خواندن شعر، یکی ازتفریحات لاینفک زندگی من است. خواندن شعر خوب، همیشه برای من لذتی وصفناشدنی را به دنبال داشته…
من هروقت یک شعر خوب پیدا میکنم، آنقدر آن را میخوانم تا قلقاش را به دست آورم، یک شعر را میتوان به شکلهای مختلف خواند و از آن لذت برد، اما قطعن فقط یک شیوهی خواندن است که میتواند بیشترین لذت را نصیب آدمی کند…
شعر زیر از زندهیاد منوچهر آتشی است، اول شعر را بخوانید:
“با تو بودن” خوب است
و کلام تو
مثلِ “بویگل”، در تاریکیست
مثل “بوی گل در تاریکی“، وسوسهانگیز است.
“بوی پیراهن تو”
مثلِ “بوی دریا“، نمناک است
مثلِ “بادِ خُنک تابستان“،
مثلِ تاریکی، خوابانگیز است.
“گفتگو با تو”
مثلِ “گرمای بخاری” و “نفسهای بُلنـــــــــــــــــــدِ آتش”
میبَرَد چشمِ خیالم را
تا بیابانهای
دورتریـــــــــــــــــــــــــــــن خاطرهها
- که در آن گنجشگان، بر “سُنبلِ گندمها”
اهتزازی دارند
که در آن گلها، با اخترها، رازی دارند.
“نوشخندِ تو”
میبَرَد “گُرگِ نگاهم” را
تا چراگاهِ، “چالاکترین آهوها”
میبَرَد “آرزوی دستم” را
تا ” نهانماندهترین گوشهی اندام تو”
- این “پهنهی پاکِ زیبا“.
مثلِ “دریایی” تو
- اندوهانگیز و غرورآهنگ
مثلِ “دریای بــــــــــــزرگ بوشهر”
- که پُر از “زورق آزادِ پریشانگَرد” است.
مثلِ زُورَق، که پُر از مَرد است
مثلِ ساحل، که پُر از آواز است
مثلِ دشتستان،
که بـــــــزرگ و بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز است.
تو ظریفی
مثلِ گلدوزی یک دخترِ عاشق
- که “دلانگیزترین گلها” را
روی روبالشیِ عاشق خود میدوزد.
“با تو بودن“، خوبست
تو چراغی، من شب
که به “نورِ تو”، “کتابِ دلِ تو“
و کتابِ دلِ خود را، که “خطوطِ تنِ توست“
خوش خوشک میخواند
تو درختی، من آب
من کنارِ تو “آوازِ بهاران” را، میخندم و میخوانم،
و میگریم و میخوانم
“با تو بودن” خوبست
تو قشنگی
مثلِ تو، مثلِ خودت
مثلِ “وقتی که سخن میگویی”
مثلِ هروقت که برمیگردی از کوچه به خانه
مثلِ “تصویر درختی در آب”
روی کاشانه، در چشمانِ منتظرم میرویی.
من فکر میکنم زندهیاد منوچهر آتشی، یکی از مهجورترین شاعران معاصر محسوب میشود که با بدشانسی تمام، همدورهی شاعران بزرگی چون شاملو و اخوانثالث شده است.
باید “دریای بزرگ بوشهر” و “زورقهای پریشانگرد” را دیده باشی تا این شعر به جانت بنشیند، اگر بــــــــــــــــــــــــــــاز بودن دشتستان را دیده باشی، آنوقت مثل من یقین پیدا میکنی که این شعر، در عین سادگی، یکی از عاشقانهترین شعرهای زبان فارسی است که تمامی حسهای پنجگانهی آدمی را با خود همراه میکند. به نظر شما اینطور نیست؟
پینوشت: آتشی شعری بسیار تلخ نیز دارد، در حقیقت این شعر، بیانگر گوشهای از زندگی این شاعر بزرگ ایران زمین است:
بدرود یار! وعدهی دیدار، بعدِ مرگ
بوس و کنار و بزم بىاغیار، بعدِ مرگ
غمگین مشو، که تازه؛ چو گل مىکُند تو را
بر گور ما، سرشک تو؛ اىیار، بعد مرگ
گفتم به وقت مرگ نهم سر به دامنت
نگذاشتى، گذاشتم این کار، بعد مرگ
گلبرگ نسترن نشود جز نصیب باد
گلگشت باغ و گلشن بىخار، بعد مرگ
بر گورها، زنانِ سیهپوش دیدهاى
گریان و سوگوار و وفادار، بعد مرگ ؟
در زندگى، اگرچه تو را خوار کرده یار
از جان عزیزتر شوى اى خوار، بعد مرگ
در حیرتى که دشمن جانِ تو، یارِ توست؟
بگذر، که فاش مىشود اسرار، بعد مرگ
پرسى چرا گلایه ندارم ز جور دوست؟
اى دوست! این مشاجره بگذار، بعد مرگ
مگذار گل به جاى قدم، بر مزار من
روح مرا به خیره میازار، بعد مرگ
با صد هنر، چرا نشدم کامیاب از او ؟
بگذار این حدیث دلآزار، بعد مرگ
“سرنا”!،خیال باز و مرنج از غرور او
بر پاى خود فتادهاش انگار، بعدِ مرگ
نوشته شده در Uncategorized




آذر ۱, ۱۳۸۸ at ۸:۳۶ ق.ظ
من تونستم درک کنم چون سالها جنوب رو لمس کردم و زندگی کردم.
نبودی ببینی روز دفنش چه بی حرمتی ها که به ش نکردن . من بودم، دیدم، گریه کردم.
خدا رحمتش کنه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: اول خیلی خوشحال شدم که این شعر رو درک کردی، اما بعدش، از اونچه که شاهدش بودی، دلم گرفت.خیلی دلم گرفت.
گرچه سخت معتقدم حرمتشکنان، در حقیقت به شعور خودشان توهین کردهاند و شخصیت زندهیاد آتشی، خیلی بزرگتر از این بوده که با چنین بیحرمتیهایی، خدشه دار شود.
آذر ۱, ۱۳۸۸ at ۸:۳۹ ق.ظ
شاید چون با اون چیزا که گفتید آشنا نبودم نتونستم با شعر اول اندازه شما هم حسی کنم اما دومی به نظرم فوق العاده بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: شاید.
به نظر من شعرهای زندهیاد آتشی، خیلی بومی است و من مطمئنم که اهالی جنوب، به خصوص استان بوشهر، خیلی بیشتر از من با شعرهای ایشان ارتباط برقرار میکنند. با نظرت در مورد دومین شعر هم کاملن موافقم.شعر فوقالعادهای است و حس تلخ عجیبی رو در آدم ایجاد میکنه.
آذر ۱, ۱۳۸۸ at ۸:۴۱ ق.ظ
روحش شاد
)))
من واسه پست پپیش نظر دادم ولی نمیدونم چرا نمیاد
حالا اینم میفرستم به امید خدا که بیاد:
۱ ۲ ۳
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: مرسی!خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه!
امید به خدا انشاالله!!!
پ.ن: من تمام نظرات پست قبلی رو امروز پاسخ میدهم و تائید میکنم.
آذر ۱, ۱۳۸۸ at ۸:۰۰ ب.ظ
با خوندن قسمت دوم نوشته ات به یاد این شعر استاد شهریار افتادم :
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم
در آستان مرگ که زندان زندگیست
تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم
_______________________________________________
شبگیر: مرسی سانی جان از اشارهی به جا و حسن انتخاب شعرت.فکر میکنم بد نیست این لینک رو هم ببینی.
http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=13557
آذر ۱, ۱۳۸۸ at ۸:۱۱ ب.ظ
سلام شب گیر جان.
من زنی هستم از دیار دشتستان بزرگ.چقدر خوشحال شدم که مطلبی در مورد منوچهر آتشی و دشتستان و بوشهر نوشتین.چون من برای شما احترام زیادی قائلم .وچقدر خوشحالتر که منوچهر آتشی را انطورکه باید می شناسید.شاعره معاصر و جوان دشتستان رو هم می شناسید؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام از بندهست نگین خانم
شما خیلی لطف دارید دوست خوب من، اما متاسفانه من فکر میکنم که نه تنها من، بلکه خیلی از مردم ایران، آنطور که شایسته است، مرحوم آتشی را نشناختهاند.امیدوارم که این وضعیت چندان ادامه نداشته باشد.
من فقط یک خانم شاعر از دشتستان میشناسم، خانم روجا چمنکار.لینک وبلاگ ایشون رو در لینکهای وبلاگ برادرم پیدا کرده بودم.منظور شما، ایشان هستند؟
آذر ۱, ۱۳۸۸ at ۸:۱۵ ب.ظ
حق با شماست
پر شور شد تمام حواس پنجگانه ام
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: چقدر خوشحالم که تونستی با این شعر ارتباط برقرار کنی فرناز جان.
آذر ۱, ۱۳۸۸ at ۸:۳۱ ب.ظ
مثل بوی گل لطیف مثل گرمای بخاری آرام بخش مثل نگاه آهوان عاشقانه بود.
اسم منوچهر آتشی را شنیده بودم ولی شعری ازش نخونده بودم تا دوستی این شعر را برایم خوند و با دوباره خوندش اینجا لذتی مضاعف بردم خوشحالم که آشنایی من با منوچهر آتشی با این شعر بود.دوست دارم با شنیدن این شعر از زبان کسی که روزی دوستم خواهد داشت قلبم بلرزد …. با اجازت این شعرو کپی کردم برای اونروز
…..
