاد کرده و زنگ زده به اورژانس و تو بی‌اعتنا به ضجه‌هایش و تلاش مامورین اورژانس، درحالیکه دستت را روی زانوی سودابه گذاشته بودی، ظرف ده دقیقه این دنیا را ترک کرده‌ای»، من چقدر اشک ریختم و چقدر از دست تو لجم گرفت، خیلی لجم گرفت، حتا  بیشتر از اون مواقعی که تو، تا چشمت به چهار تا دختر می‌افتاد، آنچنان شیرین زبونی می‌کردی و بابت “شــــــــکم گنــــــــده‌ی” من، متلک بارم می‌کردی که احساس می کردم تو “اسدالله میرزا” شده‌ای و من “دوستعلی خره”!!! ، حتا خیلی بیشتر از اون موقعی که شنیدم بدون اینکه منتظر برگشتن من باشی، تا قبل از ظهر همان روز جمعه، به خاک سپرده شده‌ای و من از دیدن دوباره لبخندت، ولو لبخند بی‌جانت، محروم شده‌ام…

واقعن این همه سرعت و عجله، از تو با اون هیکل گنده و چاقالویت بعید بود!!! بی‌انصاف، همین طوری هم از خونه‌ی شما تا بهشت زهرا، بیش از چهار ساعت طول می‌کشه! یعنی ما با وجود زنده‌بودنمان، برای رسیدن به مراسم شب‌هفتت، چهارساعت اسیر رانندگی و ترافیک بودیم، آنوقت تو چهارساعته، همه چیز رو تموم کردی!!؟ یعنی می‌خواستی بگویی که تو  ،اینقدر چالاک و زبر و زرنگ بودی و من نمی‌دانستم؟ البته از تو بعید نیست شهرام جان، همانطور که هیچ‌ کسی با دیدن آن اندام کافه‌ای‌ات، فکر نمی‌کرد که تو گرافیستی با تجربه و هنرمندی با احساس باشی، باور کن که خود من تا دلبستگی‌ات به “تابلو‌های نقاشی آویخته بر دیوار‌خانه‌ات ” را ندیده بودم، فکر می‌کردم سودابه آبروداری کرده و “شوهر قصابش” را،  گرافیست معرفی کرده!!!

شهرام‌جان، دوست عزیز و بی‌مرامم!، من خیلی سعی کردم که سودابه‌ات را تسکین بدهم، اما شرمنده ام رفیق، خیلی شرمنده، به “جانِ بی‌ارزش” خودم قسم که از همان اول به سودابه گفتم: “ای کاش من به جای شهرام بودم”…

در همان شبِ مراسمِ خَتمت، ساعتِ “دو” نیمه‌شب که داشتم دمِ دَرِ خانه‌ی مادر‌زنت، با سودابه خداحافظی می‌کردم، سعی کردم در قبال این‌همه بی‌معرفتی تو، معرفت به خرج بدهم و با حرف‌ها و نصیحت‌های قلمبه و سلمبه، سودابه‌ی عزیز را کمی تسکین بدهم! مثلن در پاسخ این‌که می‌گفت: “الان شهرام در بهشت زهراست و دیگه از این به‌بعد شکمش کوچک میشه و روز‌به‌روز لاغرتر”، گفتم: نه سودی جان، شهرام همین‌جاست، “شهرام”، اونی نیست که الان توی بهشت زهرا خوابیده، “شهرام”، اون خاطره‌های خوبی است که اون از خودش در طی چهارسال زندگی مشترک، به یادگار گذاشته، اما یکی دو دقیقه بعد، در پاسخ این حرف سودابه که ‌گفت: “هر وقت می‌رم بهشت زهرا، دلم آروم میشه”، بهش گفتم: خُب حق داری سودی جان!، “شهرام” اونجاست!!! و خلاصه فکر می‌کنم در ظرف بیست دقیقه در‌و‌دل کردن‌های سودابه و “زبان‌گرفتنش”، من هم بیست‌تا از همین نصیحت‌های ضدونقیض کردم! به شکلی که یک دفعه، “سودی” ، سکوت کرد و یه چند ثانیه‌ای زل زد به چشمان من تا ببیند من دارم شوخی می‌کنم یا جدی می‌گویم! اما فکر کنم آنچنان خستگی‌ و درماندگی‌ای در چشمانم مشهود بود که دست از گریه‌کردن برداشت و به من گفت: آقا مهرداد، مثل اینکه خیلی خسته‌ای!!!، برو استراحت کن و بخواب! بعدن می‌بینمت!

همون موقع که سوار ماشین شدم، باز هم از دستت لجم گرفت، احساس کردم  همون‌جا ایستاده‌ای و در حالی‌که به سیگارت پک‌های عمیقی می‌زنی، مشغول خندیدن به ریش نداشته‌ی من هستی!

شهرامِ لعنتی!، یه فکری هم به حال من بکن، به همون خدایی که بهش اعتقاد نداشتی قسم،  خسته شده‌ام، از تحمل این‌همه رنج و‌ غم، خسته شده‌ام…

 می‌دانی که این‌روز‌ها، حالِ هیچکدام‌مان خوب نیست، پس بیا و یک جوری سودابه‌ات را آرام بکن. یک جوری برادرانت، جاوید و امید را تسکین بده، به خصوص “جاوید” را که در همین یک ماه غیبت تو، شاهد به دنیا آمدن فرزند دومش بوده، فرزند دختری که من می‌خواهم پیشنهاد کنم به یاد تو، اسمش را بگذارند “شهرام خانم”!!!

راستی شهرام یه سوال؛ واقعن اون دنیا وجود داره؟ واقعن ما آدم‌ها وقتی می‌میریم، روحمون به سمت آسمان پرواز می‌کنه؟ اصلن نکنه تو به خاطر این زود رفتی که خانه‌ات در طبقه‌ی پانزدهم یک برج بود، برجی که خودش در یک بلندی ساخته شده بود و از آنجا می‌شد تا آخر تهران را دید. اگر تو الان آن بالاها باشی، من فقط می‌توانم بگویم که الان در جایگاه واقعی‌ات هستی و این من را یاد شعر عقاب زنده‌یاد “دکتر پرویز ناتل خانلری” می‌اندازد…

گر بر اوج فلکم باید مُرد

عمر در گَند به‌سر نَتوان بُرد

شه‌پَرِ شاهِ هوا اوج گرفت

زاغ را دیده بر او مانده شِگفت

تو همیشه به‌سانِ عقاب، در جاهای بالا و بلند زندگی می‌کردی و حکایت من هم که تقریبن حکایت همان کلاغه بود! فقط با این تفاوت که کسی تا به حال “کلاغِ شکـــم‌گنـــده‌ی کچل” ندیده!، اما باکی نیست!، مگر کسی تاکنون “عقابِ شکــم‌گنــده‌ی چاقالو” دیده!!؟

دلم برایت تنگ شده رفیق و تنگ‌تر خواهد شد، یه خرده غیرت به خرج بده و و بابت این همه متلکی که بهت انداختم، یه کاری کن که زودتر دوباره همدیگر را ببینیم، تو را به جان آن “جان نداشته‌ات” قسم می‌دهم که یه فکری هم برای دلتنگی‌های سودابه‌ات بکن.

غمگینم، خیلی غمگینم، دلم خیلی برایت تنگ شده، “عمو شهرام گامبالو”!!!

دَر نیست‌،
راه‌ نیست
‌شب‌ نیست‌،
ماه‌ نیست
‌نه‌ روز و نه‌ آفتاب
‌ما بیرون‌ زمان‌ ایستاده‌ایم
‌با دشنه‌ تلخى‌ در گُرده‌هایمان
‌هیچ‌ کس‌ با هیچ‌ کس‌ سخن‌ نمى‌گوید
که‌ خاموشى‌ به‌ هزار زبان‌ در سخن‌ است
‌در مردگان‌ خویش‌ نظر مى‌ بندیم‌ با طرح‌ خنده‌اى
‌و نوبت‌ خود را انتظار مى‌ کشیم‌ بى‌هیچ‌ خنده‌اى

پی‌نوشت یک: در مراسم شب هفتت، وقتی رسیدم به سر مزارت، جاوید، تک و تنها نشسته بود، به یاد ایامی که با او در دانشگاه همکلاس بودم و رفیق، دست گذاشتم روی شانه‌اش و بدون هیچ مقدمه و احوال پرسی‌ای، بهش گفتم: چرا ما همیشه فکر می‌کنیم که تا ابد فرصت هست، چرا همیشه من و شهرام، پشت سرِ تو، خط و نشون می‌کشیدیم و قرار می‌گذاشتیم که یه روز تعطیل، یه روز جمعه، یه روزی مثل همین جمعه‌ای که شهرام رفت، تو رو دعوتت کنیم و بدجور بابت اینکه خودت را درگیر بچه و زندگی کرده‌ای، دَستَت بیندازیم و سربه‌سرت بگذاریم!. چرا همیشه ما آدم‌ها فکر می‌کنیم که “همیشه” برای انجامِ “هرکاری” ، فرصت هست؟ چرا؟؟؟

پی‌نوشت دوم: کامنت‌های پست قبلی را یک‌جا تائید می‌کنم و سعی می‌کنم در اسرع وقت همه را جواب بدهم

پی‌نوشت آخر: امروزه، همه‌ی پیش‌آهنگ‌ها، بسیجی شده‌اند!!! پیش‌آهنگ هم، پیش‌آهنگ‌های قدیم! والله با این نون‌هاشون!!!

گلابی‌نوشت!: موسیو گلابی در “اینجا” اعلام کرده؛ که دیگر نخواهد نوشت…

از خواندن این خبر، خیلی غمگین‌تر شدم و بلافاصله با موسیو گلابی عزیز، تماس گرفتم…

با وجود همه‌ی دلایلی که آوردم، بازهم راضی به نوشتن نشد، اما خوشبختانه دیشب (جمعه شب)،  طی یک تماس تلفنی، اعلام کرد که مادام گلابی هم به جمع منتقدانش پیوسته و مادام عزیز، امر فرموده‌اند که موسیو جان دوباره نوشتن را آغاز کنند.لذا جای هیچ‌گونه نگرانی نیست! مطمئنم که موسیو گلابی، ”زن‌ذلیل‌تر” از این حرف‌ها است که جرئت عدمِ ‌اطاعت از مادامش را داشته باشد!!! بلاخره هیچی نباشه، موسیو، مدت‌هاست که من رو به عنوان الگوی زندگی‌اش انتخاب کرده!!!

نوشته شده در Uncategorized

نوشته شده توسط شب‌گیر ۵:۰۲ ق.ظ     |     نظرات (۹۹)

۹۹ پاسخ به “خداحافظ رفیق”

  1. north گفته:

    خدا بیامرزدش و به همسرش صبر بده انشالله چه قیافه مهربونی هم داشت
    _______________________________
    شب‌گیر: مرسی دوست من
    شهرام، خیلی مهربان‌تر از این چیزی بود که در عکس پیداست.
    من فکر نمی‌کنم که حتا یک نفر هم پیدا بشه که از این آدم، خاطره‌ی بدی در ذهن داشته باشه. آنقدر “بگو و بخند” بود که آدم هیچوقت از مصاحبت با او، سیر نمی‌شد. همیشه با سخت‌ترین مشکلات، با طنز برخورد می‌کرد و از آن‌ها سوژه‌ای برای شاد کردن اطرافیان می‌ساخت.

  2. maneli گفته:

    Mehrdad jaan e aziz
    ba inke az raftane doostet ba khabar boodam vali in neveshte chenan monghalebam kard ke hatta vojood e bardia ham natoonest m’ane az hegh hegh e geryam beshe, rastesh manam b’ad az pedaram fekr mikardam rahat tar ba in majara kenar miam vali dorost bar ax shod va hala chon in dard ro keshidam midoonam az dast dadan e kasi doosesh dari cheghadr talkhe. va az dast dadan e doost midoonam zarbeye bozorgiye, vaghty sevvome dabirestan boodam behtarin doostam bimar shod o zarf e do maah fot kard va hanooz inatoonestam oon rooze lanati ro faramoosh konam, oon rooz mariz boodam naraftam madrese, negin e man ham mesle shahram e to sabr nakard man beresam o la aghal khodahafezi konam chenan be sorat raft ke majali baraye akharin didar nabood.
    dooste khoob o nazaninam donya be hich kas vafa nemikone.
    moraghebe khodet o salamatit bash , ma hala hala ha be to va boodanet niaz darim.
    ghorbanat
    maneli
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: مرسی مانلی جان
    من مطمئنم که نگین و شهرام، الان به آرامش رسیده‌اند و این ما هستیم که در حسرت از دست دادن آنها، بی‌قراری می‌کنیم.
    من “مرگ” را به عنوان یک حقیقت انکار ناپذیر زندگی، قبول کرده‌ام، اما واقعن تحمل غم از دست دادن یک دوست در این سن و سال، خیلی سخت و جان‌فرساست.

  3. روتین های مجهول جان گفته:

    هی اینجارو ببین
    نوشته های یه نابغه ی دیگه
    با اجازه لینکیدمت
    البته میدونم اجازه شمام دسته ماست
    به هر حال فکنم مخالفتی نداشته باشی هوم؟
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:شما لطف داری دوست عزیز، اما مطمئنی که “اجازه شمام” ، “دسته ماست” !!؟ :)
    اگر شما مخالفتی نداشته باشی، ما هم مخالفتی نمی‌ “فکنیم”!!!

  4. خانم گفته:

    تسلیت می گم…

    هرچند گفتن این حرف الان شاید بی رحمی باشه ولی نگران نباشید خاک سرده
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: مرسی دوست من
    قبول دارم که “زمان” مرهمی بر همه‌ی دردهاست، اما زخم مصیبت‌هایی این‌چنین، عمری با ما باقی می‌ماند.

  5. سلام تنهایی گفته:

    روحش شاد ..به یاد دوست سفر کرده ام افتادم و هیچی نمیتونم بنویسم فقط تسلیت شبگیر عزیز …
    هر روز غم از دست رفتن عزیزی دلتنگ ترمون میکنه ….
    عبور باید کرد و همنورد افق های دور باید شد …
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: مرسی دوست خوب من
    حرفت رو کاملن قبول دارم…
    چه بخواهیم . چه نخواهیم، عبورمان خواهند داد!

  6. Sababoy گفته:

    سلام. یک آهنگ زیبا به اسم Don’t you forget about me با زیر نویس از آلبوم Era از آهنگ ساز مشهور فرانسوی Eric Levi به همراه ۵ آهنگ برای دانلود. تشریف بیارید و لذت ببرید.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام از بنده‌ست
    مرسی و ممنون از لطفت.

  7. مونیکا گفته:

    هیچوقت تسلیت گفتن رو دوست نداشتم.هیچ واژه ای نمی تونه درد رو سبک کنه.به هرحال خدا به همتون صبر بده.خوش به حال دوستت از این دنیای بیخود راحت شد
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: نه مونیکا جان، اشتباه نکن…
    تسلیت و همدردی، همیشه رنج و اندوه مصیبت زدگان رو کاهش می‌ده. ابراز همدردی باعث میشه آنها بدانند که در تحمل بار مصیبت،تنها نیستند. من خودم این موضوع را در فوت پدرم، تجربه کرده ام…
    من مطمئنم که سودابه‌ی عزیز، از خواندن کامنت‌های تسلیت دوستان، کلی تسکین پیدا می‌کنه.

  8. پروانه هیچستان گفته:

    شب گیر عزیز متاسف شدم. خداوند به همسر و دوستان و عزیزانش صبر عطا کند. روحش شاد بهشت برین جایگاهش باد
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: مرسی پروانه جان.ممنون از کامنت پر مهرت.

  9. الهام - روح پرتابل گفته:

    رحمت به روحش
    منم دیشب یه دوست رو از دست دادم، اما خوشبختانه اون زنده ست، فقط رفته
    فکر می کنم دو سوم ِ احساستتون رو درک کنم
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: مرسی الهام جان.
    اما به نظرم مقایسه و تشبیه‌ات، خیلی اشتباه است. وقتی کسی ترکت می‌کنه، تو در بدترین وضعیت هم باز امید اندکی به بازگشتش داری، اما به نظر من، وقتی کسی می‌میره، با مرگش، همه چیز تمام می‌شود و دیگر هیچ امیدی به بازگشتش نیست… “مرگ” ، تنها مسئله‌ای است که هیچ راه‌حلی ندارد. شاید اعتقاد به “زندگی پس از مرگ” باعث شود که انسان، امیدی به دیدن دوباره‌ی عزیز از دست رفته‌اش، ولو به صورت روح، داشته باشد.
    اما متاسفانه من چندان به زندگی بعد از مرگ اعتقاد ندارم.به نظر من، ابدیت همان جایی است که جسم آدم را به خاک می‌سپارند.جایی حدود دومتر پایین تر از سطح زمین.

  10. سانی گفته:

    ….
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: و سکوت، سرشار از ناگفته‌هاست…

  11. lili گفته:

    سلام
    تسلیت می گم…
    فقط یه سوال…جمعه ۱۲ شهریور؟! مطمئنی سیزدهم نبوده؟…مگه اینکه این اتفاق امسال نیفتاده باشه…
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام از بنده‌ست بانو
    ممنون از تسلیت و ابراز همدردی‌ات.
    من هم مطمئن هستم که امسال، سیزده شهریور ماه، جمعه بوده است. چطور مگه؟ مسئله‌ای پیش آمده!!؟
    پی‌نوشت: این رفتن‌ها رو ببین و عبرت بگیر خواهر من!!! هوچی‌گری کار خوبی نیست! آدم نباید اشتباهات مردم رو به رخ‌شون بکشه! حالا خوبه من الان بهت یادآوری کنم که با اون نظارتت در پای صندوق‌های رای، چه به سر این مردم آوردی!!؟ اصلن رای ما رو پس بده!!!

  12. negin گفته:

    خدایش بیامرزد ..
    خدا به بازمانده ها صبر بده
    این چیه نوشتی واسه عکسه شبگیر .. قطار برقی .. وسط اشک خندمو دراورد ..
    شاد باشی
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: مرسی نگین جان
    من قبل از آشنا شدن با شهرام عزیز، چهارسال با برادر کوچک‌تر شهرام، “جاوید” در دانشگاه ، هم‌کلاس و دوست بودم.یعنی ما مثل همه‌ی دانشجویان دیگر، عضو یه اکیپی بودیم که دائم با هم می‌گشتیم. در همون ایام، جاوید برخلاف شهرام، لاغر و ریزه‌میزه ، اما در عین حال خیلی تند و فرز بود و هروقت فوتبال بازی می‌کردیم، کمتر کسی می‌تونست به گرد پایش برسه، به خاطر همین بهش می‌گفتیم: “جاوید قطار برقی” که برحسب اتفاق! این لقب، بر وزن اسم و فامیل واقعی‌اش، یعنی “جاوید عَطار شرقی” بود!!!
    پی‌نوشت اختصاصی برای نگین!!!: دروغ چرا نگین جان!!! راستش رو بخواهی، اسم جاوید را بر وزن همان “عطار شرقی” ، “قطار برقی” گذاشته بودیم!!! اما چون می‌دانم که سودابه‌ی عزیز هم این کامنت‌ها را می‌خواند، خواستم معرفت به خرج بدهم و الکی از برادر شوهرش تعریف بکنم تا مبادا همسر جاوید، جلوی سودابه، سرشکسته شود! آخه همسر جاوید هم از هم‌کلاس‌های دانشگاه خودمان است!!!

  13. عادل گفته:

    نوشته سوزاندنی ای بود؛ دلم به در آمد؛ می دانید چیه!؟ قانون بی رحم دنیا را فراموش می کنیم و وقتی مرگ عزیزی آن را به ما یادآوری می کند، می سوزیم و وقتی عزیز دیگری چون شما از آن می نویسد دلمان به درد می آید.
    در مورد موسیو گلابی هم باید عرض کنم که چشم امید ما به مادام گلابی است؛ خوشحالم که قدرت قابل ملاحظه و غیرقابل انکار نسوان در این رابطه هم قابل مشاهده است.
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: من خیلی سعی کردم که این نوشته، عاری از سوز و گداز باشد. من به تدریج و طی یک ماه گذشته، همه‌ی حرف‌هایم به شهرام را روی کاغذ نوشتم که حدود ۱۶ صفحه شد و متن این پست را از شاد‌ترین قسمت‌های آن شانزده صفحه، انتخاب کرده‌ام…
    اگر دقت کنی، حتمن متوجه می‌شوی که این نوشته، از انسجام و پیوستگی خوبی برخوردار نیست و یه جاهایی خیلی پراکنده میشه. اما هر کار کردم، نتونستم درست و حسابی جمعش کنم، برای اینکه هروقت یاد شهرام می‌افتم، ذهنم به هم می‌ریزه…
    یه خرده به شوخی‌هایش فکر می‌کنم و یه خرده به “توداری” و “خود‌خوری‌هایش”…
    یه خرده به آرامشش فکر می‌کنم و یه خرده به سبک‌بال رفتنش از دنیا…
    عادل جان،از تو چه پنهون که رفتن شهرام، خیلی تکانم داده…
    از وقتی‌که شهرام رفته، سعی کرده‌ام بیشتر به اطرافیانم توجه کنم، بیشتر جویای حال دوستان باشم و ضمنن بیشتر به دنبال انجام کارهای عقب افتاده‌ام باشم. چه تضمینی است که من بیشتر از شهرام زنده بمانم؟ اصلن چه تضمینی هست که من حتا بتوانم به اندازه‌ی او، عمر کنم.
    بعد از رفتن شهرام،احساس می‌کنم که “وقت تنگ است” رفیق. متوجه منظورم می‌شوی عادل جان؟
    در مورد موسیو گلابی هم به نظر من علاوه بر “قدرت قابل ملاحظه و غیرقابل انکار نسوان و مادام گلابی عزیز” ، باید اندکی هم “ضعف و ناتوانی غیر قابل انکار آقایان” را هم در نظر گرفت!!! در خانواده‌ی ما که این ضعف ارثی است و بنده بی‌تقصیرم!!! ما از اولِ اولش، همین‌جوری زن‌ذلیل به دنیا می‌آییم کلن!!! اصلن در بین دانشمندان، گروه “زاهد‌سانان” ،به نداشتن کروموزوم “مدبع” اشتهار ویژه‌ای دارد!!!
    توضیح:کلمه‌ی “مدبع”، مخفف “مقاومت در برابر عشوه” است!!! :)

  14. محمد گفته:

    سلام مهرداد جان
    تسلیت میگم عزیز. ایشالا غم آخرت باشه. میدونم، از دست دادن یه دوست خوب خیلی سخت و دردناکه. نه، تا کسی جای تو نباشه نمی تونه درک کنه… متاسفم. برای شهرام عزیز رحمت و مغفرت و برای تو، خانواده اش و همه دوستانش صبر آرزو می کنم.
    تازه الان علت این سکوت و غیبت طولانی مدت رو متوجه شدم. گاهی وقتا ما خیلی زندگی رو به شوخی می گیریم، غافل از اینکه خدا تک تک لحظه هامون رو جدی می گیره…
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام از بنده است برادر
    مرسی عزیز دلم.خیلی از همدردی و تسلیتت ممنون و متشکرم.من مطمئن هستم که همسر و بستگان شهرام هم با خوندن این تسلیت‌ها، کلی تسلای خاطر پیدا می‌کنند.
    خیلی قشنگ گفتی رفیق، باید لحظه‌ها رو جدی گرفت، خیلی جدی…
    اما نه به این معنی که همیشه باید عبوس بود…
    به نظرم باید در عین شوخی‌گرفتن زندگی، آدم حواسش جمع باشه که خودش رو گول نزنه و یادش نره که این لحظه‌ها، جدی جدی در حال گذرند…
    وقتی باقی نمونده رفیق.
    بابت غیبت و بی‌خبری و ایضن بدقولی، از تو و دیگر دوستان عذرخواهی می‌کنم، قصد توجیه ندارم، اما حقیقتن دست‌و‌دلم به نوشتن نمی‌رفت…
    یعنی هروقت می‌خواستم چیزی بنویسم، شهرام می‌آمد جلوی چشمم و ذهنم را به سمت خودش معطوف می‌کرد. می‌دانستم که تا این پست را ننویسم، بی‌قراری‌ام پایان نمی‌پذیرد و نمی‌توانم چیز دیگری بنویسم، اما جرئت نوشتن این پست را هم نداشتم. متوجه منظورم که می‌شوی محمد جان؟

  15. ستاره نقره‌ای گفته:

    تسلیت می‌گم و برای بازماندگانش آرزوی صبر دارم.
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: مرسی دوست خوب من.
    شما خیلی لطف دارید و ممنون از محبت و تسلیتت.

  16. نسرین گفته:

    همیشه اینجور وقتها کم می یارم و نمیدونم چی باید بگم! یه عاقلی هم از این ورا یاد نمیشه تا ازش بپرسم چی میگن اینجور وقتا؟ نمیدونم گویا میگن هر جا که هست خوش به حالش که رهاست یا میگن هر جا که هست در آرامش باشه و بازمانده ها هم در صبر باشن! گویا اینطور میگن!
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: ای داد بیداد!!!
    اگر روانشناس این مملکت نتونه با نوشتن یک کامنت، باعث تسلی خاطر بازماندگان بشه، دیگه از بقیه باید چه توقعی داشت!!؟
    نه خواهر من، به نظر من، قشنگ و زیرکانه، بدون این‌که به عقاید خودت خدشه‌ای وارد شود، همه‌ی گفتنی‌ها را گفتی.
    بسیار ممنون و سپاس‌گزارم نسرین خاتون.

  17. یلدا گفته:

    سلام.نوشته ات در مورد شهرام محشر بود یک لحظه به شهرام حسودیم شد بعد مرگش چه نوشته قشنگی دوستش برایش نوشت.
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام از بنده است یلدا جان
    شما لطف دارید و امیدوارم که به دور از تعارف، این متن واقعن به دل دوستان نشسته باشه…
    اگر قشنگی‌ای هم در این متن یافت بشه، قطعن مربوط به خوبی و زیبایی ذات خود شهرام است و لاغیر.
    “حسودی”!!؟ این حرف‌ها چیه خواهر من، شما یه مجلس شادی راه بیانداز، من خودم؛ هم برایت می‌نویسم، هم می‌خونم و هم می‌رقصم!!! تازه خدا رو چه دیدی؟ اگر بزن‌و‌برقص مجلست خیلی اساسی بشه، یه وقت دیدی سرو‌کله‌ی خود داش شهرام هم پیدا شد!

  18. عسل گفته:

    چقدر این پستت تلخ بود …. تسلیت میگم …
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: ببخشید عسل عزیز
    من خیلی سعی کردم از تلخی این متن کم کنم، ولی نشد.
    اما من مقصر نیستم، فوت شهرام ،واقعه‌ی خیلی خیلی تلخی بود.
    ممنون از ابراز محبت و همدلی‌ات عسل جان.

  19. متین گفته:

    سلام مهرداد خان .
    همین الان داشتم نقشه میکشیدم که یه درسه درست حسابی به یه رفیق چند ساله بدم . نمی ارزه نه ؟ دمت گرم . یه اس ام اس زدم و از دلش دراوردم .
    درکت نمیکنم چون تاحالا رفیقم نمرده . سینه خواهم شرحه شرحه از فراق .
    ولی بازم دمت گرم . روح رفیقت شاد .
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام متین عزیز و دوست‌داشتنی
    نمی‌دونی چقدر از خوندن کامنتت خوشحال شدم و چقدر حال کردم از کاری که انجام دادی و مطمئن باش که با این کارت، روح شهرام را هم شاد کردی.
    دمت گرم و سرت خوش باد.

  20. Joan of Arc گفته:

    خدا رحمتشون کنه…
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: مرسی خانم دکتر عزیز.ممنون از محبتت.

  21. روشنک گفته:

    تسلیت می‌گم
    از دست دادن یک دوست خوب غم بزرگیه
    خدا به همه بازماندگانش صبر بده مخصوصن به سودابه و شب‌گیر عزیز
    چقدر مرگ نزدیکمونه بی‌اینکه بدونیم کی غافلگیرمون بکنه.
    اینهمه سال زندگی درعرض چند ساعت زیر خاک می‌ره انگار که از اول اصن نبود. چه دنیای عجیبی
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: مرسی روشنک بانو
    من مطمئنم که سودابه‌ی عزیز می‌تونه بر اندوه ناشی از فقدان شهرام غلبه کنه…
    صبر شهرام در برابر مشکلات بزرگ زندگی، بسیار زیاد بود و آرامشش در قبال حوادث ناخوشایند روزگار ،ستودنی…
    همسر چنین مردی، باید نشانه‌هایی از او را داشته باشد و عملن ثابت کند که چهارسال زندگی مشترک، بیهوده نبوده…
    یعنی می‌خواهم بگویم که سودابه باید با صبوری بیشتر و خویشتن‌داری، نشان بدهد که شهرام، شخصیت تاثیر گذاری در زندگیش بوده است.
    اگر غیر از این باشه، آنوقت باید به ازدواج این دونفر شک کرد!
    می‌فهمی چی می‌گم روشنک جان؟

  22. بانوی نقره ای گفته:

    تسلیت می گم!
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: مرسی سیمین بانو و بابت این همدلی،بسیار سپاسگزارم.

  23. پرند گفته:

    خدا گلچین میکنه رفیق…گل چین.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: کاملن حرفت درسته رفیق.
    همیشه آدم‌های خوب، زودتر می‌روند، اما نمی‌دونم این چه حکمتیه؟ به قاعده، باید آدم‌های بد زودتر بروند تا دنیا محل بهتری برای زندگی بشه…
    اما دقیقن همیشه عکس این قضیه اتفاق می‌افته.فقط نمی‌دونم که “آدم‌های بد” بیشتر عمر می‌کنند یا آدم‌ها برای بیشتر عمر کردن، “بد” می‌شوند!
    گرفتی چی می‌گم رفیق!!؟

  24. حمیده گفته:

    سلام
    خیلی متاسف شدم از شنیدنش .کاملاَ درکتان می کتم از دست عزیران خیلی سخت حتی زمان هم مرهمی بر دل نمیشه.
    راستی عکشهای جبهه ایی شما شبیه همسرمنه .با اجازتون من بهش ایمیل کردم.اون هم همین نظر را داشت(غیر از کچلی)
    در زن ذلیل بودن موسیو گلابی شک نکن(آخه مگه چند تا مردمیشناسی که ز ز نباشن)
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام از بنده است حمیده خانم
    مرسی از ابراز لطف و همدلی‌یتان.
    خواهش می‌کنم و اجازه‌ی بنده هم دست شماست. برای بنده باعث افتخاره که شبیه همسر محترم و گرامی شما باشم، ولی دیگه چرا تو سر مال می‌زنی آبجی!!؟ :) حالا نمی‌شد جلوی این همه آدم، این کچلی ما رو به رویمان نمی‌آوردی!!؟ خب کچلی از دزدی که بهتره! کچلی بنده منشا ژنتیکی داره! از دیوار مردم نرفتم بالا که شما این‌جوری آبروریزی راه می‌اندازی خواهر من!!!
    بنده حداقل دو تا مرد را می‌شناسم که به زعم شما، ز ز نیستند!خودم و برادرم!ما هر دو، سازذ هستیم!
    توضیح: “سازذ” به معنای “سوپر اولترا زن ذلیل” است! :)

  25. لیلا گفته:

    فقط میشه تسلیت گفت. یاد فوت دوست ۲۱ ساله ام افتادم که تو یه تصادف وسط جاده فوت شد و هیچکس حتی خانوادش لحظات آخر، کنارش نبودن. هنوز فراموشش نکردم ولی الان فقط خاطرات خوشش برام مونده.
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: مرسی لیلا جان
    به نظر من هم یادآوری خاطرات خوش، بهترین کاریه که آدم می‌تونه در این جور مواقع انجام بده.این یادآوری، یک کار کاملن هوشمندانه است که باعث تسکین خاطر می‌شود.
    من هم درگذشت دوست‌تان را تسلیت می‌گویم و همدلی من را بابت این غم و اندوه، پذیرا باش.

  26. آزاده گفته:

    سلام
    معتقدم کسی در این دنیا برای خوشی نیامده بلکه همه امتحان است و امتحان با از دست دادن عزیزی از همه سخت تراست امیدوارم با این غم ها صبور شکیبا باشید
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام از بنده است آزاده خانم
    نه دوست من، من این‌جوری فکر نمی‌کنم…
    در این دنیا هم خوشی وجود داره و هم غم…
    باید با خوشی‌ها، خوش بود و با غم‌ها ساخت.اصلن اگر غم نباشد، خوشی مفهومی پیدا نمی‌کند…
    اما نباید در برابر غم‌ها زانو زد و مغلوب شد.به نظر من آدم‌ها می‌توانند به کمک یکدیگر، در برابر غم‌ها طاقت بیاورند و شاید “امتحان”، در همین کمک‌کردن‌ها نهفته باشد.
    ممنون از همد‌لی‌ات و امیدوارم که شما هم همیشه پیروز و سربلند باشید.

  27. مریم گفته:

    هر بار که جای خالی دوستانمون رو میبینیم تلنگری میخوریم که هی!!!؟ یه روز هم نوبت خود ماست
    چه بهتره در کنار سوگواری عزیزانمون کمی به خونه تکونی دلمون بپردازیم و فرصت را غنیمت بشمریم (یک نفس هم فرصت مغتنمی ست واسه ساختنی بهتر)
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: کاملن حرفت را قبول دارم مریم جان.
    من الان آن تلنگر را با تمام وجودم احساس کرده‌ام. باید از لحظه به لحظه‌ی زندگی، برای “بهتر شدن” استفاده کرد.