مدیونی اگه فکر کنی من رمانتیکم !!!!!!!!!!!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:خوشحالم که از این شعر خوشت آمده نسترن خاتون
چه دوست خوبی دارید و به نظر من که چنین دوستانی برای هر کسی نعمت هستند.
ببخشید!!! این یعنی چی که “دوست دارم با شنیدن این شعر از زبان کسی که روزی دوستم خواهد داشت قلبم بلرزد” !!؟
شما دنبال عاشق میگردی یا غلام حلقه به گوش!!؟
اجازهی ما هم دست شماست، اما این شعر مال من نیست که بخواهم اجازهی کپی کردن یا نکردنش رو بدهم، برای هرگونه کسب اجازه، لطفن به بوشهر، امامزاده عبدالمهیمن، مزار مرحوم زندهیاد استاد منوچهر آتشی مراجعه فرمائید، لطفن در صورت امکان احیانن!!!
شرمندهام نسترنجان، دیر گفتی!!! باید این رو اول کامنتت یادآوری میکردی خواهر من!
آذر ۱, ۱۳۸۸ at ۸:۴۶ ب.ظ
چقدر زیبا و غمگینانه . مشکل ما اینه که هر چیزی که توی بوق میکنن رو میشنویم و هر چیزی رو که نخوان ما ببینیم و بشنویم رو نمیبینیم . از این آدمها توی تاریخمون زیاد داریم .یکیش همین غیاث الدین جمشید کاشانی اگه یادت باشه ماه رمضون یه سریال از زندگیش ساختن جالب اینه که این بنده خدا کاشف عدد پی بوده ولی هیچ کدوم از ما نمیشناختیمش . خلاصه اینکه از این ادما توی کشور ما کم نیستن اما خب به هر دلیلی کمتر شناخته شدن . یکیش خود من (ایکون یک ملیحه شکسته نفس )
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:بله واقعن!
اتفاقن بنده خودم هم یه جورایی با مرحوم غیاثالدین جمشید کاشانی فامیل هستم! یعنی راستش را بخواهی، من پدرم اهل کاشان بود و خانهشان تقریبن دو تا فلکه(کاشیها به میدان میگویند فلکه) فاصله داشت و من فکر میکنم من و غیثی جان(همان غیاثالدین) هر دو از یک آبانبار آب خوردهایم!!!
چرا شما ملیحه جان!!؟ یکیاش خود شخص بنده! من خودم یه بار یه دیوان شعر! گفتم که با غزلی شروع میشد که مطلعاش این بود ” الا یا ایهاالساقی، ادرکسن و ناولها / که عشق آسان نمود اول، ولی افتاده مشکلها” !!!
اما متاسفانه بعدن متوجه شدم که تمام زحماتم بیهوده بوده و یک نامردی به اسم خواجه حافظ شیرازی، با استفاده از رانت و داشتن پارتی در ارشاد،این دیوان رو قبلن به اسم خودش چاپ کرده!
فک کن! من تمام گناهم این بوده که فقط یه چند سالی بعد از ایشون به دنیا آمدهام!
آذر ۱, ۱۳۸۸ at ۸:۵۵ ب.ظ
سلام شبگیر عزیز
شعرها عالی بودند مرسی
منم عاشق خوندن شعرم
“در چشمهایت
جنگجویی مغول کمین کرده است
جرات نمیکنم دوستت نداشه باشم”
من این شعرو رو خیلی دوست دارم
شاد باشی مثل همیشه (گل)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام از بندهست دوست خوب من
مرسی الیجان و خوشخالم که از این شعرها خوشت اومده…
راستی آیا تا به حال کسی بهت گفته که یه مقدار خشن عاشق میشوی الیجان!!؟
تو هم همیشه پیروز و سربلند دوست خوب من و ممنون از ایمیلهای قشنگت.
آذر ۱, ۱۳۸۸ at ۹:۰۸ ب.ظ
سلام …
قطعاً مرحوم آتشی تنها هنرمند ناشناخته و مهجور این سرزمین نبوده؛ چه بسیار بوده اند که به قدرشان نرسیدند و شاید در حلقه نبودند …. این هم از مختصات ایران و ایرانی بودن است! روحش شاد و عاشق؛ عاشق به اندازه عشقی که از شعرش میچکید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام از بندهست رفیق
کاملن حق با توست و چقدر خوب حق مطلب رو ادا کردی.
نخبهکشی، نزد ایرانیان است و بس!.
آذر ۱, ۱۳۸۸ at ۹:۲۷ ب.ظ
سلام
قشنگ بود.
به نظرم لازمه که همه ما، گاهی یک شعر خوب رو چند بار بخونیم . واقعا لازمه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام از بندهست شادی جان
خوشحالم که خوشت اومده.
بله قبول دارم، واقعن لازمه.
آذر ۱, ۱۳۸۸ at ۹:۲۷ ب.ظ
مدتها پیش به شعر بعد از مرگش فکر کرده بودم به نظرم خیلی سوزناک میاومد این حرف که گفتی باید دریای جنوب رو دیده باشن واقعا حرف راستی است چون همه عادت رفتن به شمال دارن باور نمیکنن که جنوب و دریاش و منظره هاش چقدر با شمال تفاوت داره من خودم خیلی اهل شعرم و قبول دارم که خیلی از شعرا مهجور افتاده اند یکیش همین منوچهر اتشی یکیش هم خواجو کرمانی که از بخت بدش زمان حیاتش بین حافظ و سعدی افتاد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: دقیقن درست میگی مهراوه جان.
اتفاقن من هم موقع نوشتن این پست، به یاد خواجوی کرمانی افتادم. ای کاش شعرا، زمان رو بین خودشون تقسیم میکردند تا هیچ وقت ادبیات فارسی، محروم از شعرای بزرگ نماند. به واقع فکر نمیکنم حالا حالا توی این مملکت، شاهد ظهور بزرگانی چون شاملو، فروغ،نیما، اخوان، شهریار و بقیهی شاعران بزرگ معاصر باشیم. دنیای امروز، دنیای آدم کوتولههاست.
آذر ۱, ۱۳۸۸ at ۱۰:۳۰ ب.ظ
برادر شبگیر با عرض سلام!
نمیدونم چرا وقتی پست جدی و تامل برانگیز و حتی اشک آور میذاری من باز خندم میگیره و نمیتونم جدی نظر بدم!!
البته مسلم بدون که مشکل از منه!!!
در ضمن اصلن بهت نمیاد از شعر و شاعری لذت ببری…الان خندم گرفت دوباره…………………………………………………………………….!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: جناب سرکار علیه پرند خانم آواره!
با سلام و عرض ادب
احترامن به استحضار میرساند که حضرتعالیه خیلی نامرد تشریف دارید!!!
آذر ۱, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۳ ب.ظ
سلام…
چه اتفاق فرخنده ای!!!ورودتون به وبلاگم رو تبریک می گم!!چی شد که بالاخره آشتی کردید؟
ممنون از لینک…اعتراضی نیست…خیلی هم عالیه!!سپاسگزارم…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام از بندهست کوثر جان
خواهش میکنم. راستی دوست خوب من، من در همون ساعات اولیهای که این پست رو گذاشتم، وبلاگم کمی مشکل پیدا کرد و در نهایت کامنت تو، که اولین کامنت هم بود، پاک شد. از این جهت صمیمانه عذر میخواهم.
آذر ۱, ۱۳۸۸ at ۱۱:۱۰ ب.ظ
سلام شبگیر جان . من هم در بوشهر بوده ، و بارها در کنار آن آبی بی کران ، شعرهای زیبای منوچهر آتنشی را زمزمه کرده ام !
این پستت مرا به روزهای غریبی برد . ممنونم رفیق …
راستی شعر اول همیشه برایم ، حسی مشابه با قصیده “آبی خاکستری سیاه ” از حمید مصدق را بوجود می آورد . تو را نمیدانم ؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام از بندهست بهار جان
خوشحالم که از این شعر خوشت اومده و خوشحالتر از اینکه آنقدر هم که فکر میکردم، منوچهر آتشی ناشناخته نیست.
چقدر اشارهی قشنگی کردی، به نظر من هم خوندن این دوتا شعر، حس مشابهی به آدم میده، گرچه در شعر مصدق، عاشق به نظر مظلوم تره و بیشتر مورد جفا قرار گرفته، اما در شعر آتشی، عاشق، خیلی هم زنذلیل نیست!!!
آذر ۱, ۱۳۸۸ at ۱۱:۴۲ ب.ظ
عق عق
چه خلایق هر چه لایق
اند درپیت بود این چه سگی بود حالا مثلا شاملو و اون یکی دیگه چه سگی بودن
شعر بود؟ هه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: شما حتمن برای این عق زدنات به یه دکتر زنان و زایمان مراجعه کن، فکر کنم الان دیگه باید بیشتر از چهار ماهت باشه!!!همون جا مغرت رو هم نشون بده، ضرر نداره!!!
نیلو غُرُنبه!، از این همه توهین چی نصیبت میشه!!؟
دیوانه!!!
آذر ۱, ۱۳۸۸ at ۱۱:۴۷ ب.ظ
خدا رحمتشون کنه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: خدا رفتگان شما و جمیع اموات را هم بیامرزد انشاالله!
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۱۲:۲۰ ق.ظ
من فکر نمی کنم خیلی مهجور باشه من خودم حسابی طرفدارشم بسه.
نه جدی خیلی شاعر خوبیه و به حقش نرسیده.یعنی بگیم بود بهتره.من این شعر بعد مرگش رو چند بار قبلا خونده بودم و خیلی دوستش دارم.
یه تیکه از یه شعرش چون خیلی خیلی وصف حال خیلی وقتای منه همیشه تو ذهنمه:
بگذار که در خواب سرخ خویش بماند گرگ غرور گرسنه من
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:من در این پستم، در دو قسمتی که اسم زنده یاد منوچهر آتشی را رنگی نوشتهام، دو لینک متفاوت راجع به ایشان گذاشتهام که لینک اول، همین شعری است که شما قسمتی از آن را نوشتهاید.
من کاملن قبول دارم که تو حسابی طرفدارش هستی و خداییش سلیقهی شعریات حرف نداره مونیکا جان.
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۱:۰۸ ق.ظ
چرا دیشب باز نمیشد بخش نظرات من اولی بودم که خوندم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: ببخشید نهال جان، دیشب یه مقدار سایتم مشکل پیدا کرده بود.
ضمنن لینکت رو دیدی؟ مقبول افتاد؟
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۱:۱۸ ق.ظ
آره آره.منظورم همون هست. جدا از اینکه دوستم هست ولی بدون تعصب از شعرای خوب زن ایران هست. من هم در عسلویه کار می کنم.راستی یه پیشنهاد : خوبه که با خوانندگانتون یه وقتی یه جایی جمع بشیم.بنظرم جالب میاد. موفق باشید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: جدا از اینکه دوست شما است و باز هم جدا از این که شاعر خوبی هم هست، ایشان خیلی هم داف تشریف دارند!!!
اما گذشته از شوخی، من هم قبول دارم که شاعر خوبی هست.
جدن شما هم عسلویه هستید؟ کجای عسلویه؟
به نظر من هم پیشنهاد خوبی است و شاید یه روزی یه جایی عملیاش کردم.
شما هم همیشه پیروز و سربلند باشید دوست خوب من.
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۱:۳۶ ق.ظ
راست میگی داشتن روحیه سرد و پر غرور (نه اینکه مغرورما نه منظورم تو ابراز احساساته)
باعث میشه اونجور که باید نتونم به کسی که می خوام علاقم رو بٌروز بدم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: و فکر کنم این باعث میشه که در ارتباطت با بعضی از افراد به مشکل بخوری، نه؟
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۱:۳۸ ق.ظ
شعر زیبا بود(واقعا) ولی بیشتر از شعر نوشتهء روی سنگ قبر من رو تحت تاثیر قرار داد داد.زیادن اون شاعرهایی که تو حیاتشون اون طور که باید قدرشون رو ندونستن و ندونستیم…!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: به قول یکی از دوستان، این مشخصهی اصلی ما ایرانیها است. اما من فکر کنم مشکل اصلی زندهیاد آتشی، همدوره شدن با غولهای شعر معاصر بود.
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۲:۱۸ ق.ظ
سلام برادر رزمنده بسیجی کنت مونت کریستو!


شما هم دلتون مثل دریای بزرگ بوشهر بزرگه! فقط به جای زورق آزاد پریشانگرد پراز در و داف ه!!!
پ ن۱:اون کنت مونت کریستو که شما رو یاد چیزی نمیندازه نه؟! می دونستم!!!
پ ن۲:ولی خداییش این پستت خیلی خیلی منو خوشحال کرد…خیلی ارادتمندم جناب…
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام لیلی جان و قبل از هرچیز، ممنون از عکسهای قشنگت.
بعد از تشکر باید صمیمانه عرض کنم که خیلی هوچی هستی به حضرت عباس!
چرا حرف در میاری خواهر من، کدوم دروداف؟
پ.ن۱:نه! اما به نظر میاد ایشون اهل قبرس باشند، نه!!؟ اما خب این چه ربطی به من داره!!؟
پ.ن۲: ن رو هم خیلی خوشحال کرد و بنده هم ارادتمندم قربان.
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۲:۲۰ ق.ظ
این بیت از خواجوی کرمانی رو خیلی دوست دارم:
در سلسله زلف سراسیمه لیلی
حال دل مجنون پراکنده ما چیست؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: شعر قشنگی است، فقط یه خرده اون قسمت لیلیاش مشکل داره!!!
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۲:۲۱ ق.ظ
پس با این حساب من و شما باهم فامیلیم چون زمانی برای من کاری در “اُس لویه “پیدا شد که البته قبول نکردم . و یکی دو باری از اتوبان کاشان هم عبور کرده ام . (واله راس میگم)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: جدن!!؟ پس با این حساب شما الان یه نگاه روی بازویت بنداز و ببین خالی، زخمی، نشونهای، چیزی نداری که بیانگر دلیلی برای این باشه که خواهر گمشدهی من هستی.
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۲:۳۵ ق.ظ
سلام شبگیر عزیز.
مطمئنم که شعر اول رو خیلی دوست دارین.چون اون تنها باری بود که اومدین به وبم و باذوق وصف نشدنی کامنت گذاشتین و صد البته باعث افتخار من بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام رویا جان و شرمنده از بیمعرفتیهایم.
بله من واقعن اون شعر رو خیلی دوست دارم و شما هم خیلی نسبت به بنده لطف دارید، راستی از لینکت خوشت اومد؟ مقبول افتاد؟
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۴:۰۰ ق.ظ
شعر دومش باعث شد چشمام پر اشک بشه نمی دونم چرا ولی یه حس غربیی داره بعد که نظری اولو خوندم واقعا متاسف شدم که اینطور برخورد کردن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: متاسفانه منوچهر آتشی، در دوران حیاتش جفاهای بسیار دید.اگر اشتباه نکنم، اطرافیانش برای محل دفن پیکرش هم کلی به مشکل خوردند.
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۴:۰۹ ق.ظ
منظورت چی بود ؟ یعنی غلام نمی تونه عاشق بشه ؟!!!!!!!!!!!! تو طرفدار برده داری هستی؟ …. چی فکر می کردیم چی شد !!!!!!!! وا الله …..
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: بفرمائید بنده را میل بفرمائید خاتون!!!(این همان ترجمهی محترمانهی “بیا من رو بخور” است!)!
نه والله! بنده هیچ منظوری نداشتم.اما آقایون، اول عاشق میشوند و بعد غلام حلقه به گوش، اما ظاهرن شما در این اندیشه هستید که از یک غلام حلقه به گوش، یک عاشق بسازید که به نظر من هم بد نیست، بلاخره از یه زمانی باید سنتشکنی را شروع کرد و چه زمانی بهتر از بیستسالگی!
بله! بنده طرفدار برده داری هستم خیلی هم خفن! یعنی به نظر من تمام آقایون برده ی خانمهایشان هستند و لاغیر!.
… با این نوناشون!!!
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۴:۰۹ ق.ظ
باید که مبتلا بود
برای درک هر بیانی و بیان هر چه درک کرده ای
عاشق ها روح گسترده ایی دارند منوچهر اتشی عاشق بوده
روحش شاد و پاک
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: بله، باید دچار بود و
دچار یعنی عاشق، و فکر کن که چه تنهاست اگر ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد
چه فکر نازک غمناکی!
دچار باید بود!
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۴:۲۱ ق.ظ
سلام مهرداد خان .
هنوز هم باید تولدتون رو تبریک بگیم قربان ؟! {نویسنده در این قسمت سعی در ایجاد فضای طنز داشته ، لطفا بخندید }
فکر کنم ارتباط برقرار کردن با شعر های سهراب واسه عامه مردم مثل من باعث بیشتر شناخته شدنشون شده . فهمیدن شعر های نیمایی و مخصوصا سفید از شعر های حافظ هم سخت تره .
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر …
+ عکس دوم و بیت پنجم شعر دوم عالی بود .
ببین متین جان، من هم مثل خودت خیلی جوگیر هستم و یه کاری نکن که تولدم رو ادامه بدم!
{ نویسنده با دیدن ماه تولد شاعر مرحوم جوگیر شده و قصد داشت که یکی از سروده های خود را به عرصه ظهور برساند که منصرفش کردیم . جمعی از دوستان ! }
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام از بندهست متین جان
به نظر من لذت بردن از شعر، یک امر کاملن سلیقهای است و مهم نیست که کی از چه شاعری خوشش میاد، مهم اینه که آدم از چیزهای خوب لذت ببره و خوندن یک شعر، احساس بهتری به آدم بده.
خوشحالم که خوشت اومده و ای کاش از به عرصهی ظهور رسانیدن سرودههای خودت منصرف نمیشدی.به نظر من هنوز هم دیر نشده.منتظرم دوست خوب من.
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۴:۴۰ ق.ظ
چه احساس تلخی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:دقیقن.
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۴:۵۴ ق.ظ
سلام جناب شبگیر مهربان.
با شعر های منوچهر آتش کم وبیش آشنا هستم. ولی انتخاب شما زیبا بود.
هم شعر اول هم شعر دوم. ……….
بسیار لطیف بودند. هرچند شما شعر اول را عاشقانه تر می دانید. شعر دوم عاشقانه و درد آلود است. زبان دیگری که عشق در ان هویدا تر است. قهری دشوار که عشقی لطیف را درمیان واژه گانش پنهان میکند.
دارید پارا گراف را که هرچی هنر داشتیم درونش چپاندیم!!
مهجور جناب شبگیر مهربان؟ من فکر می کردم مهجور به معنی دیوانه است.
شاید منظورتان مظلوم بوده. ان دوره به نوعی دوران طلایی شعر نو است. و شعرای خوش گویی دارد.