  28. samane گفته:

    خدا به شما و همسرش صبر بده…چقدر از شکم گنده حرف زدید…گناه داره طفلک !
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: مرسی سمانه جان.
    آخه نمی‌دونی که چقدر من و شهرام، سر این شکم‌های گنده‌مان، با هم کل‌کل می‌کردیم…
    اما نکته در این‌جا بود که شهرام با زرنگی تمام، معمولن من را در حضور سودابه گیر می‌انداخت و یه جوری در مورد هیکل من صحبت می‌کرد که انگاری خودش باربی است!!!

  29. نوستالوژی گفته:

    سلام مهرداد مهربان..امیدوارم گیر شب نیفتی هیچوقت ! همیشه روز و روشنایی نصیبت بشه ! متن تفکر برانگیزی بود بابت اینکه : دیگه فکر نکنم همیشه فرصتی هست…بلکه همیشه فرصتی نیست! بعضی اوقات فرصتی هست و نیست و ….اه کچلم کردی مثل خودت…
    میشه در آخر یه خواهش کنم ازت؟
    بعد از من و فوت نابهنگامم یه پست بلند بالا در غم فقدانم بنویس…فقط بیتربیتی نباشه ها!
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام از بنده است عروس خانم
    پیشاپیش تبریک بنده رو پذیرا باشید!به سلامتی و دل خوش و بچه‌های زیاد انشاالله!!! :)
    اختیار دارید سمیه‌خانم. شما تا من و صدتا مثل من رو بابت قبول شدن دکترا زیر خاک نکنید،در این جهان حضور خواهید داشت!!!
    شما نگران نباش خواهر من!الحمدالله شما همیشه برای شرکت در کنکور، فرصت دارید!!!

  30. مریم گفته:

    سلام.اول بهت تسلیت می گم.هیچی سنگین تر از داغ از دست دادن یه دوست صمیمی نیست.می فهمم چون ۴۷ روز پیش صمیمی ترین دوستم همینجوری رفت.الکی و بیخود از دستش دادم و حالا من موندم و ۵ سال خاطره هم اتاقی بودن و ۱۰ سال خاطره دوست بودن.من موندم و تن صداش وقتی می گفت “سلام خره”.من موندم و عکساش که حالا رو میز آرایشم بهم لبخند می زنه.تف به زندگی.همیشه می گم وقتی شب قبلش چشماش رو می بست می دونست دیگه فردایی نیست؟تف به نامردی که ۶ صبح جلوش پیچید و تف به پژو که چپ کرد.مهندس زاهد،قرار بود عید فطر عقد کنه ولی عید فطر عزاش رو گرفتن.اونم تپل بود ومن همیشه بهش می گفتم “سلام کپل”.حتما الان شکمش کوچولو شده.الهی بمیرم که دیگه نمی بینمش…خدایا فقط تو می دونی چقدر دلم می خواد فقط یه بار دیگه بغلش کنم.خدایا خیلی بی انصافی.چرا باید دختری که عید فطر عقد می کرد و دی ماه از پایان نامه اش دفاع می کرد الان سنگینی سنگ رو سینه اش باشه؟خیلی بی انصافی خدا…خیلی.با پستت داغ دلم دوباره تازه شد.معذرت و غم آخرت باشه.
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام مریم جان
    از صمیم قلب درگذشت دوستت را تسلیت می‌گویم و من را هم در غم خودت شریک بدان. دقیقن می‌فهمم که چی می‌گی…
    من هنوز هم بعد از گذشت بیست و سه سال، تن صدای دوست و همکلاسی دوران دبیرستانم را که در جنگ شهید شد، به خوبی به خاطر دارم و هروقت به یادش می‌افتم، طنین صدایش در گوشم می‌پیچد. انگار نه انگار که بیست و سه سال از شهید شدنش گذشته است…
    اما حقیقت زندگی، همینه خواهر من و باید با این حقیقت کنار آمد.چاره‌ای هم نیست.

  31. Arghavan گفته:

    salam…tasliat migam…rahat shod ..khoda be bazmandehash sabr bede
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام ارغوان خاتون
    مرسی و ممنون از محبت و اظهار لطفت.
    نمی‌دانم که واقعن شهرام راحت شده یا نه، اما مطمئنم که ما خیلی ناراحتیم…
    شاید همین ندانستن من، باعث شده که اینقدر از دستش شاکی باشم و لجم در بیاید.

  32. ازجماعت وبلاگ خوان گفته:

    شبگیر عزیز واقعا اینجور مواقع کلام هم به گل می نشید.روحش شاد
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: مرسی دوست من و ممنون از لطف و محبتت.
    بله، واقعن این‌جور مواقع، حرف زدن و حتا نوشتن، خیلی سخت می‌شود.خیلی سخت.

  33. یاس گفته:

    من تا به حال جزء خوانندگان خاموش بودم ، البته کلا برای هر وبلاگی که می خواندم . اما مدتی است که دیگه تصمیم دارم روشن شم. متاسفم که در اولین نظرم باید بهت تسلیت بگم . خدا به شما و خانوادش صبر بده . طبعا اکثر ماها یک زمانی درد از دست دادن عزیزی رو حس کردیم . هر آغازی یک پایانی هم داره. دیر یا زود نوبت ما هم می شه.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: مرسی یاس عزیز و مهربان. امیدوارم که از این به بعد، همیشه در اینجا از خوشی بخوانی و شادی.
    بازهم ممنون از همدلی و کامنت پر مهرت.امیدوارم قبل از این‌که نوبت من بشه، بتوانم آنقدر از خودم خاطره‌های خوب بذارم که بعد از رفتنم، ملت با همان خاطره‌های خوب از من یاد کنند.

  34. رها گفته:

    تسلیت میگم، جدا اینطوره؟ منم همیشه فکر میکنم بعد از مرگ پدرم دیگه پوستم کلفت شده و هیچ غمی اونطور ناراحتم نمیکنه.
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: مرسی رها جان
    “پدر” معمولن برای بچه، مظهر قدرت و نامیرایی است…
    برای همین، “فوت پدر”،ناباورانه ترین اتفاق ممکن برای فرزند است و وقتی این اتفاق روی می‌دهد، انگاری که آدمی بزرگترین ضربه‌ی ممکنه را متحمل شده است.این‌جور موقع‌ها حس می‌کنی که دیگر، بدتر از این اتفاق، اتفاقی در عالم وجود ندارد. (یادمان باشد که زمانی فکر می‌کردیم اصلن این اتفاق هیچ‌گاه روی نخواهد داد)….
    برای همین دیگر فکر می کنی که هیچ غمی نمی‌تواند به این اندازه ناراحتت کند، غافل از آنکه هر غمی، رنگ و بوی خودش را دارد و اصلن جنس این غم و اندوه‌ها، با هم فرق می‌کند.

  35. مینا گفته:

    هیچ دردی بدتر از درد جدایی نیست آخه خدا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا سودابه هر موقع میبنمش دلم اتیش می گیره……………………..
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: و هیچ جدایی‌ای هم بدتر از این نوع جدایی نیست. اما یادمان باشد که بزرگترین وظیفه‌ی ما، مراقبت از داغ‌دیدگان این جدایی است.

  36. تـــــرانه گفته:

    متاسفم واسه از دست دادن دوستتون .. خدا هم به شما هم به همسر ایشون هم خانوادشون صبر بده.. هر چند که سخته اما خوب میگن خاک سرده و آدم فراموش می کنه.. زمان می بره ..
    سودابه خانوم هم وقتی شما رو دارن و که مثل یه برادر هواشونو داری دیگه نباید غصه بخورن…
    پ.ن. خدا رو شکر که من مجبور به عوض کردن اسمم نشدم و باز هم خدا رو شکر تر که شما خودت عمرت به این دنیا بود ! ایشاالله همیشه باشی .. سایه ات همیشه مستدام..
    باز هم تسلیت میگم امیدوارم دیگه غم از دست دادن کسی رو نبینی..
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: مرسی ترانه جان. امیدوارم سایه‌ی دوستان خوبی مثل تو، هیچ وقت از سر ما کم نشه. من برای سودابه‌ی عزیز، کاری نکرده‌ام، یعنی حقیقتن کاری از دستم بر نمی‌آید و مطمئنم سودابه، قویتر از این حرف ها است که به کمک کسی نیاز داشته باشد.مطمئنن از پس این اندوه، بر می آید.بلاخره هیچی نباشه، همسر شهرامه و حتمن از شهرام، راه مبارزه با سختی‌ها را آموخته است.
    پ.ن: این دفعه رو به سلامت جستی آبجی! اما خیلی خوشحال نباش! بلاخره ما باز هم به هم می‌رسیم! به امید آن روز!!! :)

  37. مهتاب گفته:

    عمو تسلیت:(
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: مرسی مهتاب جان و خیلی از محبتت سپاسگزارم.

  38. زهرا گفته:

    سلام
    چقدر دردناک … خدا ارامش و شکیبایی تحمل فراق بی وصال دوستان رو به شما بده
    به همین سادگی که دوستت رفت هر کدام از ما خواهیم رفت
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام از بنده است زهرا جان
    من هم امیدوارم تمام انسان‌ها بتوانند بر غم و اندوه ناشی از فراق عزیزانشان، پیروز بشوند. بله زهرای عزیز؛ ترک این دنیا، به همین سادگی اتفاق می‌افتد و گریزی از آن نیست.

  39. بانو تنها گفته:

    سلام
    خدا به شما و همسرشون صبر بده
    تسلیت می گم.
    انشاءالله خداوند ایشون رو در جوار رحمت خودش قرار خواهد داد.
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام از بنده‌ست بانو
    مرسی و بسیار سپاسگزارم از همدلی و همراهی‌تان.

  40. شادی گفته:

    سلام شبگیر عزیز
    بهت تسلیت میگم. از دست دادن یه دوست و عزیز خیلی غم بزرگیه
    اما هیچ غمی نیست که خدا درمانش رو نده
    خدا به بازماندگانش و همسر عزیزش و شما صبر بده
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام شادی جان
    مرسی دوست خوب من و ممنون از کامنت پر مهرت.

  41. نسرین گفته:

    سلام
    از دست دادن عزیز غم بزرگیه
    غمی که شونه های آدم رو خم می کنه
    کاش یادمون بمونه که قدر عزیزامون رو همیشه بدونیم
    شاید فردا نباشیم یا نباشن…
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام نسرین جان
    مهمترین نکته در همینه که باید قدر اطرافیان را دانست. وقتی یک عزیزی از دنیا می‌رود، کاری از دست کسی ساخته نیست، مگر توجه به عزیزان دیگر. من فکر می‌کنم آدم باید جوری رفتار کنه که در صورت فوت عزیزانش، چیزی به اسم عذاب وجدان، گریبانگیرش نشود. این خیلی سخته که با خودت فکر کنی:ای کاش فلان کار را برایش کرده بودم و ای کاش بیسار کار را نکرده بودم.

  42. لیلا گفته:

    تسلیت، تسلیت، تسلیت…
    این مدت که نبودی نگران شدم، حدس می‌زدم اوضاع خوب نیس اما …
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب گیر: مرسی لیلا جان. خیلی خیلی از این ابراز محبت و لطفت، ممنون و متشکرم.