پیوسته سر بلند و شاد و سبز باشید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام از بندهست سرکار خانم نقشونگار فرهیخته و عزیز
شما خیلی لطف دارید و ممنون از محبت بیدریغتان. در مورد شعر دوم، کاملن حق مطلب را ادا کردید و دیگر حرفی برای گفتن باقی نگذاشتید.
بله مهجور! مهجور به معنای ” دور افتاده” و “جدا مانده” است، اسم مفعول “هجر” است.
من فکر میکنم به واقع بدشانسی اصلی زندهیاد آتشی، همدوره شدن با غولهای شعر معاصر بوده است.
شما هم همیشه پیروز و سربلند باشید بانو.
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۴:۵۸ ق.ظ
من اول بار که با شعرهای مرحوم آتشی آشنا شدم زمان دانشجوییم توی رشت بود ،اون وقتهایی که یکشنبه شب ها دور هم خونه بچه های بومی جمع میشدیم و مثلا محفل شعر بود. با خیلی از شاعرهای دیگه هم توی همین محفل آشنا شدم و شدم مریدشون!اما اعتراف میکنم که ازمرحوم آتشی تا قبل از فوتش در حد همون شب های دانشجویی خوندم و می دونستم. من کلا شعرخوانیم خوب نیست و همین باعث میشه زیاد از خوندن شعر لذت نبرم. اما به شدت علاقه مندم که یکی برام بخونه، اینجوری انگار همه حس شعر رو بهم انتقال میده. حالا این دو تا شعر هم خوندم اولی که چه عرض کنم. اما دومی ملموس بود. به هرحال خدایش بیامرزدش!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: راستش رو بخوای خیلی دوست داشتم این شعر رو بخونم و با صدای خودم بذارم اینجا، ولی با این پولیپی که چند وقتی است گریبانگیرم شده، نتیجهی چنین کاری، فقط بیزاری ملت از شعر و شاعری است و بس!!!
اما در اولین فرصت بعد از عمل بینیام، حتمن این کار رو میکنم تا شاید بتونم اندکی از حس و حال شعر اول رو به دوستان انتقال بدهم.
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۵:۱۲ ق.ظ
زیبا بود و بسی لذت بردم پسرجان! ممنون
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: خواهش میکنم لیلا جان و خیلی خوشحالم که خوشت اومده.
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۵:۵۴ ق.ظ
سلام جناب شبگیرخان، من وقتی پست جدید میگذاری اینقدر ذوق زده میشم که نگو!!! (اصلا هم به روی خودم نمیارم که منتظر ادامه خاطرات قبرس هستم!!!) ممنون از شعرهای قشنگی که گذاشتی، منم شعرهایی رو که دوست دارم زیاد میخونم و معمولا هر خاطره ای شعری رو به یاد من میاره (یا برعکس!!)
شعرهای آقای آتشی رو کمتر خوندم اما به نطرم بسیار تصویری و ویژه هستن و گمونم هر کسی که عاشقه یا روزی عاشق بوده رو جذب میکنه. به نظرم این قسمت از این شعر به کارهای حمید خان مصدق نزدیکه: (روح هر دوشون شاد)
“با تو بودن“، خوبست
تو چراغی، من شب
که به “نورِ تو”، “کتابِ دلِ تو“
و کتابِ دلِ خود را، که “خطوطِ تنِ توست“
خوش خوشک میخواند
راستی، در مورد مظلومیت حمید مصدق حالب گفتی خدایی گاهی فکر میکنم یه مرد میتونه مثل آقای حمید مصدق عاشق و در عشقش استوار باشه؟؟


بدرود، راستی تولد یک ماهگیتون هم مبارک!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام از بنده ست یلدا خانم
شما لطف دارید و خوشحالم که از این پست خوشت آمده است.
این “برعکس”ت من رو کشته!!! یعنی الان دارم با نیش باز جوابت رو میدم! من یه سوال دارم: مثلن این شعر:
رفتم به دَرِ خانهی او، مست
انگشت زدم به دَر، گمان بردم هست
همسایه سر از پنجره بیرون کرد
گفت:رفته ماه عسل! سپس پنجره بست!!!
ببین یلدا جان، فرافکنی نکن!. همهی مردها وقتی عاشق میشوند، در عشقشان استوار و پابرجا هستند! اما زمان این پایداری و پایبندی، یه مقدار متفاوته!مثلن من در همین عسلویه یه دوستی دارم به اسم الیار که خیلی قرص و محکم، و خیلی خالصانه، تقریبن روزی دوبار عاشق میشه!!!
پ.ن: به جان خودم یواش یواش دارید یه کاری میکنید که من جوگیر بشم و ماهی یه بار تولد بگیرم! از ما گفتن بود!!!
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۶:۲۷ ق.ظ
سلام شب گیر عزیز
البته من زیاد اهل شعر و شاعری نیستم ولی بر خلاف خیلی ها با شعر دومی که از استاد اتشی گذاشتی خیلی بیشتر ارتباط برقرار کردم. دیوانه کننده است. هر چی می خونم سیر نمی شم.
ممنون شب گیر جان. شاید حالا حالا ها وسوسه نمی شدم پیگیر اشعار استاد اتشی بشم ولی به لطف تو هر جور شده باید اثارش رو بخونم خصوصا بعد از اون عکسی که از مزارش گذاشتی.
بازم ممنون
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام از بندهست دوست من
حرفت رو قبول دارم.شعر دوم، شعری بسیار دیوانه کننده و گزنده است. به خصوص اگر در جریان اتفاقات زندگی ایشان هم باشی.شدیدن پیشنهاد میکنم روی هر دوتا منوچهر آتشیای که من در پستم رنگی گذاشتهام، کلیک کنی. من مطمئنم که از خواندن هر دوتا لینک، لذت میبری.
خواهش میکنم و خیلی خوشحالم که از اشعار ایشان خوشت آمده است.
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۶:۲۹ ق.ظ
شعر دوم فوق العاده بود.بنده هم که اعصاب نداشتم ، کلی باهاش اشک ریختم و درک کردم…
مردم با موسیقی اشک می ریزن ، بنده شعر هم می خوانم زار می زنم…!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: نه به خدا، خیلیها هم با شعرخوندن؛ اشکشان سرازیر میشود. مثلن من خودم یه زمانی شعر میگفتم و هر کی شعرهای من رو میخوند، های های گریه میکرد و با خواهش التماس از من میخواست که وادی دیگر از هنر و ادبیان رو دنبال کنم و بیخیال شعر و شاعری بشوم. البته یه عده هم علاوه بر گریه، یه جملات نامفهومی میگفتند که فقط چند کلمهاش قابل تشخیص بود! کلماتی مثل، روح،روحت و غیره!!!
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۸:۴۹ ق.ظ
سلام،مثل همیشه عالی!ممنون ازشعرزیبایی که گذاشتین،من عجیب بااشعارمرحوم آتشی آرامش پیدامیکنم،من فکر میکنم اونچه که این دنیاوزمختیش روقابل تحمل میکنه هنروعلی الخصوص شعرهستش.مواقعی که خیلی شاکیم ودرشرف انفجارتنهاچیزی که به دادم میرسه شعره.همینطورروزای بارونی اگه کنارپنجره یه شعرخوب بخونی لذت بارون صدچندان میشه.اینم یه قطعه ی دیگه ازمرحوم آتشی که شاهکاره بنظرحقیر:
تومثل لاله یی پیش ازطلوع دامنه ها
-که سربه صخره گذارد-
غریبی وپاکی.
تورازوحشت طوفان به سینه میفشرم
عجب سعادت غمناکی!
و:
سپیده دم که سربزند
نخستین روز روزهای بی مرا
آغازخواهی کرد
مثل گل سرخ تنهایی آه خواهی کشید
به پروانه هاخواهی اندیشید
وبه شاخه ی سدری
که سایه نینداخته برآستانه ات.
مردهای بزرگ درعین گمنامی ومهجوری بازهم مثل یه شعله میدرخشندومخاطبین خودشون روپیدامیکنند.روحش غرقه درنوروآرامش باد.
راستی شمابااشعارفاضل نظری آشناهستین؟فوق العادست این جوون.
ببخشیدخیلی طولانی شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام از بندهست بهار جان و شما خیلی لطف دارید.
حرفت رو کاملن قبول دارم، خواندن شعر خوب، روح آدمی را پالایش میکند و تمام احساسهای بد آدم رو از بین میبرد.
ممنون از شعر قشنگت
این هم قسمتی از یک شعر دیگر از زندهیاد آتشی:
خوابیدهای کنار من آرام
مثل خواب
خواب کدام قو
تو را میبرد چنین
-مثل گلی سپید،شناور به روی آب
در پشت پلکهای تو باغیست
میبینم
باغی پر از پرنده و پرواز و جست و خیز
در پشت سینهی تو، دلی میتپد به شور
-میشنوم.
نزدیک کرده، “با تو”
ـ هر آرزوی دور…
پ.ن: این هم لینک دکلمهاش.
http://www.youtube.com/watch?v=-rArwoGQzv8
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۹:۱۹ ق.ظ
خوبی شبگیر جان . دلم برات تنگ شده بود
ممنون از این پست زیبا . میدونی من وقتی خیلی خسته و مستاصل هستم شعر میخونم چون تنها چیزیه که میتونه آرومم کنه و سر حالم بیاره . با شعر اول نتونستم ارتباط برقرار کنم اما از دومی بی نهایت لذت بردم و با تمام وجودم درکش کردم چون خیلی به باورهام نزدیک بود ! بعد از یه روز کاریه پر دغدغه خوندنش خیلی میچسبید ازت ممنونم (آیکون یه ماچ آبدار پر سروصدا ! )
__________________________________
شبگیر: مرسی تکتم جان. تو لطف داری و من نمیدونم چه جوری باید این همه محبت بیدریغ تو رو جبران کنم.