  43. لیلا گفته:

    خواب دیدم بغلش کردم. محکم. دارم گریه می‌کنم. زیاد. به پهنای صورتم. فشارش می‌دم و گریه می‌کنم. با خودم فکر می‌کنم گاهی آدم این‌جوری مرده‌هاش رو یاد می‌کنه. شدیدتر و واقعی‌تر و درددارتر از مجلس ختم و سال و قبرستون و الخ. فکر می‌کنم خودش هم اگه بود لابد این‌جوری دلش تنگِ کسی می‌شد. همین‌قدر عمیق و تنهایی و بی‌نمایش. بعد فکر می‌کنم همین خوبه دیگه. که همین از آدم بمونه. که یکی سال‌ها بعد خوابت رو ببینه بغلت کنه فشارت بده اشک بریزه تو آغوشت. همین بسه.
    از گودر
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: باز هم مرسی.هزاران بار تشکر برای این متن قشنگت. این “همین”، بس نیست!، خیلی زیاده و خیلی خوب. امیدوارم سودابه‌ی عزیز نیز این کامنت رو بخونه.

  44. نساء گفته:

    سلام شب گیر عزیز
    از صمیم قلب متاسفم و آرزوی صبر دارم برای همه اونایی که شهرامو دوست داشتن
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام نساء جان و مرسی از لطف و همد‌لی‌ات. خیلی سپاسگزارم بانو.

  45. سودابه گفته:

    مهرداد جان مرسی از مطالب قشنگی که در وصف شهرام گفتی کاشکی می شد یکبار دیگه ببینمش و باهاش حرف بزنم – خیلی دلم براش تنگ شده – برای خنده هاش – برای شوخی هاش -دلم گرفته هر روزی که می گذرد یکروز به شهرام نزدیک تر می شم به این امید دارم که روزی دوباره ببنمش و در کنارش باشم – می گن زن و شوهر هایی که خیلی همدیگرو دوست دارند اون دنیا با هم هستن فقط روز شماری می کنم که زودتر پیشش برم دلم برای او شکم گنده اشت تنگ شده – دلم برای او صورت قنشنگش تنگ شده – دلم برای او دست های قشنگش تنگ شده – دلم برای او خنده قشنگش تنگ شده – خدایا به من بگو من با او همه خوبی شهرام چیکار کنم – کاشی می شد زمان را به عقب ببریم – کاشک می شد دوباره ببنمش – شهرام عزیز دلم – قربونت برم – تو به خدا نزدیکتری از خدا بخواه که من رو پیش تو ببره – ( همسرش – سودابه)
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: من کاری نکردم که نیاز به تشکر تو داشته باشه سودابه جان.قشنگی این مطالب هم مربوط به پاکی و زیبایی ذات خودِ شهرامه…
    هیچی ندارم که بگم سودابه.هیچی. لعنت به این اشک بی‌‌محل و لعنت به من که زنده‌ام.همین.

  46. تارا میرکا گفته:

    بغض

    طفلک سودابه…
    از دست دادن یه عزیز خیلی سخته ، خیلــــی…
    یادش شاد و روحش گرامی

    تسلیت میگم مهرداد عزیز
    ____________________________________
    شب‌گیر: مرسی خواهر عزیز و مهربون من.مرسی.
    تارا جان،دعا کن که اطرافیان شهرام، زودتر بتوانند با غم فقدانش کنار بیایند.
    باز هم ممنون و متشکر از لطف و همدلی‌ات.

  47. موسیو گلابی گفته:

    سلام رفیق!
    اون روزی که تازه شهرام عزیز فوت کرده بود و باهات صحبت کردم کاملاً متوجه بودم که گیجی و حواست پرته! همون موقع که داشتی داستان نصیحت‌های ضد و نقیضت رو برام می‌گفتی و احساس می‌کردی حالت خوب شدهT می‌خواستم بهت بگم که هنوزم گیجی و حواست سر جاش نیست اما رعایت سن و سالت رو کردم و فکر کردم بهتره که به روت نیارم!
    در گیج بودنت در اون لحظه همین بس که بهت گفتم از طرف من به همسر شهرام تسلیت بگو اما مطمئنم که یادت رفت این کار رو بکنی! با توجه به این‌که نوشتی ایشون این‌جا رو می‌خونن بهشون تسلیت می‌گم. حقیقتش اینه که من تسلیت‌گوی خوبی نیستم و این کار رو اصلاً بلد نیستم اما به هر حال امیدوارم من رو هم در غم خودشون شریک بدونن. در غم شهرامی که هرچند هیچ‌وقت سعادت دیدار باهاش رو نداشتم اما اون‌جور که از شواهد و قرائن پیداست مردی به غایت دوست‌داشتنی بودند. غم از دست دادن شهرام رو به تو هم تسلیت می‌گم مهرداد جان و امیدوارم حالا حالاها زنده و سلامت باشی و کماکان بیای و به خواننده‌هات قول‌های الکی و دل‌خوش‌کننده بدی!

    و در مورد گلابی‌نوشتت: والله نمی‌دونم چی باید بگم! فکر می‌کنم با چیزی که مادام گلابی توی وبلاگم نوشت خیلی چیزها برای دوستان روشن شد. حالا شاید بهانه‌ی کمتری برای ننوشتن داشته باشم. به همه‌ی دلایل بالقوه برای بازگشتم، لطف دوستانی مثل خودت و آنی دالتون رو هم اضافه کن که حتی از حربه‌ی تهدید هم غافل نشدید! حالا من از همین حربه‌ی تو هم الگوبرداری می‌کنم و در اولین فرصت در مورد خودت به کار می‏برم! این خط، اینم نشون … حالا ببین!
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام برادر
    حال و احولت چطوره؟
    مرسی و بسیار ممنون از همدلی و همراهی‌ات رفیق. بسیار سپاسگزارم از لطف و محبت بی‌دریغت.
    پی نوشت: من یه سوالی دارم، تو احیانن فامیل دکتر الفنون نیستی!!؟
    آخه عزیز دل برادر، دوست خوب من، گل من!، تو چرا اینقدر با من رودربایستی داری!!؟
    مرد مومن! وقتی من صاف و ساده ازت می‌پرسم: چرا دیگه نمی‌خواهی بنویسی، به جای اون همه صغرا و کبرا چیدن و بهانه‌های الکی آوردن که: “می‌خوام از این به بعد به جای وبلاگ‌نویسی، برم کتاب بخونم، فیلم ببینم،ادامه تحصیل بدم!، ورزش کنم!”، یک کلام می‌گفتی: “من دیگه از ترس مادام گلابی، جرئت نمی‌کنم دست به قلم ببرم!!!”
    چه ایرادی داره دوست من!!؟ این “گوش به فرمان بودن” که عیب نیست! اتفاقن به نظر من خیلی هم باعث افتخاره! اصلن راستش را بخواهی، غلام حلقه به گوش خانم‌ها شدن، موهبتی است که نصیب هر بنی بشری نمی‌شود!
    من تازه بعد از پست مادام گلابی، فهمیدم که تو چرا اشک‌هایت ربخته روی صفحه‌ی کیبردت!!!
    به هرحال از بازگشتن و دوباره نوشتنت، بسیار خوشحالم، اما بی‌خودی من و خانم آنی‌دالتون را وارد این قضیه نکن! مثل یه مرد سرت رو بگیر بالا و بگو: من مطیع امر ملوکانه‌ی مادام گلابی هستم!
    اما در مورد خط‌و نشون کشیدنت:
    حیف که الان خیلی رو فرم نیستم! اما یه پست اساسی طلبت تا به موقع خدمت برسم! یعنی فکر کن که من بخوام صحنه‌ی “خداحافظی موسیو گلابی از وبلاگستان” را به تصویر بکشم! به به!!!

  48. ریحانه گفته:

    بهتون تسلیت می گم و برای شما و بازماندگانشون صبر آرزو می کنم…
    فکر می کنم اولین باره که اینجا می نویسم راستش دلم نیومد این تسلیت رو نگم چون من هم از اون افرادی هستم که باور دارم تسلیت و همدردی دیگران در شرایط اجتناب ناپذیر از دست دادن عزیزان به آدم آرامش می ده… روحشون شاد
    _____________________________________
    شب‌گیر:مرسی ریحانه جان، خیلی لطف کردی و قطعن این همدلی تو باعث تسکین خاطر بازماندگان شهرام است.

  49. فائزه گفته:

    سلام
    خدا خوب هارو می بره پیش خودش. خداوند به بازماندگانش صبر بده
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام از بنده‌ست فائزه جان
    من واقعن نمی‌دونم که خداوند “خوب‌ها” را می‌برد پیش خودش یا “خوب‌ها” ، خودشان طاقت ماندن در این دنیای بد را ندارند.

  50. بت گفته:

    تسلیت میگم شبگیر جان. خدا صبر بده به سودابه و به شما و به دیگرانی که شهرام رو دوست داشتن.
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: مرسی دوست من و ممنون از همدلی‌ات.

  51. نقش ونگار گفته:

    سلام
    متاسفم.
    طبق معمول هم دیر رسیده ام.حالا شما دشته باشید نوشته بالای صفحه را که شامل خال من هم شده.
    فقدان دوستتان را که غم مشهودی برایتان به جا گذاشته تسلیت می گویم و برایتان آرزوی صبر می کنم.
    اینجا دنیاست . و دنیا دنیاست.
    و شاید همان محل گذر.
    * شما * سرتان سلامت باشد و دلتان هر چند اندو هگین است شاد وسبز باشد.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام از بند‌ست بانو نقش‌و‌نگار
    بسیار از لطفتان سپاسگزارم.
    اتفاقن اینبار اصلن دیر نرسیده‌اید! مگر قرار بود زودتر از زمان فوت شهرام تشریف بیاورید و تسلیت بگویید!!؟ :)
    اما فکر می‌کنم طبق معمول عینکتان را به همراه نیاورده‌اید و همین امر باعث شده است که یه چند تا اشتباه تایپی کوچک داشته باشید!.
    اما من خیلی خیلی از شما ممنون و متشکرم که در چنین وضعیتی، باز هم بنده را از لطف خودتان محروم نکردید.
    پ.ن:ضمنن بسیار بسیار سپاسگزارم که در چنین وضعیتی، از نوشتن “اسمِ وبلاگی” بنده خودداری فرمودید!!! :)

  52. lili گفته:

    هوچی گری کجا بود برادر من!!!؟
    من یه خورده چشام قیلی ویلی رفت سیزدهم رو خوندم چهاردهم!!ببخشید دوازدهم!!!حالا مگه چی شده!؟؟؟ خوبه یادت هست که توی شمارش آرا دوستان چه اعدادی رو به جای چه اعداد دیگه ای خوندن!!!
    تازه من خودم خیلی سعی کردم که حداقل رای خودم رو پس بگیرم ولی خداییش نزدیک بود بیان خودم رو بگیرن!!! شانس رو میبینی کسی نیومد مارو بگیره حالا هم که میخواستن بگیرن من خودم در رفتم!!!
    پ ن: میگم داداش بترس از روزی که من بدون خوندن ادامه خاطرات قبرس از این دنیا برم!!! ببین سن ام هم میخوره هااااا….بعد هی نیای بیفتی به التماس که خواهر منو ببخش !!!
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:همین دیگه! بیخود نیست که می‌گن هر کی وبلاگ ویلی رو بخونه، یه بلایی سرش میاد! اما نمی‌دونستم این کار باعث “قیلی ویلی” رفتن چشم‌های مردم هم میشه!
    به نظر من که نباید در می‌رفتی! از فرصت‌ها استفاده کن دوست من!!!
    پ.ن: شما کجا سنت به “رفتن به دیار باقی” می‌خوره!!؟ الحمدالله شما یه بار “دیار باقی” را رد کرده‌ای و الان در عنفوان جوانی “دوره کردن” زندگی هستید!!!

  53. عاطفه گفته:

    سلام
    مرسی از لطف شما آقا مهرداد که برای برادر من این متن را آماده کردید.
    تقریبا ۶ یا ۷ روز بود که گریه نمی کردم و سعی میکردم که به خودم بقبولانم که شهرام دیگر نیست و باید با زندگی ساخت
    ولی امروز وقتی سودابه به من گفت که سایت رو ببینم، دوباره عین روز اول دیوانه شدم
    ۳ ماه قبل به من گفت که رفیق نیمه راه هستم ولی حالا چی؟
    فقط از خدا و شهرام میخوام کمک کنند تا سودابه آرام شه
    باز هم ازت ممنون
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام از بنده‌ست عاطفه خانم
    من نمی‌دونم چرا شما و سودابه، از من تشکر می‌کنید! مگه من این متن رو برای شما نوشته‌ام!!؟ :)
    من قصد نداشتم که دوباره داغ دلتان را تازه کنم، اما اگر این‌ها رو نمی‌نوشتم، دلم می‌ترکید.

    پ.ن:این روزها، من خودم به اندازه‌ی کافی گیج می‌زنم، دیگه لازم نیست کسی من رو گیج‌تر بکنه!
    وقتی دیدم نوشته‌ای “برادرم شهرام”، مغزم هنگ کرد و فکر کردم که یک عمر دراشتباه بوده‌ام!!! تا یکی‌-‌دو ساعت، با خودم درگیر بودم که چرا تا حالا من فکر می‌کردم “عاطفه” خواهر سودابه‌ست!!!
    مراقب خواهرت باش عاطفه جان. خیلی مراقبش باش.

  54. مریم. ف گفته:

    ای بابا…. پس نگرانی ما از ناپدید شدن ناگهانی شما بی دلیل نبوده!

    از خوندن این مطلب واقعاً متاسف شدم. اینجور مواقع چیزی که آدمو خیلی اذیت میکنه اینه که هیچ راهی برای کم کردن غم یه داغدیده نیست! واقعاً نمیدونم چی میتونه از اندوه شما کم کنه!! امیدوارم خود آقا شهرام شما و سودابه خانوم و باقی نزدیکان رو تسکین بدن… به خصوص اینکه ایشون سنی هم نداشتن و مرگشون ناگهانی بوده تحملشو سخت تر میکنه!!! خدا به همتون صبر بده…
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:مرسی مریم جان و ممنون از کامنت پرمهرت.فوت ناگهانی شهرام، همه‌ی ما رو شوکه کرده، برای اینکه این آدم هیچ بیماری و یا حتا ناراحتی قابل ذکری نداشت.همیشه سرحال و شوخ بود.

  55. پرستو گفته:

    یادش به خیر و روحش شاد.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:یادش که همیشه به خیر است و من فکر نمی‌کنم که کسی از شهرام خاطره‌ی بدی در ذهن داشته باشه.
    در مورد روحش هم مطئنم که اگر “روح” وجود داشته باشه، الان روح شهرام چندتا از روح‌های خانم‌ را جمع کرده دور خودش و داره با شیرین‌زبونی، دلبری و عوام‌فریبی می‌کنه!!! :)

  56. سبزه خانوم گفته:

    متاسفم !
    چون من سر فوت خواهرم از همدلی و همربونی و همراهی بقیه عصبی میشدم و اینکه می دیدم از بیرون این گود واستادن و دارن هی نصیحت میکنن و به صبوری دعوتم میکنن، از اون به بعد هیچوقت و در هیچ شرایطی دیگه به کسی چنین توصیه ها و حرفی نزدم. سخته ، به خصوص برای سودابه عزیز . اصلا هم به سردی خاک و اینا اعتقادی ندارم. فقط گذشت زمان یادت میده و به این باور می رسونتت که دیگه نیست و باید با جای خالیش از این به بعدش رو سر کنی. اینجاست که اون زخم هی عمیق تر میشه و ازدرون حسابی ازت پذیرایی میکنه درحالی که ظاهرت چیز دیگه ای رو نشون میده.و دیگران به اشتباه چیز دیگه ای فکر میکنن. هر چی که بیشتر ازش بگذره ، دلتنگی بیشتر اذیت میکنه ! حداقل تجربه من که اینطور بوده.
    باز هم متاسفم!
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:مرسی دوست من.
    من فکر می‌کنم همدلی و همراهی، باعث تسکین خاطر داغ‌دیدگان می‌شود. اما شاید واکنش شما، یه جور تخلیه‌ی روحی بوده که حتا در این صورت هم باز همدلی دیگران، کمکی برای شما بوده است.
    ولی با قسمت دوم حرف‌هایت کاملن موافقم و خودم هم این رو تجربه کرده‌ام.
    باز هم مرسی و ممنون از همدلی و همراهی‌ات.

  57. مهران گفته:

    متاسفم رفیق.
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: مرسی برادر و خیلی مخلصم رفیق.

  58. نسرین گفته:

    رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
    ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
    ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
    خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
    از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
    بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
    ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
    بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
    خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا
    بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن
    بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
    ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن
    دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد
    پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
    در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
    با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
    گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد
    از برق این زمرد هی دفع اژدها کن
    بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی
    تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن

    واقعا” اشکم در اومد ، چون متأسفانه واقعیت همین بود ، سودابه رو کاملا” درک میکنم و هیچی نمی تونم بگم ،حق داره . برای همه مون سخته و سودابه بیشتر .
    سودابه جون جای شهرام گلت همیشه سبز باشه ، خیلی دوست دارم .
    مهندس جان از متن قشنگتون ممنون . خیلی با احساس بود .

    ای دوست وقت خفتن و خاموشی ات نبود
    وز این دیار دور فراموشی ات نبود
    تو روشنا سرود وطن بودی و چو آب
    با خاکً تیره روزً هماغوشی ات نبود
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: مرسی خانم مدیر و واقعن جای شهرام خالیه.من مطمئنم که اگر الان اینجا بود، کلی بابت این “روشنا سرود وطن” سر به سرتان می‌گذاشت!!!. مراقب سودابه باشید و خدا دوست‌های خوبی مثل شما رو برای سودابه حفظ کنه.

  59. soha گفته:

    سلام…….تسلیت میگم………………………
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب گیر: سلام دوست من
    مرسی و ممنون از لطفت.

  60. MaN گفته:

    جناب شبگیر عزیز سلام
    تسلیت میگم خدمت شما و همسر اون مرحوم.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام از بنده‌ست قربان
    خیلی ممنون و متشکرم از ابراز لطف و همدلی‌تان.

  61. تبسم گفته:

    تسلیت و سکوت….
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: مرسی تبسم جان.ممنون از لطفت.

  62. یلدا گفته:

    سلام جناب شبگیر عزیز. خیلی خیلی متاثر شدم و از صمیم قلب به شما برای از دست دادن این دوست عزیز تسلیت میگم. شما چقدر قشنگ رفاقتتون، رفتن او، تنهایی سودابه و دلتنگیتون رو توصیف کردین. و سودابه چه کامنت پرمفهومی نوشته، خیلی دل آدم به درد میاد. آدم هیچی نمیتونه بگه . امیدوارم همگی شما صبور باشید و روح آقا شهرام در آرامش ابدی باشه.
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام از بنده‌ست یلدا جان
    خیلی خیلی ممنونم و متشکر.
    دلتنگی من و غم از دست دادن شهرام، خیلی بیشتر از این حرف‌ها است، اما متاسفانه قلم من از ادا کردن حق مطلب ناتوان است.
    باز هم از همدلی و ابراز لطفت تشکر می‌کنم و بسیار سپاسگزارم.

  63. molden گفته:

    مرسی شبگیر جان، خیلی مرسی خیلی…
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: جانم!!؟ ممکنه بپرسم این تشکر شما بابت چیست!!؟ :)

  64. مریم گفته:

    سلام شبگیر عزیز
    وقتی خوندنه وبلاگتو شروع کردم به خاطره طنزش عاشقش شدم فکر نمی کردم یه روزی این مطلب غمگین رو بخونم خیلی سخته اما بابا بزرگم همیشه میگن اگر خدا فراموشی رو نمی افرید انسانها برای از دست دادن عزیزانشون انقدر زاری میکردن که از دنیا میرفتن خداوند دوست مهربان شما رو قرین رحمت کنه
    ____________________________________
    شب‌گیر: سلام از بنده‌ست مریم بانو
    مرسی و ممنون از لطفت.حق با پدربزرگتان است.گاهی فراموشی، بزرگترین نعمت زندگیست.من طنزنویس نیستم مریم جان، اما امیدوارم که دیگر چنین پست‌هایی را در وبلاگم نداشته باشم.

  65. آیسودا گفته:

    سلام تسلیت میگم .همه ما عاقبتمون همینه ولی خوش بحال دوستت که انقدر مهربون و دوس داشتنی بوده.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام از بنده‌ست دوست من
    مرسی دوست من و ممنون از لطفت. باور کن خیلی موقع‌ها به خودم می‌گم:ای کاش این شهرام، اینقدر خوب و دوست‌داشتنی نبود.ای کاش حداقل یه چندتا خاطره‌ی بد از خودش باقی می‌گذاشت تا رفتنش،اینقدر دلمون نسوزونه.

  66. کوثر گفته:

    سلام…
    خدا روحشون رو شاد کنه و بیامرزه!
    در این مواقع آدم چیزی جز گفتن تسلیت نداره!

  67. تکتم گفته:

    از صمیم قلبم به تو و سودابه عزیز تسلیت میگم
    با تمام وجودم سودابه رو درک میکنم و میدونم از دست دادن عزیز اون هم به این سرعت در عرض چند ساعت چقدر سخته من هم ۳ سال قبل در عرض چند ساعت در کمال ناباوری خواهرمو از دست دادم . تا پایان مراسم در بهت بودم و بعد از اون تا مدتها صحنه رفتنش مثل یک فیلم هر روز و هر لحظه جلوی نظرم بود آخه خواهرم توی بغل خودم نفسهای آخرو کشید و من فقط بهش نگاه میکردم منی که هزاران بار شاهد لحظه تولد آدمها بودم حالا باید لحظه رفتن عزیزمو میدیدم بدون اینکه بتونم براش کاری بکنم فقط خدا میدونه که اون روزها چه به من گذشت . شبگیر عزیز از خدایی که با تمام وجودم بهش ایمان دارم میخوام که به قلب تو و سودابه آرامش بده .
    امیدوارم دیگه هیچ وقت توی وبلاگت پستهایی از این قبیل نخونم و فقط خواننده موفقیتها و شادیهای زندگیت باشم
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:مرسی تکتم جان
    همدلی و همراهی‌ات را با تمام وجود درک می‌کنم و از این بابت بسیار سپاسگزارم.
    من هم از صمیم قلب، درگذشت خواهرت را تسلیت می‌گویم. دقیقن می‌دونم که از دست دادن یک عزیز، چقدر سخت و دشوار است و می‌دونم که تو چه کشیده‌ای…
    من فکر می‌کنم تو با توجه به شغل و تخصصت، از معدود آدم‌هایی هستی که فلسفه‌ی زندگی را به خوبی درک کرده‌ای.به نظر خودت، این‌جوری نیست؟

  68. دخترک گفته:

    چی بگم … تسلیت میگم جز این مگه میشه حرفی زد … امیدوارم سودابه هم بتونه این دردو تحمل کنه ! یعنی صبرشو هم خدا بهش بده
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: مرسی دخترک عزیز و مهربون. همین تسلیت تو، کلی باعث تسکین خاطر سودابه میشه.من مطمئنم.