خوشحالم که از شعر دومی خوشت اومده و بهت قول میدم به محض اینکه این پولیپ لعنتیام رو عمل کردم، این شعر رو بخونم و همینجا بذارم. من خیلی سعی کردم که توی تایپ کردن، حق مطلب در مورد این شعر ادا بشه، اما ظاهرن نشده.
من هم سخت معتقدم که شعر خوب آدم رو کاملن سرحال و فِرش میکنه.
باز هم ممنون از محبتت. (ایکون یک شبگیر هول شده با گونههای سرخ شده و عرق خجالت بر پیشانی!)
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۱۰:۰۳ ق.ظ
خواهش می کنم خوش سلیقگی از خودتونه.ببین درسته این پست خیلی لطیف و قشنگه جا دعوا نیست اما در کمال خونسردی بگو نظرای منو چی کردی؟
حالا بی شوخی دو تا نظر برای پست پایین دادم که وسط نظرای دیگه می بینم نوشته در تعدیل.کی می خوای تایید کنی؟
خیلی خوب می شه با قلم خوب و طرفداری زیادی که داری زود به زود بنویسی.
راستی من یکم پیر شدم دیر می گیرم تو بالاخره کدوم شهر ساکنی؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: اختیار دارید، چشماتون قشنگ میبینه!!!
به خدا من تظراتت رو تائید کردم.ضمنن اگر به همین اندازه، ملت پیگیر رایشون میشدند، الان اوضاع یه جور دیگه بود!!!
من ساکن تهران هستم، اما محل کارم عسلویه است. نقشهی ایران رو که دیدی؟ یه نقشهی ایران بزرگ رو بردار و با پونز روی دیوار نصب کن! من زیر پونز پایینی، در سمت چپ هستم!!! یعنی فرض کن نقشه رو به شکل زیر به دیوار چسبوندی و صفرها هم هر کدام نشانگر یک پونز هستند.یعنی اینجوری:
۰ ۰
نقشه ایران
۰ من!
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۱:۰۳ ب.ظ
به من هم سری بزن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: چشم و به روی چشم.
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۱:۳۲ ب.ظ
بیایی و نمانی و من آبیار درختی ناپیدا شوم به گلدان نامی
هر روز کاسه ی غزلی بریزم پاش
هر عصر قیچی بیتی بردارم و هرس بکنم حواشی آفتابی اش را
بیایی و بارانی شود خانه از وزش تو
بیایی و خانه توفانی شود از تپش من
بیایی و مرز فصل ها بشکند وچار فصل یگانه شود
در یک تبسم دندان نما و یک کرشمه گیسویت
..با شما نبودم شبگیر جان به خودت نگیری یه وقت هان!!دیدم شعر دوست داری منم این را دوست میداشتم گفتم برایت بنویسمش که شاید دوستش داشته باشی.قضیه همون دوست دارس با دوست من که دوست داره با دوست تو..والی آخر است!دوست نداشتی هم نداشتی ,موردی نیست .مورد چیز دیگریست!
..اگرچه آتشی را هم دوست میداریم اما ما (من و خودم!)فکر میکنیم حقا شاملو و خصوصا خوان ثالث چیزی دیگری هستند!
..به قول خارجکی ها لست بات نات د لیست:
اجازه بود یا نبود لینکتان کردیم!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: دروغ چرا خانومی!!؟ من از همون قسمت اول این شعر، همه رو به خودم گرفتم! اما تا به خط آخر رسیدم و کلمهی “گیسویت” را دیدم، بلافاصله فهمیدم منظور این شعر، اصلن و ابدن من نیستم! چون بنده رسمن کچلم!!!
اما گذشته از شوخی، خیلی شعر قشنگی بود و خیلی لذت بردم خانومی جان عزیز.
من هم شاملو و اخوان رو خیلی دوست دارم و در عین حال نیما و فروغ را هم فراموش نکن دوست خوب من.
به قول ایرونیها: خیلی دوستمولتم به مولا!!!
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۱:۴۳ ب.ظ
سلام شب گیر جان خوبی؟ والا من که تو عمرم جنوب نرفتم اما شعرش برام جالب بود و به قولی خوشمان آمد.
چقدر این پستت کوتاه بود ؛نوشته های خودت خیلی کم بود .نشد به فیض اکبر برسیم(آیکون چشمک).بعد میگم من آپ کردم حالا شما نظر نمی دی نده .فقط لطفا” بخون
موفق باشی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام فاطمه جان
مرسی، شما خوبین!!؟
خوشحالم که از این شعر خوشت آمده و من مطمئنم اولین بار که دشتستان و دریای بزرگ بوشهر را از نزدیک ببینی، عاشق این شعر میشوی.
خیلی دلم میخواست در مورد زندهیاد منوچهر آتشی، بیشتر بنویسم، به خصوص در مورد نحوهی برخورد با او، آزادگیاش و خیلی مسائل دیگر. اما نوشتن هر چیز بیشتری، باعث انحراف از اصل موضوع میشد.برای من اصل موضوع، معرفی کردن یک شعر قشنگ و شریک شدن دوستان در لذت بردن از آن شعر بود.
بنده خیلی مخلصم،خدمت رسیدم و کامنت هم گذاشتم.
تو هم موفق و پیروز باشی دوست خوب من.
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۵:۰۰ ب.ظ
Mehrdad jaan, ba in sh’er mano bordi be saalhaee ke 19-20 saalam bood o yek majmooeye ashare in sha’ere khoob ro dashtam, va cheghdar sh’erhasho doost dashtam. jalen injast ke tah e yeki az jozveham in sh’eri ke aavl neveshty ro neveshte boodam. kollan ba sherash khatere ziad daram. va alan oon rooza baram tadaee shod.
oon ketab ro pedaram behem dade bood va baram kheyli aziz bood.
mamnoon ke azash yaad kardi . khoda rahmatesh kone.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: جدن عجب آدم عجیبی هستی مانلی جان!!!
یعنی من الان رسمن در مقابل تو سر احترام فرود میآورم و تعظیم میکنم. من خودم تا چند سال پیش خیلی منوچهر آتشی را نمیشناختم و با اشعارش ارتباط برقرار نمیکردم. واقعن سلیقهات حرف نداره و انتظار نداشتم در سن بیستسالگی، اشعار منوچهر آتشی را خوانده باشی.
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۸:۳۶ ب.ظ
کاملا درسته
همین باعث شده خیلی از ارتباطاتم رو خیلی زود و با یه سری توجیه الکی قطع کنم
البته باید بگم که تا حالا اون فرد مورد نظرم رو پیدا نکردم یعنی اون رابطه ایده آلم رو تا حالا نداشتم متاسفانه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: ببین الی جان، یک رابطه موفق، همیشه دو طرفه است…
خودت داری میگی با یک روحیهی سرد با طرف مقابلت برخورد میکنی و علاقهات را بروز نمیدهی…
خب در این صورت هیچ وقت نمیتونی فرد مورد نظرت رو پیدا کنی الی جان، مگر اینکه فرد مورد نظرت دیوید کاپرفیلد (شعبده باز) یا نوستراداموس(پیشگو) باشه! من فکر کنم شاید احتمالن فقط این دو نفر بتونند اندکی حدس بزنند که تو به آنها علاقه داری!!!
گذشته از شوخی، باید روی خودت کار کنی دوست خوب من. در یک ارتباط دو نفره، ناتوانی در ابراز علاقه، سم است.
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۹:۱۰ ب.ظ
می بینم که احساسات حسابی دچار غلیان می باشد!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: من فکر نمیکردم دیده بشه رفیق!!!
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۹:۴۷ ب.ظ
سلام..عیبی نداره!فدای سرتان…
راستی به روزم…ایشالله وبلاگم باز می شه دیگه(:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام از بندهست کوثر جان و قربان سرتان.
انشالله خدمت میرسم دوست خوب من.
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۹:۵۸ ب.ظ
ماه من ، غصه چرا ؟
آسمان را بنگر ، که هنوز بعد هزاران شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد !
یا زمینی را که ، دلش از سردی شبهای خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید
و درآغاز بهار دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تابگوید که هنوز ، پر امنیت احساس خداست
ماه من ، غصه چرا ؟
هر شب و روز ،
آرزویم همه خوشبختی توست !
ماه من !
دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کارآنهایی نیست که خدا را دارند …
ماه من !
غم و اندوه ، اگر هم روزی مثل باران بارید
یا دل شیسشه ای ات از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
بگو با دل خود ، که خدا هست ، خدا هست
او همانیست که در تارترین لحظه شب ، راه نورانی امید نشانم میداد …
او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد ، همه زندگی ام ، غرق شادی باشد …
ماه من !
غصه اگر هست بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه هست …!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین …
ولی از یاد مبر ،
پشت هر کوه بلند ، سبزه زاریست پر از
یاد خـدا !
و در آن باز کسی می خواند ،
که خداهست ، خداهست
وچرا غصه ؟ چرا ؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: مرسی مریم جان و ممنون از این شعر قشنگت. من هر چی سرچ کردم، شاعر این شعر را پیدا نکردم. تو میدونی این شعر توسط چه کسی سروده شده است؟
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۱۰:۰۰ ب.ظ
سلام ……………..خوبی گل مهردادم …………روحش شاد یادش گرامی
راستی خبرداری ….وزیر سابق اقای کردان درگذشت؟؟؟؟؟
باور کن شاخ دراوردم …..فکر نمی کردم سر دمداران این حکومت هم بمیرن و ازرائیل بره سراغشون ….جل الخالق چیزا می بینه ادم تو این مملکت!!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام نانسی جان
گل مهرداد!!؟ لابد حالا باید اسم مهیار رو هم بذاریم قُل مراد!!!
بله نانسی جان و مرگ شتری است که در خونهی همه میخوابه و با هیچ مدرکی، اعم از تقلبی و غیر تقلبی، نمیشه جلویش را گرفت.
راستی از عنوان و توضیحات لینکت خوشت آمد؟
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۱۰:۳۸ ب.ظ
شبگیییییییییییییر؟ داشتیییییییییییم؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب گیر:جدن دلخور شدی پرند بانو؟
بی زحمت یه نگاه به لینکت بینداز و اگر اعتراضی داری، بنده برای جبران، عذرخواهی، تصحیح لینک و توضیحاتش، صمیمانه در خدمتم دوست خوب من.
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۱۱:۰۱ ب.ظ
یادش سبز و روحش شاد ..
منوچهر آتشی هم مثل خیلی از آدمای بزرگ دیگه غریبانه تو میان آدمیان زیست و غریب هم کوچ کرد ..
ممنون شبگیر عزیز به خاطر یادی که ازش کردی …
انتخاب آشعارتم معرکه بود ..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: چقدر خوب گفتی بهار جان.واقعن زندهیاد آتشی غریبانه زیست و به هیچگاه حق واقعیاش نرسید.
شما خیلی لطف دارید و خوشحالم که خوشت آمده است.
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۱۱:۳۳ ب.ظ
برادر شبگیر !!!
چند ماه پیش یعنی در اوج گرما بنده صبح خروس خان حین خروج از منزل به مقصد محل کار دچار گزش یک فروند زنبور قرار گرفتم البته بفرمائید کجارا گزیدند ؟ روی پای چپم را و این پای بنده خدا که به علت پوشش نامناسب مورد حمله واقع شده بود به شدت تپل شد و باعث کلی شادی و نشاط در بین دوستان و اشنایان شد . اگر شما نیز پای تپلی دارید یحتمل ما خواهر و برادریم . حالا میگی نه نیگا کن
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: ای وااااااااااااااااااااااااای!!! اون زنبور رو میشناسم و یادمه یه بار از روی خونهی ما رد شده! لذا:
آبجججججججججججججججی ملیییییییییییییییییییییییییییحه!!! کجا بودی تا حالا!!؟
آذر ۲, ۱۳۸۸ at ۱۱:۵۳ ب.ظ
سلام
جدا که شبگیرید
کلی خندیدم
جدا ها نهال یعنی درختچه
مونده بود بودم چرا مستغنی یعنی انقدر مطالبم غنی هستند بعدا یاد معنی فامیلیم افتادم ضد حال شد
مرسی
شما هم جز گوگل ریدر مان هستید
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: من مخلصتم نهال جان و خوشحالم که خوشت آمده.اون مستغنی هم کلن ایهام داشت!!!
نم نم میخوام لینک کنم تو وبلاگ
آذر ۳, ۱۳۸۸ at ۱:۳۲ ق.ظ
چه عشق ساکت ، رام و بی تب و تابی داره توی سطر های اولین شعر، مثل بره ای در آغوش زن و طبیعت نفس می کشه، شیر می مکه و گوشت به تن میاره. دوست داشتن توی این شعر رودی شده که انگار از هیجان وصل گذشته و حالا داره در بستر پهن خواب بعد از آن ، زیر گوش تشنه ی زن (خاک) نوازش زمزمه می کنه. من این زیبایی و روان و بی پیرایه بودن را درک می کنم اما راستش کتاب این سبک شعر ها را نمی خرم و شاید این طور شعر ها را هم بارها نخوانم. این از تیره روزی من است که نه وقتی خودم دوست دارم، ساده و بی غلط حرفم را قادرم هجی کنم و نه باورم می شود کسی که دوستم دارد قادر باشد بی موسیقی کلام و لذت کشف کردن معنی از دل فرم آن را بباوراندم. به قول فروغ “من مثل دانش آموزی که درس هندسه اش را دیوانه وار دوست دارد تنها هستم” . دلیلش شاید این باشد که دارم در “عصر” گرگ و میش پیچیده ی عمرم زندگی می کنم و انگار هنوز بیگانه ام با شعر هایی که تاریکی و نمناکی و آسودگی “شب” رو تداعی میکنه .
همانطور که گفته اید بیشتر عناصر شعری ، تصویر ها و برانگیختگی حسی شاعر در این شعرش بر خاسته از طبیعت بکر و غنی محل زندگی اش است. تنها مردی که کلامش و شوقش و عشقش تا به این حد دست نخورده و غریزی باشد قادر است مثل گرگی سرکش، شکارچی پنهانی ترین آهو وارگی اندام زن باشدبرود و همزمان خرگوش گوش به فرمانی در تله ی صیادی جاذبه ی بو ، رنگ ،نگاه و کلام معشوق هم باشد. . آدم می ماند که هرم نفس گرم سرزمین و زادگاه شاعر ، بوشهر و دریا و دشتستان تا به این حد منوچهر را آتشی کرده و عاشقانه هایش را دل نشین ، یا این عشق از آسمان و زمین بوده که اول آمده تا بعد که آتشی از درون این مرد جرقه بزند و یک یک عناصر بومی محیط زندگی اش را در شعری عاشقانه در طرحواره ی اندامی زنانه قاب کند.
راستی شبگیر تو باید پابلو نرودا را هم دوست داشته باشی. همینطوره؟ شعر زیادی از او نخوانده ام. اما انگار او هم وقتی عاشقانه می گفته که عشق در روح و تن اش نشین شده باشد. نگاه کن،
کوزه گر
تن تو را یکسره
رام و پر
برای من ساخته اند.
دستم را که بر آن می سرانم
در هر گوشه ای کبوتری می بینم
به جستجوی من
گوئی عشق من تن تو را از گل ساخته اند
برای دستان کوزه گر من.
زانوانت سینه هایت
کمرت
گم کرده ای دارند از من
از زمینی تشنه
که دست از آن بریده اند
از یک شکل
و ما با همیم
کاملیم چون یک رودخانه
چون تک دانه ای شن
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: چقدر قشنگ به بومی بودن زندهیاد آتشی اشاره کردید بانو.
در اکثر شعرهای ایشان، این عناصر بومی موج میزند.
یک نکتهی جالب هم بگویم که شاید به نظرتان عجیب بیاید:
من از بچگی شعر را دوست داشتم و به مدد حافظهی خوب، شعرهای زیادی را حفظ کردم. گرچه به قول زندهیاد احمد محمود، حافظهی آدمی خیلی نامرد است و درست سربزنگاه، رفیق نیمهراه میشود و آدمی را تنها میگذارد.
اما هیچ وقت شعری را از دیوان شمس مولوی حفظ نکردم و تا همین یکی دو سال پیش، حتا کتاب دیوان شمس را نداشتم…
میدانید چرا خانم ثابتی عزیز؟ برای اینکه همیشه با خواندن غزلهای مولوی در دیوان شمس، احساس حسادت بهم دست میداد و هر بار به خودم میگفتم: مگه میشه یه نفر، اینقدر یه نفر دیگه رو دوست داشته باشه!!؟ و اگر میشه، چرا من نمیتونم یه نفر رو، به این اندازه دوست داشته باشم!!!
ممنون از شعر قشنگتان و چقدر انتخاب خوب و به جایی بود.
خیلی دوستتون دارم خانم ثابتی عزیز و ارادتمندم، یه عالمه.
آذر ۳, ۱۳۸۸ at ۱:۴۶ ق.ظ
من شعر زیاد می خونم ولی اسم این آدم رو نشنیده بودم . . . شعراش قشنگ بودن مرسی از معرفیت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: از این که باعث شدهام با اشعار ایشان آشنا بشوی، خیلی خوشحالم دوست خوب من.
آذر ۳, ۱۳۸۸ at ۲:۰۰ ق.ظ
سلام شب گیر جان
ممنون بابت شعر. با اینکه کلن با شعر میانه خوبی ندارم ولی این به دلم نشست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام از بندهست نساء جان
خوشحالم که به دلت نشسته است دوست خوب من.
آذر ۳, ۱۳۸۸ at ۲:۰۱ ق.ظ
چه مشکلی؟
راستش حدود ۱۴ سال پیش کلاس خط میرفتم …یکی از کلاسها یه استاد خیلی خوش هیکل و با کلاس داشت که راستش دل همه رو برده بود…ضمنا” اگه قلم و دفتر و وسایل دیگه هم نیاز داشتیم میتونستیم به این آقا مراجعه کنیم…یه بار همین بیت خواجوی کرمانی رو با خط خودش نوشت و به من داد…چند وقت بعد شنیدم که با یکی از هنرجوهاش ازدواج کرده…چند ماه پیش به بانکی که محل کار خواهرمه رفتم…و اونجا فهمیدم اون آقا همکار خواهرمه…اصلا” برام باور کردنی نبود که این آقا همون آقای خوش تیپ و خوش بر و روی ۱۴ سال قبله…راستش خیلی خوشحال شدم که ۱۴ سال پیش ازم خواستگاری نکرد…چون مجبور بودم یه شوهر زپرتی رو تحمل کنم…
حالا بیا مثل همیشه که من یه حرفی میزنم نقش معلم اخلاق رو بازی کن…
پ ن۱: تشکر لازم نبود جناب…همین پست برای من یک دنیا ارزش داشت…اگه دستم میرفت یه چند تا عکس از قبرس برات میفرستادم بلکه افاقه کنه…ولی جدای از شوخی هر وقت که دلت میخواد از هر چه که میخوای بنویس دوست من…
راستش رو بخوای نگرانم که نکنه بعد از نوشتن ادامه قبرس دیگه چیزی ننویسی…پس تا ادامه رو ننوشتی خیالم راحته که این وبلاگ هست ولی بعدش…نمیدونم …
پ ن۲:جدن میخوای یه قرار با خواننده ها بذاری؟…بقیه اش رو نمیگم چون تو همیشه با من لجی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: تنها مشکلش در همون اسم لیلی بود دیگر!!!