  69. Ameh Khanoum گفته:

    عزیزم جاش میمونه و قسمتی از وجودمون میشه ولی برای اینکه بتونیم قبولش کنیم باید بزاریم زخمش خوب بشه , احیانن زخمای دیگم اضافه میشن ولی خوب دیگه زندگی همینه
    تسلیت میگم عمه
    سودابه جون خوبیاشو دریک لوح طلایی بنویس و در گنجینه قلبت حفظش کن و ازش استفاده کن, خوشبخت باش و به یاد عزیزت خوبی کن مطمئن باش روحش رو خوشحال میکنی
    ببخشید
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام عمه‌خانم عزیز و دوست‌داشتنی.
    امیدوارم که سودابه جان بتواند به این نصیحت شما عمل کند و به آرامش برسد.
    شما بزرگ ما هستید عمه‌خانم و بزرگی کردید.خیلی خیلی از لطف‌تان سپاسگزارم.

  70. تکتم گفته:

    اینو برای سودابه مینویسم امیدوارم که بخونه

    خدایا !
    عزیزی را از دست داده ام
    او از جان برایم عزیزتر بود
    ودست مرگ ناگهان او را ربود
    بی او تنها و گمشده ام
    لبریز از ترس و نومیدی
    در این روز سوگواری
    ایمانی به من عطا کن
    تا دریابم گرچه عزیزی را از دست داده ام
    اما هنوز تو با منی
    و این تنها چیزی ست که بدان نیازمندم
    خدایم ! در کنارم بمان !
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: مرسی تکتم جان.خیلی ممنون.

  71. اسما گفته:

    آقای مهندس سلام.
    من هیچ وقت بلد نبودم با مقولات ناراحت کننده خوب برخورد کنم……نه خبرای بد رو می تونم خوب بدم،نه میتونم به کسی تسلی خاطر بدم و نه بلدم رنج و درد رو تحمل کنم و همیشه گند میزنم تو مشکلات……بگذریم.
    برای روح دوستتون آرزوی شادی میکنم.مطمئنم که خدا هر کسی رو در جای واقعی خودش قرار میده.چقدر خوبه که وقتی انسانی به دیار باقی میره همه ازش خاطره ی خوبی داشته باشن….این آرزوی منه.و به نظرم مهمترین چیز……خدا روحش رو شاد کنه و به همسرشون صبر عطا کنه……
    برای دل منم دعا کنین……حال خوبی ندارم این روزا.
    در ضمن دلم برای نوشته های شما خیلی خیلی خیلی تنگ شده….
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام از بنده‌ست دوست خوب من.
    اتفاقن برخلاف آنچه که گفتی، خیلی هم خوب تسلیت گفتی و بسیار ممنونم از همدلی و همراهی‌ات.امیدوارم که تو هم به زودی از این دلتنگی‌ای که گریبانگیرت شده، رهایی پیدا کنی. روزهای بد، در زندگی هر کسی وجود دارند، اما مطمئن باش که عمر این ایام بد، زیاد نیست و قطعن بعد از هر غمی، کلی شادی و خوشی از راه می‌رسه.
    شما لطف دارید بانو.خیلی خیلی لطف دارید.

  72. رایا گفته:

    خدا همه ی رفتگان رو بیامرزه و ارزو میکنم که به همه ی بازمانده ها صبر وتحمل این غم را بده
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:مرسی رایا جان و ممنون از لطف و محبت بی‌دریغت.

  73. روشنک گفته:

    فقط خواستم بگم آره می‌فهمم
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:مرسی از همراهی‌ات.اما من به شدت به بستن کامنت‌دونی وبلاگت معترضم!اصلن هدف اصلی وبلاگ‌نویسی، تبادل نظرات است.اگر قرار بود فقط برای دل خودت بنویسی، بهتر نبود این کار را توی یک دفتر انجام می‌دادی و بعدش هم اون دفتر رو ته صندوقچه‌، در انتهای پستوی خانه، پنهان می کردی!!؟

  74. دریا گفته:

    همیشه… هر وقت حرف از مرگ عزیزی می شه لال میشم انگار… حتی نمی تونم بگم : تسلیت می گم… خدا صبر بده… یا از همین جمله ها که همه می گن… لال می شم انگار… حتی نمی تونم مثل همه باشم… چه برسه به اینکه یه پله بالاتر بیام بیام و دلداری بدم… انگار که مسخ بشم…. یا هنگ کنم… یا چه می دونم… اون قدر تو بهت برم که باورم نشه…
    آره همینه… باورم نمی شه… باورم نمی شه که رفیقی بره… باور م نمی شه که عاشقی معشوقش رو ترک کنه… باورم نمی شه که دیگه شوخی نکنیم با هم… باورم نمی شه که دلدار دل رو برداره ببره با خودش… باورم نمی شه خاطره ها شو فقط جا بذاره…. خاطره هایی که خودش ساخته … با وجودش … با حضورش… با حرفاش…. با کاراش… حالا اونی که خاطره ساخته ، اونی که قدم به قدم پا به پات اومده ،یهو ببینی ای وای! فقط رد پاش مونده… خوش کو ؟ پشت سر ؟جلو رو؟نه…. نیست… یهو چشمت به سایه اش می افته که داره بالا سرت بال می زنه….
    باورم نمیشه… هیچ وقت باورم نشده…. شاید واسه همینه که همیشه تو گذشته زندگی کردم… که از بچگی با خودم حرف می زنم و این اواخر بیشتر…. همه اش از خودم گفتم و اینهایی که باورم نمیشه و نشده تا حالا…
    نمی تونم … مسخ می شم… لال میشم…. نمی تونم تسکین بدم…. حتی نمی تونم یه تسلیت ساده بگم…. اما ته دلم می خوام که مایه تسلای خاطر باشم… که نشده…. ببخش که حتی تو این جور موارد حرف هم نمی تونم بزنم…. ببخش.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:مرسی دریاجان.
    آنچه که نوشتی، حکایت بسیاری از ما است.خود من هم در این جور مواقع کاملن هنگ می‌کنم و مسخ می‌شوم و حتا نمی‌تونم به قشنگی تو، به قشنگی این نوشته‌ات، احساساتم رو بیان کنم.مرسی دوست خوب من.از این بیان زیبایت خیلی ممنونم.

  75. اشی گفته:

    آقای شبگیر سلام

    اول اینکه امیدورام روانِ شادِ دوستتون برای شما و خانواده ایشون آرامش بیاره.
    دوم چیزی میخواستم بگم در مورد کمک به همسر دوستتون فقط نمیخواستم توی صفحه کامنت ها دیده بشه میتونید یک آدرس ایمیل به من بدید که براتون ایمیل بزنم.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام از بنده‌ست اشی‌جان.
    ممنون از همدلی‌ات.
    ایمیل من erdz35@yahoo.com است.

  76. papary گفته:

    واقعا ناراحت میشم وقتی میبینم یکی از دوستام ناراحته. هیچی نمی تونم در اینطور مواقع بگم، اصلا این زبون لعنتی من خفه میشه.
    فقط دعا میکنم که خدا بهتون تحمل بده که بتونین تحمل کنین.
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: مرسی پپری جان.
    ممنون از همدلی و دعای خوبت.امیدوارم که همیشه دوستانت در خوبی و خوشی به سر ببرند.من برای خودت گفتم! وگرنه من که شوهر دارم!!!

  77. نازنین گفته:

    سلام برادرم.تسلیت میگم.میدونم دوران خیلی سختی رو میگذرونی.دوستان گفتند که خاک سرده ولی فقط شاید بعد از گذشت مدتی کمی درد از دست دادن یک عزیز التیام پیدا کنه و فاصله زمانهای یاداوری خاطراتش بیشتر بشه ولی درد از دست دادن یک دوست هیچوقت التیام پیدا نمیکند.خدا به شما و بستگانش صبر عطا کند.کاش قدر همدیگررا بیشتر بدانیم . مرگ خیلی نزدیک است.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام از بنده‌ست نازنین خانم
    مرسی و بسیار سپاسگزارم از این همه همراهی و همدلی.من هم سخت معتقدم که باید قدر دوستان را بیشتر دانست.مرگ خیلی نزدیک‌تر از آن چیزی‌است که ما فکر می‌کنیم.

  78. الی گفته:

    تسلیت میگم ایشاا… آخرین غمت باشه روحش شاد
    یادم انداختی یاد دوستام بیافتم و بعد از یه مدت طولانی سراغشون رو بگیرم مرسی
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:مرسی الی جان
    خوشحالم که خوندن این پست باعث شده یاد دوستانت بیفتی.این شاید بهترین نتیجه‌ و درسی است که می‌شود از “رفتن عزیزان” گرفت.

  79. ژول گفته:

    واقعا نمیدونم چی بگم
    فقط میتونم بگم تسلیت میگم
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:مرسی خانم مهندس و ممنون از همدلی و ابراز لطفت.

  80. جینا گفته:

    سلام
    چی بگم ؟ تسلیت بگم ؟ بگم غم آخرتون باشه که معنی تلویحی اش یعنی نفر بعدی خودتون باشید ؟!(دور از جون البته )
    خیلی دلم گرفت…
    از اینکه دوستتون سنی نداشتن
    از اینکه همین سر صبحی با یکی از دوستام داشتیم راجع به بدبختیای زمان حالمون حرف می زدیم و دوتایی حساب و کتاب کردیم و خودمونو دلداری دادیم و گفتیم :”نه دیگه ، تو ۴۰ سالگی می تونیم اونطوری که دلمون می خواد زندگی کنیم ! تازه ۴۰ سالگی اول جوونیه !” و چند ساعت بعد میام می بینم که “مرگ” این چیزا سرش نمی شه …
    به آرزوها و برنامه های تو کاری نداره …میاد ، وقتی که وقتش باشه.

    دلم گرفت وقتی به این فکر کردم که من دارم جوونی رو روز به روز پشت سر می ذارم و بیشتر عزیزانم کم کم پیر می شن و ….
    دلم گرفت از فکر کردن به “مرگ”
    نه از اینکه نکنه خودم بمیرم ، نه . از اینکه فکر کنم یکی از پاره های وجودمو از دست بدم ….
    حالم خراب شد…

    دستم درد نکنه چه دلداریه مبسوطی دادم ! شرمنده !
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام جینای عزیز و مهربان
    باورکن خیلی بدم نمی‌آید که نفر بعدی خودم باشم.بعد از رفتن شهرام، تصمیم گرفتم هر روز جویای حال دوستان و عزیزان باشم، اما وقتی نشستم و حساب کردم که چقدر “دوست و آشنا” دارم، دیدم حتا ماهی یک بار هم نمی‌توانم به همه سر بزنم! لذا ترجیح می‌دهم نفر بعدی خودم باشم تا نه شرمنده کسی بشوم و نه خیلی توی زحمت بیفتم!!!
    اتفاقن دلداری و همدلی‌ات خیلی هم مبسوط بود.مرسی و بسیار سپاسگزارم.