باز هم ممنون از زحماتی که بابت انداختن و ارسال عکسها متحمل شدی و یک دنیا متشکرم.
آذر ۳, ۱۳۸۸ at ۲:۴۰ ق.ظ
سلام .خوبین؟ باعث افتخاره که اینجا لینک شدم.بی اغراق میگم.
سهیل محمودی رو خیلی بامزه اومدین… !
شما هرچه بفرمایید ما دربرابرش متواضعیم!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام، شما خوبین!!؟
خواهش میکنم رویا جان و شما خیلی لطف دارید.
برای من، داشتن دوستان خوبی مثل تو، یک افتخار است و مایهی غرور و سربلندی.
خوشحالم که از لینکت خوشت آمده است.
خیلی مخلصم و ارادتمند.
آذر ۳, ۱۳۸۸ at ۹:۴۹ ق.ظ
سلام
ممنون از اینکه گور ناچیز ما را به حضورتان مزین فرمودید و اصولا که این افتخار برای وبلاگ ما یه چیزی در حد انتخاب وبلاگ برتر از سوی سازمان ملل بود، بی هیچ تعارفی!
و کلا اینکه خیلی مرسی و شعرها قشنگ بود و دیروز رفتم یه کتاب شعر کت و کلفت از منوچهر آتشی خریدم و یه نگاهی انداختم
و باز هم مرسی
این بار به خاطر اینکه با ایشون آشنام کردید!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام بانو
اختیار دارید و انشاالله سایهتان تا سالیان سال بر سر ما مستدام باشد.
خواهش میکنم مرحومه جان و خیلی خوشحالم که باعث آشنایی شما و مرحوم آتشی شدم!
من هم مرسی از این همه لطف و محبت شما.
آذر ۳, ۱۳۸۸ at ۱۱:۳۵ ق.ظ
سلام نمیدونین خوندنه این متن وقتی نزدیک ۷۰روزه به بهانه ى دانشکاه اومده باشی تهران و بیخیاله وطن که دشتستانه شده باشی و یادت بیاد خیییییییییییییلی دلت برا اونجا تنک شده یعنی جی؟!!از کفتنه بازبودنه دشتستانه نظر مثبتی داشتین یا نه؟شعرای بی نظیری بودن واقعااا خصوصن واسه من که ارزو داشتم ۵شنبه تو مراسمه بزرکداشتش باشم اخه محاله من بوشهر برم و اونجا نرم الان یه هو افسرده شدم راستی من خواننده خاموشی بودم که از خاطرات قبرس همراهتونم همیشه از این بستها بذارین تا ما ازخاموشی دربیایم فعلن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام از بندهست دوست خوب من
جدن دیار قشنگی دارید و من توی اون شش ماهی که اونجا بودم، خیلی از مناظر ناب اونجا لذت بردم. من کارم یه جوری بود که هرروز باید از برازجان تا خورموج، یا گناوه میرفتم و به خطوط در حال احداث لولهی گاز، سرکشی میکردم.
از برازجان که به سمت اهرم سرازیر میشدم، بعد از طی چند کیلومتر، یه دفعه یک دشت بزرگی پدیدار میشد که دل آدم رو باز میکرد و شاد.ما در برازجان ساکن بودیم و هر شبی هم که وقت می کردیم، گازش رو میگرفتیم و با بروبچ میرفتیم بوشهر و کنار دریا یا توی اون خیابون که مراکز فروش لباس بود و ایضن پر از دروداف، نخود پخته میخوردیم!.
آذر ۳, ۱۳۸۸ at ۱۱:۴۹ ق.ظ
هر جفتشون خیلی قشنگ بودن! مثل باقی شعرهاشون ! خیلی ذوق درکردم دیدم از ایشون شعری گذاشتین… مخصوصا دومی رو که تا حالا نخونده بودم و فوق العاده.. بابت آدرس اشتباهی هم کلا شرمنده دستم خط خورده بود!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: خوشحالم که خوشت اومده دوست خوب من و ممنون از تصحیح کردن آدرست. امیدوارم که دیگه هیچوقت در هیچ کجای زندگی، دستت خط نخوره!!!
آذر ۳, ۱۳۸۸ at ۱۱:۵۶ ق.ظ
ey jenabe Shabgir
khoda begam chikaret nakoneeeee
mane badbakht ye haftast az yaro diar door oftadam oomadam vasate in farangia dar belade kofr, daram az deltangi degh mikonam oonvaght in poste shoma o oon shere dovomo…. ooohoooo ooohoooo ooohoooooooooo ,masoole degh kardanam shomayi gofte basham ! (mamanamo mikhammmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:من امیدوارم که زودتر دلتنگیهایت تموم بشه و برگردی به یار و دیارت!
من جدن ازت ممنونم که با ذکر دلیل، من رو مسئول دقکردنت(البته زبونم لال) دونستی! چون قبلن دوستان من رو مسئول وقوع یه مشکلانی میدونستند که من روحم هم از آنها خبر نداشت! مثل قضیهی آیلار خانم و حامد عزیز.
آذر ۳, ۱۳۸۸ at ۱۱:۵۸ ق.ظ
vali jedan ziba bood, har do sher. khoda rahmat kone in shaere aziz ro, ke daghighan bahatoon movafegham ke bad shansi avord hamdoreye shamloo va akhavan shod, ghadresh nashenakhte moonde. dast marizad
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: بعضیها معتقد هستند دنیای امروز، دنیای آدم کوتولههاست و دیگر ما شاهد ظهور آدمهای بزرگ در هر عرصهای نخواهیم بود. امیدوارم که این نظریه، هیچگاه در مورد شعر و ادبیان ایران، صدق نکند.
آذر ۳, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۳ ب.ظ
سلام شبگیر عزیز. چه شعرهای زیبایی بود. ساده و بی آلایش با استعاراتی قریب به ذهن و دور از تلخی های حقایق و نزدیک به شیرینی صفای سینه. رژه واژگان بی تکبر بود. انگار شاعر متواضع بود، مثل سنگ قبر تنهایش. چقدر خوب شد این پست را دیدم و با شاعری عالی آشنا شدم. ممنون.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام از بندهست مرتضی جان
حق با توست و واقعن زندهیاد آتشی، خیلی شاعر متواضع و بیتکبری بود. خوشحالم که از شعرهایش خوشت آمده و ممنون از کامنت پر مهر و پر بارت.
آذر ۳, ۱۳۸۸ at ۴:۳۹ ب.ظ
جالب بود اولین بار بود که از آتشی شعری خواندم. کمی خارج از موضوع ، شما چرا نظرات احمقانه آدما یی مثل نیلوفر را تائید میکنید، بنظر من ارزش وقت گذاشتن راندارند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: بعضی از مواقع یک کمی تفریح هم بد نیست! به نظر من باید برای دیدن آدمهایی مثل نیلوغرنبه، باید بلیت فروخت!!!
آذر ۳, ۱۳۸۸ at ۱۰:۰۷ ب.ظ
واقعا این مرگ چیه که باید اول اتفاق بیفته بعد بیان سراغ آدم. کاش زنده ها رو بیشتر دریابیم.
فردا که شدم خاک چه سود اشک ندامت.
جناب شبگیر مطالبتونو دوست دارم.موفق باشید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب گیر: حق با توست آزی جان. ای کاش آدمها بیشتر قدر لحظات زندگی را بدانند و فکر نکنند همیشه فرصت هست.
شما لطف دارید دوست خوب من و ممنون از محبتتون.
آذر ۴, ۱۳۸۸ at ۱:۰۳ ق.ظ
سلام بر رئیس جمهور محبوب
احوال شما؟آقا من شرمندم من قبل اینکه متولد بشی پشت اتاق عمل منتظر بودما اما شرایطی پیش اومد که حین میلادت نتونستم بیام و بگم قدم مبارکه رسیدهات مبارک باشه و عیدتون مبارک و خوش اومدی و اینا. امیدوارم سال تولدیت سالی خوب و پر شادی و سلامتی باشه برات.
موافقم طرز خوندن شعر تو لذتی که از شعر میشه برد تاثیر میگذاره. بعضیا شعرو همونطور میخونن که قبض تلفنشونو. یعنی یه ذره ذوق و درک شعر نیست تو بعضیا.
میگم حالا شیوه خوندن خودتو یه فایل صوتیش میکردی میشنیدیم ثواب شنیدن صدای یک شعرخوب رو هم نصیب خودت میکردی.
من که نه “دریای بزرگ بوشهر” و نه “زورقهای پریشانگرد” رو دیدم کاملن از شعر لذت بردم حالااگه دیده بودم اینارو چه میکردم. خیلی بهم چسبید مخصوصن که جو اینجا الان یه جو خاصی بود :دی
خدا بیامرزه منوچهر آتشی رو، متاسفانه بعضیا هنگام حیاتشون کشف نمیشن اونطور که باید و شاید.
شعر دومی هم واقعن تلخ بود
روحش شاد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: به به! روشنک خاتون! دیکتاتوره معروف وبلاگستان!
سلام از بندهست بانو
ممنون از همهی محبت، تبریکات و لطفهای بیدریغات.
خوشحالم که از این شعرها خوشت آمده است.
خودم هم خیلی دوست داشتم این شعر رو بخوانم، اما امان از پولیپ بینی!!! یعنی من مطمئن هستم اگر الان این شعر رو بخونم، خود زندهیاد منوچهر آتشی، شخصن میاد به خوابم و از خجالتم در میاد اساسی!
اما سعی کردم در تایپ کردن این شعر، نحوهی خواندن خودم رو اعمال کنم و همانطور که مشاهده میفرمائید، کلن هیچکس دقت و ابتکارات بنده را در تایپ کردن این شعر،به گوشهی پوشک پسر نداشتهاش حساب نکرد!!!
آذر ۴, ۱۳۸۸ at ۲:۳۸ ق.ظ
روحش شاد .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: مرسی و ممنون.
راستی تو چرا اینقدر تند تند آپ میکنی!!؟ مگه کار و زندگی نداری!!؟
آذر ۴, ۱۳۸۸ at ۳:۰۳ ق.ظ
به به جناب شبگیر خان ! احوال شما ؟ خوب هستین ؟ رسیدن بخیر !


می بینم که عاشق شدی و هوس شعر و شاعری افتاده به جونت ! خوبه ! خوبه اینجوری پیش بری سال دیگه بچه بغل خونه شوهری ! میشه امیدوار بود .
این تیترت هم من و کشته کلا ! نمیشد جای “ترانه” بذاری” اغنیه ی تنهایی” ؟! بیشتر بهش میاد ها !
خوب شد قصد ازدواج نداشتی وگرنه مجبور بودی یه دختر بچه ی ۱۴-۱۵ ساله رو بزرگ کنی ! خوب سختت میشد دیگه ! همون بهتر که عاشق شدی و تکلیفت مشخص شد !
شعر اولی عالی بود .. نمی دونم چرا همه گفتن دومی !
” بوی پیراهن تو .. مثل بوی دریا .. مثل باد خنک تابستان .. مثل تاریکی”" هوس انگیز “”!! است . ”
خوب بسه دیگه من برم سر درس و مقشم که این حرفها واسه ۱۸+ نه ما بچه ها !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: ای بابا! تو دیگه چرا ترانه جان!!؟ اغنیه فقط خاتون است و لاغیر!!!
این عاشقی من که چیز تازهای نیست! من در عشق خیلی با ثبات هستم و کلن از اول زندگیام عاشق بودهام!!!
خدا از دهنت بشنوه خواهر!یعنی واقعن میشه من سال دیگه، بچه بغل، خونهی شوهر باشم!!؟
شما خودت رو ناراحت نکن اغنیه خاتون! من کلی از این دختر بچههای ۱۴-۱۵ ساله رو بزرگ کردم و فرستادم خونهی بخت!!!
خوشحالم که از شعر اول، خوشت اومده و من هم معتقدم شعر اول، خیلی عالی است، به خصوص همون قسمتش که شما هم بهش اشاره کردی!
برو دخترم و به حساب و کتابات برس! راستی شما هنوز هم در اونجا برای کارهای حسابداری از چرتکه استفاده میکنید!!؟
آذر ۴, ۱۳۸۸ at ۵:۰۴ ق.ظ
شعر های فوق العاده ای بود اولیش خیلی قشنگ بود من چند بار خوندمش وحال کردم من تا حالا اسم این شاعرو نشنیده بودم .
اخه نیست به هنرمند جماعت اهمیت میدن به خاطر همینه .
ممنون که باعث شدین ما با یه شاعر خوب دیگه اشنا بشیم .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: خوشحالم که از اون شعر خوشت اومده فرگل جان و کلی حال کردم که چند بار اون شعر رو خوندی. زندهیاد آتشی، شعر قشنگ زیاد داره و شعرهای ایشون رو از دست نده دوست خوب من.
آذر ۴, ۱۳۸۸ at ۱۲:۵۰ ب.ظ
shoma chera comment e hamaro taeed mikonid gheyr az man?
icon e ye maneliye sad face
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: چرا فرافکنی میکنی مانلی جان!!؟ یه خرده حوصله کن خواهر من!
الان با این کامنت تو، همه فکر میکنند که من دکتر شدهام و زدم توی کار خوردن رای و کامنتهای ملت!!!
آذر ۴, ۱۳۸۸ at ۳:۳۱ ب.ظ
heyyyy

man ye chizi injaha neveshte boodam, na??? oghdeyi nistam ke az naboodane nazaram inja dlgir besham, vali… javabe man koo? gonah nadaram man tako tanha in goosheye donya
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: به جان خودم من کامنتهای همه رو تائید کردهام و پاسخ همه رو هم دادهام. من میدونم که این کامنت مانلی جان(کامنت قبل از کامنت شما) باعث شده شما در مورد من فکر بد بکنی!!!
راستی مگه شما کجا هستی که اینقدر تنهایی اذیتت میکنه!!؟
آذر ۴, ۱۳۸۸ at ۸:۰۹ ب.ظ
سلام پسرم (البته شما یه ۳۰ سالی از مهرداد من بزرگتری که اونم خیلی زیاد نیست نه؟ )
چرا شعر قشنگ سهراب سپهری رو که تو کامنت دونیتون گذاشته بودم تایید نکردین ؟؟؟؟؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام از بندهست بیبیجان!!!( البته شما هم یک صد سالی از بی بی من کوچکتری که اونم خیلی زیاد نیست نه!!؟)
به خدا من کامنتهای همه رو تائید کردم.
آذر ۵, ۱۳۸۸ at ۱۲:۲۲ ق.ظ
شعراش فوق العاده بود ممنون بابت معرفیشون و روحش شاد! من که یه بار فقط رفتم جنوب ولی همون یه بار بدجور نمک گیرمون کرده :دی
راستی در مورد آپ جدیدت ضمن همدردی با زیگزاگ عزیز برادر من هم همیشه می گه حرف اول و آخر رو تو خونه من میزنم! اولش میگم خانوم عزیزم نظر شما چیه ؟ آخرشم میگم چشم :دی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: خواهش میکنم سمیهجان و خوشحالم که خوشت آمده است.
به نظر من که برادرتون خیلی شجاع است! چون معمولن ما آقایون فقط همون حرف آخر رو میزنیم و جرئت پرسیدن نظرات خانوم عزیز را نداریم! اصلن چه معنی داره آدم نظر خانومش را بپرسد!!؟ خاتون اگر خودشون صلاح بدانند، حتمن به موقع نظرشان را اعلام میکنند!!!
آذر ۵, ۱۳۸۸ at ۵:۲۰ ق.ظ
man kheili duset daram shabgir
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: مرسی دوست خوب من و من هم دوستتون دارم.
آذر ۵, ۱۳۸۸ at ۹:۵۱ ق.ظ
شب گیررررررررررررررررر!!! خودم رو میکشم ها…لینک دومی رو درست کن !!!!!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: چشم و در اسرع وقت.
آذر ۵, ۱۳۸۸ at ۵:۵۶ ب.ظ
به این وبلاگ یک سری بزنید انگار بعضی نوشته های شما را هم به عاریت گرفته. جمله در این جا دروغ نخواهید خواند … نظر منو جلب کرد
http://telekabin.blogfa.com/
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر:ممنون از توجهات خاتون جان و یک دنیا تشکر از اطلاع رسانیات. ایشون نوشتههایش، مربوط به خودشه و ذکر اون جمله هم از نظر من هیچ عیبی نداره. همین چیزها باعث رونق این وبلاگستان میشه.
آذر ۵, ۱۳۸۸ at ۱۱:۳۲ ب.ظ
سلام
مرسی بابت شعرها.زیبا بودن
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام از بندهست خانم مهندس
خواهش میکنم و مثل همیشه شما لطف دارید.
آذر ۱۸, ۱۳۸۸ at ۱۰:۵۲ ب.ظ
سلام مهرداد عزیز
فکر کنم تو کامنت دومم جواب سوالتون رو داده باشم . شعر (ماه من غصه چرا ؟) از شاعر عزیزمون سهراب سپهری ست. با آرزوی بهترینها برای شما که دوست خوب همه خوانندهاتون هستید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام مریم جان
اگر جسارت نباشه، بعید میدونم این شعر از سهراب سپهری باشه…
نه لحن شعر شبیه شعرای ایشونه و نه محتوای آن. من خیلی توی اینترنت سرچ کردم، اما نتوانستم شاعر این شعر رو پیدا کنم. تو منبع موثقی سراغ داری در مورد سهراب و سرودن این شعر؟
دی ۶, ۱۳۸۸ at ۱:۲۱ ب.ظ
سلام دوست مهربان
شبتون بخیر
ممنونم بخاطر انتخاب زیباتون و اشعار قشنگ زنده یاد منوچهر آتشی ایشان از افتخارات ادبی شهر ما هستند که نامشان جاودانه خواهد بود
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبگیر: سلام از بندهست دوست خوب من
خواهش میکنم و به نظر من باید از مرحوم زندهیاد آتشی تشکر کرد با این اشعار زیبایش.