  81. محیا گفته:

    شاید واژه ی تسلیت، خیلی کم باشه برای رفتن یک عزیز… مخصوصا” وقتی اون دوست،اونقدر خوب و مهربون باشه که هیچکس نتونه فراموشش کنه… به هر حال جز تسلیت هیچ چیزی نمی تونم بگم…
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:اما همین واژه‌ها هستند که باعث تسلای خاطر بازماندگان می‌شوند.مرسی محیا جان.خیلی خیلی از لطفت ممنون و متشکرم.

  82. ملیحه گفته:

    خدا رحمتشون کنه . هر کمکی از دستت برمیاد برای خانومش انجام بده . وای که چقدر سخته
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:مرسی ملیحه جان
    چشم و به روی چشمم.

  83. نرگس گفته:

    خیلی متاسفم/مرگ تلخه مخصوصا در مورد دوستان نزدیک ولی این ناگهانی رفتنها خودش یک فاجعه است.برای شما و تمامی دوستانش و همسرش که احیانا اینجارو میخونن طلب صبر میکنم و ایشالا که روحشون شاد باشه.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:مرسی نرگس جان.واقعن این رفتن‌های ناگهانی فاجعه است و تلخی مرگ را دوچندان می‌کند.بازهم بابت لطف و محبتت متشکرم.

  84. lili گفته:

    حالا بیا و خوبی کن!…بشکنه این دست که نمک نداره!…از اونجایی که دیدم غمگینی و دلت شکسته با خودم گفتم بیام اینجا بنویسم اشتباه از چشمهای من بوده که سیزدهم رو خوندم دوازدهم! تا هم از نظر روحی بهت فشار نیاد هم جلوی همسر دوستت (سودابه خانوم)وبقیه خواننده ها سر شکسته نشی!!!
    ولی ببین توروخدا چه جوابهایی به من دادی!!! آخه این انصافه؟!!!
    من یه بار دیار باقی رو رد کرده ام!؟؟؟؟؟ من درحال دوره کردن زندگی هستم؟!!
    بذار دوباره به هم میرسیم!!! یعنی میخوای بگی دیگه اشتباه تایپی ازت سر نمیزنه؟!!! منتظرم دوباره سوتی بدی…یک هوچی گری تو وبلاگستان و فیس بوک راه بندازم که همه بیان سوتی رو ببینن و شاهد باشن تا من دیگه بدلیل عدم وجود شاهد وسندو مدرک مجبور نباشم فداکاری کنم و دل شکسته و غم تورو بهانه کنم!!!!
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: “دوباره به هم می‌رسیم!!!” !!؟ یعنی می‌فرمائید که شما تصمیم دارید به سلامتی برای بار دوم، دیار باقی را رد بفرمائید و “دوره‌ی سوم” زندگی‌تان را هم بگذرانید!!؟ :) من جدن بابت این همه امیدواری به شما تبریک می‌گویم!!! دست راست‌تون روی سر چپ ما!!! :) :) :)

  85. ستاره گفته:

    روحشون شاد
    چقدر از مردن می ترسم
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: مرسی ستاره جان.
    اما من از مردن نمی‌ترسم، از ناتمام ماندن کارهایم می‌ترسم.

  86. دریا(کافهء زیر دریا) گفته:

    :|
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:این عظیم‌ترین، بزرگترین و پرحجم‌ترین تسلیتی است که تاکنون دریافت کرده‌ام!!! :)
    خیلی مخلصم آبجی دریا!

  87. فهیم گفته:

    شبگیر جان
    این همون شهرام ماست که توی چاپ ماتریس بود؟ تو را به جان هر کی دوست داری خبرشو بهم بده که خیلی دورم و نمیتونم خبر از جای دیگه بگیرم
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: فهیم جان،با کمال تاسف، بله.
    شما شهرام را می‌شناسید؟ ممکنه ازت خواهش کنم که بگی از کجا و چطور؟

  88. مینا گفته:

    نمیدونم اصلا می خوام چی بگم!!نمیدونم اصلا می خوام تسلا بدم؟به توی بزرگوار؟؟تویی که اونقدر آروم و خوب این خبر رو به خواننده هات دادی که ناجور تکون نخورن؟؟ خدا میدونه که چقدر از این بخش از حقیقت زندگی متنفرم!!!نه به این خاطر که میمیرم…چون این دنیای لعنتی هیچی ِ هیچی واسه ی من(خودِ خودم)نداشته و نداره…اگه فردا بمیرم هیچ کار نا تمومی ندارم اما چیزی که غیر قابل تحمله همین داغون شدن ِ اطرافیانه…حتی وقتی فکرشم می کنم که چه بلایی سر خونواده ام میاد منو داغون میکنه…الان که ۲۱ سالمه و مث یه آدم بزرگ عزاداری می کنم همه چی سخت تر شده برام!!!می دونم که باید غم نبودن خیلی هارو…
    پیش از عید وقتی شوهر خاله ام که خیلی هم دوستش داشتم فوت کرد ،شب اول هیچ فکر نمیکردم که تا صبح بکشم…دوست نداشتم صبحش چشم باز کنم…اما هیچی نشد!هیچیم نشد!فقط یه تیکه از قلبم کنده شده که هیچ وقت برنمیگرده…
    یاد شهرام عزیز و همه ی مردهای بزرگ زنده…زنده تا ابد…
    و خودت شبگیر عزیز…امیدوارم همیشه و همیشه پایدار باشی…باشی که ما بیشتر با نوشته هات زندگی کنیم.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: زندگی همینه خواهر من. اما فکر کنم داری در یک جا اشتباه می‌کنی.به نظر من همین که می‌گی نگران داغون شدن اطرافیانت هستی، خودش بیانگر کارهای ناتمامت است. وگرنه وقتی آدم این دنیا رو ترک می‌کنه، دیگه چه کاری از دستش بر‌می‌آید که برای دیگران انجام دهد؟بهترین کار همینه که الان به فکر اطرافیان باشیم.البته تو جوانی و راه زیادی در پیش رو داری و امیدوارم که سالیان سال در سلامتی و خوشی زندگی کنی.
    از همراهی و همدلی‌ات بسیار ممنون و سپاسگزارم. داشتن دوستان خوبی مثل شماها، امید آدم رو برای ادامه‌ی زندگی بیشتر می‌کنه.ضمنن امیدوارم که بتوانی به زودی قلبت را ترمیم کنی و فوت شوهر خاله‌ات را از صمیم قلب تسلیت می‌گویم.

  89. ناشناس گفته:

    سلام تسلیت میگم .
    کاش من هم میتونستم اینطوری درباره ی حس وحالم حرف بزنم.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام از بنده‌ست دوست من
    مرسی و ممنون از لطفت.
    برای خود من هم نوشتن این مطالب، خیلی کار ساده و آسانی نبوده است.

  90. شمع سحر گفته:

    یاد و خاطرش گرامی و روحش شاد.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: مرسی دوست من و ممنون از محبت و لطفت.

  91. عماد گفته:

    سلام رفیق
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام از بنده‌ست عماد جان.

  92. یک دانشجوی پزشکی گفته:

    تسیلت می گم.روحش شاد.
    ________________________________________
    شب‌گیر: مرسی دوست من و ممنون از همدلی‌ات.

  93. نوشین گفته:

    چه بلایی سر بلاگ موسیو گلابی اومده؟؟؟!!! هک شدن؟؟؟
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:رسیده بود بلایی، اما به خیر گذشت.

  94. پارمیس (ترشیده فرصت طلب) گفته:

    سلام قربان. تصور از دست دادن یه دوست صمیمی وحشتناکه. چه برسه به اینکه بخوای با غم نبودنش و گذران روزهای خالی از بودنش خو بگیری.ابراز همدردی من رو بپذیرید.روحش شاد . به امید روزهای بهتر برای همه خصوصا نویسنده.
    توی محکم زمونه متهم به بی گناهی
    مثل طفل سر راهی در جدال با بی پناهی
    پشتمونو کرده خم این بار غصه ی زیادی
    سراب خنده و شادی مثل بند انفرادی
    مثل عشق بازی جوهر رو تن کاغذ عریون
    غم شده ناخونده مهمون تا بگیره ازمون جون
    ………

    از گذر گاه ملامت همه در حال عبوریم
    به خدا خیلی صبوریم گرچه از دلخوشی دوریم
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:سلام از بنده‌ست بانو و خیلی خیلی بابت این محبت و لطف بی‌دریغتان، ممنون و سپاسگزارم.همدلی دوستانی مثل شما، باعث تسکین خاطر و آرامش داغ‌دیدگان میشه.ضمنن بابت شعر زیبایتان هم خیلی متشکرم.

  95. molden گفته:

    اجازه بدین دلیلش رو نگم چون به این پست و ناراحتی از دست دادن عزیز رتبط نداره!
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: اجازه‌ی ما،دست شماست. من فکر کردم برای این پست تشکر کردید و برای همین تعجب کردم.

  96. روزانه های یک دوشیزه گفته:

    تسلیت برای این داغ بزرگ

    و تبریک برای این قلم زیبایت که اشک مرا درآورد
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:مرسی و ممنون از لطفت.
    شرمنده‌ام که باعث گریستن شما شده‌ام و بابت این همه محبت شما، بسیار سپاسگزارم.

  97. نگین گفته:

    چه تابستونی داشتیم و چه پاییزی.تسلیت میگم.تو شهرامو ندیدی ولی میدونی همونطوری تپل بود وقتی خاکش کردن و شاید لبخند داشت نمیخوام روضه خونی کنم ولی دوستای من تو اون توپولوف لعنتی طوری از این دنیا رفتن که میترسم تصور جنازه هاشونو بکنم.
    شبگیر دوست داشتنی با همه ی دلم تسلیت میگم.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر:مرسی نگین کوچولوی مهربون و دوست‌داشتنی
    من هم درگذشت دوستانت را از صمیم قلب تسلیت می‌گویم.
    بازهم بابت این همدلی بی‌دریغت صمیمانه سپاسگزارم.

  98. سودابه گفته:

    سلام مهرداد جان
    از تمامی افرادی که برام پیام تسلیت فرستادن و خودشونو به یک نحوی در غم من شریک کردن خیلی ممنون و امیدوارم هیچ کس غم نبینه – از دست دادن عزیز ، اونهم عزیزی مثل شهرام خیلی سخته – امیدارم که همیشه شاد باشید.
    مجدداً برای همه چیز ممنون

  99. سالی گفته:

    سلام شب گیر جان… خدا دوستتو رحمت کنه گاهی یه آدمائی از کنار مون می رن که هیچ چیز و هیچ کس جاشونو پر نمی کنه و هرزگاهی با گذری به خاطره هاشون اشک توی چشم آدم جمع می شه و یه چیزی ته دل ادم با شنیدن اسمشون هری می ریزه…
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    شب‌گیر: سلام خانم مهندس عزیز و مهربون
    دقیقن درست میگی و بسیار بسیار از این همدلی و همراهی‌ات ممنون و سپاسگزارم.

نوشتن پاسخ